همه ی انسان ها می توانند یک حقیقت و یک واقعیت باشند
کلک و دروغ گفتن غذای انسان های امروز است
خود را شناختن و خود را دوست داشتن با گفتن این که من بهترم تفاوت زیادی دارد
مرگ یک واقعیت است که حقیقت هم دارد
همه ی انسان ها می توانند یک حقیقت و یک واقعیت باشند
کلک و دروغ گفتن غذای انسان های امروز است
خود را شناختن و خود را دوست داشتن با گفتن این که من بهترم تفاوت زیادی دارد
مرگ یک واقعیت است که حقیقت هم دارد
خدایا کفر نمی گویم ,
پریشانم!
چه می خواهی تو از جانم ؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی .
خداوندا !
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می گویی
نمی گویی ؟!
خداوندا !
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه ی دیوار بگشایی
لبت بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف تر
عمارت های مرمرین بینی
واعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می گویی
نمی گویی ؟!!
خداوندا !
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان می شوی از قصه خلقت , از این بودن , از این بدعت
خداوندا تو مسئولی
خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است ...
دکتر شریعتی
و من با عشق آشنا شدم
و چه کسی این چنین آشنا شده است ؟
هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود
هنگامی لب به زمزمه گشودم که مخاطبی نداشتم
و هنگامی تشنه ی آتش شدم
که در برابرم دریا بود و دریا بود و دریا ...
دکتر شریعتی
من از هیچ کس گله ای ندارم .
من ار هیچ کس توقعی ندارم .
اگر کسی جانم را از من بگیرد, قلبم را از حلقم بیرون آورد و دور بریزد,
تمام عمر آزارم دهد , آتشم بزند , هر کاری کند صبر می کنم .
از او ناراضی نخواهم بود . او را بد نخواهم دانست .
من می دانم که انسانها ... دل ها ... اندیشه ها ... زندگی ها
همه بازیچه تقدیرند .
دکتر شریعتی
روزهایی که دلم از تمام انسان ها می گیرد
یاد حرف پدر ژپتو به پینیکیو
می افتم که می گفت
پینیکیو ! سعی کن چوبی بمانی که
آدمها سنگی اند و
اصلا دنیایشان قشنگ نیست !!
گفتگو با خدا
خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم
خدا گفت : پس می خواهی با من گفتگو کنی ؟
گفتم : اگر وقت داشته باشید ؟ !
خدا لبخند زد
وقت من ابدی است
چه سوالاتی در ذهن داری که می خواهی بپرسی ؟
چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟
خدا پاسخ داد
این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند
عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند
این که سلامتی شان را صرف بدست آوردن پول می کنند
و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی می کنند
این که با نگرانی نسبت به آینده فکر می کنند
زمان حال فراموش شان می شود
آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی می کنند نه در حال
این که چنان زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد
و آنچنان می میرند که گویی هرگز زنده نبوده اند
خداوند دست های مرا در دست گرفت و برای مدتی هر دو ساکت ماندیم
بعد پرسیدم
به عنوان خالق انسانها ٬ می خواهید آنها چه درس هایی از زندگی را یاد بگیرند ؟
خداوند دوباره با لبخند پاسخ داد
یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد
اما می توان محبوب دیگران شد
یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد
بلکه کسی هست که نیاز کمتری دارد
یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که
دوست شان داریم ایجاد کنیم
و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد
با بخشیدن ٬ بخشش یاد بگیرند
باد بگیرند ٬ کسانی هستند که آنان را عمیقا دوست بدارند
اما بلد نیستند که احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند
یاد بگیرند که دو نفر می شود به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند
یاد بگیرند که همیشه کافی نیست که دیگران آنان را ببخشند
بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند
و یاد بگیرند که من اینجا هستم
همیشه
![]()
![]()
![]()
Interview with God
I Dreamed I had an interview with God : " So would you like to interview me ? " God
. asked . " If you have time for an interview ? " I said . God smiled : " My time is eternity
؟ What questions do you have in mind for me
؟ What suprises you most about humankind
... God answered
That they get bored with childhood -
They want to grow up as fort as possible and then long to be children again -
That they lose their health to make money and then lose their money to restore their health -
By thinking anxiously about the future , they forget the present -
such a way that they live in neither the present not the future -
That they live as if they will never died -
And die as if they never lived -
God´s hand took mine and we were silent for a while
... And then I asked
؟ As the creator of people , what are some of life´s lessons you want them to learn
God replied with a smile
To learn they cannot make anyone love them -
What they can do is let themselves be loved -
To learn that it is not good to compare themselves to others -
To learn that a rich person is not one who has the most , but is one who needs the least -
To learn that it takes only a few seconds to open -
profound wounds in people we love , and it takes many years to heal them -
To learn to forgive by practicing forgiveness -
To learn that there are persons who love them dearly -
But simply do not know to express or show their feelings -
To learn that two people can look at the same thing and see something different -
To learn that it is not always enough that they are forgiven by others -
They must forgive themselves -
. And to learn that I am here always
![]()
![]()
![]()
سرمو ! درد گرفته
زندگیمو ! ماتم گرفته
چشم هامو ! اشک گرفته
روحمو ! فرشته غم اسیر گرفته
دیگه هیچی از خودم ندارم بجز خدایی که همه ی اینها رو بهم داده
خدا جون ...
حالا که چیزی از خودت ندارم
کمکم کن
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()