داره از ابر سیاه خون می چکه

جمعه ها خون جای بارون می چکه

نفسم درنمیاد

جمعه ها سر نمیاد

کاش می بستم چشامو

این ازم بر نمیاد

........

آدم از دست خودش خسته میشه

با لبای بسته فریاد میکشه

جمعه وقت رفتنه

موسم دل کندنه


رمضان مبارک......


 

گفته بود دلبسته باشم  هستم اما نگفت خیلی زود باید امتحان پس بدم

 

 

آنگاه که تقدیر واقع نگردد از تدبیر کاری ساخته نیست

 

 

 

 

پنج شنبه
نزدیکای غروب....

دیگر هیچ حرفی رو باور نمیکنم...

پنج شنبه.....
نزدیکای غروب....

تولد آغاز جبر این دنیاست......

تولد آغاز یک پایان بی انتهاست.....

آرام باش عزیز من، آرام باش
حکایت دریاست زندگی
گاهی درخشش آفتاب، برق و بوی نمک، ترشح شادمانی
گاهی هم فرو می‌رویم، چشم‌های مان را می‌بندیم، همه جا تاریکی است،

آرام باش عزیز من
آرام باش
دوباره سر از آب بیرون می آوریم
و تلالو آفتاب را می بینیم
زیر بوته ای از برف
که این دفعه
درست از جایی که تو دوست داری، طالع می شود ...

شمس لنگرودی


پ.ن:خ ی ل ی .......

پنج شنبه...
نزدیکای غروب

زرد و سرخ و ارغوانی برگ درختان پاییز
می ریزند بر زمین آرزوهای ما نیز
درختان پاییز در خون غنودند
سرودی به یاد بهاران سرودند
ریخت ز چشم شاخه ها، خون دل زمین چو برگ
از همه سو روان شده، اشک خزان ببین چو برگ
ریخته بر زمین سرد، این همه برگ سرخ و زرد
آه بهار آرزو، بر سر ما گذر نکرد
توشه ای از بهاران ندارم
یادگاری ز یاران ندارم
گرد خاموشی و خستگی روی قلبم نشسته
همچو خزان خموش و زرد در ره تو نشسته ام

تا تو مگر قدم نهی باز به چشم خسته ام

سلام....

پنج شنبه نزدیکای غروب
باران، قصیده واری،
- غمناك -
آغاز كرده بود.

می‌خواند و باز می‌خواند،
بغض هزار ساله‌ی درونش را
انگار می‌گشود
اندوه‌زاست زاری خاموش!
ناگفتنی است ...
این همه غم؟!
ناشنیدنی است!

پرسیدم این نوای حزین در عزای كیست؟
گفتند: اگر تو نیز،
از اوج بنگری
خواهی هزار بار از اوج تلخ‌تر گریست!

فریدون مشیری

شب قدر

آی ستاره ها........

      آی مرغابی ها........

               ای محراب........