یه مشتی IQ

کس و شعر ترین نوع دلداری اینه که مشکل طرف و بخوای کوچیک جلده بدی!

خوی ولی چرا اکثر ادما این روش و ترجیح میدن؟ چون از زاویه خودشون به قضیه نگاه میکن. چون ذهنشون توان تحلیل از دیدگاهی خارج از چارچوب خودآگاه خودشون نداره. به بیان راحت تر چون خنگ اند.

 

کارخانه یا کار در خانه؟

از یه جایی بالاخره باس دل کند از این کار کارگری. این همه ساله دوست داری بنویسی خب بنویس دیگه چته؟ غم نام؟ نه جانم کون گشاد. دیگه نمیرم کارخونه سر خط...بسه دیگه خسته شدم..

چرا برف؟

نه جدا چرا؟ چیه این آخه قشنگه که اینقدر سر و صدا و عکس و استوری و شعر ؟؟؟؟؟

بابا یه عمر این خونه روبه رویی با اون نمای بیرونی مسخره آجر سه سانتی رو هر روز صبح دیدی که حالت و بهم میزده حالا یه روز صبح پا میشی میبینی کلا دیگه سفیده؟؟؟ اِاِ..خب پس چی حالمونو قراره بهم بزنه ؟ کل کوچه سفید ..سفیدی هم که مدونی گیراس..سنگینه ....سرده ...میگیردت پرتت میکنه تو خاطرات کوفتیت ...روزای برفی ه قدیم یادت میاد پاره میشی...چیه آخه؟  بارون و ببین ..میشوره میبره همه رو...سبک..هیچکی هم نمیاد زیرش خودش و تاپ بده..زودتر میدو و میره یه جا که یه سرپناهی چیزی پیدا کنه .همه فکرش اینه لباسش خیس نشه ...قشنگ نی ؟؟؟ چرا هست...

 

از نگاه آقای دوربینی...

+از نحوه نگاه  آدم ها  به دوربین میشه حسی که به خودشون دارن و فهمید ؟

- از رقص چی ؟

پرنده ای که مارو با خود برد و خودکارهایمان را نصفه کرد....

رندیش کمه؟؟؟

کیر تو کونت ای پرنده ی نیمه خودکار........

تا حالا دلت واسه یه خیابون تنگ شده ؟

بعید میدونم.

دیرزمانیست که رفته ای و من همچنان در پی کشف تو

یک روز میخوانمت...یک روز تمامی کتاب ها و شعر ها و فیلم ها و نمایش هایی که خوانده ای و دیده ای و به تماشا نشسته ای را میابم و میخوانم و میبینم و به تماشایشان مینشینم...

ای تو که خوی وارونه ای داری همچو دیو ! من هنوز به دنبال کشفت هستم...من هنوز خسته نشده ام.

 

فرار از دیدن زوال پدر

وقتی در کنارش هستی.نمیفهی.نمیفهمی که روزگار بر سرش چه اورده.پیشانی های به چین اغشته اش هر روز جلوی چشمان ات است. انها زیاد میشوند اما چنان غرق روزمره که نمیبینیشان.نگاهش نمیکنی زیرا باور کردی که همیشه هست.

سفر میروی به قصد بازگشت اما خوب میدانی وعده بازگشت تنها دورغی است که دردت را تسکین دهد.

روزها و شب ها میگذرد.

باز که میگردی.تازه میبینی اش.گرد پیری را بر چهره اش.تک تک جوارح اش را با چشم مینوشی.باور نمیکنی که این پیرمرد همان مرد میانسالی ست یک روز بدرقه ات کرد.اب سردی بر اندامت مینشیند.این حس را اگر کرده ای که هیچ اما اگر نه بدان که از ان لحظه به بعد تو دیگر خانه ای نخواهی داشت.

آواره خواهی شد تا ابدیت.

محدودیت بار

دنیایی که محدودیت بار پروازهایش، برای مردمانی که واحد خاطراتشان وزن است، دیگر سی کیلو نباشد.!

برای چنین دنیایی مهندس !

اون روزا رو صندلی تکی بودی...تنها نبودی ولی..خوب میخندیدی ..اینقدر که صندلیرو هر چند وقت یه بار میشکوندی....چی شد دیگه اونطور نخندید؟
قبول دارم، مدرسمون خیلی عجیب بود....از عجایبش همین بس که حساب انتگرال و زودتر از مشتق خوندیم....تا چند سال همه مسخرش میکردن..اما الان فکر کنم کم کم باید فهمیده باشن که دنیا همینه .بر اساس  جایگشت نیاز ما محتمل نمیشه... اونا هم که نفهمیدن از ما بهترونن..نیازی به فهم ندارن...
قول داده بود اگه سه ماهه تا اخر تابستون همشو جمع کنیم، تا کنکور چند صدبار میرسیم تکرار کنیم ..چقدر عجله داشتیم ..یادته؟ حق داشت بنده خدا ..کم کم همه چی تکراری شد..چندسال که گذشت دیگه به ندرت کسی صداش در میومد.خلاصه شده بودن به قصه گویی های پارکی..علی الخصوص که دیگه شقایقم چمن کرده بودن..البته هنوزم چند نفری به این عهد نا نوشته پایبند موندن..بگذریم ..اینا همش حاشیست..ما هم اهل حاشیه نیستیم.
رتبه ها که اومد ترسیدیم تنهایی ببینیم .واس همنین سه تا شدیم. نشت لب جوب به جای اینکه گذرعمر ببینه گریه کرد الاغ..ایستک تازه اومده بود سه تا خریدم شاید حالش بهتر شه..خری بودما..تو ولی  طول کشید آزادیتو باور کنی.البته با قبول این پیش فرض که الان باور داری.
بی انصافی نکن.. حقیقتا اولش خوب بود،تازه بودیم، حداقل زیبا رویان هم تو قصه هامون دخول کردن.البته هیچ وقت به تطمئن القلوب نرسید..ولی شکر...
زمان لازم داشت تا به حرف استاد برسیم.(تو تنها کسی بودی که استاد صداش میکردی..عشق دانشگاه بودی مهندس..دیدی تهش ریده بودن واست ؟)چند وقت پیشا دیدمش..خیلییی خسته طور بود..فحشها شم به کل فاقد ساختار شده بود وتکرار پر بسامدی بود از سه کلمه طلایی ناسزاهای ایرانی..من راضی بودم ازش ..تا آخرم پشتش موندم ولی بی معرفت نگفت بعدش باید چیکار کنم.حدس میزنم خودشم نمیدونست .تو فهمیدی؟نه که کلا نفهمیده باشما،نه، ولی الان که تو یه نصف النهار دیگم خیلی دیره.باس آروم تر میرفتیم...هر آدمی باید یه رفیق داشته باشه که به موقع بزنه رو شونش بگه گوه نخور..به موقعش مهمه مهندس.همون موقع که بیست و پنج تومنی هارو جمع کردن نسخه ی ما هم پیچیده شد..بهت دروغ میگفتم..من همیشه حلیم و بیشتر دوست داشتم...الان البته واسم مهم نی .هرچی باشه میخورم.. ....فرقش دیگه برام تو تایمه...هرچی سریتر حاضر و سرو میشه...لذتش به با همیش بود..هم قطاری نمونده که..پیاده شدن همه..طیاره باز شدن.
راستی ..تو چرا اون روزا رو صندلی تکی میشستی؟

نکنه تو زودتر فهمیده بودی ؟