قسم
نه تومي ماني ونه اندوه ونه هيچ يك ازمردم اين آبادي...
به حباب نگران لب يك رودقسم،
وبه كوتاهي آن لحظه شادي كه گذشت،
غصه هم مي گذرد، آنچناني كه فقط خاطره اي خواهد ماند...
لحظه هاعريانند. به تن لحظه خود،جامه اندوه مپوشان هرگز...
نه تومي ماني ونه اندوه ونه هيچ يك ازمردم اين آبادي...
به حباب نگران لب يك رودقسم،
وبه كوتاهي آن لحظه شادي كه گذشت،
غصه هم مي گذرد، آنچناني كه فقط خاطره اي خواهد ماند...
لحظه هاعريانند. به تن لحظه خود،جامه اندوه مپوشان هرگز...
کسی چه میداند!!!؟؟؟
شاید"باردارم"!!
از غصه هایی که هرشب با من
نزدیکی میکنند....
معلم پسرک را صدا زد تا انشايش با موضوع علم بهتر است يا ثروت را بخواند.
پسرک با صداي لرزان گفت ننوشته ام!
معلم با خط کش چوبي پسرک راکتک زد ،
دستهاي قرمز و باد کرده اش را به هم ميماليد زير لب ميگفت آري ثروت بهتر است چون اگر داشتم دفتري ميخريدم و انشايم را مينوشتم!
غزلی با دف و سنتور سفارش دادم...
تا که یکشنبه شداز عشق عسل های لبت...
وسط مزرعه زنبور سفارش دادم...
من به دریای لبت، روز دوشنبه زده ام...
روی امواج لبت ، تور سفارش دادم...
چه عزیز است سه شنبه که پس از مدت ها...
رنگ موهای تو را بور سفارش دادم...
عصر چهارشنبه نیا پای قرار دل من...
چون که یک عالمه مامور سفارش دادم...
باز پنجشنبه ، سر قبر غزل ها رفتم...
گریه کردم دو سه تا گور سفارش دادم...
جمعه ها دست خودم نیست ، دلم میگیرد...
استخوان دردم و ساطور سفارش دادم...
او فقط یک سکه ناقابل دز جیب داشت. در حالی که گرسنگی سخت به او فشار می آورد تصمیم گرفت از خانه بغلی تقاضای غذا کند.
با این حال وقتی دختر جوان زیبایی در را به روی او گشود دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست.
دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است.برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد.
پسرک شیر را سرکشیده و آهسته گفت:چقدر باید به شما بپردازم؟
دختر جوان گفت:هیچ.مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می دهیم چیزی دریافت نکنیم.
پسرک در مقابل گفت: از صمیم در از شما تشکر می کنم
پسرک که هاروراد کلی نام داشت پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قوی تر حس می کرد بلکه ایمانش به خداوند و انسان های نیکو کار نیز بیشتر شد.
تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد.
سالها بعد…
زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد.پزشکان از درمان وی عاجز شدند.او به شهر بزرگتری انتقال یافت.
دکتر هاروارد کلی در مورد مشاوره وضعیت این زن فزاخوانده شد.وقتی اون نام شهری را که زن جوان از آن آمده بود شنید برق عجیبی در چشمهایش نمایان شد.
او بلافاصله بیمار را شناخت.
مصمم به اتاقش بازگشت و با خود عهد بست هر چه در توان دارد برای نجات زندگی او بکار گیرد.
مبارزه آنها بعد از کشمکش طولانی با بیماری به پیروزی رسید.
روز ترخیص بیماری فرارسید.زن با ترس و لرز صورت حساب را گشود.او اطمینان داشت باید تا آخر عمر برای پرداخت صورت حساب کار کند.
نگاهی به صورت حساب انداخت.جمله ای به چشمش خورد:
"همه ی مخارج بیمارستان قبلا با یک لیوان شیر پرداخت شده است" امضا دکتر هاروارد کلی
خداروشکر خدا که عشق ومهر خودت را در دل بندگانت گذاشته ای ...
دكترشريعتي
اون وقت آدم هامطمئن می شدن کسی که سراغشون رو می گیره دوستشون داره نه کارشون.
شهریور است!
کم کم فکر باد و باران باش..
شاید کسی تمام گریه هایش را ..!!
برای پاییز گذاشته باشد..شاید..!!
به حماقت خود لبخند میزنم..
سیاه لشگری بودم در عشق تو
و...
فکر میکردم.. بازیگر نقش اولم..
افسوس!!
این نیز بگذرد....
هنوز هم میگویم..
اما حال میدانم آنچه میگذرد..عمر من است..
نه سختی ها..!!!
فقط یک کلمه است..
میگذرد!!!
اما دق میدهد تا بگذرد..
فقط به اندازه یک نمیدانم از من فاصله گرفته ای.
آری..!
نمیدانم کجایی!؟
روزی بود که..
تو ترکم کردی و سیگار درکم کرد..!!
همچون کودکی مرده..!!
در آغوش مادری مهربان
شاید در کوچه پس کوچه های تنهایی
عاشقی رد شد و ازت طلب سیگاری کرد..