خواب جالب
دیشب چه خواب عجیب و جالبی می دیدم.
خواب یک کلبه چوبی خوشگل و دوبلکس. وسط یه باغ بزرگ پر از گلهای رنگارنگ.
بیرون کلبه خانمی که می شناختمش، اما خیلی لاغر تر از اندازه واقعی اش، مشغول کار بود بر خلاف روحیات واقعیش! که همیشه دوست داره در حال مش و آرایش و اینها باشه!
کلبه منطقاْ یک در داشت... اما نمیدونم من چطوری رفتم توی کلبه که از در نرفتم داخل! ضمن اینکه خانمه هم متوجه رفتن من به داخل نشد.
القصه... من رفتم طبقه بالای کلبه. یک راه پله مارپیچ داشت و خوشگل و خیلی باریک. مارپیچ ها طولانی نبودند در حدیکه وقتی سرم رسید بالا که توی طبقه رو می دیدم، حدوداً پاهام روی سومین یا چهارمین پله از بالا بود.
فحشم ندید ها! خب همینطوری بود دیگه!!!!
همون جلوی طبقه دوم، یک نفر که خوب می شناختمش خوابیده بود.... آروم و بی صدا. پتو هم کشیده بود روی سرش. یک پتوی نازک. اومدم صداش کنم نمیدونم چرا پشیمون شدم... همون لحظه پایین رو نگاه کردم... دیدم خانمه اومده توی کلبه و داره روی میز چوبی وسط هال کاری مثل سبزی پاک کردن یا اینها انجام میده....
با هم سلام علیک گرمی کردیم. یه چیزی از دستم به پایین افتاد که نزدیک بود بخوره وسط میز یا توی سرش.
چیزی بود شبیه یه متکا گرد و قلمبه از اون نوع قدیمی هاش که مادربزرگها داشتند! رنگش هم سفید و طوسی خیلی روشن بود.
نمیدونم چرا ازم نپرسید تو کی اومدی؟ چطوری اومدی؟ اونجا چی کار داری؟ و یا هیچ سوال دیگه ای...
فقط فهمیدم که کمی بعد من پایین بودم و در جمع دو نفره شون. هیچ گفتگویی یادم نمیاد اما به نظرم یه پذیرایی گرم با نهایت لطفشون رو حس کردم...چون وقتی بیدار شدم یه حس لبخند داشتم و یه احساس مثل پذیرایی گرم یه میزبان مهربان....