درماندگی یعنی تو اینجایی
من هم همین جایم
ولی دور...برای تو(نیکا)...ارامشی نهفته میان تلاطمم
صفحه اصلی | عناوین مطالب | تماس با من | پروفایل | رمان های عاشقانه
منم ان بره که از گرگ فقط میترسید و در اخر جگرش شام شب چوپان شد...
مثل خاراندن یک زخم
پس از خوب شدن
یاد یک عشق
عذابی ست که لذت دارد
منِ سرمازده را سخت در اغوش بگیر به هوای بغلت بود که سرما خوردم...
(دوستت دارم)![]()
parseh_59@
عشق یعنی که به یوسف بخورد شلاقی درد تا مغز و سر و جان زلخیا برود
(این دل نگرانی و بی خبری کشنده میشه
بی خبرم نذار)
به حدی دوستت دارم که می دانم خدا روزی سوالش از تو این باشد چه کردی او پرستیدت؟
من نشـستم بِروی مِی بــخری برگــردی ترسم این است مسلمان شده باشی جایی (یلدات مبارک)
یک نفر نیست تورا قسمت من گرداند کار خیر است اگر این شهر مسلمان دارد
مثل آذر ماه کردستان نبودنت سرد بود؛ کلبه ی سرد مرا شهریور اهواز کن!
حدِ مِی هشتاد ضربه، حد چشمان تو چیست؟ مستِ چشمان تورا اعدام باید کرد و کشت...!
کد خدای غافلی بودم که دخت رعیتی عاقبت با دلبری ها روستایم را گرفت
می شود پیشانی ات بوسید
و از لب ها گذشت؟
مومن از قم بگذرد
تا جمکران هم میرود...
در امتداد هر شب من هستم و تمامت با خویشتن نشستن در خویشتن شکستن (سالهاست که در جان منی)
بوی لعنت شده ات روی تنم جا مانده یا نه بر بوی تنت این بدنم جا مانده عطر تو، چنگ من و عادت پرخاشگری این سه چیز از تو و فارغ شدنم جا مانده گرگ خونین دهنی بر سر انگشت خودم یوسفی در قفس پیرهنم جا مانده غربتی داده به من محنت دوری که مپرس کنج آغوش تو گویی وطنم جا مانده هی نگو بعد تو آن آدم سابق بشوم مزه ی سیب لبت در دهنم جا مانده ما شدن حادثه ای نیست که از یاد رود تو ندیدی که چه چیزی ز منم جا مانده دود و خاکستر در باد و دم گرم شما یادگاری که از آتش زدنم جا مانده !
در حیرتم!!!
که چرا"سرگذشتمان"از"درگذشتمان"غم انگیز تر است!!!
امشب تمام حوصله ام را
در یک کلام کوچک
در تو خلاصه کردم
ای کاش یک بار
تنها همین یک بار
تکرار میشدی
تکرار...
اگر می دانستند با تو در رویاهایم
تا کجا رفته ام
سنگ سارم میکردمند...
کاش میشد یک لحظه جایمان را عوض کنیم
شاید تو می فهمیدی چقدر بی انصافی...
و من میفهمیدم چرا؟؟؟!!!
مدتی است عادت کرده ام...به شب زنده داری
و فردایش سرگیجه ها و سر دردهای بی خوابی...
عادت کرده ام به تلو تلو رفتن چشمهایم...
عادت کرده ام شبهایم را با ترانه های پر درد سپری کنم...
عادت کرده ام به این دنیای وارونه...
عادت کردم به این زخمهای کهنه...
عادت کرده ام به کوتاهی دیوار دلم...
عادت کرده ام به این که در افکارم غرق شوم و
همیشه چایی ام سرد شود...
مثل من باغچه ی خانه هم از دوری تو
بس که غم خورده
لاغر شده...
گلدان شده...
از عذاب بی تو بودن در سکوت خود خرابم... نه صبورم نه عاشق من تجسم عذابم...
من خوبم..!
عاشق نیستم...
فقط گاهی به یادش که می افتم,
دلم تنگ میشود..!
این که عشق نیست..!
هست؟؟؟
من کر نیستم...
فقط از وقتی صدایت را شنیده ام...
دیگر هیچ صدایی برایم شنیدنی نیست...
دیکته روزگار
نبودنت را برایم دیکته میکند...
و نمره من باز میشود صفر!!!
هنوز
نبودنت را یاد نگرفته ام...
فکر نکن که به پایت مینشینم نه...
بلند میشوم ارام چرخ میزنم...
مطمعن میشوم که نیستی...
برمیگردم سر جایم...
سرم رو میگذارم و میمیرم