روزای بی برفی،روزای برفی
سلام
قبلا برف دوست نداشتم
حسم رفت
حالا دوسش دارم
خسته نیستم
خوش حالم

28دی73
تولدم مبارک
ساعت 9 و ربع امروز من دنیا میام
میرم تو 19سالگی و 18 تموم میشه بالاخره
دوروز پیش زندایی و دختر دایی عزیزم برام سیسمونی آوردن
از همه ممنونم
خوش میگذره
یلدایی امسال من...
سلام
زود تر از موقع همیشگی اومدم
فقط برا اینکه درباره شب یلدا هم آپ کنم
نمیدونم این شب یلدا چندمین شب یلدایی هست که مثه سال های دیگه میمونه
خیلی دلم میخواد دوباره عین چند سال پیش خونه ما شلوغ بشه 
پر از سروصدا پر از خنده شادی و هزار تا چیز دیگه که خیلی وقته نداشتنش
ناراحتم کرده
چیزایی که بخاطر وجود یک مسئله غم انگیز از بین رفتن و من میخوام
دوباره برگردن سرجاشون
هنوزم براین باورم که زمان در زندگیم همه چیزو تغییر میده
در طی این مدت من از یه سری آدم هایی که دوسشون داشتم متنفر شدم
و معرفت یک سری ثابت شده است
باید یگ اعترافی بکنم
یک اعترافی که خیلی وفته منو دیوونه کرده
خیلی احساس تنهایی میکنم
خیلی
همیشه فکر میکردم تنها نیستم چون مامانمو دارم خیلیا هستن که منو دوست دارن
ولی الان میفهمم که اینطور نیست مامانم برام همدم نمیشه
همه سعیمو کردم که این اتفاق بیوفته
ولی نشد
نمیتونم بااین موضوع کنار بیام که توجه افکار مامان رو به اعمال خودم جلب کنم
نمیدونم چحوری توضیح بدم
ولی من دلم لک زده برا اینکه یک دوست صمیمی داشته باشم
کسی که بشه باهاش حرف زد بهش اعتماد کرد
یکی که حرفمو گوش بده نخنده مسخره نکنه بهم کمک کنه
هنوزم دلم میسوزه برای خودم که کسی که بعد 17 سال
پیداش کردم رو به اون زودی از دست دادم
ولی این دفه تقصیر من نبود.راه منو اون با هم فرق میکرد
و بهتر بود که به راهش ادامه بده و یک خانوم دکتر
خوب بشه
بهرحال شب یلدا هم از راه میرسه و داریم به ایندمون نزدیک میشیم
اینده ای که شاید میدونیم چیه...و بخاطر همین دونستن دلمون نمیخواد برسه
دلم میخواد ماه ها تو خونه بمونم و بیرون از خونه نرم
این یک احساس قشنگیه که من اینروزا دارم ینی
اینو خیلی وقته میشه دارم ولی الان زیبا احساسش میکنم
اس ام اس شب یلدا زیاد دریافت کردم واین به معنی
اینه که بعضیا هنوز به یاد من هستن
ولی باز هم عین هرسال مطمئنم که من یه روزی از این
سال دوباره تنها میشم و باز از فرداش همه چیو فراموش
میکنم و به زندگی ادامه میدم
اینه روش پیش بینی من از اینده
امید وارم یتونم با مشکلات روحیم کنار بیام مثه همیشه
راستی امروز دختر عمو جونم گفت شب یلدا فال بگیری درست درمیاد
میخوام اینکارو بکنم و حتما میذارمش اینجا فالم رو
خداکنه خوب دربیاد هه
یلداتون مبارک
به امید پیروزی
یلدا نوشت:شب یلدای خوبی بود ، لذت بردم یک جورایی
عکس اولی ازکار بنده هست که برای مراسم فردا در مدرسه برای نرگس جون اماده کردم
عکس دومی هم از زاویه دیگه هست
عکس سوم فال حافظ من هست
این روز ها ی من...
سلام
امیدوارم هرکی که داره اینو میخونه خوش حال و راضی باشه
مثه من
که خیلی خوش حالم و البته راضی
خوش حال بخاطر ورود عضو جدید به خونواده مادریم
و همینطور ختم بخیر شدن کلاس گرامر
و راضی بخاطر اینکه هرچی به اینده نزدیک تر میشم حس میکنم
مسیر درستی رو انتخاب کردم برای
زندگی
19آذر92پسر دایی کوچولو و عزیز من دنیا اومد
خیلی خوش حالم اولین برف سال اون روز بارید و هوا سرد بود ولی من
احساس خوبی داشتم .
خب الان یک هفته شده دیگه تقریبا و من هنوز حتی یک دفعه هم بغلش نکردم
چون دقیقن همون روز که دنیا اومد من بدجور سرماخورده شدم
و تقریبا دوروز خواب بودم البته امروز هم کلی خوابیدم چون معتقدم
تنها درمان مهم برای سرماخوردگی
استراحت و مصرف مایعات و میوه و اینا هس
و من کلی به خودم میرسم
کلاس گرامر هم تموم شد و استاد دی ماه نیست تا کورس بعدی گرامر
یا آکسفورد رو بذاره
و به نظر میرسه از بهمن باید برای کورس گرامر و writtingبرم آموزشگاه
و این منو خیلی اذیت میکنه 
باز خوبه میتونم از طریق ایمیل با استاد تماس داشته باشم و داستان ها
و متن هامو بفرسم تا ایشون
تصحیح کنن و این باعث میشه من هرروز بیشتر از دیروز پیشرفت کنم
که این قابل انتظاره
راستی چند وقتی میشد که اتفاقاتی میوفتاد که منو از کسایی
که دوسشون داشتم دور میکرد
ازجمله مامان
نمیدونم چرا اخلاقش انقد بد شده بود و من دلم خیلی پر بود
از اینکه کسی با من بی منطق حرف بزنه بدم میاد و
همش به بابا میگفتم که کارهای مامان داره اذیتم میکنه
با بابا درد و دل میکردم یک جورایی
کاری که یک عمر نکردم و البته مامان گفته بود بهتره رابطت با بابا بیشتر از بحث کردن سیاسی اجتماعی بشه
و من خیلی بهش فکر کردم که یکم رابطم با بابا بهتر و صمیمی تر بشه میدونید
خیلی لازمه چون در آینده من به داشتن این رابطه صمیمی با بابا نیاز دارم
یه رابطه ای فراتر از تحلیل 2030هفته یا تحلیل کلاه
پهلوی یا مستند هایی که دانلود میشه از نت
یا پیش بینی اینده و انتخاب یه راه مناسب برای رسیدن به چیزی که میخوام
یه رابطه در حد اینکه برم بهش بگم من از این رفتار بدم میاد من ....
خلاصه ی سه روزی میشه که مامان اخلاقش از زمین تا اسمون عوض شده
خیلی وقت بود که کسی بهم نگفته بود عزیزم دختر نازم و این کلمات ملایم و خوب رو
که مامان گفت و من در روز هایی که در استراحت به خاطر سرماخوردگی داشتم خیلی
احساس خوبی داشتم و از همه چیز لذت میبردم حتی از درد
همش فکر میکنم انگار کسی به مامان گفته که من از دستش دلخورم
از همه حرفایی که بهم میزد
از همه تحقیرا از همه حرفا
اخه من قبلش مثه همیشه با همدم تنهایی هام دختر دایی جون حرف زده بودم
ی حسی میگفت شاید اون به مامان یاداوری کرده ولی این درست نیست
بهر حال الان اوضاع خیلی بهتره
خب من یک تبریک به خودم بدهکارم 
به خودم تبریک میگم بابت اینکه با یک هنرمند ملاقات کردم و الان هم
در حال گرفتن تصمیم برای ورود به عرصه موسیقی و هنر هستم
که فکر کنم تحقیقاتم که تموم شه و همه چیز رو که بررسی کردم
قبول کنم که وارد این عرصه ارامش بخش بشم
البته هنوز تحقیقاتم تموم نشده
خب اینروزای سرد و برفی و بارونی رو دوس دارم
وقتی که ساعت 8ازخواب بیدار میشم باارومی صبحونه میخورم میرم نت طراحی میکنم
کتاب میخونم(کتاب هایی که از کتابخونه قرض میگیرم)
فیلم میبینم البته گاهی اوقات
میرم سراغ کار های خونه و بعدش اشپزی و بعد هم ساعت 11ونیم تا دوازده ی چرت میزنم
و بعد هم کار های بعد ازظهر و رفتن خونه مادر جون دایی دختر دایی عمو
و دختر عمه مامان برا گذروندن وفت
و خوندن برای ایلتس مثه همیشه
به امید پیروزی
وضعیت صورتی :))
سلام
امروز کلاس انیمیشن من تموم شد و من ی احساس سبکی دارم
ازاینکه دیگه مجبور نیستم سرمشق های دیوانه کننده انجام بدم
سرمشق هایی که دوست نداشتم انجامشون بدم ولی مجبور بودم
چون اگه انجامشون نمیدادم نمیتونستم مطلب درس استاد رو بگیرم
بهر طریق تموم شد و من تصمیم گرفتم سراغ نرم افزار های مالتی مدیا
که میشه باهاشون نرم افزار های اموزشی ساخت نرم چون فهمیدم
تو ایران بکارم نمیاد و بهتره روی کارهای ویدوئویی کار کنم ...
چهار روز پیش اولین کاراکتر انیمیشنی ک قراره خودم بسازمش رو دختر عمویه گلم
برام طراحی کرد
ینی استارت کار انیمیشن من از چهار روز پیش ینی 3دسامبر خورده 
و من ازامروز طراحی کاراکتر رو توی نرم افزار انجام میدم
کاراکتر اولی طراحی شده یه پیرمرد روستایی هست و ما از ادیت کردن سه شخصیت
کارتونی در انیمیشن ایران گرفتیم و میکس کردیم
من بیشتر از استایل پیرمرد و دماغش خوشم اومد ولی خداییش همه جهاتش ناز شده
بهرحال از امروز میخام خیلی جدی کار رو استارت بزنم و البته فردا هم فیلم نامه برای بار آخر
ویرایش میشه و من دوباره مجبورم برم خونه عموم و ی
شب بمونم(که شبی فوق العاده میشه)و طراحی کاراکتر کنیم
و البته طراحی های بکگراند رو بر عهده خودم گذاشتم
در کل طراحی بکگراند ویرایش استوری انیماتوری کارگردانی و تدوین بر عهده خودمه
و البته دیالوگ ها و صداگذاری رو میذارم بر عهده پسر دایی گل و دختر دایی عزیزم
که خودشون هم در عرصه تئاتر خوانندگی و غیره استاد هستن
کلاس مورد علاقه من ینی آیلتس هم خیلی شیک و مجلسی داره به مراحل سخت میرسه
و من هرروز خودم رو به روز آزمون آیلتس اصلی که هنوز ثبت نامم نکردم نزدیک میبینم
امیدوارم کلاس گرامر برای Formal speaking and writing بخوبی عین کلاس های قبلی تموم شه
و من خیلی مایلم که مهارت های دیگه هم تشکیل بشن
و بنظر میرسه مهارت listeningرو باید خودم بخونم
تا بهمن خیلی نمونده و من باید کار های جانبیم رو سر و سامون بدم
و البته ی تصمیم جدید گرفتم که یکم بفکر بدنم سلامتیم و تیپم
و از همه مهم تر قیافم و موهام بکنم
فک کنم با این وضع اگ پیش بره من انقد لاغر بشم و موهام بریزه
تا کچل شم و از ریخت بیوفتم
و من توسط حرف های دختر عمو جان متحول شدم و میخوام
جوشونده هایی که دکتر بهم داده و ماسک های
گیاهی که تجویز کرده رو استفاده کنم با اینکه خیلی تلخ هستن
و پوست رو میسوزونن ولی از ریخت افتادن بهتره

برای همه آرزوی موفقیت میکنم
هفته خوبی رو به پایان برسونید
مواظب خوبی هاتون باشید
از فرصت هاتون استفاده کنید تابه علاقه هاتون برسید مثله من !
Days
سلام به همه
چند روز تعطیلات هم گذشت و من تونستم اکثر کارهام رو به سرانجام خودش برسونم
و دوباره شنبه از راه رسید و کارهای جدید و اتفاقات جدید از راه میرسن و
من امیدوارم هفته قشنگی باشه برای همه دوستام
خب این چند روز تعطیل ی خرده دچار افزایش فعالیت مغزی شده بودم
میدونید من ی ادمی هستم
که وقتی به یک موضوعی فکر میکنم وقتی یک موضوع دیگه منو متوجه
خودش میکنه مغزم سعی میکنه
همه اتفاقات و موضوعات رو آنالیز کنه برای خودش و این ی فاجعه هست.
نمونش اتفاقی ک 4 شنبه برام افتاد داشتم ی سری کد جاوا مینوشتم
که خسته شدم و رفتم یه خرده وب گردی
کنم و این کار باعث شد جرقه های ذهنی زیادی ک مربوط ب یه سری تصاویر فتوشاپ شده ، در مخم ایجاد بشه و
من در حین کد نوشتن گیج شدم و وقتی خروجی میگرفتم افتضاحات
رو میدیدم و اعصابم داغون میشد
خلاصه بعد از اینکه حرصم روی کد ها خالی کردم تصمیم گرفتم برم برای
ارامش هم ک شده یکم کتاب بخونم و شروع به مطالعه کتابی ک از کتابخونه
گرفته بودم کردم و عمیقا لذت بردم از جملات
بکاربرده شده در اون کتاب.
این روزای تعطیل هم ی سری فاجعه هایی ب بار آورد برای من وقتی که
داشتم عکس های کلیپ جدید سفارشی رو ویرایش میکردم فایل هارو قاطی کردم
و شد ی فاجعه ولی با استعدادی که بنده در عرصه رایانه دارم
تونستم خیلی سریع مشکلات مذکور رو حل کنم
وقتی ک مجبور شدم فیلم های تکه تکه و وحشتناک رو تدوین و میکس
کنم و سر آخر بفهمم که نرم افزارم اون پسوند
از فیلم رو نمیخونه و مجبور شم تبدیلگر پسوند دانلود کنم (باحجمی دیوانه وار)و دوباره از اول ...
ولی این منم کسی ک هرگز فاجعه کامپیوتری نمیتونه از پا درش بیاره
هرکاری ک بخوام میتونم انجام بدم فقط کافی چند دقیقه بهش فکر کنم
و بعد هزار تا راه حل به ذهنم برسه
تعریف از خود نباشه در عرصه تکنولوژی خیلی فضول و پا پیچ هستم
زندگی تو این روزا حول همین محور گذشت ساختن کلیپ زدن
دوتا کد تازه آنالیز سیکل حرکتی ی پسر بچه
و استخون گذاری یک آدمک (+یک شال گردن) و همینطور کار کردن
با یک نرم افزار ساده ولی پربار که از خونواده
فلش پلیر ها هست که خیلی هم لذت بخش بود
راستی از کلاس آیلتس بگم که بالاخره هفته پیش فاینال
speakingرو دادیم و چند روز بعد ک کلاس گرامر شروع شد
من با کلی اصرار از استاد خواستم که نمره منو بگه
منتظر شنیدن 5 بودم یا مثلن 4 از 9 ولی استاد ی نگاه عاقل اندر نمیدونم چی چی
انداخت و گفت 6ونیم از نه
منو بگی... اصلا داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم باورم نمیشد
من تونستم 6ونیم رو بیارم
و جالب تر ازاون اینه ک وقتی همه بچه های speakingبودن
و یکی از بچه های پرمدعا
گفت:خب حتما بالاترین نمره این دوره رو س._ آورده
و استاد با قیافه ای ک برای من فراموش نشدنی هس سر بالا میکنه و میگه:
ن بالاترین رو م._ آورده ینی 6ونیم
و با نگاهش ب من اشاره میکنه و وقتی ک بچه های پر مدعا دوره ما
حرفی برای گفتن ندارن 
و وقتی که من با افتخار میگم اصلا نمره برام اهمیت نداره
فقط میخواستم تو فراخان speaking advanceدعوت بشم
و قیافه بچه های هم دوره ای خیلی متلک وار بود
خیلی خوشحالم و ممنونم با تموم وجود از دوستی که وقتشو گذاشت
تا باهم تو کتابخونه صحبت کنیم و اطلاعات
زیادش رو در اختیار من گذاشت امیدوارم بتونم این محبتشو جبران کنم
و این روزها تموم شد و من منتظر روزی هستم که بتونم درکنار روزانه هام
کارهای مورد علاقه ام رو بطور پیوسته انجام بدم و یک روز ی انیمیشن
با فکری باز با دستی پر و با روحی شاد بسازم
ن برای خیلی چیزا ک اولا توی فکرم بود ن برای دل خودم فقط دل خودم
ب امید پیروزی های بعدی
روزمرگی های اینروزای سخت :|
تقریبا تو این 18 سال ک زندگی کردم اصلن دور و بر کتاب غیر درسی نرفتم
ب جز کتاب های سهراب سپهری
چند وقتی میشه ک ب درخواست یکی از دوستای کلاس آیلتس
باهم میریم کتابخونه برا تمرین speakingو سه شنبه هم فاینالشو دادم
ک ب نظرم خیلی خوب بود ولی فک کنم استاد بزور 6 رو بهم بده
البته تنها مشکلم سر گرامر لعنتی بود ک قراره کلاس های گرامر هم ک از
یکشنبه شروع بشه من این مشکل هم رفع کنم و برم ب سمت ازمون اصلی ایلتس
خلاصه این دوستم منو کشوند کتابخونه و من رو بامحیط اونجا اشنا کرد
میدونید تا قبل ازاینا من پارسال تمام مدت ب مامان اصرار میکردم
ک برم کتابخونه و درس بخونم ولی مامان از کتابخونه خوشش نمیاد
برای همین هم من اصلن در تمام عمرم کتابخونه نرفته بودم
و اون روز اولین دفه بود ک وارد کتابخونه شهرمون میشدم
رفتم دهخدا ک مثلن بزرگترین کتابخونه شهره 
خلاصه ک ی مدتی میرفتیم کتابخونه و باهم انگلیسی صحبت میکردیم
و ملت هم ب ما نگاه میکردن مخصوصا این لهجه حرف زدن انگلیسی من
ک استاد هم خیلی از حرف زدنم خوشش میاد 
من تصمیم گرفتم اخرین روزی ک قراره دگ نریم کتابخونه من برم
عضویت بگیرم و ی چند تا کتاب بگیرم و بخونم
خب همینکارو هم کردم بعد اینکه حرف زدنمون تموم شد
دوستم رفت ب کلاساش برسه و من هم رفتم مدارک دادم برا عضویت
و من هم عضو کتابخونه شدم در سن19 سالگی
(البته من ترجیح میدم بگم 18سالگی)
خب رفتم بین قفسه ها تا ی چند تا کتاب بردارم ولی
ب نظرتون یکی مثه من ک تابحال همچین کتابخونه بزرگی نرفته بود
میتونست براحتی کتابا رو پیدا کنه؟؟!
خب اولش فک کردم ی کتاب از شکسپیر یا مثلن از ی نویسنده
ایتالیایی بردارم تقریبا همه جارو گشتم ولی کاملن گیج شدم
و همش از ی جا سر درمیاوردم دیگه حرصم درومد و رفتم
پیش کتابداره و گفتم این کتابای ادبیاتیتون کجا هستن؟
و اونم گفت ک سردر هرردیف نوشتیم موضوع اصلی کتابای اون ردیف رو
و من هم شبیه گیج ها تازه فهمیدم ک چ سوال مضخرفی پرسیدم 
خب بالاخره چیزی ک میخاسم پیدا کردم ی کتاب
ب اسم زمین انسان ها از دوسنت اگزوپری برداشتم و ی کتاب لغات زبان برای ایلتس
اومدم تو قسمتی ک میزهای گنده داره
(اسمشو نمیدونم شاید لابی بشه گفت) و نشستم
و ی چند تا تمرین زبان انجام دادم و یذره مجله خوندم
و یکم ایده نو از مجله ها گرفتم و تند تند از عکساش عکس میگرفتم
برا کارای انیمیشن سازیم
راستی از این انیمیشن سازی بگم ک دارم بیشتر بهش علاقه مند میشم
ینی از وفتی ک استاد گفت کار طراحی بکگراند و لی اوتت عالی شده
من خیلی انگیزه گرفتم آخه تقریبا ی هفته تمام مدت روش کار میکردم
ولی الان دارم ریزه کاری هاش مثه ستاره هاو اشعه های نور رو
جدا اماده میکنم برا درخشش و رسیدم ب طراحی کاراکتر برا حرکت گذاری ها 
بهرحال وقت و زمان برام میگذره و من سعی میکنم در این مدت
باقی مومنده تا بهمن ماه تقریبا روی کارهای مورد علاقم کار کنم
و البته دوباره ی سفارش جدید برا کلیپ ساختن از ی جایی
برام اومده و من نهایت تلاشم رو میکنم ک ب نحو احسن انجامش بدم
و اینکه سعی دارم در زمینه طراحی کارت ویزیت استاد بشم
و میدونم ک میشم اگ یکم بیشتر و بازتر فکر کنم
اینروزا سخت و شلوغ میگذره ولی من لذت میبرم از زندگی با کامپیوتر و زبان انگلیسی

سرآخر
آرزوی جدیدی ندارمم خیلی جالبه
حرف امروزم :)
سلام
رسیدن هوای سرد و خیلی سرد و بارون رو بهتون تبریک میگم
حالا ک فکر میکنم میبینم چقدر خواننده های خاموش وبم رو دوست دارم :)
میدونید با نوشتن ادم تخلیه میشه البته ن کاملن تخلیه احساسات بلکه
به نظر یکم از اون احساس بدی ک نسبت ب ننتوشتن حرفات داری کم میشه
بهرحال اینروزا سرم شلوغ شد ینی شلوغش کردم
داشتم زندگی میکردم ها ک ی دفه ی سری افکار و
تصمیمات جالب و وقت پر کن رسید ب مغزم
نمیدونم خوبه یا بد ولی ب قول بابام هر چیزی ک داری یاد میگیری مطمئن باش ی روز ب دردت میخوره
دارم میرم کلاس ایلتس ولی به نظرم فقط کلاس ایلتس نیست استادی ک مشغول تدریس زبان هس بی نظیره
تا بحال فکر نکنم شهرمون همچین استادی رو تجربه کرده باشه
اولاش کلاس زبانم خیلی ب نظر اسون میومد مخصوصا مهارت دوم ینی speaking
اما حالا ک فقط دو جلسه مونده
و من باید سر اخر فاینالش رو بدم حس میکنم هیچی بلد نیستم
کلاس readingک بماند ، بی اندازه سخت بقول سولماز باید برای این بخش ی چند تا شوکولات برداریم وگرنه مغزمون هنگ میکنه واقعا هم همینطوره
خیلی داره سخت میشه و این نظر من نیس فقط
بهر حال رفتن به کلاس برای من سخت هست ولی اینکه بعدش چیز های
زیادی یاد میگیرم همه چیو لذت بخش میکنه
بعد از انتخاب رشته همیشه فک میکردم دیگه دارم نابود میشم
دیگه به هیچی نمیرسم اما الان ک برمیگردم به گذشته
حس میکنم تمام راه هایی ک اومدم کاملن درست و منطقی بوده
یادمه روزای انتخاب رشته وقتی برای کار هامون به اینور و اونور میرفتیم
ب بابام گفتم تموم جاهایی ک داریم میریم این من نیستم ک راه میرم این من نیستم
ک حرف میزنم این من نیستم ک نفس میکشم حس میکنم
کسی هس همیشه ک همه این کارها رو میکنه بجای من
ی حس قشنگ بود
ی حسی ک الان باید ازش تشکر کنم اره از همون حس ...
من از احساساتم تشکر میکنم ... !
و البته در بین این همه خستگی و سختی کار و فکر و اینا مجبور شدیم
ک ب مراسم عروسی ی بنده خدایی بریم
ک من از همه چیز تو دنیا از اون متنفرم ... 
.و البته اتفاقاتی هم افتاد ک خوشم نمیاد ازش حرفی بزنم
بهتره خیلی راحت همه چیزا رو فراموش کنم
و چند روزپیش هم ک مهممونی تولد دختر دایی جان بود ک من رفتم
پیشش بدون مامان چون فقط دوستاشو دعوت کرده بود .
الحق ک دوستاش عین خودش پرنشاط شوخ بودن
الهی ک همیشه دختر دایی گلم و شوهر دختر دایی خوبم خوش بخت زندگی کنن
خب دیگه اینم از اتفاقات این روزا ک قابل گفتن بود
و اینکه تعطیلات اخر هفته میاد و میرن عید قربان و عید غدیر
و روزای تعطیل دیگه ولی زهرا حتی ی دفه هم بهم زنگ نزن
و من خیلی دلم برای بهترین دوستم تنگ شده
پزشکی تهران نوش جون بامعرفت و مهربون ترین دوستم :*

:|
سلام دوستان
حالم بهتر شد
حوصلم برگشت سرجاش
دلم برا پست گذاشتن تو وب تنگ شده از اون پستا ک میشه همه حرفا رو زد بدون ترس بدون حس بد
دلم برا خیلی چیزا تنگ شده
برا لحظه هایی ک جون میکندم ی سوال شیمی رو حل کنم 
برا متن های زبان برا نکته های عربی
دیروز داشتم ظرفا رو میشستم ی دفه خندیدم مامانم میگه ب چی میخندی
گفتم یاد اون اردویی ک رفتیم مشهد با بچه ها افتادم
یادش بخیر
چقدر تو پروما خندیدیم وقتی رفتیم پیتزا خوردیم چقد خندیدیم و چقدر بهمون خندیدن
یادش بخیر بعدش تو اتوبوس چقدر مسخره بازی درآوردیم با پاستیل ها
یادش بخیر ی بافت بود خاکستری رنگ بود با سارا و عسل و مهدیه بودیم
که سارا پرسید قیمتشو و چقدر خندیدیم بعدش
داشتم برای مامان تعریف میکردم خاطراتو
وقتی که رفتیم حرم هیچوقت گریه عسل رو فراموش نمیکنم
وقتی با سارا رفتن نزدیک ضریح
خیلی احساس قشنگی بود
یا بعدش ک رفتیم خوابگاه همه با هم ساندویچ سرد خوردیم
و موقع خواب هم چقدر خندیدیم
یا خاطراتی که روزای نمایشگاه داشتیم
خیلی خوب یادمه تمام لحظه ها رو سه روز کامل مرکز پسرا چقد خندیدیم
اون موقع اول دبیرستان بودیم
یا همایش شیمی وقتی دوم بودیم
وقتی که سخنران برا اهدا لوح و جوایز بلند میگه خانوم سینا .ش. 
وقتی که منو شهرزاد و کتایون عین خل و چل ها اون بالا
داشتیم صندلی بازی میکردیم 
که یهو کتایون فهمید که چند تا از بچه های اون مرکز ازجمله
جناب جعفر.پ دارن نگاه میکنن ماهارو و هر هر میخندن
وقتی که بردن پتروشیمی ناهار بدن و یک اتوبوس مختلط بود با پسرا
ما که خدارو شکر نبودیم ولی انگار لحظات ضایعی بوده
یادش بخیر واقعن
من
همیشه
به یاد اون روزایی که گذشت هستم
حتی سال سوم و پیش که بدترین سالها بود 
ولی حالا که عکس های مدرسه از راهنمایی بگیر
تا دبیرستان رو نگاه میکنم کلی گریم میگیره
راستی تدین جونم عکس های سال دوم دبیرستان
رو داشتم مینگریستم
با تکتم جون میترا جون و اون دبیر بینش مضخرف و غیره
بچه هایی که دیگه نیستن
فرزانه ساناز زهرا و خیلیا دیگه
ب قول تدین فهلن
ماه رمضونی ...
خدا اجازه من دلم
وصله به زنجیر غمه
نگاه نکن به جرم من
نگاه بکن به کرمت

ماه رمضون
سلام به دوستان مهربون
شرمنده تازه بعد یه هفته میام میگم ماه رمضون مبارک
کلا اعصاب مصاب نی...
حوصله نت مت هم ندریم...(مشدی گفتما)

انشالا روزه نمازاتون قبول باشه برا من بدبخت هم دعا کنید
کسی فراموش نمیشه حداقل برا من!
آنان ک با خـــَــط مـــــــــــهــــر
بر قلـــــــبمــــان حک شدند
حتی اگر دورنــــــد!

صرفا جهت اطلاع!
لینــــــــــــــــــک تکونی میشه
اونایی ک نیومدن سر بزنن خیلی وقته!
سه سوت حذفن از لینکااااااااام
و + کسایی ک اصن وبشونو بستن یا هوووووف شده وبشون!
خب حالا اول کیو حذف کنم
![]()
![]()
![]()
![]()
شکـــستــــــ ه

بـــــــــــهترین هم ک باشی
خــــــــسته میشن از
.
.
.
آخرین پست کنکوری ایشالان!
وا خب اومدم دیگه!
آررررررررررررووووووووووووووومم!





قیافه من شب کنکور 
صبح کنکور ![]()
موقع دیدن سوالات ![]()
بعد کنکور 
بعد کنکور زبان 
هم اکنون:



پیش بینی میشه==== روز اعلام نتیجه ![]()
لعــــــــــــــنت ب کنکور ک دوستا رو دوووووور کرد از هم








صرفـــا جهت اطلآع
ازاین لحظه به بعد هـــــــــــــــــــــــرکی بگه
کنـــــــــــــکور منفجــــر میشه





حتی شما دوست عزیز

اولیــــــــــــــن رای من!
آدریــــــــــــــانا هستم!
خوبید؟ خوبم!
امروز 24خرداد!
من به عنوان ی رای اولی رفتم رای دادم
خو نمیگم ک به کی رای دادم
همین ک رای دادم خودش کلی هس
بهر حال ک کلی ذوق کردم الان
و کلی هم هوووووووووول شده بودم خو!
راستی برید ادامه مطالب عکس گذاشتم!
عکس انگووووووشتم!
عمریست...
پای لــَ ــرز خـَــ ــربـزه هایی
که هیـــ ــچ وقـــ ـــت یادم نمیاد کی خوردمـــشــــون
پ.ن:همیشه به یادمه کسی که اینو برام فرستاد!
پ.ن:منم به یادتم دختر عمو جون
پ.ن:تدین؟؟؟؟
پ.ن:هوا ســـــــ ــرده تدین!
پ.ن:40روز مونده!
حرفی نیس
فهلن
مگسای امروز هم....
شماها خوبیـــــــــد
من خوبم!!!!!
دلم برا همتون تنگ شده بود خو
خیلـــــــ ـــــــــــــی
برید ادامه مطالب ی چند تا عکس از صحنه ای خنده دار گذاشتم![]()
ساعت9امروز داشتم تو اتاق ریــــــــ ــــــاضی میخوندم بعد با ی صحنه ی بامزه مواجه شدم![]()
البته بامزه هم خودش هزار تا معنی داره
پ.ن:بی جنبه بازی ممنوع!![]()
پ.ن:دلم برا ی آرامش بعد طوفان تنگ شده!
پ.ن:هویتم گم شده هر کی پیداش کرد وجودم برا اون!
پ.ن:ارزوهام تو ی ی مشت هم جا میشه!!!
پ.ن:مرسی از همه
کلیک رو بزن
نظر بده!!!
از آدریانا ب تدین
سلام تدین-خوبی؟؟
تو هم دلت گرفته ؟؟؟مگه ن؟؟؟
چی میشه کرد رفیق
همه چی داره تموم میشه و من فک میکنم ک اگه خوب شروع میشد الان بهتر بودم
بهر حال
اون دوسال رو هرگز فراموش نمیکنم
اره خیلی خوب بود...
من تو پگاه حمیده سارا و گاهی هم عسل...چه روزایی...زنگ پژوهش
الهـــــــــــــی
اما تدین جونم...
وقتی رفتی ها من هرگز هرگز هرگز تو اون مدرسه کوفتی احساس خوبی نداشتم
میدونی چرا؟؟؟
چون تو بدون خداحافظی رفتی...
احساس بد اون روزی ک فهمیدم رفتی رو هنو حس میکنم...
:) ی جور حرف زدم الان هرکی ندونه فک میکنه مثلا تو الان کوجایی!!!هه هه
دوس دارم ی جا باز ببینمت...نظرت چیه هماهنگ کنیم یکی از فامیلای شوما با یکی از فامیلای ما مزدوج بشن!!خوبه هااااا
تو پسر عمو زیاد داری منم دختر عمو دارم بیاshareکنیمشون...هه هه
دلم علوسی میخاد خو///
تدین؟؟؟؟؟
دوست دارم رفیق همیشه خاموش من
:((((
ی چیز بگم!!!
نمیدونم چرا اینجوری شدم
من اصن اینجوری نبودم میدونید که
تدین جونم هنوزم خواننده خاموش وبمی...؟؟؟؟
دلم برات تنگ شده خو
یادته سری قبل ک باهم حرفیدیم من چقدر انرژی داشتم...
احساساتم خاموش شده
میدونم خب ی موقعی از سال(هر سال)احساساتم خاموش میشه
باید ری استارتش کنم
دیگه از این کارا گذشته
فک نکنید ک ناراحتم یا افسرده نه اصن اینطور نیس
اما ب نظرم باید با خدا ی گفت و گو هایی داشته باشم
اوضاع زیاد جالب نیس
راستی امیدوارم ی بنده خدایی ک دوسش دارم ب خودش نگیره و فک نکنه بخاطر کارهای اونه...فهمیدی؟؟؟
هه هه هه
راستی این عکس رو یادم رفت بذارم تو وب
یادتونه تابستونه پارسال رفتیم شمال رو ماسه های کنار دریا نوشتم یه سمپادی خو اینم ماله اون موقس یادم رفت بذارمش خوووووو
خوشمله هاااااااا؟؟؟؟!!!

ولی اون یه سمپادی ک نوشتم خیلی نازتر بود مگه نه؟؟؟
جشن سوم راهنمایی ما 87-88
این عکس رو ب یاد روز فارغ التحصیلیمون ک وقتی سوم راهنمایی بودیم گرفتیم
عجب رورایی بود
هـــــــــ ِــــــــــــی یادش بخیر
عجبا ....
چقدر میخندیدیم
بهترین سال بود
بعد از اون ب دلم موند ک یه دفعه دیگه همه دور هم اونجوری بخندیم
دلم تنگ شده واسه اون روزا
مخصوصا حالا ک مدرسه تموم شد...
:/

راستی اون آرم سمپاده هاااااا
میدونید که؟؟؟
هنوز اون روز رو یادمه
یادش بخیر
شادباش...
ن یــــــــ ــــک روز بلکه هـــــــ ـــــــــزاران ســ ـــال
بگذار آواز شــــ ـــاد بودنت چنان در شـــَ ــــهر بپــــ ـــیچد
که رو ســــ ـــیاه شوند آنان که
بر سر غــ ــمگیــــن بودنـــت شــ ــرط بســتـــه اند
پ.ن:خدا جون سلام ب روی ماهت!
پ.ن:من آدریانا هستم،معنی اسمم رو میدونید
Adriana:a bird that only fly over the oceans
چطور شاد نباشم ...
پ.ن:ممنونم خیلی ممنونم از شما ک بهم انژی میدی با شما هستم ...میشنوی!!!؟؟؟
پ.ن:دلم میخاس اینو اینجا بنویسم تا بعد ها فراموشش نکنم...
پ.ن:دوباره آرزو هام سر ب فلک کشید!!!
پ.ن:برام دعـــــــــــ ـــــا کنید!
همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند...به جز مداد سفید...هیچ کسی به او کار نمیداد...همه می گفتند:تو به هیچ دردی نمیخوری.یک شب که مداد رنگی ها توی سیاهی کاغذ گم شده بودند...مداد سفید تا صبح کار کرد.ماه کشید...نور مهتاب کشید و آنقدر ستاره کشید که کوچک و کوچک و کوچکتر شد...صبح توی جعبه ی مداد رنگی،جای خالی او با هیچ رنگی پر نشد