سرم قونیه بود
 بازار مسگران

اکنون حلب است
سوریه است 
 تیره و بیمار

سرم دستار بود و زنار
اکنون قطارفشنگ است 
 و پیکار

سرم 
شیراز بود
شراب ناب
اصفهان بود  و
 نقش جهان

...

کنون
جنگ جهان بر پاست 
 ملول وخسته و بیمار

تمام هستی ام
در صلح،
 سرم پیکار


میان این کش و واکش
من تنها
به دستم ساز شیدایی
سرم برنو بدست
آماده ی پیکار
چه پیکاری
که من 
گه شاهد و 
 گاهی شهید جنگ وصلح فطرت خویشم

...

سرم بردار 
سرم بردار 
 سرم بردار

.

سامیان-27 بهمن 1395
 18:32

همیشه

صدای پرنده ای را میشنوم

که در سرم سفیر می کشد

چشمان جستجو گرم را می بندم

تا در بیکرانگی تاریک ببینمش

پرنده

در پشت ابرهای متراکم پنهان می ماند

و چیزی از وجود مرا به منقار می برد

 سامیان-بهمن 95



و بهار در راه است

همه در فکر بساط شب عید.

غصه دار است پدر ،

مادرم خانه تکانی دارد

با خودش می گوید

کاشکی می شد

غم تکانی بکند...



 

 

نگاهت زیباست

آنگاه که نگرانم می شوی

می خواهم گم وگور شوم گاهی

تا دلواپسم گردی.

 آزار لذت بخشی ست

آنوقت که سرزنشم می کنی

 از عمق دوست داشتن.

دوست داشتنت را دوست دارم

وقتی آغشته به خشم

 لبریزش می کنی

 

آه که بی تفاوتیت مرا خواهد کشت.

 

 

 

 

 

زمین مادرم بود

بالیدم

در سرمایِ دلگیرِ این جهان قیر اندود

گل کاشتم و لبخند،

نرُست و از ریشه خشک شد

در سرزمین یخ زده.

زمینِ مادر

سرد بود و بی تپش ،

ناگزیرِ سرمایی که از وجودِ خلقت بر می خواست

سپری کردم جهان را

به خاموشی

...

رستاخیزی درونم شعله می کشید

دوزخی ملتهب ، 

زمینی را که سالیان دراز

نامادریم بود