تمام دلخوشی دنیای من اینه
که ندانی و دوستت بدارم!
وقتی میفهمی و میرانی ام
چیزی درون دلم فرو میریزد...
چیزی شبیه غرور...

فرقی ندارد

چه ساعت از شبانه روز باشد

صدایت راکه میشنوم

خورشید در دلم طلوع می کند...

 

نشستن به پای کسی که دوستش داری

 قشنگ ترین اسارت زندگی ست...

بی تو

 

بزرگترین خطایش این بود

که می پنداشت من برای همیشه

"صبور"خواهم ماند..

پایان حکایتم شنیدنی ست

من عاشق او بودم و او عاشق او...

 

من با تمام کنار او بودن هایت کنار می ایم...

محض رضای خدا

حداقل دست از سر خواب هایم بردار

لعنتی...

اینجا سرزمین واژه های وارونه است

جاییکه "گنج" جنگ میشود!

"درمان"نامردی "

" قهقهه "هق هق"

اما " درد"همان "درد"

و"گرگ "همان"گرگ" است!!!!

آری ... سرزمین واژه های وارونه،

سرزمینی که "من"نم" زده است

"یار " رای "عوض کرده است

"راه " گویی "هار " شده

"روز" به "زور "می گذرد

"آشنا"را جز در"انشا"نمی بینی

و چه "سرد "است این "درس " زندگی

اینجاست که "مرگ"برایم "گرم" می شود

چرا که "درد"همان "درد" است!!!

 

تسلیت بوشهر عزیز...

نامه خدا به انسانها...

 

می دانم هر از گاهی دلت تنگ می شود.

 همان دل های بزرگی که جای من در آن است،

آن قدر تنگ می شود که حتی یادت می رود من آنجایم.

دلتنگی هایت را از خودت بپرس و نگران هیچ چیز نباش!

هنوز من هستم.

هنوز خدایت همان خداست!

هنوز روحت از جنس من است!

اما من نمی خواهم تو همان باشی!

تو باید در هر زمان بهترین باشی.

نگران شکستن دلت نباش!

می دانی؟ شیشه برای این شیشه است چون قرار است بشکند.

و جنسش عوض نمی شود ...

و می دانی که من شکست ناپذیر هستم ...

و تو مرا داری ...برای همیشه!

چون هر وقت گریه می کنی دستان مهربانم چشمانت را می نوازد ...

چون هر گاه تنها شدی، تازه مرا یافته ای ...

چون هرگاه بغضت نگذاشت صدای لرزان و استوارت را بشنوم،

صدای خرد شدن دیوار بین خودم و تو را شنیده ام!

درست است مرا فراموش کردی، اما من حتی سر انگشتانت را از یاد نبردم!

دلم نمی خواهد غمت را ببینم ...

می خواهم شاد باشی ...

این را من می خواهم ...

تو هم می توانی این را بخواهی. خشنودی مرا.

من گفتم : وجعلنا نومکم سباتا (ما خواب را مایه آرامش شما قرار دادیم)

و من هر شب که می خوابی روحت را نگاه می دارم تا تازه شود ...

نگران نباش! دستان مهربانم قلبت را می فشارد.

شب ها که خوابت نمی برد فکر می کنی تنهایی ؟

اما، نه من هم دل به دلت بیدارم!

فقط کافیست خوب گوش بسپاری!

و بشنوی ندایی که تو را فرا می خواند به زیستن...

عشق من

من همچون خورشید آخر شهریور

نهایت تلاش را برای گرم کردن

دلت به کار میبرم

زمستان یا توعاشقی یا من تنها...

----------------------------------------------

هر چیز را هم که تقصیر من بیندازی

عاشق شدن من تقصیر توست...

بنده من! نماز شب بخوان وآن یازده رکعت است

خدایا!خسته ام نمیتوانم نیمه شب یازده رکعت بخوانم

بنده من!دو رکعت نماز شفع .یک رکعت نماز وتر بخوان

خدایا!خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم

بنده من!فقط یک رکعت نماز وتر بخوان

خدایا!امروز خیلی خسته شدم آیا راه دیگری ندارد؟؟

بنده من!قبل از خواب وضو بگیرو رو به آسمون بگیر و بگو یا الله

خدایا!هوا سرد است ونمیتوانم دستهایم را از زیر پتو بیرون بیاورم

بنده من!در دلت بگو یاالله ما برایت نماز شب حساب میکنیم

بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد!!!

ملائکه من!ببینید من اینقدر ساده گرفتم اما بنده من خوابیده است

چیزی به اذان صبح نمانده،او را بیدار کنیددلم برایش تنگ شده است

امشب با من حرف نزده

خداوندا!دو مرتبه او را بیدار کردیم اما باز هم خوابید

ملائکه من!در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست

پروردگارا باز هم بیدار نشد

اذان صبح را میگویند       هنگام طلوع آفتاب است

ای بنده بیدار شو اذان صبحت قضا میشود

خورشید از مشرق سر بر میاورد      خداوند رویش را برمیگرداند

ملائکه من!آیا حق ندارم که با این بنده قهر کنم...

 

دل کندن...

 جغدی روی کنگره های  قدیمی دنیا نشسته بود.. زندگی را تماشا می کرد..                       رفتن وردپای آدم هایی رامی دید که به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می بندند.
جغد اما می دانست که سنگ ها ترک می خورند، ستون ها فرو می ریزند،                         درها می شکنند و دیوارها خراب می شوند. او بارها و بارها تاجهای شکسته،             غرورهای تکه پاره شده را لابلای خاکروبه های کاخ دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی      درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند و فکر می کردشایدپرده های ضخیم دل آدمها،با این آواز کمی بلرزد.روزی کبوتری از آن حوالی رد می شد، آواز جغد را که شنید، گفت: بهتر است سکوت کنی و آواز نخوانی. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگین شان می کنی. دوستت ندارند. می گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری.قلب جغد پیر شکست و دیگر آواز نخواندسکوت او آسمان را افسرده کرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان کنگره های خاکی من! پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟ دل آسمانم گرفته است.
جغد گفت: خدایا! آدمهایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند.خدا گفت: آوازهای تو بوی دل کندن می دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چیز کوچک و هر چیز بزرگ. تو مرغ تماشا و اندیشه ای! و آن که می بیند و می اندیشد، به هیچ چیز دل نمی بندد. دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین کار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ.جغد به خاطر خدا باز هم بر کنگره های دنیا می خواند و آنکس که می فهمد، می داند آواز او پیغام خداست.

چشمانت...

 

تو پلک میزنی

 و من دلم تنگ میشود

 برای چشمانت...

 

بی تو بودن هایم...

دیدن عکست تمام سهم من است

"از تو"

آن راهم جیره بندی کرده ام

تا مبادا توقعش زیاد شود

دل است دیگر

ممکن است فردا خودت را از من بخواهد...

من در ابتدای راهی ایستاده ام

که انتهایش ختم میشود به

بی تو بودن هایم..

السلام علیک با اباعبدالله

 

درعجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم وستم زندگی میکنن

وبر حسینی میگریند که آزادانه زیست و آزادانه مرد

حسین بیش از آب تشنه لبیک بود

افسوس که بجای افکارش بر منبرها

زخم های تنش را نشانمان دادند

وبزرگترین دردش را بی آبی خواندند...

ایام سوگواری سالار شهیدان و بهتون تسلیت میگم

تو این شبها مارو هم فراموش نکنین...

بسته راه نفسم بغض و دلم شعله ور است

چون یتیمی که به او فحش پدر داده کسی...

داداش میثم:

چقدر سفت شده پدال دوچرخه دو نفره دوستیمان

یا من خسته شده ام...

یا شیب زیاد شده...

شاید هم تو دیگر رکاب نمیزنی!!!

گفتی دهانت بوی شیر میدهد و رفتی...!

آهای عشق من!!

امشب به افتخار تو

دهانم بوی مشروب،سیگار و دروغ میدهد!!!

برمیگردی؟؟؟

خدایا معنی عدالت اینه؟؟؟؟

 

 

 

 

 

 

 

چقدر دلم میخواهد نامه بنویسم

تمبر و پاکت هم هست

و یه عالمه حرف

کاش کسی جایی منتظر بود...

پدر آسمانی...

 

و من آن روز فهمیدم در خود فرو ریختن یعنی چه!!!!

آن روز که تو آرام خوابیدی

رویت خاک ریختند!!!

هنوز باورم نمیشه که دیگه نمیتونم ببینمش و چقدر زود یک سال گذشت...

روحت شاد ...