پسری دختر زیبایی رو تو خیابون دید.... شیفته اش شد .... چند ساعتی باهم تو خیابون قدم میزدند ...

که یهویه مازراتی جلوی پاشون ترمز کرد . . .

دختره به پسر گفت :

خوش گذشت اما من همیشه نمیتونم پیاده راه برم .... کار نداری؟!! بای ...!

دختره نشست تو ماشین

راننده بهش گفت : خانوم ببخشید میشه پیاده بشی؟ ... من راننده این اقا هستم !!!!

دشوار بود کردن و گفتن آسان

گفتار نکو دارم و کردارم نیست

از گفت نکوی بی عمل عارم نیست

دشوار بود کردن و گفتن آسان

آسان بسیار و هیچ دشوارم نیست

آیا تو چنان که می نمایی هستی

شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی
هر لحظه به دام دگری پا بستی
گفتا شیخا هر آن چه گویی هستم
آیا تو چنان که می نمایی هستی

( خیام نیشابوری)

خصومت ز چرا

گفتی که منم ماه نشابور سرا

ای ماه نشابور ، نشابور ترا

آنِ تو تُرا و آنِ ما نیز تُرا

با ما بِنَگویی که خصومت زِ چرا

پروانه کجا و آتش طور کجا

وصل تو کجا و من مهجور کجا

دردانه کجا حوصله مور کجا

هر چند ز سوختن ندارم باکی

پروانه کجا و آتش طور کجا

هرچه بادا بادا

وا فریادا ز عشق وا فریادا

کارم بیکی طرفه نگار افتادا

گر داد من شکسته دادا دادا

ور نه من و عشق هر چه بادا بادا

ساده اما عاشق

از لحظه‌ای که در یکی از اتاق‌های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه‌ی بی‌پایانی را ادامه می‌دادند. زن می‌خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می‌خواست او همان جا بماند. از حرف‌های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آن‌ها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می‌خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است.

در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه‌شان زنگ می‌زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می‌شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی‌کرد: «گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می‌روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس‌ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می‌شود. بزودی برمی‌گردیم…»

چند روز بعد پزشک‌ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آن که وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می‌کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه‌ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که چهره‌اش کمی درهم رفت.

بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی‌حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی‌شناخت و وقتی همه چیز رو به راه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب‌های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بیهوش بود.

صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی‌توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می‌خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می‌خواست او همان جا بماند. همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می‌زد. همان صدای بلند و همان حرف‌هایی که تکرار می‌شد.

روزی در راهرو قدم می‌زدم. وقتی از کنار مرد می‌گذشتم داشت می‌گفت: «گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آن‌ها برسید. حال مادر به زودی خوب می‌شود و ما برمی‌گردیم.» نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: «خواهش می‌کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلاً برای هزینه عمل جراحیش فروخته‌ام. برای این که نگران آینده‌مان نشود، وانمود می‌کنم که دارم با تلفن حرف می‌زنم.»

در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین‌شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی‌های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می‌کرد.

می خواهم ....


می خواهم امشب از ماه قول بگیرم که هر وقت دلم برایت تنگ شد


 در دایره حضورش تو را به من نشان دهد


   می خواهم امشب با رازقی ها عهد ببندم


   هر وقت دلم هوای تو را کرد


   عطر حضور مهربان تو را با من هم قسمت کنند


   می خواهم امشب با دریای خاطره ها قرار بگذارم


که هروقت امواج پر تلاطم یادها خواستند قایق احساس مرا بشکنند



می خواهم امشب با تمام قلب هایی که احساس مرا می فهمند و می شنوند


پیمان ببندم که هر وقت صدای قلب بی قرار م را هم شنیدند


عشقم را سوار بر ضربانهای بی تابی به تو برسانند


♥ دوستت دارم نفسم ♥

خدایا...


همه از تو می خواهند " بدهی


اما من از تو می خواهم " بگیری

خستگی ... دلتنگی ... و غصه ها را

از لحظه لحظه روزگار همه آنهایی که

دوستشان دارم

زن باید مولد عاطفه و محبت باشد

زن باید دستگاه تولید محبت باشد، من مادربزرگی داشتم که ایشان سواد قرآنی داشت، یعنی فقط می‌توانست قرآن بخواند، حکیمه‌ای بود، یک روانشناس و متخصص علوم تربیتی بود که من تکه کلام‌هایش را محور نشست‌های آموزشی‌ام قرار می‌دهم.

قابل توجه زنانی که می‌گویند شوهر من رفیق‌باز است، قابل توجه زنانی که می‌گویند شوهر من ساعت 2 که از اداره تعطیل شد تا ساعت 9 شب معلوم نیست کجاست، مادربزرگ من می‌گفت زن باید شوهرش را کفتر تریاکی کند.

ما می‌گفتیم یعنی چه؟ می‌گفت کفتربازهای قدیم که کفتر در خانه نگه می‌داشتند، کفترها را جلد می‌کردند که جای دیگری نرود، چند روز کفتر را در قفس نگه می‌داشتند و هر غروب یک ذره تریاک به او می‌دادند تا این کبوتر معتاد می‌شد، بعد در قفس را باز و کبوتر را ول می‌کردند. کبوتر هم صبح تا شب می‌رفت، اما دم غروب هر کجا که بود برمی‌گشت، چون تریاکی بود.

مادربزرگ من می‌گفت زن باید مردش را کبوتر تریاکی کند، یعنی فضایی در خانه هست که مرد فکر می‌کند هیچ کجا این فضا را به او نمی‌دهد، کار می‌کند برای اینکه خرج این خانواده کند، مسافرت می‌رود، ولی می‌آید، جای دیگر رییس است، مدیر است، قدرت و موقعیت دارد ولی به خانه می‌آید و مرغ تریاکی زنش می‌شود. زنهای ما متاسفانه مهارت این کار را ندارند.

مادربزرگ من می‌گفتند که مردها مثل گنجشک می‌مانند، باید در مشتت نگهشان داری ولی حواست باشد که اگر شل بگیری می‌پرد و اگر سفت بگیری، نمی‌شود، باید بلد باشی چطور مرد را نگه داری.