2/گیرم :(

الان اصلا زمان خوبی برای این مشغولیت ذهنیم نیست....

دم امتحانا اونم ترم آخر.

با خودم گفتم دوباره یه وبلاگ بسازم تا توش حرفای دلمو بنویسم اما اومدم اینجا بدتر دلم گرفت.... چون وبلاگ همه ی دوستای قدیمیم تعطیل شده بود....  

+ این چیه که انقدر من و سمتت میکشه ؟......

"پدرم، تنها کسی است که باعث میشود بدون شک بفهمم


فرشته ها هم میتوانند مرد باشند!!! " 

 

+بابای مهــــربونم جـ ـــــونـــ ِ من .... روزت مبارکـــــ .عاشــــــقتـ ــم 

+میدونم با کلی تاخیر اومدم :|

تولد آجیـــــــم

تولد آجیـــــــم

پارک ملت

کلی عکس

+ خدایا شکرت که بهـــــم دادیش

سال نو

سال نو مبارکـــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــ

غصــــه ی نداشتن چیزیـــــ

اونقـــــدری رو خودم کار کردم کــــه غصــــه ی نداشتن چیزیـــــ و نخورم.شاید خیلیـــــــــــــ سخت باشه جلو چشمت اونی که فکر میکنـــــی سهم توئه سهم کس دیگــــــه بشه.حالا چه آدم باشه چه شی ء. اما میتــــونم جلو آیینه وایســــم و لبخند بزنــــــم.چون  دیگه خیلی وقتـــــه که غصه ی چیزیـــــ و نمیخورم..... خودم از این وضعیـــــت راضی ام....

+دوست ندارم مهمــــــونی خدا تموم شه.خیلی داره بهــــــم خوش میگذره.خدایا تو واســـــه من بهترینی :)

+منم دعا کنیـــــــد ...

عقایــــد!

چند روزیـــــه که میرم از یه کتابفروشی نزدیک خونمــــــون کتاب میخرم.فروشندش یه پسر جوان و با ادبیـــــــه که اوایل که میرفتم خیلی جدی و سرسنگیــــــن برخورد میکرد اما این سری(یعنی دیروز) تا دید من رفتم تو مغـــــازه خنده ای تحویلم داد و خیلی کمکم کرد تا یه کتاب خوب انتخاب کنـــــم. ۲ تا کتاب برداشتـــــم و موقعی که میخواستــــــم حساب کنم هر کاری کردم پول یکی از کتابارو نگرفت و گفت هدیه ی من به شــــما.خودم کشتم از بس گفتم نه نمیشــــــــه و پولو خواستم بدم اما قبول نکرد!!!!

تو همیــــــــن حال و هوا بودیم که یـــــــــهو بینمون بحث پیش گرفت.راجبــ ِ مذهب! عقاید جالبی داشت میگـــــفت من به خدای خودم ایمان دارم.به خدای خوبیهــــــا.خدای من نمیگه با عزاداری و غم و اندوه زندگی کنید یا به من برسید(منظورش محرم و عزاداری امام حسیــــن بود) میگفت من نماز میخونم اما نه به عربی و نه به معنی فارسی عربیش من به زبان خــــــــودم نماز میخونم و شکر خدارو به جا میــــارم.خدای من هیچوقت راضی نمیشه که من ۳۰ روز گرسنگی و تشنگی بکشـــــم آخه دلیلی نداره و .......

منم با چشمایی که اندازه نعلبکی شده بود نگاهش میکـــــردم.بهش گفتم ترجیح میدم باهاتون بحث نکنم چون عقیده دارم خدای هرکسی همونیه که راجبش فکر میکنه اما عقیـــــــده ی من و شما خیلی باهم فرق میکنه!!! سریع بحث و جمعش کردم و بعداز تشکر ازش بابت کتاب از مغازه اومدم بیرون. قدم زنان داشتــــــم به کتابا نگاه میکردم که دیدم لای یکیشـــــــون یه برگه هست. یه طرف برگــــه یه شعر از اخوان ثالث نوشته بود و اون طرفشــــم شماره تلفنــــش.تو دلم گفتم همــــــــون کسی الکی به آدم هدیه نمیده !!!!!

رفتم کتاب و پس بدم اما هرکاری کردم قبول نکرد.منم راهی خونه شدم و اون برگه رو انداختم دور. داشتــــم به این فکر میکردم که چقــــــــدر آدما و افکارشون و عقیده هاشـــــــون باهم فرق داره و اینکه من اصلا نمیتونم با همچیـــــــن آدمایی کنار بیـــــام اصلا!!!!!

+ خدایا خیلی خوشحالم که همونجور که خودت خواستی میپرستمت :)

 

کتابــــ

از درسای دانشـــــگاه راحت شدم خودم و بستم به کتابای متفرقه . ۲ تا رمان خارجـــــی از کتابخونه گرفتم و سخت مشغول خوندنشون شدم. خوندن اینجــــــور کتابارو خیلی دوس دارم خیلی چیزا ازشــــون یاد میگیرم.همیشه ام سعی میکنم کتابایی و بخــــــرم که از نویسنده های معروف باشن.از رمان های ایرانی اصلا خوشــــــم نمیاد. واسم جذابیت ندارهـــ و اصولا تهش چیزی بهم اضافه نمیکنه جز آه و گریه یا پایان خوش !!!!!  اما بیشتر رمان های فرنگی هم من و مجذوب خودشــــون میکنن هم دُز رویایی بودنشــــون کمتره و هم آخرش نتیجه های خوبی میگیرم ! 

+دوس دارم دوباره برم کلاس زبان خیلی پشیمونــــم که نصفه ولش کردم :(

+امروز هوس کردم برم مسجد پیامبر اعظم، صبح با اردیبهشتی درمیون گذاشتم اونم پایـــه. باهم رفتیم وقتی وارد مسجد شدم یه آقایی جلوی در جـــــوری نگام کرد که حس کردم با نگاهش تحقیرم کردو ناراحت شدم.اما سریع ناراحتیــــمو قورت دادم یه آبم روش !!! نگاهش به خاطر این بود که چرا با شال و مانتو رفتم مسجـــــد!اینو از نگاهش به سرتا پام فهمیــــدم. خونه ی خـــــداستــــ خیلیا اونجا هیچ کارن !

 

ماه رمضــــون

گرمی هوا واقعا ادمو کلافه میکـــنه.انقدر وقتی بیرون میرم اذیت میشـــــم به خاطر گرما که ترجیح دادم ترم تابستـــــون بر ندارم.تا حالا تابستــــــون به گرمی ندیده بودم!!!! اومدم اینجـــــا تا راجع به بهترین ماه سال (البته برای من) حــــرف بزنم.ماه رمضون برای من  بهترین ماه سال ِ . چـــــون حال و هوای معنویش و دوس دارم.سحرا بیدار شدناشـــــو دوس دارم.با اینکه تو خونمون فقط من روزه میگیرم اما همین تک و تنها بودنشــــــــم قشنگه مخصوصا اگه فرزاد جمشیـــــدی مثل سالهای پیش کانال ۱ برای سحر برنامه داشته باشه و منو میخــــــکوب حرفاش کنه !!!!

بی حالیای دم افطارش،دعای از ته دل،یه جزء قرآن خوندنای هر روزش، شبهــــــای قدر و امیــــد به بخشش خدا داشتــــن و .... همه و همه رو دوس دارم.

فقط میخـــــــــوام بگم خدایا شــکرت که بهم این فرصت و دادی تا یه ماه رمضون دیگه مهمونتــــــــ باشم.

اومـــــــــدم

با کلـــــــــــی تاخیر اومدم.....

خیلی دلم واسه اینــــــــجا و شماها تنگ شده بود. مرســـــــــــی که تو این مدت تنهام نذاشتین....

دوستــــــــــون دارم هوااااااااارتا

خدا

بعضی اشتباهـــــا انقدر بزرگه که اندازه نداره!!!!!!!!!!

متاسفانه منم سرشارم ازین اشتباهاتــــــــــــ..... اگه به بخششت اگه به مهربونیتــــ ایمان نداشتم چــــــــــــــــی میشد؟؟؟؟؟؟

خــ ــــــــــدای من، من و زیر سایه ی خـــــ ــودت بگیـــر

عشـــــق

داستان عشق مامان و بابام با همون رمـــــز قبلی  

ادامه نوشته

ســـــــــــلام  

اِهــــــــــِم اِهــــــــــِم

ســـــــــــلام 

یه سلامــ ِ نودو یکی. امیدوارم تعطیلات به همگی خوش گذشته باشهــــ و روزای خوبی هم انتظارتونو بکشه .منم چند روزی رفتم شمال با خانواده و جاتون خالی خوش گذشت. شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

از حال و هوای عید بیاییم بیرون، داشتم با خودم فکر میکردم چی بنویسم براتون تو وبلاگم که یهو به ذهنم رسید داســـــــتان عشق مامان بابامو بنویسم آخه از نظر خودم خیلی جذابه و دوسش دارم. اگه شمــــا دوس دارین تو نظراتون بهم بگین که راجبشون بنویسم یا نه. یادتون نره هااااااااا.

شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

سال نو

دوستــــــــــ ــــــــــــــای عزیزم صمیمانه  بهتون سال نو رو تبریــــــــــــک میگم

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

ان شاا... به همه ی آرزوهایی که به صلاحتونه برسید و

یادتون نره همیشـــــــــــــــــه شاد و خندون باشید چون

واقعا زندگی ارزش غم خوردن ندااااره.

خودتونم میدونیــــــــــد چقدر روزا زود میگذرهـــ.....

همیشه به داده ی خدا راضی باشیــــد تا غم نداشتن

چیزی و نخوریــــــــــــــــد.

دوسِتـــــــــــــــــون دارم

 

+این پست اختصاص داره به برنامـــــه هایی که واسه سال ۹۱ دارمـــــــــــــــ .اگه دوست داشتین ادامه مطلب و بخونید و راهنماییم کنید برنامه هام و توش نوشتم....

ادامه نوشته

تولـــ ـــدت مبارکــــــــ پدرم

fest30.gif 

همه ی خوشحالیم وقتی کامل میشـــــه که تو با همه ی اون مهربونتیت در وباز میکنی و میای خونه....با همه ی خستگیت بغل کردنا و لوس شدنام و تحمل میکنی تاااااازه هروقتم دوتایی تو خونه تنها میشیم بهم یواشکی میگی:تو دنیا تورو از همه بیشتـــر دوســــــــــــــــــدارم. منم کلی کیفولی میشم. البته میدونم مامان و با دنیا عوض نمیکنی ولی همیشه مامان بهم میگه تا وقتی تو نبودی بابات خــــــیلی بیشتر حواسش بهم بود اما از وقتی خدا تورو بهم داد انگار حواسشم بینمون تقسیم کــــــــــــرد. آآآآخه پدر بنده عشق دختر بوده و خدا بعد از ۲ تا پسر من و بهشون میده. خداکنه بتونم بچه ی صالح و خوبی براش باشم.

خیلی دوستت دارم بابا میدونم هیچوقت نمیای اینجارو بخونی اما دوست دارم بگم همه ی دلخوشی و دلگرمی خونه با شما تکمیل میشه.با خنده هات و شوخیات.من عاااااشق اون شوخ طبعیت و خنده هاتم به خدا.الهی هرچی غم داری از بین بره و همیشه سر حال و سرزنده باشی و سایت بالا سر ما باشه. همیشه مثل کوه پشتم بودی و هوامو داشتی.واسه ی همه ی زحماتی که واسم کشیدی همه ی ناراحتیایی که به خاطر من تحمل کردی همه ی دم نزدنات به خاطر غصه هات ازت ممنونم.عـــــــــاشقتم.  شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

مامانم بین من و شما که چیزی نمیمونه واسه گفتن خودت همه چیزو از رفتارم و حرفام متوجه میشی.تا نفس دارم دربست نوکرتم و عـــــــــــــــــــــــاشقانه دوستت دارم از همه ی دنیا بیشتر.

شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

لازم به ذکر که تولد بابام امروزه اما تولد مامانم ۱۱ اسفند بود . شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

+ بســـ ـــــی خوشحالم به خاطر شروع سال جــــدید و برنامه هایی که پیش رو دارمـــــــــ

و بســــــــــ ــی خوشحال تر به خاطر مسافرت عیدانمون که پدر گرام همیشه مارو سورپرایز میکنن.آخه خیلی دلم مسافرت میخـــــــــواد. شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے 

+شکرت خـــــــــــــــدا،واسم سنگ تموم گذاشتی. 

+عکس بچگیامو گذاشتم تو ادامه مطلب.با همون رمز قبلی :)

ادامه نوشته

چهارشنبه ســــوری سال ۹۰ مـــ ــــا

حدودا ظهر بود که بابا اومد خونه مثل همیشه سلام و ماچ و بوسه و.... همه چیز عادی. مامان تو آشپزخونه بود و منم پای نت." ما چون فرش آشپزخونه رو شستیم آشپزخونه فعلا کچله و سرامیک" همگی تو حال خودمون بودیم که یهو یه صدای خیــــــــــــلی شدیدی اومد.بــــــــــــــــــوووووووم .من که تا دم سکته رفتم قشنگ . سریع رفتم به طرف صدا(آشپزخونه) و دیدم بابام داره غش میکنه از خنده و مامانم دستش رو قلبشه رنگش پریده !!! خودمم حالم بهتر از مامانم نبود.

یهو مامانم شروع کــــــرد: سکته ام دادی مَـــــرد تو درست بشو نیستی آخه این چه کاریه نمیگی قلبم وایمیسته و...... 

تازه فهمیدم چه خبـــــــــره.بابام یه سیگارت انداخته بود تو آشپزخونه زیر پای مامانم.مامانمم بیخبر از همه چیز یهو ۵ متر میپره هـــــــــوا.حالا بابامم در جواب مامانم چیزی نمیگه فقط میخنده.ما به این سورپرایزای بابام عادت داریم.آخه پدر بنده هنوز دارای کودک درون فعال میباشد واسه همین این مدلیـــــــــــــــــــــاس.البته من عاشق این اخلاقشـــ ـــم. بعد از چند دقیقه مامانمم هم صدا با بابام میخندید و دوباره زندگی شیرین میشــــــود  

ساعت نزدیک ۷ بود که گروهی رفتیم جلو در (با خاندان داییم) پدر گرام آتیش و روشن کرد و همه ی همسایه ها جمع شــــدن. در کل شب خوبــــــی بود.منــــــــ ـــــم از رو آتیش پریدم  

امیدوارم که به همه خوش گذشته باشه و با شادی و نشاط بریـــــــــم به استقبال سال جدید

+تو ادامه مطلب یه مطلب از دکتر شریعتی گذاشتم.بخونید قشنگه من دوســـــــــش دارم

ادامه نوشته

بهشتــــــــ زهرا

دیروز مــ ـــن و اردیبهشتی طی ِ یک عملیات پیچــ ِش کلاسامون رفتیم بهشت زهــــــــرا. Smileys

شاید واستون مسخره باشه اما ما دوتا واقعا بعضی قسمتاش احساس آرامش عجیبی میکردیــــــم  

از ۸ صبح اونجا بودیم تا ۱۱.با اینکه خیلی ســــرد بود و از شدت سوز داشتیم میلرزیدیــــم ولی

خیــــــــلی خوش گذشت. 

به حس و حال معنویش (گلزار شهــــــدا)نیاز داشتم شدیدا.خداروشکر که قسمت شد و رفتیم.

+ وقتی رفتیم سر مزار شهید پلارک،باخودم فکر میکردم یه آدم چقدر میتونه خوب باشه که هم

با شهادت ازین دنیا بره و هم قبرش همیشه خیس از گلاب باشه !!!!!!!

+ ننه علی،شهید امینی،خبرنگاراو..... همه و همه یه حس خاصی و در مـــــ ــن به وجود آورد. 

بانو نوشــ ـــت:

دلم کمــ ی خوب شدن میــــخواد

+ چهارشنبه سوری امسال ازون رو که بنده دختر خوبی شدم شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےکلهُم دور مواد محترقه رو خط

کشیـــــــدم اما امان از دست این بابام که واسم ترقه های بی خطر گرفته و مثل هر سال تو کوچه

میخواد واسمون آتیش روشن کنه تا بپریم و .....

مثلا میخواستم امسال خونه بمونم مگه میذارن ؟

+ واسه ی همه ی داشتـــــــه هام شُکرتـــــــــــــ  

ــــ عکسای بهشت زهرارو گذاشتم تو ادامه مطلب .دخترا هرکی خواست بگه رمزو بدم.

 

ادامه نوشته

از همـــ ـه جـــــــــــا

الان دانشگاهم کلا کلاسام از صبح تشکیل نشـــــد شِکـْـــلـَکْ هآے خآنـــومے 

آآآآآآآآآخه ینی چی استاد هفته پیش میگه حتما بیایدا تشکیل میشـــــه اونوقت بنده

۶ صبح از سعادت آباد میکوبم میرم حکیمیه میبینم که ببــــــــــــــــــله هیچکدوم تشکیل

نمیشه.خیــــ ـــــلی زور داره خُبـــــــــــــــ . شِکـْـــلـَکْ هآے خآنـــومے

+ این کلاسای ۷/۴۰ دقیقم یه خیری توشه اونم این که نماز صبحم قضــــــا نمیشه 

+ خونه تکونی داریم در حد بنـــــــــ ـــزشِکـْـــلـَکْ هآے خآنـــومے 

+عاشق عید دیدنیــــَم شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے  

 

 

قــ ـــانون جاذبه

به شانس اعتقــــادی ندارم.بـــه لطف خدا اعتقاد دارم که اسمش و گذاشتن شانس!!!

آدما خودشون سرنوشتشون و میسازن چون خداوند به انسان قدرت اختیــــــار داده تا

راهشو انتخاب کنــــه.یا خوب باشه یا بد.

این چند خط مقدمــ ــــه ای بود واسه حرفی که الان میخوام بزنـــ ـــــــم :

چقدر به قانون جاذبه اعتقاد داریـــــد؟ همین که میگن هرطور فکر کنی زندگی همونطوری

واســـــت میگذره ؟

جواب دادن به ســـــوالم الزامیستـــــ :)

+ سرشارم از فکرای خوبــــــ و آینده ای خوبتــــــر

+ میتونی بگی "صبح بخیر خـــدا" یا اینکه "خدا به خیر کنه صبح شد" ! خودتون قضاوت کنید کدومشون بهتره و

 حالتونو بهتر میکـــــــنه!

+یادت نره به سوالم جواب بدی"چقدر به قانون جاذبه اعتقاد داری؟"

 

سلامـــــــــــــ

سلامـــــــــــــ

بعد از مدت ها که از اینجــــــــا دور بودم.

واااااای که چقدر حال و هوای اینجارو دوس دارم.این وبلاگ و دوستام واسه من یه نعمتن.

یه نعمتــــــــــِ واقعی.

چند روزی دور شده بودم ازین حال و هوایی که ساخته بودم واســـــــه خودم.

خودمو گم کرده بـــــودم.

اما برگشتم. بازم خــــــدا دستم و گرفت .مثل همیشـــــــــــــــه.

ازتون میخوام مثل همیشه همراهیــــم کنیدوبه کمک تک تکتون نیـــــــــاز دارم.

بانــ ـــو نوشـــت:خـــدایا گفتی یک قدم بردار من چند قدم برمیدارمــــ ، خدایا من قدم برداشتن بلد نیســــتم

مثل یه بچـــه باید دستمو بگیری تا تاتی تاتی کنـــــم.دستـــــمو بگیر شاید تونستــ ـــــم!

درهمــــ

چقدر هوا این روزا خوبهــ ! سرد ِ اما میچسبهــــــ...

امسال ازون زمستونایی بود که من دوس داشتمــــ.....

+ امروز ظهر من حس کردم خونمون لرزید یه لحظه (زلزله) اما کسی متوجهـــ

نشده بود جز مامان دوستمـــــ..... حداقل خیالم راحت شد که توهم نبود که البتهـ

ای کاش بود...... :(

+از هفته ی دیگه دانشگاه شروع میشه .... همه ی کلاسا هم از ۷/۴۰ دقیقست 

واسم سخته مسیر طولانیه اما در راه گرفتن مدرک چیزی رو دریغ نمیکنم:) و

 سختی هارو میکشمــــ به شرطی که تهشــــ بیکاری نباشهــــــــــــــــ ......

خصوصی نوشتــــ :

+ایمان به خدا،صداقت،خوش رویی،پشت سر کسی حرف نزدن،قهر نکردن با کسی،

اینار یادت نره مریم خانوووم 

راهپیمایی....

تو خونه مشغول خوردن چای یه عصر دل انگیز زمستونیــــ :

بنده:بابا؟ یه چیزی میگم جون من نه نگو ......

بابا:بگو ببینم چی میخوایــــــــــ؟

من:میشه شنبه ماهم بریم راهپیمایی ..... (با استرســــــ)

بابا:شنبه صبح میبرمت بیرون میگردونمت اما راهپیمایی نهــــــــ !!

من با چشمانی اندازه ی نلبکی:آخه چـــــــــــــــــــــــــــــرا ؟؟؟

انگار داغ دلش تازه شده باشه یهو شروع کرد:

ــ با چه دل خوشی برم راهپیمایی ؟ خدا بیامرزه امام خمینی و تا اون زنده

بود کسی جرات نداشت دست از پا خطا کنه اما الان این مملکته ما داریمــ ؟

(چون حرفای بابا سیاسی شد سانسور میشه بقیش)

من:چقدر دلت پره بابا :(

بابا:این همه جوون رفتن و شهید شدن حداقل از خون شهدا خجالت نمیکشن.....

من با قیافه ی مظلومانه :بابا جون بریم دیگه ..... میدونم از دیروز که به خاطر یه

کم گوشت ۱۰۵ هزار تومن پول دادی فشار خونت جا به جا شده اما بیا بریم دیگه

من که تنها نمیتونم بـــــــــــــرم :(

بابا:اگه بریم یعنی ازین وضع جامعه راضی هستیم......نمیامـــــــــــ

کلی جروبحث کردیم تا اینکه آخرش گفت حالا ببینم چی میشهــــــــ!!!!!!!!!

ایشالا که بشه و بریمــــ ...

+دوست دارم به عنوان یه عضو کوچیک از جامعه خوشحالیمو واسه پیروزی انقلاب

اسلامی نشون بدم فقط همینــــــــــــــــ

+بابای من آدم مهربون و مذهبیه اما این روزا یه کم تحت فشاره بنده خدا حق داره

ازین اوضاع بناله...شما به دل نگیرینـــ :)

  ولادت با سعادت پیامبر اکرم (ص) و امام صادق (ع)

 و به همه شیعیان تبریک عرض میکنم

التماس دعا :)

چقدر به این دنیا و آدما بدهکارمــــ؟؟؟؟

دو دوتا چهارتا کردن یه کم سختهـــ...

حداقل برای من که کل دنیام شده بدهکاریــــ.....

بدهکاری به خلق خدارو جورش میکنم پسش میدمـــــ

حتی شده کم میخورم کم خرج میکنم تا بدهکاریمـ و صاف کنمـــــ

نمیدونم چقدر طول میکشهـ شاید ۳ سال !!!!! نمیدونمــــ

اما میدونم یه روز تمم میشهـ و راحت میشم از باری که رو دوشمه و خلاص میشمـ

از بدهی هام پیش خلق خــــــــــــدا ....

حالا بدهیم پیش خدا ..... اندازه چندین سال بهش بدهکارمــــ.....

تا آخرین نفسـ...تا آخرین روز زندگیمـ باید جوری زندگی کنم تا بدهیم پیش خدا صافــ

شه .... به خدا سخت نیستـ... لذت بخشهـــــــــ

بانو نوشت : دوست ندارم مدیون کسی باشم.دوست دارم همه ی حسابامو

صاف کنم تا با خیال راحت چشمامو ببندمـ. درسم تموم شه برم سر کار خیلی 

راحت ترم میتونم به حسابام برسم ......ان شاا...

+ خدایا این فرصت جبران و ازم نگیر . بذار تا تهش برمـــ... خواهش میکنمــــــــــ

+این پست شخصی بود  تا بعدها با خوندنش یادم بمونه یه سری چیزارو

+نظر واسه این پست الزامی نیست :)

بدون شرح

 

 

 

زمان جنگ تفنگ دستمون گرفتیم و جنگیدیمــــــــــ

یه زمان با فکرمون جنگیدیمـــ

یه زمان با دوربین و رسانمون جنگیدیمــــــــــــــــــــ

اگه پاش بیفته بازم اسلحه دستمون میگیریم و میجنگیمـــــ

برای ِ اسلام و ایران ......

 

اندیشهـ ی تو

منــــــــــ در هر حال باشم در اندیشهـ ی توامـ......

اینـــــــــ حال ِ من استــــــــــــــــ

حال ِ آدمی که نانشــــــــــــ دادی قبل از آنکهـــ

ایمانشــــ را بسنجی ........

+ خدایا کمکم کن جوری باشم که لیاقت این همه مهربونی و حداقل تا حدی

داشته باشم وگرنه روز دیدار کلی جلوت شرمنده میشم ..... البته همینجوریشم

کلی شرمندتمــــ ......

انقلاب اسلامیــــــــ

توی شهر بیشتر جاها پر شده از عکس امام خمینیــــــ

مخصوصا اون عکسی که دارن از هواپیما میان پایینــــــــــ

حال و هوای این روزارو خیلی دوست دارم.... همیشه با خودم میگیمـــ

کاش من اون موقعا بودمـ ..... تظاهرات . جنگیدن برای باورت خیلیـــ

سخت اما لذت بخشهـــــــــــ

به نظر من البتهــ......

جوونای زمان انقلاب همه ی شور و هیجان جوونیشونـــــ و تو انقلابـ

تخلیه کردنــــ اما ما چیـــــــــــ؟ اصلا با ما کاری ندارم ... خودم چیــــــــــــــ؟

بالاخره این شور باید یه جوریـ تخلیه بشهــــ !!!!!!

خدا رحمت کنه امام خمینی رو که هیچ کس مثل اون نشد.....

میخوام بگمـ همه ی این روزای شیرین و خیــــــــلی دوســــــــــــــــــــــ

دارم .... چقدر دوران جوونیای مامان بابامون با ما فرق میکنهــــــــــ !!!!!!!!!!!!

+ کارگر،رفتگر،رنجبر...ما همه یک صدا متحد میشویمــــــــــــــــــــــــــــ ...!

۳۳ ومین سال پیروزی انقلاب اسلامی و تبریک میگم

 

به امید ظهــــــــــــور

به کدامینــــ دلیلـ خنده بر لبانم جاری شود وقتی تو سیاه پوشــــــــ ِ

پدرت هستیـ مهدی جان ؟

خوشحالیمـ برای به امامت رسیدنتـ در غم زهر ِ در گلوی ِ پدرتـــ گم شدهــــــ

امام منـــ... سرورمـــــ تسلیت میگویمــ داغ پدر را و تبریکـــ میگویمــــ امامـ شدنت را.....

به امید ظهــــــــــــور ........

یا حق 

 

دلمــــــ....

حالـ ِعجیبی دارم .... خیلی عجیبــــــــــــ

فیلم شوق پرواز (عباس بابایی) میدیدم .... شهید شدنــ ِ سعید خجسته فر .....

با دیدن فیلمش دیوونهــ شدم چه برسه که بخوام به واقعیتشـــــــ فکر کنم ....

زبونم بند اومده نمیدونم چی باید بگمــــ .... 

دوســــــــ دارم سجده کنم به درگاه خدا انقدر گریه کنم تا شاید کمی خالی شمــــــــــــ

حرفام بمونه پیش خودم و خـــــــــــدا ......

فقط اینجام تا یادم نره حالـ ِ این روزامو .... همینـــــــــــــــــــــــــــــــــ

در گوشیــــــ

شهره ی عام و خاص است ..... بخشندگیت را میگویمـــــــــ

وقتی از تمام داشته ها و نداشته هایم خسته میشومــــ وقتی به گذشتهــ ام فکر

میکنم وقتی بهـ یاد میاورم چقدر فراموشتــ میکرده ام از خودم گلایهـ میکنمـــــــــــــ

اون روزها نداشتمتـــ اما تو بودیـــــ بهتر از یک پدر دلسوز و مادر مهربانـــــــــــــــــــــــــ

من حســـ نمیکردم هوای ِ بودنت را ولی تو بودیــــ در هر نفسـ ِ منـــــــــــــــــــــــــــ

اما الان خودتـ را به خاطر خودتــــ شکر میکنمـــــــ اینـــ روزها دارمتـــ و این زیباترینــــــــــ

قصه ی زندگیــ ِ من استــــــــ...............

دقت کردی این روزها در گوشی هایمان چقدر زیاد شدهــــــــــــــ ؟

وقتیـ در گوشی باهات حرف میزنمــ و تو با حوصله به حرف هایم گوش میدهیــــــ .... !

وقتیـ با اینکهـــ میدانیـــ همه ی اسرار من و ولیـــــ بازهم آن قصه هایـــ تکراری را گوش میدهیـــــ

با لبخندم میخندی و با گریه ام آرامم میکنیــــــــ

مهربان ترینـ ِ من..... چه بی منتـــ میبخشی و چه بی توجهـ گناه میکنمـ....

چقدر در این سالها ناراحتتــــ کردم و چقدر صبوریــ کردیــــــــــــــــ

خدای ِ من.... مهــــــــربانمـــ ....:

تورا به حرمتـ ِ همه ی در گوشی هایمانــــــ ٬ از من نگیر اینـــ گوش شنوایتـــ را ......

اگر رو بر گردانیـ بیــــــــــــچاره میشوم ...... منــ تورا دارم و همینــــ تمام دنیایـ ِ منـ استـــــــــــ...

+ خدایا ٫ اگه بعضی وقتا زیاد حرف میزنم ببخش این بنده ی پر چونتو... خودت آفریدی دیگه دست خودم که نیست:)

 

خانوادهـــــــــــــ ....

خانوادهـــــــــــــ ....

اوج وابستگی من به این دنیا و قشنگیاش به خاطر حضور تک تک اعضایـــ خانوادمهـ.....

عاشق اینم که بپرم بغل بابامو اونم منـــ و لوســــ کنهـ .... گرمای بدنش بهم حس بودن میدهـــ

حســــــــ خواستنـــ..... یا اینکهــ دستایـ مادرمـ و ببوسم به خاطر همهـ ی مادرانهــ بودنشـــ

به خاطر اینکه همیشه سعیــــــ کرده جایـ خواهر نداشتمـ و واسم پر کنهــــــــ.....

و اینکهـــ برادر کوچیکمــ (که ۷ سال ازم بزرگتره) شبا بیاد خونهـــــــ و مثل همیشه با خنده هاش بهـ

خونه روحــــــــــــ بده و سر به سر هم بذاریمــ .....

و مخصوصا عزیز دلمـــــ (برادر بزرگم) کهــ همشـ ماموریته و ماهیـ ۲ هفتهـ تهرانهــــــــ

عاشق اینم که زنگ میزنمـــ بهش و صدای گرم و مهربونش و میشنوم و اونمـــــــ مثل همیشه

میگهـ یادیــ از داداشتــ کردی و خبر از دل ضعفه هام ندارهـــ واسه دیدنشــــــ.... عاشق جدیتش و

گاهیــــ شوخ بودنشمـــ .... ازش خیلیـــــــــــــ چیزا یاد گرفتمـــــــــــــ .....

نمیدونمـــــــ چطوری باید خدارو شکر کنم به خاطر وجود اینــــــــــــ خانواده ی گرمــ و صمیمیــــ

البتهــ گرمایـ خونمون و وجود مامان بزرگ عزیزمــــ و نی نی برادرم "بهــــــار" ۲ برابر میکنهـــ.....

+ خدایا دوست دارم به شخصه بیام اون بالاها پیشت یه تشکر مخصوص ازت بکنمـ به خاطر

همه ی آرامش این خونه .... خیلی دوستت دارم خدایا به قولی مخلصتمـ :) 

+نوشتم تا یادم نره داشته هامو.....

 

رضایـ ِ خــــــــدا

شبا موقع خوابــ وقتیـــ همه چراغا خاموشه و همه خوابنـــ به سقف اتاقمـ

خیره میمونمـ و به کاراییـ که تو طول روز انجام دادمـ فکر میکنمـــــــــــــــــــ

وقتایی که پیش وجدانم راحتم چونـ گناه زیادیـ نکردم با خیال راحت چشمامو

میبندمـ و میخوابم ولی وقتیـ حس میکنم تو طول روز خیلی گند زدمـــــــــــ

کلی غصه میخورمـ و از خدا میخوام من و ببخشهـــــ.... به نظر من این بهترینـ

روش واسه سنجیدن خودمونه همونطور کهــ ائمه هم فرمودنــــ .... با خودم

قرار گذاشتمــ که هر شب موقع خواب کاراییـ که تو اون روز انجام دادمـ و بسنجمـ

اینکه چند نفرو ناراحت کردمـ یا با کارا و حرفام چند نفرو خوشحال کردمـ ......

هرشبـ حساب کنمـ ببینم چقدر به خدا بدهکارمـــ ٬ البته بهـ شرطی که اگهــ

گناهی میکنم با دلایل مسخرهـ ی خودم توجیحشونــ نکنمـ......

به نظرم اینجوریـ کمتر به گناه میفتم و همه ی روز تلاشمـ و میکنمـ تا پیش خدای

خودم بهترینــــــــــــ باشم و با خیالـ راحت چشمامو ببندمــــ...... شمام امتحانـ کنید....

تازه دارم میفهممـ واسه رضایـ خدا کاریـ و انجام دادن چه مــــــــــــــزه ای میدهـ....

چون دیگه از کسیـ توقع تشکر نداریـ خیالت راحته خدا داره میبینهـ و ازت راضیهـ.....

+  شهادت اما رضا (ع) و تسلیت میگم .خوش به حال کسایی که امروز پیش آقا امام رضا بودن .....

من که دلم اونجا بود....

+ خدایا کلی حرف و بغض دارمـ .... امشب سر نماز رو سجاده بهت میگمـ میخوام

از الانـ بهم قول بدی حواست فقط به من باشه چون حرفام خیلی جدیه ! مرسیــــ  

 

ادامه نوشته