باور کن...


صبح که ازخواب بلندمیشی به طبیعت سلام کن.


به خورشیدخانوم


            به ابرها


                       به آسمون

                                         صبح بخیر بگو


 برای گنجشک ها دونه بپاش


 برای پرستوها لونه بساز 


 یه نهال کوچیک گوشه ی باغچه بکار


 شبها به ستاره های آسمون خیره شو


        و آرزوهات روبه اونها بگو تابه خدا برسونن.


اونقدربه چیزهای زیبافکرکن تا خوابت ببره.


به خدا این فرصت ها دیگه تکرار نمیشن...


باور کن...


پس حالا منم از فرصتم استفاده میکنم و به همه ی دوستام میگم


سلاااااااااااااااااااااااااااااااااام...


از غیبت چند ماهه ام عذر خواهی میکنم 


اینکه کجا بودم و چی شد مهم نیست!!


مهم اینه که الان تو جمع شما دوستای خوبم هستم و این خیلی خوشحالم میکنه

عید و هفت سین

فردا عید میشد.


همه سفره های هفت سین را چیده و منتظر بودند


دختر کوچکی کنار سفره ی هفت سین نشسته بود  و با غصه به سفره نگاه میکرد.


 پدر از او پرسید :   " چرا نمیخوابی؟ "


دخترک جواب داد :  " سفره ی ما یک سین کم دارد "


پدر گفت "  اینکه غصه ندارد ؛ ما دو تا سکه داریم ،


یک سکه را در سفره میگذاریم و باسکه ی دیگر یک سیب میخریم.


این طوری سفره ی هفت سین کامل میشود. "


دخترک خوشحال شد و خوابید.


همه ی شهر خوابیده بودند.


هیچ کس بیدار نبود.


در بهشت روح پسرکی کنار سفره ی هفت سینش نشسته بود.


سفره ی هفت سین او هم یک سین کم داشت :    سکه!


روح پسرک از بهشت به زمین امد تا سکه ای پیدا کند


روح پسرک به پیرمرد بی خانمانی رسیدکه کنار خیابان خوابیده بود


جیب های او را گشت اما سکه ای پیدا نکرد


روح کوچک رفت و رفت تا به خانه ی مرد ثروتمندی رسید


کت مرد به جالباسی آویزان بود روح کوچک جیب های کت را گشت


توی جیب ها پراز اسکناس بود اما پسرک سکه میخواست


روح پسرک به خانه ی بعدی رفت


دخترکی کنار سفره ی هقت سین خوابیده بود پسرک به سفره نگاه کرد


" سیر ، سماق ، سنجد ، سمنو ، سرکه ، سکه "


به جای هفت سین شش سین در سفره بود اما از یک سین دوتا بود .


دوتا سکه 


پسر یکی از سکه ها را برداشت


کمی فکر کرد. بیشتر فکر کرد و بعد به سوی بهشت پرواز کرد.


روح کوچک به بهشت رسید و بعد سکه را توی سفره ی هفت سین خودش گذاشت.


 حالا سفره ی هفت سین خودش کامل بود اما سفره ی دخترک...


پسرک به بهشت نگاه کرد بهشت پراز سیب بود


 پسر سیبی از بهشت چید و برای دختر برد


صبح دختر با عطر سیب بهشتی از خواب بیدار شد


عید شده بود!


(از کتاب قصه های یک دقیقه ای)


نوروز1390مبارک

روزیِ من ..

دست هایم را بردم تا آسمان


دعا خواندم


دست هایم پر از شبنم شد


این هم روزیِ دست های من :



باران



هرکه دلش هوایی تو شود تو هوایش را داری

خدا جوری بنده هاشو دوست داره


 که انگار همین یه بنده رو داره، 


و ما بنده ها جوری خدا رو دوست داریم


 که انگار چندین خدا داریم!





گل یا پوچ


وقتی با خدا گل یا پوچ بازی میکنی نترس ؛


            تو برنده ای !!


آخه خدا همیشه دوتا دستش پره .  .  .


فارسی یا پارسی

من در سرزینی زندگی میکنم


       که زبانش  پارسی است


اما به آن فارسی می گویند


چون عرب " پ " ندارد!!!!!!!!!



سکوتم از نخواستن نیست !

از من پرسید :

 

   -   دوستم داری؟

 

سکوت کردم!

 

   -  عاشقم هستی؟

 

سکوت کردم!

 

   -   گاهی اوقات به من فکر میکنی؟

 

باز هم سکوت کردم!!

 

   -   به کمکم احتیاج داری؟

 

سکوت کردم، اما این بار سکوتی عمیق.

 

   -   می خواهی آرومت کنم؟؟

 

سکوت کردم!

 

   -   میخواهی با من صحبت کنی؟؟؟!

 

سکوتی عمیق همراه با اشک

 

 او پرسید و ؛  پرسید و  ؛ پرسید،

 

اما من سکوت کردم!!!

 

چون از مادر بزرگم شنیدم،


سکوت علامت رضاست

 

و من با زبان دل با او صحبت کردم.

 

پس خدایا سکوتم از نخواستن نیست

 

نشان عمق خواستن است.



شاید بشه... شاید نشه!

این داستان برای یکی از دوستام اتفاق افتاده


فکر میکنید آخرش چی میشه؟!

 

دوشنبه 19/7


ساعت 14:20


داشت از سر کلاس برمی گشت خونه.


همش تو این فکر بود که اصلا بهش فکر نکنه،


 و اصلا فکر ش رو تو این موقعیت و این شرایط نکنه.


هی با خودش میگفت : یعنی منو دوست داره؟!!!


ه ع......


چه فکر مسخره ایی!


اون تازه منو دیده!

 

چرا به من اون طور عمیق و با احساس نگاه میکرد؟!


احساسم اشتباه میکنه؟!!


 

ماشینا هی  از جلوش رد میشدن و بوق میزدن


ولی اون غرق در افکار خودش بود.

 

- خانم! اگه ماشین نمیخوایی بگیری ملت رو الاف نکن.


تازه به خودش اومد و دید


 واااااااااااااااااای ! به خاطرش چه ترافیکی اونجا درست شده..


تو رو خدا ببخشید من یکم افکارم مشغوله ،


مستقیم؟


- بیا بالا


نشست تو ماشین


-خانم مستقیم کجا برم؟


دور میدون

 

تازه داشت از اون حال و هوا میومد بیرون که


 راننده ضبطش رو روشن کرد


با اون آهنگ تمام وجودش رفت پی چیزی که نمیخواست


صدای دلنشین معین که



امان امان از دل من، از این دل غافل من



اگر تو ناجی نبودی، دلم میشد مشکل من


....


..

 

 

باآهنگ معین شروع کرد به زمزمه و رسید به 



دلم یه همزبون می خواد، تنم یه سایبون می خواد

 

تو دلش گفت سایبونی مثل برج میلاد

 



تو دنیای نامهربون، یه یار مهربون می خواد



تو ناجی من شدی باز، رسیدی در اوج نیاز



شدی برام مثل یه بت، خدای عشق بنده نواز

 

بغض تو گلوش گیر کرد


 دلش میخواست راجع به احساسش حرف بزنه ولی با کی؟


کجا؟


چه طوری؟



پیش از اینا چه بین جمع چه تنها



قشنگ نبود دنیا به چشمم اینجا

 

آرامش نگاه و متانت صحبتش اون رو بیشتر ترغیب میکرد


 که بره با خودش صحبت کنه


ولی ترس از عکس العملش اون رو عقب میکشید



تو اومدی دنیامو زیبا کردی



مثل یه آرزو یه خواب، یه رویا

 

ای کاش میشد راجع به احساسم بهش بگم و


 اون هم  مثل همیشه با اون آرامش نگاه و


 با لحن دلنشینش آرومم کنه و بگه که اونم به من فکر میکنه



اشکامو پاک کردی به روی گونه



به بر کشیدی منو عاشقونه



فرشته نجات من شدی تو



عشقت واسم هدیه آسمونه


 

تو حال و هوای شعر و احساس و افکارش بود که راننده میگه


-خانم بالاخره کجای میدون پیاده میشی؟


دور میدون آقا ؛ دور میدون!


-خانم من 3 دور میدون و دور زدم،


 بالاخره یه جایی از این میدون باید بگی میخوام پیاده شم یا نه؟!



( ای بابا نمیزاره آهنگم رو گوش کنم)


پیاده میشم آقا!

 

 

 

ادامه دارد...


ترافیک

( باز هم مهر شد و مثل همیشه من تو ترافیک میمونم)




من خودم  می گویم


تو  خودت  می گویی


او  خودش  می گوید


هرکس حرف خودش را بر زبان می آورد


هر کسی میراند


بوق هم نوعی زبان است


هر کسی بوق خودش را بر زبان می آورد


نیست حرفی مشترک


اتوبوس همگانی  مانده در اول خط


مینی بوس همدلی پنچر شده است


هم زبانی هم که حرفش را نزن!


چون در این شهر شلوغ


من خودم  می گویم


تو  خودت  می گویی


او  خودش  می گوید


با تمام این ها


همدلی ازهم زبانی بهتر است 


اتوبوس همگانی هم اگر حرکت کند عالی تر است




پرواز کن!!

بال هایم را باز میکنم


و دور نهال تازه ی باغ می چرخم


برگ هایش هنوز از باران صبح، تر


نگاهش می کنم


شبنمی روی بال هایم می چکد


روی برگی می افتم


و سر می خورم روی خاک باران خورده


دستی مرا بلند می کند


و صدای لطیفی می گوید:


               " پرواز کن


کفشدوزک کوچک!"


واقعاً چی می شد اگه...

 


واقعاً چی می شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما برکت بده،


 چرا که دیروز ما وقت نکردیم از او تشکر کنیم!

 

چی می شد اگه خدا دیگه مارو هدایت نمیکرد ، 


چون امروز اطاعتش نکردیم!

 

چی می شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود ،


 چرا که دیروز قادر به درکش نبودیم!

 

چی می شد اگه دیگه هرگز شکوفا شدن گلی رو نمیدیدیم ، 


چرا که وقتی خدا بارون فرستاده بود گله کردیم!

 

چی می شد اگه خدا عشق و مراقبتش رو از ما دریغ می کرد ،


 چرا که ما از محبت ورزیدن به دیگران دریغ کردیم!

 

چی می شد اگه خدا فردا کتاب مقدسش را از ما می گرفت،


 چرا که امروز فرصت نکردیم اون رو بخونیم!

 

چی می شد اگه خدا امروز در خانه اش را می بست،


 چون ما در قلب هامون رو بستیم!

 

 چی میشد اگه خدا امروز به حرفامون گوش نمی داد ،


 چون دیروز به دستوراتش خوب عمل نکردیم!

 

چی میشد اگه خدا خواسته هامون رو بی پاسخ می گذاشت،


 چون فراموشش کردیم!

 

و چی می شد اگه ...

 

و چی میشد اگه ما از این مطالب به سادگی بگذریم ؟!

 

خوب ....

 

شاید هیچی ....

 

شایدم یه چیزایی......


http://pictures.linkmesh.com/angels/imagenes/baby_angel.jpg

لطفاًخودتو به مردن نزن!!!!!

بعضی از دوستای خوبم دوست داشتن بدونن کجا بودم و چی شد!


با اینکه برای پیشوازم دیر رسیدن ،ولی..خوووووووووب!


(با خودتم اون جوری ریز ریزنخند)


تو این مدت که نبودم خیلی چیزا یاد گرفتم با خیلی ها آشنا شدم و از خیلی ها فاصله گرفتم 


اتفاقاتی که برام پیش اومد بماند؛ میخوام بدونید که چی یاد گرفتم


دوستای خوب پیدا کردم مثل قند علی که همیشه نصیحتم میکرد که اشتباه نکنم


از دوستی با قندعلی خیلی خوشحالم...


مهیار به دنیا اومد 


سعیده عضو فامیلمون شد حامد افسرده شد زینب سر کار رفت 


میلاد سربازی رفت عمه از کربلا اومد آقا سید لیل الرغائب از مکه بهم زنگ زد


 و گفت هر حاجتی داری تو دلت بگو برات نماز بخونم 


با سیاوش قهرکردم؛ ولی نمیدونم این چه قهر کردنیه


 که باهاش هم حرف میزنم هم کارایی که میگه انجام میدم!!!


 ولی خودش میگه خیلی بی انصافم که همش باهاش قهرم!!!!!!!


تازه از همه مهم تر مهردادبه عشقش رسیدو باهاش  ازدواج کرد


 و به منم نگفت! خوشحالم و براش آرزوی خوشبختی میکنم و در کل دارم براش!!


عزیزترین کسم بهم زنگ زد و گفت زود زود همدیگرو میبینیم


با اینکه دوست ندارم از ملعون خانم تو وبم اسمی بیارم و راجع بهش حرف بزنم ولی...


تقاضای مهریه اش رو کرده!!


سمانه چشماشو عمل کرد


زن محمد علی وقتی من رو دید آهی پر سوز از عمق وجودش کشید 


به زن عموم محل نزاشتم، عموم تو مجلس دنبالم میگشت که ببینتم 


باهاش سنگین تا کردم به خاطر زنش...


با مریم همسر  امید  آشنا شدم چه دختر ماهی !!


اتابک به دیار باقی پیوست.....


سرنوشتم رو رقم زدم ..................!!



حالا چیزهایی که یاد گرفتم رو بخونید تا آخرش بخونید 


من که به راه راست هدایت شدم ، شاید شما هم شدید


_____________


لطفاً خودت رو به مردن نزن!!


شب ها زود بخواب. صبح ها زودتر بیدار شو.


نرمش کن. بدو. کم غذا بخور.


زیر بارون راه برو.گلوله برفی درست کن.


هرچندوقت یکبار نقاشی بکش.


در حمام آواز بخوان و کمی آب بازی کن.


سفید بپوش. آب نبات چوبی لیس بزن.


بستنی قیفی بخور . به کوچکتر ها سلام کن.


 شعر بخوان . نامه ی کوتاه بنویس.


زیر جمله های خوبی که تو کتاب ها هست خط بکش.


به دوستهای قدیمیت تلفن بزن.


شمال برو . شنا کن.


هفت تا سنگ تو آب بنداز و هفت تا آرزو بکن.


خواب ببین . شعر بخوان . بدو . چای بخور و برای دیگران چای دم کن.


جوراب های رنگی بپوش. 


مادرت رو بغل کن . مادرت رو ببوس . مادرت رو بو کن.


به پدرت احترام بزار و حرفاش رو گوش کن.


دنبال بازی کن. اگرنشد وسطی بازی کن .


به برگ درخت ها دقت کن به بال پروانه ها دقت کن.


قاصدک ها رو بگیر و فوت کن. خواب ببین.


از خواب های بد بپر و آب بخور.


بسم الله الرحمن الرحیم بگو .


به باغ وحش برو. چرخ و فلک سوار شو.پشمک بخور.


کوه برو. هرجا خسته شدی یک کم دیگه هم ادامه بده.


خواب هات رو تعریف نکن.خواب هات رو بنویس.



ادامه نوشته

سلام ، من....برگشتم




چقدر شیرین است ؛


شعر گفتن و نشستن کنار پنجره


انگشت بر شب گذاشتن


و  نگاه  به آسمان دادن


 و ...


     سلام گفتن


به ماه و ستاره هایی


که در باد و باران گم نمی شوند!



سلام؛من بازم اومدم


از همه ی دوستای مهربونم ( ماه  و ستاره ها)


که در مدت نبودنم  برام  نظر گذاشتن ممنونم


نمیدونم بگم جاتون خالی  یا ....


      خوش به حالتون که نبودین...



دارم میرم


http://mimiram.parsiblog.com/PhotoAlbum/mimiram/love-is-a-burden.jpg


نشد نره 

نشد نیاد 

نشد ولی.....

شاید بشه...

برام دعا کنید زیاد


برای مدت 3ماه نیستم، فقط برام دعا کنید

حضور گرمتون را با نظراتتون  به ثبت برسونید.

 بر میگردم .....حتماً

یا حق



غم تو

 http://www.icelady.no/design/Anim_LadyRose.gif



گفتم: چشمم ، گفت: به راهش میدار


گفتم: جـگرم ، گفت: پر آهـش میـــدار


گفتم که دلـم ، گفت: چه داری در دل ؟


گفتم: غـــم تو ، گفت: نگاهـش میـدار



http://night-skin.com/upload/images/16345278676996189831.jpg


شاید فردا دیر باشد!


...نخونی از دست دادیش


روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی


هم کلاسی هایشان را برروی دو ورق کاغذ بنویسند و


 پس از نوشتن هراسم یک خط فاصله قرار دهند .


سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که


 میتوانند در مورد هرکدام ازهمکلاسی هایشان بگویند ،


 فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند .


بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و


هرکدام از دانش آموزان پس از اتمام ،برگه های خود


 را به معلم تحویل داده ، کلاس را ترک کردند .


روز شنبه ، معلم نام هر کدام از دانش آموزان را 


دربرگه ای جداگانه نوشت،وسپس تمام نظرات بچه های


 دیگردرمورد هر دانش آموزرا در زیراسم آنها نوشت .


روزدوشنبه ،معلم برگه مربوط به هر دانش آموزرا تحویل داد .


شادی خاصی کلاس را فرا گرفت .


معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید ” واقعا ؟ “


“من هرگزنمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند! “


“من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند . “


دیگر صحبتی از آن برگه ها نشد .

ادامه نوشته

همین بس است

خدا مرا صدا زده


مرا که دست کوچکم به سوی دست او دراز 


و قلب من فقط برای او،


 نوای ربنا زده،


 خدا مرا به اسم کوچکم صدا زده


 و بر تمام غصه ام ،


 به روی نقش درد های کهنه ام، 


نشان یا خدا زده،



همین.....



فقط همین بس است....



خدا مرا به خاطر خودم صدا زده.....


بهار

درخت داستان است


قشنگ مثل نامش


تمام برگ و شاخه 


و میوه ها، پیامش



عمیق و با شکوه است


پیام دلپذیرش


هزار راز زیبا


نهفته در ضمیرش


درخت ، داستانی


همیشه ماندگار است


پیام با شکوهش


رسیدن بهار است


عطر بودن..

زیباست!  بوئیدن  یاس های گوشه حیاط .


عطر بودن را یادت می آورد ؛


نه؟؟


باران که می بارد

باران که می بارد تو می آیی

 باران گل باران نیلوفر


باران مهر و ماه آئینه 


باران شعر و شبنم و شبدر

 

باران که می بارد تو در راهی


از دشت شب تا باغ بیداری


از عطر عشق و آشتی لبریز


 با ابر و آب و آسمان جاری

 

غم می گریزد غصه می سوزد


شب می گدازد سایه می میرد


تا عطر آهنگ تو می رقصد 


 تا شعر باران تو می گیرد

 

از لحظه های تشنه دیدار


 تا روزهای با توبارانی


غم می کُشد ما را تو می بینی


 دل می کِشد ما را تو می دانی


خورشید محمد است و صادق ماه است


خورشید همیشه با قمر همراه است


یعنی که ولادت امام صادق


در روز ولادت رسول الله است


عیدتون مبارک



ترفند جدید

گرگ این بار با ترفند جدیدی به در خانه ی بره ها رفت.


گرگ :  پستچی هستم درو باز کنید.


شنگول :  لطفاً از زیر در ،نامه را به داخل بفرستید.


گرگ :  این کار از ادب به دور است و 


شایسته ی یک پستچی وظیفه شناس نیست.


منگول : مادرمان در را قفل کرده و ما نمی توانیم  باز کنیم.


گرگ :  حیف شد ! 


این نامه خبر برنده شدن شما برای جایزه ای بزرگ است ؛


اگر سر و صدا نکنید با یک تکان قفل در را می شکنم


 و نامه را تحویل می دهم.


حبه انگور : از کی تا حالا فرستادن نامه از زیردر بی ادبی است!؟


 اما شکستن قفل، نشانه ی ادب و وظیفه شناسی است!!!!


گرگ : اصلاً شما لیاقت دریافت هیچ جایزه ای را ندارید 


و فقط به درد سیخ کباب می خورید.


با این حرف بره ها شروع به داد و فریاد کردند


 و گرگ هم پا به فرار گذاشت.




خنده و گریه

گریه در اتاقش نشسته بود


 یکی سنگ زد به شیشه.....


 گریه آمد پشت پنجره


خنده با چمدانش آن پایین ایستاده بود .


 گریه بال در آورد ؛


 از خوشحالی از پله ها سرازیر شد 


در خانه را باز کرد و غش غش خندید.


 خنده چمدانش را گذاشت زمین و


  خودش را انداخت بغل گریه و زار زار گریست.... 


گاهی......

 

گاهی اوقات


چیزی درون من میرقصد و پایکوبی می کند،


 ولی من روحم را حبس نکرده ام.


به این که انسان عجیبی هستم اعتراف می کنم.



من خدا را در آغوش کشیدم .


 خدا زیاد هم بزرگ نیست!!!



خدا در آغوش من جا می شود.



شاید هم آغوش من خیلی بزرگ است.



خدا را که در آغوش می کشم تنم دچارلرزه می شود،


 تب می کنم و هذیان می گویم.



خدا پیشانی من را می بوسد


 و من از لذت این بوسه دچار مستی می شوم.



خدا یکبار به من گفت تو گنهکار مهربانی هستی.



و من خوب می دانم که گناهان من غیر قابل بخششند.


می دانم که زیاد مهمان نخواهم بود، این را از خودم نمی گویم. 


شورعجیبی که شبها به سراغم می آید ؛


 به من گفته است زمان می گذرد.


همیشه سعی میکنم خوب باشم و همیشه بد می مانم.



 باید کمی قدم بزنم تا فکر کنم............


من برای اینکه برای کسی که دوستش دارم شعر بگویم هم


 باید قدم بزنم.



 مدتی است که خیلی افسرده ام.


 از اینکه چیزی می نویسم احساس غریبی به من دست می دهد.



من روح خودم را معتاد به زنده بودن کرده ام و از این متاسفم


 و بیشتر از این تاسف می خورم که روزهایی که سعی می کردم


 مورچه های سیاه را لگد نکنم  نا خواسته 


غنچه های بوته گلی را لگد مال کردم.



من این روزها مدام هذیان می گویم...........


آسمان برای من بنفش است.


 

 باید کمی قدم بزنم......................


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری سوم www.pichak.net كليك كنيد

 



چی میشه اگه ستاره  ای نباشه!!؟

ستاره ها که بیفتند شب می شوم



ستاره ها که بیفتند تب می کنم و بی خواب می شوم



ستاره ها که بیفتند بالشم 


   خیس ِ ........


 

                    خیس ِ .......... 



                                      خیس است.


می ایستم



بی پروا  میگذرم  



 با چشمان بسته 



 از بزرگراه های سرعت ، از اتوبان های بوق و فریاد 



و از خیابان های تک چرخ



           اما!!!!!!!!!



 به کوچه ی عبورت که می رسم  ..............



تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری چهارم www.pichak.net كليك كنيد

کجایی؟؟؟؟

 

 برای یا س 


هستم – هستی – هست

                               فعل های مفرد خالی از بودن

 

بودن یا نبودن   مسئله این است!    



         او نیست

                                               اما هست!!!!!!!

نو

همه جا سیاه


اینجا را تازه آسفالت کرده اند.


ستاره ها ،

   بر این جاده نو ؛ چه منظم چشمک میزنند...

پلان آخر

نقشم را از یاد برده ام   ...


از آخرین سقوط  !!


که فیلمنامه گم شد.


این بازیگران غریب هم که مدام بازی را بهم می زنند


 و هر ثانیه گریمشان عوض می شود ،


 کسی را نمیشناسم


 و حتی گاهی چهره ی "تو"ی کارگردان هم از یادم می رود ؛


 چه برسد به نقش خودم!

 

اصلاً....

          بدون متن بازی میکنم،

                                      بدون صدا،

                                                     بدون دوربین

                                                                     و بدون نور.........

 

تا پلان آخر که کات دهی........

 

                                               حرکت ..... !!!!!!!!!

 

کربلا


بر كبودای زمین ، هنگامه ی محشر گذشت


آسمان , در هاله ای از خون و خاکستر، گذشت


هفت بند استخوان های مرا خشکاند و سوخت 


آن چه در اوج عطش ، بر چشمه ی کوثر گذشت


سرنوشت آسمان و چرخ را وارونه کرد 


آن چه در گودال ، بر انگشت و انگشتر گذشت


در کنار رود تشنه ، در میان نخل ها 


من نمی دانم چه بر عباس آب آور گذشت


ابرهای تشنگی آن قدر باریدن گرفت 


تا که در ناوردگاه عشق ، خون از سر گذشت


ظهر عاشورا ، به روی نیزه ها تاگل کند 


آفتاب از مشرق خونین خنجر ، برگذشت


شام غربت بود و نخلستان و صحرا و عطش 


ماه , آن شب از کنار آب , تنها تر گذشت



یه توپ داشتم


بر درخت کوچه لانه ای بر پا بود           یک کلاغ کوچک خانه اش آنجا بود


رفتم و آوردم توپ را با سرعت             شوت کردم آن را با تمام قدرت


توپ من بالا رفت لانه ی او را دید         آن کلاغ اخمی کرد ، بعد اما خندید


با نوکش توپم را کرد استپ، آن وقت     شوت زد با قدرت؛ توپ من رفت که رفت!!!


-->خوب اینم به جورشه دیگه!!