گفتند: او را نمی بینی ، از دوست داشتنش خسته نمی شوی؟
گفتم: چه کسی از نفس کشیدنش خسته می شود ، وقتی آن را نمی بیند ؟!

تو باز نمی گردی!

غزل هایم دود می شوند

حرف هایم از دهان می افتد

و شاعران می خوانند

"اون که رفته، دیگه هیچوقت نمیاد"

اما این عشق، هنوز تسلیم مرگ نمی شود

چهره ات چون گُلی است شکوفه زده زیر بارش برف بهمن

آری، تواینچنین غیر منتظره زیبایی

کاش میتوانستم تمام عشقم به تو را

هدیه کنم به کسی که تو او رادوست میداری!

از چهل ستون شانه هایت

تا چهارباغ گونه هایت

از میناکاری لبخندت

تا پل خواجوی نگاهت

تو نه نصف جهان، تو تمام زیبایی جهانی!

دنیای من دو نیم دارد
یک نیم، جهان با تمام آدم‌هایش
یک نیم، تو
اندوه آنجاست که نیم تو گرچه بزرگتر است، اما همیشه خالیست

27

در انتهای پاییز تو به زمین هدیه داده شدی

که اندوه زمستان برفی و تاریک رااز یاد ببرد

27

تو مپندارکه نبودت، من را از پا درمی آورد!

آنچه عاشق را به زانو در می آورد، این است که تظاهر کند که دیگر عاشق نیست!

مثل ستاره ها که دم صبح دلتنگ خورشید می شوند

دلتنگت میشوم

نمی بینمت اما می دانم صبح ، در شرق با لبخندت طلوع میکنی !

تو گاه سکوت میکنی

و من گاهی شعر هایم را مخفی

تو سکوت میکنی که آتش عشق مرا خاموش کنی

و من شعرهایم را مخفی میکنم که وانمود کنم خاموشم

قلبم، تکه نان های کوچک خشکیده

و لیخندت، هجوم دسته کبونرهای وحشی به دنبال دانه!

باشد که حافظه ام را از دست بدهم

اما باز برای زلف های سفیدت شعر بسرایم!

به باز آمدنت چنان دلخوشم

مثل انتظار برف در روز آفتابی تابستان

مثل رویایی پرواز برای اسب زخمی

و مثل یافتن نگین گم شده در برهوت شب کویر

آری، من اینچنین دلخوشم!

تو و وطن

آه

تمام قلب و ذهنم

صبح ها که با لبخندت بر تمام مردم شرق طلوع میکنی

در غرب

ماهِ من میشوی

انگار در آن لحظه فقط ماهِ منی!

فقط ماهِ من!

بهشت را من بارها در زمین دیده ام

یک بار در چشمانش

یک بار در لبخندش

و بارها در چهره معصومش

بین ما صلح هست وقتی که نیستی

اما گاه بی هوا حمله میکنی

با تمام قوا

چشمانت، لبخندت، و گیسوانی برون زده از برقعِ آبیت

و من شاعری که محاصره می شود و نمی داند

که سلاح غزلش را به کدام لشکر تو نشانه بگیرد

لبخندت مثل طلوع در جواهرده است

"محجوب" در غبار مه صبحش

"متین با وقار" در بلندی البرزش

"شیرین" در عطر چوب و جنگلش

"ملیح" در نغمه پرندگانش

و "بی همتا" در خطه مازندرانش

و صدایت نقش زیبایی است برمقرنس های عبادتگاه ها

و گردنبندت، پرنده من است، که بر درخت آرام سینه ات سکنی گزیده است

من در حال نبرد با آن منی که عاشق توست

کدام پیروز می شود؟

نمی دانم!

اما همیشه در جنگ ها لشکریان زیادی از هر دو طرف به خاک و خون کشیده می شوند!

ادم ها با عقیده هایشان زندگی می کنند
مسیحی با انجیل 
یهودی با تورات
مسلمان با قران
و من با کتاب مقدس چشم هایت

می 2022،  فرودگاه فرانکفورت 
 

هر شب اینجا

در نیمکره غربی

من چشم به راهِ

طلوع چشمانت هستم

تو بهاری

میآیی و زمستان قلبم را شکوفه باران میکنی

و زود میروی

پیامبران باید از من می آموختند شیوه پرستش را

آنگونه که من چشمانت را می پرستم!

تو نمی دانی 

چه بیرحمانه تسلیحات هسته ای چشمانت 

شهر دلم را بمباران می کنند

از من دوباره خواهی گذشت

مثل مسافری پر شتاب از کاروانسرای متروکه

اما من هر روز صبح با شکوفه های لبخندت از خواب برمیخیزم

و شب ها با ماه رویت به خواب می روم

این از تو: 

"تو همان جرعه ی ابی که نشد وقت سحر

بزنم لب به تو و زود اذان را گفتن...  محمد شیخی"

 

این از من:

تو آب ننوشیدی و یک روزه بی آب گرفتی

من از آن غم 

سوی به دریا بنهادم

قطره خود بگداختم

ابر شدم

باز به باران برسیدم

بلکه شاید شبی باشی و دهانی بگشایی!

"صدایت وطن من است"

مرا به غربت پس نده

من باغ زمستان زده دارم تو نداری
من خرمن طوفان زده دارم تو نداری
از خاطره ی تلخ بهشتی که فرو ریخت
یک میوه ی دندان زده دارم تو نداری
"داش آکلم" و تنگ دلی درد نشان را
بر صخره ی "مرجان" زده  دارم تو نداری
من عهد نوشتم تو نه دیدی و نه بستی
من دست به قرآن زده دارم تو نداری
"گر همسفر عشق شدی"را که شنیدی؟
من اسب به میدان زده دارم تو نداری
من اینهمه گفتم و تو یک جمله نوشتی:
من سرمه به مژگان زده دارم تو نداری

(حامد عسکری)

مردم فکر می کنند این خورشید است که منظومه شمسی را روشن می کند

هنوز ندیده اند لبخندت را وقتی زرد بر تن می کنی!