آماده آماده.....

وووووویییییی برو بچ

تحت یک عمل انتحاری

و آویزون بازی های بنده

عروس خانوم (مهندسه رو میگم) فرمایش فرمودن، همه دعوتن

خلاصه با تنبل بازی بنده باعث شد دیر بهتون خبر بدم

یکی نیس بگه آخه دختره ی خیره سر، اول زندگی چرا اینقد عروس مردم رو اذیت میکنی

توی این گرونی

توی این همه درگیری های فکری و کاری یه دخمل قبل عروسی اش

----------------------------------------

مهندسه:

دوستان اگه خواستین چتر بازی در بیاریم به بنده مراجعه کنین. آدرس و زمانش رو از من بگیرین

شنبه 18 شهریور

--------------------------------

در ضمن دوستان میتونین به جای من، شما از مهندسه معذرت خواهی کنین که اینقد اذیت اش میکنم



تبریکات ویجه :دی

خبر خبر

شنبه 18 شهریور اگه گفتین چه خبره؟!!

عروسیـــــــــــــــــــــــــــــــه

محدثه و آقاشون

محدثه، ما رو دعوت نکردی؟؟!!

اگه عروسی ات بزن بکوب باشه، ما نمیایم هااااااااااا

و من

ووووویییی خدااااااااااا. عروسی


میشه بی هدب شم؟!!

نمیشه. اینجا بچه نشسته

می دانم هر از گاهی دلت تنگ می شود. 

همان دل های بزرگی که جای من در آن است، آن قدر تنگ می شود که حتی یادت می رود من آنجایم.

دلتنگی هایت را از خودت بپرس و نگران هیچ چیز نباش!

هنوز من هستم.

هنوز خدایت همان خداست!

هنوز روحت از جنس من است!

اما من نمی خواهم تو همان باشی!

تو باید در هر زمان بهترین باشی.

نگران شکستن دلت نباش!

می دانی؟ شیشه برای این شیشه است چون قرار است بشکند.

و جنسش عوض نمی شود ...

و می دانی که من شکست ناپذیر هستم ...

و تو مرا داری ...برای همیشه!

چون هر وقت گریه می کنی دستان مهربانم چشمانت را می نوازد ...

چون هر گاه تنها شدی، تازه مرا یافته ای ...

چون هرگاه بغضت نگذاشت صدای لرزان و استوارت را بشنوم،

صدای خرد شدن دیوار بین خودم و تو را شنیده ام!

درست است مرا فراموش کردی، اما من حتی سر انگشتانت را از یاد نبردم!

دلم نمی خواهد غمت را ببینم ...

می خواهم شاد باشی ...

این را من می خواهم ...

تو هم می توانی این را بخواهی. خشنودی مرا.

من گفتم : وجعلنا نومکم سباتا (ما خواب را مایه آرامش شما قرار دادیم)

و من هر شب که می خوابی روحت را نگاه می دارم تا تازه شود ...

نگران نباش! دستان مهربانم قلبت را می فشارد.

شب ها که خوابت نمی برد فکر می کنی تنهایی ؟

اما، نه من هم دل به دلت بیدارم!

فقط کافیست خوب گوش بسپاری!

و بشنوی ندایی که تو را فرا می خواند به زیستن!

پروردگارت ...

با عشق !


قابل توجه چله داران


سلام دوستان

خوبید؟

گفتم یه یادآوری کنم بد نیست که چله ماه رمضون که قبلا پست گذاشتم براش از 21 تیر شروع شده .هر روز صب تو فاصله اذان صبح تا 9 صبح خوندن دعای عهد فراموش نشه

ان شالله همگی حاجت روا شید

چله ماه رمضون


سلام برو بچ?

به من یه sms  اومد خواستم بذارم تو گروه تا هر کس میخواد یا علی بگه

قراره 313 نفر بشیم و از 10روز مونده به ماه رمضون که میشه 20تیر تا آخر ماه رمضون هر روز صبح(از اذان صبح تا ساعت 9 صبح)یک بار دعای عهد بخونیم و علاوه بر ظهور و سلامتی امام زمان حوایج جمع را در نظر بگیریم . میتونید تا قبل 20 به دوستاتون هم بگید فقط بگید چند نفر قطعی شرکت میکنن و اگه خودتون هم هستید تو نظرات اعلام کنید.تا من هم  به کسی که بم گفته اعلام کنم!کیا هستن؟

چه خبرا؟!


سلام 

خوفین؟؟!

ببینم دوستام به این دلیل که من اینجا سعی میکنم با چوب و چماغ شما رو دور هم جمع کنم و باز نمیشه. این بار میخواستم. هر کسی بیاد توی این پست از حال و روز خودش بنویسه.

مثلا چیکار کرده؟؟!!

چه اتفاقاتی براش افتاده؟؟!!

کارش چیه؟؟ درسش به کجا رسیده؟؟!!

مزدوج شده؟؟ نشده؟؟ قصد ازدواج داره!!

راستی فاطمه هم مزدوج شده. مبارک باشه فاطمه بلا. اگه فک کردی از خیر شیرینی عقد تو و ماه زر میگذریم و نمیکشیمتون که بهمون خبر ندادین سخت در اشتباهید. بلع

بنده (فرزانه عزیز تر از جان): کارمند شرکت بووووق. کارم هم تحقیقاتیه و هم عملیاتی پروژه های نرم افزاری پارکینگ ها و... اصلا هم قصد ازدواج ندارم (باورتون میشه؟؟!! ولی نداشتن قصد جدیه)

مشهد

سلااااااام

بطور غیر منتظره ای رفتم مشهد با فریب. خلاصه بگم از همین الان همتون رو دعا نکردم جز نسیم و مریم گلی و یه کوچولو محدثه

چیه؟!! میزنین؟؟!!! خب یادم نیفتادین دیگه

والا بو خدا

به جاش بیاین عکس ببینین

 

عکس حرم در روز آخر (عید مبعث):


 

فریب:

 

 عکسی که فریب از من گرفته :

من در وسط عکس و پشت اون روح هستم. کیفیت عکس هم ناشی از هنرمندی عکاسه

 اینم عکسیه که من خواستم هنری بشه و از داخل این راهروئه باشه ولی فریب (همون شبه کنار عکس)

زد عکس من رو خراب کرد. فریب ننرچه:

اینم عکس دو طفل که ماجراش در زیر موجود می باشد:

 

و اما این دو دختر جفتشون خوشگل و یه کم شبیه هم بودن. اون دختره بنفش پوشیده یه دختر آرومی بود که فک کن بچه به این سن در عرض ۳ ساعت هیچ گونه بازی نکنه و فقط به این و اون زل بزنه و این پا و اون پا کنه ولی فریب میگف دختره رو دوس دارم. من میگفتم نه بابا این دختره منگله که هیچ بازی ای نمیکنه. دختر دوم قرمز پوشیده یه دختر بلایی بود که کلی بازی کرد و آخرش هم در حین یه حرکت باحال با گوشی فریب ازش عکس گرفتم. حیف که عکسه رو ندارم ولی دختره دست کرده بود تو مماخش

ابراز وجود

سلام دوستام. دیدین تولد جوجو یادمون رفت بهش تبریک بگینو هعیـــــ

شرمندتیم بو خدا 

تفلدت میارک فنچ ما 

اومدم فقط برای ابراز اینکه ببینین من چه خوبم بگم که هر از گاهی فاز میگیرم و به یکی زنگ میزنم. خدایا یه کم ازین معرفت من رو به دوستامم بده

خلاصه طی این قافلگیری ها این افراد خوشحال شدن با شنیدن صدا

مری، مریم گلی، زینب، محدثه عروس، ماه زر عروس

فریب هم تقریبا هر روز صدای قشنگ رو میشنوه. حالا دوس دارین نفر بعدی کی باشه؟!!!

سلام 

بچه ها خوبین؟؟

امروز تو کلاس زبان  یکی ازم پرسید اگه درس نخونده بودی دیپلمه بودی چیکار میکردی؟

منم گفتم خوب معلومه شوهر میکردم 

مگه نه ؟ این درس چه بلایی سر آدما میاره ، والا :(

بچه ها من یه شوهر میخوام که بهم بگه تو نمیخواد کار کنی اصلا نمیخواد درسم بخونی هرکاری دوست داری بکن

اونوقت منم به دلخواه خودم هرکاری خواستم میکنم چه خوب میشه :دی

می بینین چقدر پررو شدم :دی

اگه کسی رو پیدا کردین بهم بگین 

هرچه زودتر بهتر

شیرینی نخودچی


یادتونه از جمکران شیرینی نخودچی گرفته بودم و هرکی میخواس بخوره به شوخی میگفتم اول بگو ایشالا.....  تا بهش بدم 

بعد فریب حسودی اش شد (البت شوخی ها) و اونم رفت ازین شیرینی ها خرید ولی چون من بدعت گذارش بودم همه قاطی میکردن و باز برای من دعا میکردن [نیشخند]

شکلات تلخ

سلام دوستام.

داشتم تو شرکت شکلات تلخ میخوردم یهو یاد شکلات خریدن هامون افتادم. و برای همکارام تعریف کردم.

یادتونه شکلات تلخ میگرفتیم و در کمتر از 5 دقیقه تموم میشد و بینش هم دستامون زخمی میشد از بس از هولمون دستای هم رو چنگ میزدیم. یادتونه یه بار شکلات خریدیم و گذاشتم رو تختم و بعدش اومدم دیدم نصف شکلات که رفته هیچ، تخت ام رو هم کثیف کرده بودین؟؟!!!

salaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaam

سلام به همه بچه های خوب نازنین

ریحانم 

بالاخره فرزانه برام یوزر درست کرد  .....  صلوات .......... ;)

البته سرش خیلی شلوغ بود این هفته 

یکی نیست بگه جای تشکر اینو میگی

خوبین بچه ها 

اینقدر که دلم براتون تنگ شده :(

هرکی میتونه بیاد اصفهان من خودم دربست در اختیارشم هر روزی که بخواد

آخرش نیایید من مجبور میشم بیام تهران 

اینجا خیلی الان آب و هواش قشنگه ها 

منتظر یاریه سبزتون هستم 

دوستون دارم :-*

نمایشگاه کتاب


سلام دوستم.

مدیونین اگه فک کنین قالتون گذاشتیم.

دیروز من و فریب و مریم گلی قرار گذاشتیم 10 صبح مصلی. تکرار کنین!!

10 صبح مترو مصلی. فریب ساعت چند؟! 

10 صبح

خانوم ساعت 11 اومده و.....

بی خیال که من و مریم گلی تونستیم بیشتر بحرفیم با هم 

خریدهای ما در عرض این 5-6 ساعت گردش در نمایشگاه ما:

بستنی زعفرانی و نسکافه ای!!!

چیپس

ساندویچ تو خالی (توضیحش در پایین)

ذرت مکزیکی


پ.ن: چقد خرید فرهنگی کردیم.

پ.ن: آقا این فریب بنده خدا رفته کلی زیر نور آفتاب و گرمای ساندویچی و شلوغیییییییییی خرید کرده. حالا بگید چی توی اون ساندویچ ها بود

فقط یک دانه هات داگ بدون خیار شور و گوجه و هر گونه مخلفات و اینقد خالی بود که هیچ کدوم سیر نشدیم و حتی نون آخرش رو هم خوردیم. فریب فک کرده بود فقط خوش نون خالی ته اش رو با سس خورده ولی نگو ما هم همین کارو کردیم

پ.ن: خب فک کن من با دو تا آیه یاس و بی حوصله رفتم. هی میگم بریم حداقل غرفه بازی و بازی کنیم این دو تا هی میگن نـــــــــــــــــــــــــــه شلوغه

ولی درکل خوب بود

مرسی دوستام

آخ جوونی

سلام

امروز یه کم حس دارم. گفتم تا نپریده بیام اینجا یه خاطره بگم :)

بچه‌های دانشگاه قم می‌دونن سال 85 که ما وارد اونجا شدیم، قم با چیزی که آلان هست خیلی خیلی فرق داشت. امکانات تفریحیش چیزی کمتر از زیر صفر بود. اما قم واقعا توی این چند سال به عنوان یه شهر بین راهی و صنعتی، و بعد از اون به عنوان یه شهر زیارتی خیلی پیشرفت کرد.

امکانات قم در سطحی بود که وقتی حوصلمون سر می‌رفت و می‌خواستیم بریم جایی، حرم تنها گزینه ممکن بود.

وسط چنین شرایطی، آخرای ترم یک نمی‌دونم کدوم خوش ذوقی پیشنهاد داد بریم زنبیل‌آباد بستنی فروشی داش علی :)

دقیقا یادمه دی بود. هر چی به مری اصرار کردیم که بیا، نیومد. آخرش من و ریحانه و ماه‌زر و فریبا و محدثه با هم رفتیم. هوا سرد بود. تو راه رفتن هی از میوه فروشی رد شدیم. ریحانه هی دلش نارگیل می‌خواست. و همه می‌گفتن نه و رد می‌شدیم. نمی‌شد بشینیم تو فضای باز بستنی فروشی، هوا خیلی سردتر از این حرفا بود. فریبا بستنی میوه‌ای سفارش داد. محدثه بستنی انار، ماه‌زر مخلوط بستنی سنتی و فالوده، ریحانه بستنی قیفی بزرگ، و من فالوده :)

ریحانه همینطور که داشت با هیجان خاص خودش بستنیشو لیس می‌زد، گفت مسابقه بذاریم، هر کی دیرتر تموم کرد، باید مال همه رو حساب کنه. انصافا تو اون سرما مسابقه بستنی خوری کار ساده‌ای نبود. جالب اینکه خودش زودتر از همه تموم کرد و گفت مژده یکی دیگه بگیرم؟ من با اخم: نه! سرما می‌خوری. ریحانه: بگیرم دیگه. خیلی خوشمزه بود. کوچیکترشو می‌گیرم خب. من همچنان با اخم: بگیر خب. کوچیک بگیریا :)))

با تمام این احوال ریحانه اول شد. من و فریبا به فاصله کمی دوم و سوم شدیم. محدثه هم تموم کرد. همه زل زده بودیم به ماه‌زر که بیشتر از نصف ظرفش مونده بود. کلی گذشت. بعدش در کمال ناباوری ماه‌زر خیلی جدی به همه نگاه کرد و گفت: من اصلا انصراف میدم :)))))))))) همه ترکیدیم از خنده.

تو راه برگشت باز از میوه فروشیا رد شدیم. ریحانه طفلک انقد خورده بود تو ذوقش که هیچی نمی‌گفت. فقط نارگیلا رو نگاه می‌کرد. گفتم بیا یه دونه بخریم. ذوق کرد. کلی گشتیم یه دونه کوچولوشو انتخاب کردیم و با خیال خودمون دادیم به آقاهه که وزن کنه. اما اون گذاشت تو نایلون و گفت 500 تومن. نگو که دونه‌ای بوده، نه کیلویی :)) 

نارگیل به دست و یخ زده کلی پیاده اومدیم تا سر زنبیل آباد و رفتیم خوابگاه. من زود خوابم برد. صبح بیدار شدم دیدم ریحانه با یه کاسه بالا سرمه. تو کاسه یک پنجم نارگیل بود و یک پنجم آبش :))) گویا بچه‌ها تصمیم گرفته بودن نارگیلو شریک شن. فکر کنین. 5 نفر، یه نارگیل پونصد تومنی. نفری 100 تومن و صاحب یک پنجم نارگیل شدن :))))

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ جوونی، جوونی،جوونی... یادت به خیر :)

عکس


عکسهایی رو که گفته بودم گذاشتم. ولی شرمندتونم گوشم رو با اون گوشوارهه موقع سوراخ گرفتنه هست. عکس گیتارمم از تو اینترنت گذاشتم . حسم نکشید از خودش عکس بگیرم. مری جون اون کفش گلداره رو چون هر 4سال یه بار میپوشم برا همین پر خاک بود و باز حسم نکشید ازش عکس بگیرم. بیاین ادامه مطلب اونجا عکس ها رو گذاشتم.
ادامه نوشته

خودم (فرزانه)

میخوام علاقه مندی های جدیدم عکس بندازم و براتون بذارم . بزودی

اول از گوشواره هام

دوم گیتارم

سوم کتونی خوچملم :دی

اینک فرزانه گیتاریست می شود

دیری دیمممممممممممممم

پوچ

برو بچ میام گیس و گیس کشی میکنماااا

کوش فعالیت هاتون؟؟!!!

راستی قرار بود دستهای پشت پرده (خودم) برنامه بچینی ایم بریم بیرون ولی نسیم جون (مدیر اجرایی) برنامه رو جور کنه تا اینکه من قرار شد برم ۲روز شمال و تا رفتم و اومدم برو بچ برنامه رو کنسل کردن

عجب آدمایی هسین شما و بنده خدا نسیم پر هیجان که باید با شماها سر و کله بزنه.

باهاتون قهرم

به جاش من و فریب رفتیم. هم کلیییییییییییی حرفیدیم و هم کلی خووووووووووردیم

راستی منم یه کفش جینگول ژوشیده بودم ازونا که عمرا پای من دیده باشین. گل دار پاشنه بلند

و پام هم عادت نداشت و درد گرف

27 اسفند 90

دیروز ۲۷ اسفند من و فریب و محدثه. ماه زر. زهرا ک. فاطمه ص و خواهرش.نسیم جون رفتیم بیرون

ناهار رفتیم پدر خوب. بعد تو پارک نشستیم و بعدش کلی دنبال کافی شاپ گشتیم و هر جا میرفتیم یا تا خر خره پر بود یا دودی وحشتناااااااااااااااااک که چشم چشم رو نمیدید گرفته بودتش (لعنت به این فرهنگ ... این ملت برای خودشون ساختن که توی مکان عمومی اینقد سیگار و قلیون میکشن و دود تولید میکنن) آخر سر رفتیم یه جا دیدیم اونجام همینطوره به حالت زار و درمونده به مسئولش میگیم جایی ندارین یه کم هواش بهتر باشه. یه کم فک کرد و رفتیم تو گل خونشون. محل اختصاصی ما ۸تا و یه جای پر گل و گیاه و با صفا. خیلی خوب بود فقط سرد بود

در ضمن فاطمه ازمون عکس گرفت و بهمون نداد در ضمن منم یادم رفت پولش رو بهش بدم

مژده اس داده به فریب که جای منم خالی کنین فریب دانشمند اس رو اشتب خوند که مژی میگه جای شما رو خالی میکنم

سلامی دوباره

سلام دوستام

خوبین؟؟؟ میدونین چن وخته از هم بی خبریم؟؟!!!

البته از آن رو که ما (خودم) با معرفت تشریف دارم از اکثرتون با خبرم. میدانم دوستم دارید فراااااوان

هه هه

دوستام بیاین باز بنویسیم. میگما خیلی وخته از هم دوریم. خیلی وخته دلامون تنگه. خیلی وخته عوض شدیم و اکثرا یه کم خانوم شدیم و جدی تر. مخصوصا نیش من و فریب رو که رسما بسته دنیا ولی بیخیال

خوشیم به خوشی شما

بیاین باز شاد باشیم

باز مزخرف بگیم و بخندیم. میگما یه تبریک قلمبه هم باید به مریم گلی بگیم. خواهرش متولد 72 مزدوج شده.

مریم گلی تبریک بگیم؟؟!!! اجازه هست؟؟!!!

بوس به همتون

ادای دوم: مری :)

مری ما یه دختر تپله. یه چادری اصیله که وقتی یه مدتی یه جا می ایسته، چادرو یه طوری می گیره که انگار زیرش دست به سینه اس و قیافش خیلی بانمک میشه :)

اون موقع ها همیشه می گفت ما بدبخت شدیم، ما خنگیم، ما هیچی بلد نیستیم، ما... و من همیشه می گفتم یعنی چی که جمع می بندی؟ راجع به خودت حرف بزن! بعد اون یه چهره طفلکی به خودش می گرفت و با دست به خودش اشاره می کرد و می گفت: من، خودم بدبختم، من خنگم، من هیچی یاد نمی گیرم :)

خیلی مقید به نماز اول وقت بود. عقیده داشت اگر موقع اذان بیرون باشه و مشغول انجام کاری، حتما اون کار درست از آب در نمیاد.

می رفت وضو می گرفت، دستاشو که خیس بودن، می گرفت بالا که به هیچی نخوره. با پا درو باز می کرد، می رفت سراغ کمدش، اونم با پا باز می کرد، تا بالاخره می رسید به حوله اش. بعد دستاشو خشک می کرد، اصلا انگار آروم میشد این بچه، دلش سبک میشد :)

یکی از نکات جالب در مورد مری خوابیدش بود. مری رو می دیدی که در عمق 1000 ریشتری خواب به سر می بره و تو دلت می گفتی این محاله آلان بیدار شه، اما کور خونده بودی، نه تنها بیدار میشد، که یک ضرب هم بیدار میشد! تصور کنید... مری در حالی که خواب بود، یهو بیدار میشد و بلند میشد می ایستاد، یعنی این وسط یه فاز کم بود، اونم اینکه اول بشینه، بعد بایسته! یه ضرب پتو رو می زد کنار و می ایستاد :)

و نکته دیگه اینکه مری ما بچه آذربایجان شرقیه. اما خواباش به هیچ وجه اوریجینال نبود! یعنی این بچه می خوابید و بلند بلند فارسی حرف می زد! :)

یه دوره تلاش کرد به من ترکی یاد بده. من اینا رو هنوز بلدم مری: یمیش، یمیشان، گوزَل، آنا، آتا، ... و تلفظ حرف "ج" به سبک مری. :)

گاهی بهم فحش ترکی می داد، نمی گرفتم چی میگه. رفتم کلی تحقیقات کردم، کلمه ها رو ترکیب، و فحشی به این سبک اختراع کردم: پیس ایلان (یعنی مار بد!) :)

اوایل ترم آخر نمره های CT ترم پیش اومد. فقط باید دانشجوی CS دانشگاه ما باشی تا بفهمی این خبر یعنی چی. مری آب شده بود از غم و غصه. یه کم سر به سرش گذاشتم اما بی فایده بود. گفت عوض این کارا دعام کن. گفتم باشه تو بیا نذر من کن پاس میشی! مسخرم کرد. گفت سیب زمینی نذرم می کنه! (انصاف بدین سیب زمینی آخه؟ :) ). آخرش قرار شد پیتزا یونانی نذرم کنه! هیچ وقت یادم نمیره که بچه ها تو سایت گفتن نمره ها تغییر کرده، زنگ زدم به مری، رفتم نمرشو چک کردم، پاس شده بود و هممون واقعا براش خوشحال شدیم.

یه روزم رفتیم "باما" با هم دیگه یه پیتزا یونانی خوردیم. و این شد منشا اینکه خیلیا نذر من کنن. اما از همین تریبون اعلام می کنم که خیلی از نذرا هنوز ادا نشده! :))

وقتی فکر می کنم می بینم مری هم طی این 4 سال خیلی تغییر کرد. 100 البته که تغییر مثبت. می خواستیم ترم 8 هم اتاقی بشیم که قسمت نشد.

براش هر جا که هست و مشغول به هر کاری و صاحب هر آرزویی، از خدا آرامش و صلاح و فلاح می خوام.