دینگ دینگ دینگ زنگ تفریحه بچه هاااااا:))

       دینگ دینگ دینگ...

 


ﺗﻮ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ، ﯾﻪ ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪ ﺍﻭﻣﺪ ﮐﻨﺎﺭﻡ ﮔﻔﺖ:
آقا ﺷﻤﺎ ﻣﯿﺪﻭﻧﯿﺪ ﭼﺠﻮﺭﯼ ﮔﻮﺵ ﺭﻭ ﺷﺴﺘﺸﻮ ﻣﯿﺪﻧﺪ؟
ﮔﻔﺘﻢ: عزیزم ﮐﺎﺭﯼ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﮐﻪ ...ﮔﻮﺷﺘﻮ ﻣﯿﺒﺮﻧﺪ،ﺑﻌﺪ ﯾﮏ ﺳﺎﻋﺖ ﻣﯿﺰﺍﺭﻧﺶ ﺗﻮ ﻭﺍﯾﺘﮑﺲ ... ﺑﻌﺪﺵ ﺑﺎ ﻧﺦ ﻭ ﺳﻮﺯﻥ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻣﯿﺪﻭﺯﻧﺪﺵ |:
ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﺑﻐﺾ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﺷﮏ ﺗﻮ ﭼﺸﺎﺵ ﺣﺪﻗﻪﺯﺩ ﻭ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﯼ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻥ ﺷﺪ ... ﺳﺮﯾﻊ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺻﺤﻨﻪ ﯼ ﺟﻨﺎﯾﺖ ﺩﻭﺭ ﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﭘﺪﺭﺑﭽﻪ ﺳﺮ ﻧﺮﺳﻪ :|
ﺣﺎﻻ ﻧﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﯿﺪ ﺭﻭﺍﻧﯽ ﺍﻡ ....ﻧــﻪ!!
ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﻣﺮﯾﻀﻢ :|ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻫﻤﯿﻦ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ :|




بچه رو به مادرش : مامان چرا بابا کچله ؟
مادر : بخاطر اینکه بابات خیلی فکر میکنه!
بچه : پس چرا موهای تو اینقدر بلنده ؟
مادر : خفه شو !
:)))))))))))




دختر داييم شيش سالشه
يه حلزون پيدا کرده آورده خونه
هرجا حلزون ميره اين پشت سرش ميره
صورتشو ميماله به کف زمين.
ميگم چرا اينکارو ميکني عسيسسسسسسسسمممم؟
ميگه چون حلزون موقع حرکت ترشحاتی از خود به جا میزارن که حاوی کلاژن و الاستینه که باعث میشه چین و چروک صورت از بین بره وصورتی شاداب و به ما هدیه بده و دیگه باید با چین و چروکا خدافظی کرد :| :|
:|
:|
:|
:|:|
:|:|:|
:|:|:|:|
:|:|:|:|:|
:|
اونوقت من 6 سالم بود صورتمو میگرفتم جلوی پنکه می گفتم آآآآآآآآآآاااااااااا
......مثل خر کیف میکردم ....



 




دوران ما یه فیلم شو نمیتونستیم جلو بابامون نگاه کنیم ! حتی دیدن دخترایی که پشت شماعی زاده میرقصیدن واسه ما داستان داشت....!
الان یه پسر خاله دهه هشتادی دارم شبکه های ماهواره را قفل کرده باباش نتونه نگاه کنه  :l




من غلط بکنم ارشد شرکت کنم!!!
"دیالوگ ماندگار شب های امتحان"
:))))))))



ﺑﺎﺑﺎ : ﻣﻨﻮ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻯ ﻳﺎ ﻣﺎﻣﺎﻧﻮ؟
ﭘﺴﺮﺑﭽﻪ : ﻫﺮ ﺩﻭ ﺗﺎﺗﻮﻧﻮ
ﺑﺎﺑﺎ : ﺍﮔﻪ ﻣﻦ ﺑﺮﻡ ﺁﻣﺮﻳﻜﺎ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﺮﻩ ﻓﺮﺍﻧﺴﻪ ﺗﻮ ﻛﺠﺎ ﻣﻴﺮﻯ؟
ﺑﭽﻪ: ﻓﺮﺍﻧﺴﻪ
ﺑﺎﺑﺎ : ﺧﻮﺏ ﺍﻳﻦ ﻳﻨﻰ ﺗﻮ ﻣﺎﻣﺎﻧﻮ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻯ ﺩﻳﮕﻪ
ﺑﭽﻪ: ﻧﻪ ﻣﻦ ﻓﺮﺍﻧﺴﻪ ﺭﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
ﺑﺎﺑﺎ : ﺍﮔﻪ ﻣﻦ ﺑﺮﻡ ﻓﺮﺍﻧﺴﻪ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﺮﻩ ﺁﻣﺮﻳﻜﺎ ﺗﻮ ﻛﺠﺎ ﻣﻴﺮﻯ؟
ﺑﭽﻪ: ﺁﻣﺮﻳﻜﺎ ((:
ﺑﺎﺑﺎ : ﭼﺮﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍ ؟؟؟؟
ﺑﭽﻪ: ﭼﻮﻥ ﻗﺒﻼً ﻓﺮﺍﻧﺴﻪ ﺑﻮﺩﻡ (((:
ﺑﺎﺑﺎ : ﮐﺼﺎﻓﻂ :))))



چند روزه بدجور سرما خوردم دیشب مامانم میگه پسرم فردا نرو دانشگاه، عزیزم استراحت کن! منم نرفتم. هیچی دیگه از صب ساعت 6 دارم کابینتا رو دستمال میکشم بعدش باید دیوارای آشپزخونه رو تمیز کنم الانم داره فرشای پذیرائی رو جمع میکنه که بشورم
مامان آب زیر کاهه من دارم :|



يه روز يه چينيه ميره بالاى كوه و فرياد ميزنه :
هين تا سا لاو تسين شين هوچينك !
.
.
بعدش از كوه جواب مياد :
.
.
.
.
.
.
.
.
ديوث خيلى سخت بود دوباره تكرار كن




یه اخلاقی که من دارم اینه که وقتی
میخام واسه مطالب دخترا توو فیس بوک لایک بزنم اول یه بار دور اتاق میچرخم که مبادا از روی هوای نفس باشه.
یه همچین آدم مومنی ام مــن !




یه دوستی داشتم که اصلن اهل این سوسول‌بازیا و تقلب و این حرفا نبود. یه روز قبل از امتحان یه چاقو میزاشت جیبش میرفت دم خونه‌ی استاد
ما شالله الان مهندس قابلی هم شده...



دختره پست گذاشته : مُردم از تنهایی ...
پسره زیرش نوشته : 
نشونی بده با بچه محلا بیایم خونتون از تنهایی در بیای !!! 
واقعا این پسرای با معرفت كه به فكره بچه محلاشون هستن رو می بینم بغضم میگیره ...
ببخشید اشك نمی زاره مانیتورو ببینم ...

----------------------------------------------------------------------------------------------------
از این به بعد می‌خوام یه دستکش آشپزخونه باد کنم از زیر لحاف هر شب بذارم بیرون دهن این پشه‌ها سرویس شه باهاش مشغول باشن!!!



داشتم واسه امتحان میان ترم توو خونه تقلب مینوشتم...یهو دیدم مامانم بالا سَرمه...
اومد تقلب رو پاره کرد..
مونده بود چی بگه.......
گفت: ما تو این خونه نماز میخونیم




دختره یادش رفته کیبوردش رو فارسی کنه، استاتوس زده :
lk ]rnv phgl hlv,c o,fi...fifi...]rnvhdk[h o,fi

150 تا هم لایک خورده
... ... کامنت پسرها:
* خیلی زیبا گفتی مثل خودم فکر میکنی
* چقدر متن پر احساسی بود، تحت تاثیر قرار گرفتم
* من اولش مخالف این جمله بودم، اما وقتی یه خورده فکر کرد دیدم حق با توئه
* زیبا بود، مرسی، Share میکنم....



یارو 95 سال عمر کرده
بعد که می میره مینویسن: به دیدار حق شتافت !!
خو این کجاش شتافته؟ اینو که به زور بردن .............!



پسر داییم تو کنکور ۱۰۰تا مونده به آخر شده
بعد داییم شیرینی پخش کرده
به داییم میگم چرا خوشحالی حالا؟
گفت : آخه فک نمیکردم ۱۰۰نفر از این خنگ تر باشن
من
...
داییم
پسر داییم :@



با دوستم چت می‌کردم. گفت: موزیک چی گوش میدی؟ گفتم: داریوش
گفت: داریوش رو باید وقتی رو موتوری و باد تو صورتت می‌خوره و پهلوت چاقو خورده و خونت داره میره گوش بدی!!!!
من: :|
داریوش: :|
چاقو: :|
موتور: :|
باد: :|
ابوالفضل پورعرب: :|
کیمیایی: :|
همه وهمه.....:|



یه زمانی یه تلفن خونه بود، وای میستادیم باباهه بره سره کار مامانِ بره بازار ما یه زنگ به دوس دُخترمون بزنیم، هَمشم با استرس، همیشه هم قبضِ تلفن که مییومد کُلی بارمون میکردن.
حالا داییم و زن داییم دارن میرن مسافرت، داییم به پسر داییم میگه، پونه (دوس دُخترش) زنگ زده بود، بهش گفتم این مدت که ما نیستیم بیاد بهت سر بزنه مواظبت باشه...
من :|
ینی تمامِ مدت نیم خیز آماده بودم از بابا مامانش گِله کنه، جُف پا برم تو شیکمش .....
دهه شصتیا میدونن من چی میگم :|


موافقين كمي بخنديم؟؟؟؟!!!!

 ديشب يه دزد اومد خونمون دنبال پول مي‌گشت تو کمـــــد !!!  .  .  هيچي ديگه ، خلاصه منم بيدار شدم از تخت اومدم پايين با هم دنبالش گشتيــــــــم …  آبــــروم رفــــــت

---------------

ساعت شیش صبح تو رادیو گفت:  با هرکی قهرین همین الان بهش زنگ بزنین و آشتی کنین ^_^  والا با هرکی هم آشتی باشیم اون موقع صبح بهش زنگ بزنیم جــِــرمون مــیـــده :|

---------------- 

تو تاکســی از بــس چســبیدم بــودم بــه در یهــو در باز شــد ...!  منــم مجبــور شــدم دختــره رو بگــیرم نیفــتم بیــرون از تاکســی ...!  بیچــاره از تــرس بغــلم کرده بــود ...  هــی میگــفت ســالمــی ؟ چیــزیت کــه نشــد که؟ و از ایــن صوبتـــا...  منــم به رانــنده گفــتم بــزنه بغــل میــخوام تــوو افــق محـــو شم... :))  خدایش عجب دختر با مرامی بود

--------------------

ميگن تو جهنم وقتي خدا عذاب الهي رو نازل ميکنه، ايرانى ها يه گوشه لم ميدن و ميگن: اي بابا! اينم که تکراريه

----------------------

  بچه های الآن که سختی نمی کشن؟  ما دهنمون صاف شد انقدر دفتر خط کشی کردیم  یارو دفتر میخره از قبل حتی مشقاشم توش نوشته شده

-----------------

واقعا شانس آوردیم همه بیماریها رو خارجی ها کشف میکنن و اسم خودشونو میذارن روش وگرنه مثلا بجای پارکینسون باید میگفتیم مرض کامبیز یا درد حاج مرتضی وبرادران به غیر مجتبی

-----------------

با این گرونی گوشت تا چند وقت دیگه جلو پای عروس و دوماد مجبورن  تن ماهی باز کنن

-----------------

شباهت زندگی من و اینشتین در اینه که هر دو بچگیهامون خنگ بودیم  ولی خب  از وسطهای بیوگرافیمون به بعد یه کم متفاوت میشه …

----------------

بَ رَ بَ بَ چیست؟  همون برو بابای خودمونه  اینو در پاره مواقع با دهنی کج، واسه تضعیف روحیه طرف بکار میبرن

---------------

یه موقعی توی مراسم عقد سکه هدیه میدادن، بعد شد نیم سکه، بعد ربع سکه، بعد این سکه‌های یک گرمی و نیم گرمی «پارسیان» و این چیزا اومد ...  عنقریب روزی فرا میرسه که به عروس و داماد فقط بتونیم بگیم "آفرین !!!

------------------

اگه بخوای خلبان بشی، هزار جور مریضی داری ولی بخوای معافیت پزشکی بگیری،   سالمِ سالمی

-----------------

يـكـي از فـانـتـزيـام اين بود كه تنظيم خانواده رو با نمره ٩ بيفتم، تا خانوادم باور كنن من تو خط اين چيزا نـيـــســـتـم ولي لامصب ٢٠ شدم

-----------------

یکی از فانتزیام همیشه این بود تو سیستم عامل ویندوز یک مشکلی پیدا کنم بفرستم براشون بعد بیل گیتس زنگ بزنه بگه مهندس لطفا بیا امریکا تو مجموعه من دخترمم میدم بهت کنیزت باشه تا آخـــــر عمرش. خونه ماشین پول همه چی میدم بهت  بعد یک دقیقه سکوت بگم: دلم میخواد ، اما من متعلقم به این مردمم

----------------------

بابام به مامانم اس ام اس عاشقانه فرستاده...الان 2 روزه خونمون دعواست!! مامانم گیر داده به بابام که این اس ام اس و کی واست فرستاده !!!

!--------------------

داشتم تو اتوبان میرفتم دیدم یه بچه ای رو موتور خوابش برده بود و داشت می افتاد باباش هم اصلا حواسش نبود. رفتم کنارش هر چقدر بوق میزدم نمی فهمید. آخرش رفتم جلوش و سرعتمو کم کردم تا ایستاد بهش گفتم : پس چرا حواست به بچه ات نیس ؟؟؟ ی دفعه دو دستی زد تو سرشو گفت : اصغر پس ننه ت کوووووووو؟؟!!!!

-----------------------

از مارمولک له شده زشت تر٬ پسربچه تو سن بلوغه. اصلن مثل کوبیسم میمونه!!! هیچیش به هیچیش نمیاد!!!

-------------------

رفتم یوگا اسم بنویسم، لامصـــب دو به شک بودم حوصلم میشه برم یا نه! یارو گفت میای کلاس ملافه و بالشم بیار!! فهمیدم همون ورزشیه که یه عمر دنبالش بودم

--------------------

رفتم داروخونه یه قرص ضد حساسیت گرفتم. تو عوارض جانبیش نوشته: سردرد، سرگیجه، نفخ، حالت تهوع، اختلال در خواب دو بینی، اختلال در تشخیص، نارسایی کبد، نارسایی کلیه نارسایی قلب، سکته قلبی، سکته مغزی، مرگ ناگهانی ! فکر کنم اگه سیانور می گرفتم، عوارضش کمتر بود ------------------

از غضنفر می پرسن: بلندترین برج تهرون کدومه؟ می گه: آزادیه دیگه، معلومه که !!! دو باره می پرسن: پس برج میلاد چی؟ جواب می ده: بابا شما خبر ندارین! اگه برج آزادی لنگ هاشو ببنده، از میلاد هم بلندتره

 اميدوارم حداقل براي چند ثانيه هم ك شده خندون باشين. راستي دوستاي مهربون ميشه يه كمكي كنين؟! من هر چقدر ميخوام عكس بذارم نميشه چيكار كنم؟:((

با كمي تاخير در خدمتتونم...

دوستاي عزيزم سلام خوبين؟  اول اجازه بدين تشكر امو بكنم بعد برم سر اصل مطلب اولا از (ارامش عشق) خيلي متشكرم اميدوارم هميشه  زنده باشن دوما از همه ي كسايي كه سر زدن بهم و نظراي گلشونو گفتن ممنونسوما از همه كسايي كه تولدمو تبريك گفتن ممنون راستي دوستامم شامل اين تشكر ميشن چون بدون اينكه من بدونم تولد سورپرايزي گرفتن مخصوصا از معجزه و بي هدفچهارما  معذرت ميخوام كه تو اين مدت هيچ پستي نذاشتم و از همه ي كسايي كه گله كردن كه كجام و نيستم معذرت ميخوامپنجما ببخشيد هيچ عكسي و نميتونم بذارم erorميده! هر چي گذاشتم قبول نكرد حتي ادمكم نتونستم بذارم:0خب دگ چيزي به ذهنم نميرسه.بريم سر اصل مطلب يعني امروز!!!!! امروز اخرين روز مدرسمون بودو اكثر بچها طبق عادت سالانه دفتر خاطرات اوردنو دادان من بنوسم+نقاشي براشون بكشم اصلا باورنميكنم كه امسال گذشت با همه ي خوبيا وبديا گريه ها وخندها خوشيا و دلخوريا...زنگ اخرم كه فقط باهم عكس گرفتيم ميخواستم بذارم ببينين اما امكانش نيس  يكي از عكساي جالب اين بود كه مثل نردبان روهم نشسته بوديم راستي تقريبا دوهفته پيش هم به اردو رفته بوديم خيلي خوش گذشت جاتون خالي البته با اينكه من هي وسط عكسا ميپريدمو عكسارو بهم ميزدم همه راضي بودن چون عكسا دست بيهدف(دوستم) هست وقراره اون بهم حالا يه روزي بفرسته  اما اولين فرصت ك عكسا رسيد ميذارم ميبينين. امتحانا شروع ميشه اميدوارم همه موفق باشيم بقول معجزه:((در تقلب بسي اميد است / بي تقلب ورقه سفيد است)) 
بفرمااااااااااااااا

با ارزوي زيباييها-خندهاي فراوان و دلخوشياي زندگي برا شما دوستاي عزيز

happy valentine


سلام به همه ی دوستای عزیزم ولنتاینتون مبارک :))


امیدوارم که هر سال تو این روز بدون حسرت  و  پشیمانی  یا  هر چیز ناراحت


کننده ای  به زندگیتون با


عشق ادامه بدین البته امیدوارم که هر کسی تو زندگیش  عاشق بشه! عشق واقعی!!!!


زندگی بدون عشق معنی نداره....

 

چندتا داستان عاشقانه براتون میذارم امیدوارم خوشتون بیاد


تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول


داستان عشق،داستان عاشقانه

در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش عشق و باقی احساسات.

روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان کردند.

اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزی از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد.

در همین زمان او از ثروت با کشتی با شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک خواست.

“ثروت، مرا هم با خود می بری؟”

ثروت جواب داد:

“نه نمی توانم، مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست، من هیچ جایی برای تو ندارم.”

عشق تصمیم گرفت از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.

“غرور لطفاً به من کمک کن.”

“نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی.”

پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد.

“غم لطفاً مرا با خود ببر.”

“آه عشق. آن قدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم.”

شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غرق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد.

ناگهان صدایی شنید:

“بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم.”

صدای یک بزرگتر بود. عشق آن قدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد. هنگامیکه به خشکی رسیدند، ناجی به راه خود رفت.
عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسید:

” چه کسی به من کمک کرد؟”

دانش جواب داد: “او زمان بود.”

“زمان؟! اما چرا به من کمک کرد؟”

دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد:

“چون تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند.”...


تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول


فرق عشق با ادواج

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست ؟

استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد

داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني...

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.

استاد پرسيد: چه آوردي ؟

با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به

اميد پيداكردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم.

استاد گفت: عشق يعني همين...!

شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست ؟

استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش

كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي...

شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت .

استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين

درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی

 برگردم .

استاد باز گفت: ازدواج هم يعني همين...!

و این است فرق عشق و ازدواج ...



 دوستون دارم


HAPPY VALENTINE




بخندیم تا دنیا بهمون بخنده


- از نظر هندوانه تمام انسان ها چاقوکش هستن.


- به پشه می گن: چرا زمستون پیداتون نیست؟ می

گه: نه اینکه تابستونا خیلی برخوردتون خوبه!!



- چراغعلی دندونش درد می کرده میره دکتر میگه: همه

رو بکش بجز اونی که درد می کنه!!


دکتر می پرسه چرا؟


می گه: بذار مثل سگ تنها بمونه!!


- یعنی فقط کافیه تو خونتون بفهمن که امتحان دارین،


اونوقت بخوای دستشویی هم بری؛ میگن کجا؟! مگه تو


امتحان نداری؟؟؟


-عجب معادله پیچیده ای:

سوسک از موش می ترسه


موش از گربه می ترسه


گربه از سگ می ترسه



سگ از مَرد می ترسه


مرد از زن می ترسه



زن از سوسک می ترسه


کار خدا رو می بینید!!


-خارجی ها قبل از امتحان:



موفق باشی رفیق :...



ایرانی ها قبل از امتحان:


برسونی ها =)))


یک قانون همواره ثابت تو خونه ما:


هر موقع یکی از ما میره حموم مامانم شروع به ظرف


شستن میکنه

اگه آدم به معجزه معتقد نبود روزی ده بار نمیرفت سر


یخچال تا چیزی که می خوادو پیدا کنه!


- فقط یه مرد ایرانی میتونه قبل از ورود به اتاقی که


نامحرم توشه ، همزمان در بزنه و یا الله بگه و چند


میلی ثانیه بعد توی اتاق باشه


- فک کنم این سوسکا مشکل مثانه دارن، یه سره تو


دستشویین!!!!!


- شما یادتون نمیاد اون روز هایی که هوا برفی و


بارونی بود ناظم مدرسه میگف امروز صف نیست


مستقیم برید سر کلاس ما هم خر کیف میشدیم


میرفتم کلاس !


- یعنی اینقدی که پسرا به موهاشون میرسن ااگه به


یه بوته شلغم رسیده بودن الان هلو می داد!!


- یه رفیق دارم 170 قدشه حدودای پنجاه کیلوئه.هر وخ


خیلی گشنش میشه آب دهنشو قورت میده همون


واسه سیر شدنش کافیه


- تو انتشارات دانشگاه یه دختره در فلشش رو گم کرده


بود بعد آروم از من پرسید : ببخشید اگه فلش سر


نداشته باشه ویروسی می شه؟؟


- ولم کن تا ولت کنم!!!


جمله ای استراتژیک در زمان دعواهای بچگی!!


- در آستانه امتحانات

زمزمه های دانشجویان شب قبل از امتحان:



خب!

این که نمیاد...


اینم که بلدم...


دیگه وقت خوابه...


- به نظرم یه عده پیدا بشن اسپری و مام نذر کنن دم


مترو پخش کنن خیلی بیشتر ثواب می‌کنن تا


جوجه‌کباب بدن توی بهش‌زهرا...



- یکی از دردناکترین لحظه های زندگی اینه که وقتی


داری امتحان میدی



بغل دستی هات از ماشین حساب استفاده کنن


و تو ندونی واسه چی دارن از این ماشین حساب


استفاده میکنن !


- روباهی موبایلی دید؛زاغه از بالای درخت گفت:


اگه پایین آنتن نمیده بده بالا برات بگیرم



روباه موبایل و داد زاغ گفت: این عوض قالب پنیر کلاس

سوم ابتدایی!


- ﺧﺪﺍﯾﺎ ﻧﻤیشد ﭘﺸﻪ ﻫﻢ ﻣﺜﻞ ﻣﻮﺭﭼﻪ ﺑﺮﻩ ﮐﺎﺭﮐﻨﻪ ﺧﺴﺘﻪ

ﺑﺸﻪ شب ﺑﮑﭙﻪ ﯾﻪ ﮔﻮﺷه؟!

 

موفق باشین

god help me




لوئیز ، زنی بود با لباس های کهنه و مندرس و نگاهی غم آلود وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواربار به او بدهد.
به نرمی گفت: شوهرش بیمار است و نمی تواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.
جان لانگ هاوس، صاحب مغازه، با بی اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند.
زن نیازمند در حالی که اصرار می کرد گفت:  آقا شما را به خدا به محض اینکه بتوانم پولتان را پرداخت می کنم.
جان گفت نسیه نمیدهم. 
مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و به گفت و گوی بین آنها گوش می کرد، به مغازه دار گفت: ببین این خانم چه میخواهد، من پرداخت می کنم.
خواربار فروش گفت : لازم نیست خودم میدهم، لیست خریدت کو؟
لوئیز گفت: اینجاست.
صاحب مغازه گفت: لیستت را بگذار روی ترازو و به اندازه وزنش هر چه میخواهی ببر!
لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی در آورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ترازو پایین رفت!
خواربار فروش باورش نمی شد. لوئیز از سر رضایت خندید.
مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی دیگر ترازو کرد و کفه ی ترازو برابر نشد! آنقدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند.
در این وقت، خواروبار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته است!
کاغذ لیست خرید نبود! دعای زن بود که نوشته بود:

ای خدای عزیزم! تو از نیاز من با خبری، آن را برآورده کن.!!!!!

-------------------------------------------------------------
راستی تو ادامه مطلب یه پستی در مورد تسلیت یه خبر نگار خواستین

سر بزنین

-------------------------------------------------------------
راستی دعا کنین معدلم خوب باشه!

 به دعا هاتون نیازمندم!


ادامه نوشته

یلدا مبارک...

سلام دوستای عزیز حالتون چطوره؟

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

منم بد نیستم امتحانای میان تر مو میدم بدک نیستن امیدوارم هممون موفق شیم

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

یلدا تون مبارک...


ببینم امسال چطور میخواد برف بیاد؟؟!!


عاشق باریدن برفم


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

عاشق اینم که کنار شومینه بشینی کتاب بخونی از یه طرفم به پنجره سرک بکشی و بارش برف و تماشا

کنی!!!!!!!!!

اینم از تصاویر برفی...

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

خیلی دوستون دارم

خودتون قضاوت کنید!!!!!!!

As documented in published research, we now know how to remediate PTSD and drug addiction, and attention problems, and mood problems, and sleep problems, and pain syndromes such as migraine. Migraine is a particular success story.

پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس و نوه ی چهارساله اش زندگی کند. دستان

پیرمرد میلرزید،چشمانش تار شده بودو گام هایش مردد و لرزان بود.

اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع میشدند،اما دستان لرزان پدربزرگ و ضعف

چشمانش خوردن غذا را تقریبا برایش مشکل می ساخت. نخود فرنگی ها از توی قاشقش قل می

خوردند و روی زمین می ریختند، یا وقتی لیوان را می گرفت غالبا شیر از داخل آن به روی رومیزی می

ریخت.پسر و عروسش از آن همه ریخت و پاش کلافه شدند.

پسر گفت: ” باید فکری برای پدربزرگ کرد. به قدر کافی ریختن شیر و غذا خوردن پر سر و صدا و ریختن

غذا بر روی زمین را تحمل کرده ام.‌” پس زن و شوهر برای پیرمرد، در گوشه ای از اتاق میز کوچکی قرار

دادند. در آنجا پیرمرد به تنهایی غذایش را میخورد،در حالی که سایر اعضای خانواده سر میز از

غذایشان لذت میبردند و از آنجا که پیرمرد یکی دو ظرف راشکسته بود حالا درکاسه ای چوبی به او غذا

میدادند.

گهگاه آنها چشمشان به پیرمرد می افتاد و آن وقت متوجه می شدند هم چنان که در تنهایی غذایش

را می خورد چشمانش پر از اشک است.اما تنها چیزی که این پسر و عروس به زبان می آوردند

تذکرهای تند و گزنده ای بود که موقع افتادن چنگال یا ریختن غذا به او میدادند.


اما کودک چهارساله اشان در سکوت شاهد تمام آن رفتارها بود.

یک شب قبل از شام مرد جوان پسرش را سرگرم بازی با تکه های چوبی دید که روی زمین ریخته بود.

با مهربانی از او پرسید: ” پسرم ، داری چی میسازی ؟‌” پسرک هم با ملایمت جواب داد : ” یک کاسه

چوبی کوچک ، تا وقتی بزرگ شدم با اون به تو و مامان غذا بدهم.” و بعد لبخندی زد و به کارش ادامه

داد.

این سخن کودک آن چنان پدر و مادرش را تکان داد که زبانشان بند آمد و سپس اشک از چشمانشان

جاری شد.

آن شب مرد جوان دست پدر را گرفت و با مهربانی او را به سمت میز شام برد.


قدرت درک کودکان فوق العاده است . چشمان آنها پیوسته در حال مشاهده ، گوشهایشان در حال

شنیدن . ذهنشان در حال پردازش پیام های دریافت شده است.


سلام دوستای گلم میشه یه کمکی کنید؟

سلام دوستای عزیزم حالتون خوبه؟تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

میخواستم عنوان وبم رو عوض کنم اما نمیدونم که چی بذارم بعد iqمو به راه انداخته ام یادم اود که دوستایی مث شما دارم دگر غصه چرا؟تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد میدونید چطور چیزی میخوام؟(نه نمیدونید باید توضیح بدم)

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

یه عنوان با مزه.قشنگ و مهم ترینشششش...

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد اینه که تک باشه !تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد


هر چی میفکرم چیزی به ذهنم نمیاد   تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد                        


 از بس فکریدم این شکلی شدم   تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد                          

بعدشم این شکلی تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد


الانم این شکلیم  تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد                                                   

                                      

هر چه زود تر کمکم کنین تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد                               

 

 دوستتون دارم تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد     

 

راستی نظرای بقیه دوستانو هم بخونید ببینید کدوم خوبه؟  میشه از فک و فامیلم  دوست و...بپرسیدا                            

قصه ی پیشی ها...


2 تا گربه با هم ازدواج کردند:



اوایل زندگی عاشقانه ای داشتند



اولین بچشون به دنیا اومد



دومی هم به دنیا اومد



اولین قدمهای بچه هاشون



پدر این خانواده به سختی کار میکرد

((نه بابا بیشتر شبیه چت کردنه!قیافشو نیگاه کنین!))



و مادر دنبال خوشگذرونی خودش بود



بچه ها بدون مراقبت بزرگ شدند و بچه های بدی از آب در اومدند



یکیشون تروریست شد



یکی دیگه همش تو کلوب شبانه بود



کوچکترینشون تصمیم به خودکشی گرفت



وقتی پدرشون فهمید سکته کرد



مادرشون هم عقلش رو از دست داد و دیوونه شد


 


سلام به دوستای گلم از بابت نظراتون متشکرم راستش من از این قصه خیلی خوشم اومد گفتم شاید بعضیا اینو ندیده باشن  برای همین این پست اینطوریه امید وارم بهترین لحظاتو داشته باشین




((دوستتون دارم))