...

"زیرکی بفروش و حیرانی بخر " ...

 

 

 

پیام هاتون رو خوندم . یک به یک !

به اشک و لبخند با حرف هایتان وداع می کنم !

باید عبور می کردم از این خط !

شاید روزی ،  باز هم را دیدیم اما نه در این دیار ....

 

"آخرین شعر مرا قاب کن و پشت نگاهت بگذار

تا تنهائی ات  از دیدن آن جا بخورد

و بداند که دل من با توست

در همین یک قدمی  ... "

(منبع : ؟)

 

یاحق


 

 

 

 براي دل ما نيست

دگر راه از آن پل !

مانده با واژه دلتنگي وترس ش

در اينكه بخواهد قدمي بردارد !

 بسوزد و شود زار و پريشان !

يا ز راهي كه كنون آمده است

بازگردد و شود غرق در امواج غرورش !

چون دگر نيست كسي همسفر و همدل و همپا !

برقي از راه رسيد !

گفت در اين راه خطر كن !

تا  رها گردی از اين بند !

پاره اي  ابرشو  از غم  !

ز عشقی که به تو داد نويدش ...

و نداد !

که بدين قصه عبور كرد دل سركش ما !

و به يكباره همه خاطره ها محو شدند  !

 

آقای میم

 ( تولد اسفند ۸۸ -  وفات آبان ۸۹ )

 

 

 بیقراری های م رنگ خدا  گرفته است !

 

 جواب نامه ای را می نویسم که هیچ وقت برایم ننوشتی !

و در نمازت ،

 نامه را در یکی از جیب هایم قرار می دهم !

 تو هم با لبخندی از پشت سطر های شعرم ٬

 بی صدا نگاه می کنی  !

 و منتظری در سلام آخر ،

چشم هایم را در دست های ت قرار دهی

و  در گوش من بخوانی :

 آدینه ات به خیر محبوب دلم  !

پیراهن آسمان ستاره کوب شده است  !

 دلتنگی های ت را به من ببخش !

و آسوده بخواب ...

که خط دلت را ناخوانده می دانم !

...

پی نوشت :

 امروز هم جای او خالی بود پیش دلم !

 


 

 

 درخت هزار ساله ما !

 

امروز كه مي نويسم

انگار هزار سال از رفتنم گذشته !

هزار سال است عبور كرده ام

از خط قرمزي كه هيچ كسي برايم تعريف ش نكرد  !

 

حتي ديگر كودكي هايمان نيز به ياد نمي آورند

چه زماني تو را بر ديوارهاي دل  ام حك كرده ام !

آنقدر واژه ها را در خودم تكرار كرده ام كه نمي دانم

كدام :  “يك تنها ايم” ؟!

 

بغض هايم را در دست هايت مي گذارم !

و تو به خيال اينكه هنوز همان كودك هزاره اولي

تيله هاي شيشه اي را روي گونه هايم مي غلطاني !

بي هراس از هزار تكه اش كه روي خاك تنم گم شوند !

بي ترس از خيس شدن پاهايت ،

 به ميان نگاه من مي دوي !

و سراغ باقي سالهاي مانده تا بهشت خيال ات را مي گيري !

 

امروز به من گفتي

هزار سال پيش  خواستي چتر باشي براي من !

اما وجود آسماني ات براي من فقط باران را به همراه داشت !

و من نگاهم هميشه به درخت سيبي است

كه از اين باران ، آب خورده و آبستن است !

و مي گويد :

انگار هزار سال است كه عاشقم !

 

سيب عشق طعم لحظه هاي دلتنگي ام را مي دهد  !

نوش جان حواي من !

 

این روزها ... !

 

 

  این روزها ...

 نامه های زلال ات ،

 عطر پائیز را برایم نفس گیر می کنند !

زیر آسمان خاکستری  ؛

عاشقانه های ات 

همچو قطره های باران

بر شیشه دلم می نشیند !

و ضرب آهنگ  قلبم

با ترنم باران هماهنگ می شوند !

...

این روزها ...

 درختان بی برگ

چشمهای مرا پناه نمي دهند !

و من اندازه ابرهای آسمان

به تعداد دانه های عرق کرده اش  !

مثل این باران  ،

حضور تو را می خواهم  !

 

فاصله ...

 

 

 

سهم من از عشق

دردي است

كه با مرهم "فاصله" تیمارش کرده ام !

 

اگر این واژه نبود

بی چارگی هایم ،

وقتی تو در آغوش نگاهم بودی

دیدنی می شد !

 


 

نوبت عاشقی

....

چقدر سخت گذشت

لحظه ای که دل من ،

ضربه گرز گران بی وفائی را چشید !

 ...

چقدر آسان توانست او

زند خنده بر آنچه در دل خود آرزو می داشتم !

..

باغ قلبم را خزان کردی به تاراج غمت !

بر گلوی بخت من

پای خود را سخت كوبيدي !

آنچه از دنياي بی ریای خویش ام

بهر تو سوغات من آورده بودم ...!

بی بهانه ،

بی وفا ..  آسان گذشتی از كنارش !

..

قبل رفتن ...

لحظه اي دست نگهدار !

لانه اين دو كبوتر را ببين !

هيچ صدائي ديگر از آن هم به گوش ات مي رسد ؟

دوش ديدم ديروقت

يكي از آن دو كبوتر پر كشيد !

ديگري گفت كه :

من تا به ابد در قفس تنهائي ، منتظر مي مانم !

زمزمه مي كرد با خود :

“ياور هميشه مومن !

تو برو سفر سلامت !

غم من نخور كه دوري

براي من شده عادت ! ... “

صبحدم خنده آن گربه شوم

به همه قصه او پايان داد !

از حصاري كه كبوتر

به خيال بازگشت دل خود بازگذاشت !

 

...

خواهش آخر ...

         زمان مرگ وجدانت !

"تنها سوال "م را تو پاسخ ده  :

برایت وقت رفتن ،  نوبت عاشقی بود  ...؟!

یا که ....         

آن عاشقي ات نوبتی بود   ؟؟!!

(مرداد ۸۸ - مهدی جابری)

دوست داشتن هایم در حوالی تو است !

 

دیوار خواستنی اش

 بلندتر از صدای دردهایم است

و نردبان من

کوتاهتر از بام غرور او !

....

  انگار مرا به اسب خیال ات بسته ای

 کشان کشان

 روی سنگ فرش های کوچه ی خاطراتمان کشیده می شوم !

و بعد از اینکه می روی

درگیر

در اطاق بازجوئی تن ، 

 زخم هایم را حاشا می کنم

چون  به شهادت چشمهای رسوا کننده ات

ردپای چشم های شرجی ام را

 گو شه آستینم پیدا کرده اند  ،

اما دادگاه

با هیچ منطق

 تو را محاکمه نمی کند !

...

 اعدام  نبودن ات را

دست هایم  معنا می کنند !

وقتی از عاشقانه هایت خیس می شوند !

وقتي  در زيباترين واژه هاي ناب دلبستگي غرق مي شوم !

وقتی می نویسم  تا بدانی ابرهای عاشق

 هیچگاه از آسمان علاقه بیرون نمی روند !

می خواهم  بفهمی هرچقدر هم دنیای ات جدا باشد ،

عشق در رگهای خاکی ام جاری است !

و به هر قطره ام عاطفه ای بند شده  !

دوست داشتن هایم در حوالی توست

چشم ات را ببندی

 تو را در آغوش خواهد کشید  !

 

 

پی نوشت :

ترانه من رو به ماهم برسون در ادامه مطالب می باشد.

ادامه نوشته

زیر آوار احساس بی هوائی را تمرین می کنم !

بعضی وقتها دوست دارم

چاله های زندگی ام از عشق لبالب باشد

تا با پریدن در آن

سهم نشسته گان بیرون گود

واژه های خیس من باشد !

 


 

 

برای من خواب مرهم است !

این بی چاره گی!

بی آغوش تو درمان نمی شود !

طفلکی دلم

در سایه روشن این بیداری خام

در پی چشم های نگران تو است !

پس آوار احساس را بر سینه ام ببین !

و  آفتاب را بیدار نکن !

 

آزادی ات را به چه بهائی می خواهی ؟

 

 

چه می گوئی اگر

دل را به کشتن خود ترغیب  کنم !؟

تا سه حرفی که در سینه دارم آزاد شود !

...

فکر می کنی راحت است برای من ؟

عمری است آب و دان ام داده ای !

و بین دستهایت  بزرگ شده ام !

شعرهایت را هرشب زیر سر گذاشتم

تا شب بو های بهشت ام تا صبح مست شوند !

...

با خودم می گوبم : 

 وقتی تا صبح ندارم !

باید او را لای دفتر نیمه تمام ام زنده به گور کنم !

بگذار این حدیث تلخ یاد آور تمام لحظه هائی باشد

که می توانست با من باشد و نبود !

در عوض سرم را بالا می گیرم و به آئینه ام می گویم

حکم قاضی همین بود  ...  مگر نه ؟

...

صبح دردی در سینه ام مرا از خواب بیدار کرد

تکه های آینه

بر سر هر تکه  از دلم خون گریه می کردند !

و من از سوراخ کاغذ ابر و باد دیشب

باز خود را به تنهائی نظاره می کردم !

......

تحمل فراق و دوری ات برایم راحت تر از دیدار و بی حرف ماندن ام

  است !

 


 

می دانی گُلکم

 من کسی را می شناسم که در این حوالی زندگی می کند

کسی  که زندگی را در این حوالی برایم  معنی کرد

و در این حوالی به معنی خیالم رنگ داده است  !

و در این حوالی بودن را ،

برای تو 

 که ( هم معنی ) زندگی هستی

و  همرنگ خیال من !

برای  تو خدای زیبای من !

 

سکوت دلیل می خواهد !

 

 
بعضی وقتها

آنقدر زلال نگاه ات را مي خواهم

که می ترسم از چشمان ميخكوبم بفهمي !

و گمان کنی برای رسيدن به ساحل آرامش ،

قايق ات به اندازه حجم دلتنگي ام جا ندارد !

...

می خواهم قسمتی از راه را تا زمان فصل نگاهمان ،

به سايبان ات تكيه دهم !

ميان تن پوش خاكستري ابر خيال ات ،

دليل سکوت ستاره همين است ؛

و تو نمی دانی !

...

خودخواهی های عاشقانه ام انتها ندارد زيبا !

 


خلوت ام را به من برگردان ! 

 

گفتی

 فکر می کنی مرا از چوب ساخته ای ؟

که هربار در آتش ام بیندازی و از سوختن ام لذت ببری ؟

بغض های نشکفته ات را به خانه ام بیاوری !

و مرا به دار خودخواهی هایت بکشی !

...

می خواهم این بار از جنس دیگری با تو صحبت کنم !

از جنس خودت !

مثل رگبار های پائیز !

سرد و کوتاه ٬

چیزی شبیه حرف های بین مان !

....

بی شباهت با خودم شده ام ٬ ...  نه ؟!

خودی که تمام عمر در حسرت یک قطره محبت بود !

اما نمی دانستی !

نخواستی که بدانی !

و من را نتوانستی که بفهمی !

...

می خواهم امروز از دیارت بروم !

بی حرف و بی نگاه هم می توانم نفس بکشم !

انگار یادت رفته بود خیلی پیش تر از این بی هوائی را تو یادم دادی !

فقط  زحمت دفن کردن مرا هم بکش !

به چه کار می آید چشمهایم ٬

 وقتی قرار است تو در آن منعکس نشوی ؟؟

زمینی که تخم عشق در آن نباشد باران باتلاقش می کند !

و کسی نیلوفرهای تنها را نمی تواند در آغوش خود بگیرد !

...

 

و فقط  گفتم

 تورا می فهمم بانوی آسمانی ام

امروز به ابرهایت مرخصی بده

من به جایشان زمین را سبز می کنم !

 

 

پشت پنجره ام چه می کنی ؟!

 

 

 

هربار که از تو می نویسم انگار آسمانم بی تاب تر می شود !

 پنجره ام بارانی تر !

دوباره می خواهم تو را به دنیای خودم دعوت کنم !

به خیالم ٬

به دنیائی که هیچوقت از آن سیر نمی شوم !

به جائی که می توانم شرح دلتنگی هایم را بدون هیچ  دغدغه ای بنویسم

به خانه ساده دلم !

...

بگو چرا هیچ وقت خسته نمی شوی از این تکرار مکررات ؟

از این خواستن های مجنون وارم  ؟!

از این پریشان نویسی که می پندارند گنگ و خواب آلودم  ؟!

...

مثل آدمها 

چرا نمی کشی تو مرا ؟

با اینکه می دانی هیچ ترنمی را

زیباتر از باران قطره های خونم به پای ات  نمی دانم !

...

من هم آغوشی با دریا را در کاسه چشمهایم تجربه کردم

و دیده ام که ریزترین ماسه های غرق در آن

وقتی خورشید نگاه ات در آسمان شان می آید چگونه گرم می شوند !

پس چه باک است بسوزم در این تنور دلواپسی ؟

...

گفتی کاش تو را داشته باشم و تو هم من را !

نوشتی و نامه ات را 

 سپردی به قاصدکی که هنوز به خانه ام نرسیده است  !

 نمی خواهم گناه نخواندنت را گردن او بیندازم !

حس حضورت ،

به  "خودت قسم " که برایم کافی است !

در دلم می گویمت :

هروقت مرا می طلبی نوازشم کن ،

که به قربانی ات بی قراری هایم را پیشکش ات می کنم !

...

مثل کودکی ام

وقتی تو می رسی انگار خوابم برده  !

خوب می دانی شرم از  نگاه تو مرا خواب کرده است !

و تو هم به سخاوت ، دست خطی مهمانم می کنی :

"باز آمدیم و تو خواب ماندی " گلکم

رنگین کمان را دریاب !

 

به كدام زبان مي فهمي ام ؟!

 

 


 نمي دانم چرا هر چه به روزهاي " مهر "  فرو  مي روم بي نفس تر

 مي شوم !

 انگار كه صبر و قرار دعاهايم  را گرفته اي و به جايش دستهاي تب آلودت

  آرامگاه ام  شده !

چقدر گفتمت كه اين بار مرا  به نگاهي بميران و راحت كن همان گونه كه قبلا

 هزاران بیدل از بي نگاهي ات مُردند !

  روزی که مرا بر دار كلام ات می برند ،

 براي آخرين دفاع از خودم  به همه می گویم  كه  گفتي 

"هستم"  و  " نيست "شدي !

 چه مي شد اگر باز مرا در درياي عطوفت و علاقه ات غرق می کردی ؟

می سوزد انگار این پنجره ام ! 

می خواهم  به زلالي چشمهایم را خاموش کنی ...

 ای مرهم بی دردی من !

 


 

در این باوری که می توان ز ياد ببرم

صدای  تو دیگر به آسمانم نمی آيد ! 

مگر  دلم ز آهن و پولاد بشود

که این خیال هم به کار ما نمي آيد !

شفای درد تو به ناز نگاهم سپرده ام 

برای علاج دلت طبيب ی دگر  نمی آيد !

...

گفتم هوا ز من بردي و زير آب زنده شدم !

گفتاولی ماهِ رخ ات برای تسليت نمی آيد !

گفتم که عاشقی بنظر ولی خدای ات  کو !

گفتا که نکته همین بود خدا به نظر نمی آيد !

 

 

"بگو که دلدارت منم  ! "

 

 

صبح كه مي رسد گُلکم !

به اميد رسيدن به بيقراري هاي تازه ام

خود را مي تكانم از هرچه بی خوابی است  !

حوض خالي چشمهايم را

عطر نفس های تو پر می کند

از هر چه دلتنگی است !

از باغ کوچک دلم

برایت شعر چیده ام

خداي شیدائی من ،

تو را ز غیر خریده ام !

 تاب و قرار نمانده است

به چشم خواب نمانده است !

خواب تو و ستاره ها

خواب دل  و ماه و دعا !

فرشته های با خدا

که می زدند تو را صدا !

من و شب و ستاره ها

در آسمان چشم تو ...

ز هم سوال می کنیم :

کدام خداست ؟ کدام تو !

زیبای مشکین موی من !

به غمزه ات بزن ولی 

بگو منم دلدار تو !

 

بودن  !

 

فضای تو را پر مي کنم

از واژه هاي دل خواستنی ام !

و تمام حرف هائی که تو را به من می رساند ؛

ابرهای خيالم را به کوير نگاه ت مي فرستم

و آنقدر حجيم مي شوم

که حتی خورشيد هم

 جائی را نبيند !

در سطور نوشته هايت غرق مي شوم

تا براي پيدا كردن من

واژه ها در چشمانت ميخكوب شوند !

هرم عشقم در رگ های خواب آلودت تزريق مي کنم

تا بی قراری هايت آرام بميرند !

کيف دغدغه هايت را هر شب در آغوش مي گيرم

همراه با آسمان به تماشايت می پردازم

بی آنکه تو بفهمی هستم !


 


 

  ...

در حواس ما نگنجد طلعت سیمین یار

چشم را "سنگ صبور" درویش کن در این دیار

گفتم ای راوی بدان در این سرا

نیست احساسی که دریابد دل تنگ مرا !

روزها بارانی ام ،  شب با تو مست

جای تو در خاطر قلبم نشست !

هستی و هستم  ، به نازت دیده ام غرقاب کن !

کار تو ناز است ای گل ،   خط دل را  پاک کن    !

اندکی سیراب کن روح مرا

بعد آن هم ساز کن ساز مرا !

گفت خود آواز مهری ، قابل پیمودنی

معنی عشقی ، سماعی  وصف حال بودن ی !

 

مهر سکوت به لب زده ام !

كاسه اشكم از دستم افتاد !

يك دل پر !

زير باران شُرشُر

كسي آمد رد شد و گفت :

بادها بي خداحافظي مي روند

ابرها هم همينطور ! 

 ( عرفان نظر آهاري )


 

 

 

ای که چشمان تو هر دم نگران است

این واهمه ات بهر کدام خوشبخت است ؟

دل من را بنگر باز چه طوفان شده است !

گفتی یار از کف ما رفت و دلم تنها شد ...

دم نزدم

گفتی اشک هایم همه باران شده است ...

دم نزدم

گفتی این آب همه شست مرا ، پاک شدم ...

دیده ام خون بگریست ... دم نزدم

حال یکبار به روی همه واهمه ها چشم ببند

تا که من بوسه زنم باز به آن چشمانت !

همه جانم به فدای تو شود !

تا که شاید دل تو نرم شود !

دل من هم به دلت گرم شود ! 

شاید اين بار نخواهی غم من !

 

-------

متن فوق يكي از دست نوشته هاي قديمی ام است با كمي تغيير ...

گاهي وقتا معيارهاي معشوق توسط عاشق نمي تونه تامين بشه  !

اونوقت حسرت و عدم ارضاي طرفين هميشه براي آنها هست

 تا روز قيامت !

  

بی حرف !

 

 

 

 

گفتی بی حرف مدتهاست که نگاه ات می کنم !

و آستان خیال ات را ،

فاصله بین همین نگاه ها قرار داده ام !

حالا بگو مثل من ،

چند طلوع است که بی صدا آمدی؟

چند سکوت است که قصه باران پشت پنجره ات را

در تصویر چشمانم می خوانی ؟

کدام ستاره را شمردی تا به خواب های پر از رنگ و

بوی اسارت رسیدی ؟

چند سبد دغدغه به خانه ات بردی ؟!

یا چند فاصله تا فراق را در کرانه دلواپسی هایت

طی کردی ؟

...

ریشه هایم بی حس می شود ...

از حسی که نفسم را بند می آورد در هوای تو !

در بهشتی که کلمه ها به هم می رسند تا همچنان

عشق را بیداد کنند از عمق چشمهایم!

فریادی به بلندای کوه غرورت !

نگاهی به وسعت دریای چشمهایت !

به گرمی نگاه ات ...

و سخاوت سلام ات !

آن قدر دوست داشتم زمانی که از تلاطم قرارم

دل  را به ساحل آرامش می رسانی کنارت باشم !

آن روز به تو می گفتم سرت را بالا بگیر آزاده !

قید تو را از روی سینه بی چاره ام برداشتم

که آزادی ات را ...

با تمام درد بی دردی اش حس کنی !

شاید آنوقت برای تو ...

شب های من  ِبی تو ، ...

بی حرف ، بی زمان گذشت !

 

------------------------------

 ترس از نرسیدن به آخر کوچه آرزوهایم مرا خفه کرده است !

 

سوغات شهر خوشبختی !

 

شاید روزی این شعرهای من

که اکنون بازیچه سیب نگاه توست

نوازشگر قلب مهربان ات شود !


   

 

 


دیشب خواب پرنده کوچکی را دیدم

که بر بالای شهر خوشبختی پرواز می کرد !

زلال ابرها دست به دست هم می دادند

تا وفت آمدن روی  ماهت

 درياي محبت به زمين بسپارند !

گیسوان خورشید از میان دست های سرو ناز هویدا بود !

فرشتگانی روي شاخه هایش نشسته و

 با کودکان تمرین آدم بودن می کردند !

همه ، علاقه را بین خود تقسیم کرده ،

سیب های گاز نزده را  در دست 

 عینک صمیمیت بر  چشم !

و برای عبور از پل دوستی

پیر و جوان شان صداقت به هم  تعارف می کردند !

 نانو ائی را دیدم ، دل های تنور شده را

به سخاوت دست هر بیدلی می داد !

وجدان هم

با صراحت

 بر بلندای سپیدار بلندی

به پاسبانی نگاه  مشغول بود !

همانجا نذر کردم

صراحت ، صداقت و صمیمیت را برایت سوغات بیاورم  !

زیبای من !

امروز صبح که بیدار شدی

جیب های زندگی ات را جستجو کن !

دنیای عاشقانه هایت را باز کن !

 خطوط دلت را رنگ تازه ای بزن !

پنجره را برای عبور لطیف ترین احساست باز نگه دار

و آن سه واژه را در آویز  "وإِن یَکاد" ا ت   قرارده !

چون زندگی ، بی فهم این سه واژه هیچ است

و هیچ را هم با خدای خوشبختی ات عوض نکن !

  

عاشقيِ مشروط !

 

ناخوانده های خط دل را می خوانند

و مرا به چوب بد مستی می رانند

در این دار که صد رنگ است

چه توان کرد اگر که همای

به حرف غیر زما گریزان است !

  


 

 

به جعبه شعرهايت خیره شده ام !

چیزی که از ظرفيت نفس های من هم بیشتر است  !

و در آن صدائی را می خواهم بیابم ؛

تمنائي آنقدر بلند 

که دستم برای شنیدنش نرسد !

می گوئی بهت می دهم اما ....

به شرط عاقل ماندن ات !

مثل یک کودک هرچه شرط می کنی می گویم چشم !

و بی صبرانه  فقط  به بالا نگاه می کنم !

به آن اتفاق سبز !

به وصل ی که از حوصله ام خارج می شود گاهی !

نمی دانم کدام یک از دعاهایم

سیب نگاه تو را  آورد در این بیت آباد !

کاش بالهایم سر جای خود بودند !

تا می توانستم به شكرانه حضورت ،

چند سبد رازقی را بالای ابرهای خیال ات بیاورم !

عطر  عاشقانه هایت ،

همیشه مرا یاد شیطنت های كودكي ام می اندازد !

و مرا یاد شنیدن تو  !

باز ديوانه ام كن زيبا !

 

 

در هوای کوی دوست پُرم از نام و نشانی ات !

 

 

حجم حضورت را در دست دارم

و کتاب سوال های بی پاسخم را !

انگار دلم فقط پُر ز دغدغه های تو است !

در توهم صدای پای سایه هام روی بام خیال !

یا نبض جنونی که می بردتم به سراپرده محال !

تو نمی دانی که در همان ثانبه های بی خیالی ام !

مرا چگونه ربودی از تن و این روح بیقرار  !

حال  پُر از واهمه  "بی تو" ماندن ام !!

وقتی که دستان توست دلیل شعر خواندنم !

پُرم از چند بیخوابی ناب

به قدر شب هایی که سر به مُهر گذاشته ام !

پُرم از بوی آب و خاک

وقتی که رگبار علاقه ات

سر زد به واپسین نفس های کویر باورم  !

...

درجواب عاشقانه ام گفتی ای سنگ صبور !

بدان که خدای ام و پُر زتعبیر خوابهای مبهم ات !

قسم به آن شبی که چشم شب زده ات خیال را می نوشید !

به آرزوی خط دلی که بخواند ز دفترم می کوشید !

به تو گفتم تو خودت پُر  ز نام و نشانی و عشق 

من که خدای تم ز ازل بر دلت نوشته ام !

یا حق

 

 

 

دل اگر پروانه بودی رمز عاشق می شدی

سوز دل بهر تو است ای نور ، آتش بی بر است  !

 

 


 

 در خلوتم راه را برای فرارت بسته ام !

 

 

 

تو را نفس کشیدم و از هوای عشق لبریز شدم !

رهزنی آمد کنارم با دشنه ای در دست !

گفتم که هستی ؟ 

گفت عشق ام !

گفتم تو مُردی آن زمان که در من شدی !

گفت با تو ام ولی زنده در دیگری !

گفتم که چه می خواهی ؟

گفت برای رسیدن به معشوق

باید همه چیزت را بگذاری و بروی !

و من از او گذشتم !!

نه دلی ، نه سری ، نه سامانی !

و دگر هيچ ندارم كه به تو هديه كنم !

حال از بی هوائی ات دلتنگم !

پس نصيحتي كنم ات :

اگر بار ديگر عشق را مي خواهي

جان را يكسر نفس بكش !

و چون پيشم آمدي

از امانتی که به يغما بردي حرف نزن !

 

التماس دعا !

 

  بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم

انَّا اَنزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ (1)وَمَا اَدْرَاکَ مَا لَیْلَةُ الْقَدْرِ (2)لَیْلَةُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِّنْ اَلْفِ شَهْرٍ (3)
تَنَزَّلُ الْمَلَائِکَةُ وَالرُّوحُ فِیهَا بِاِذْنِ رَبِّهِم مِّن کُلِّ اَمْرٍ (4)سَلَامٌ هِیَ حَتَّی مَطْلَعِ الْفَجْرِ (5)

 

 

قسم ات می دهم یا تواب

به فرق شکافته اش مرا دریاب

یاحق

 


 

 

دفتر خاطرات تو !

 

 

دعایت مستجاب شد !

ببین چگونه هوایم را بارانی کردی !

وقتی که رفتی دفتر خاطراتت را به من دادی

و گفتی که دنبال نامی تازه برای خواب آرامم نباش !

 برایم دریچه ای باز کردی به خلوت ناب ات تا تو را خوب ببینم !

خانه ای از بلور بود !

دستهائی پر از شعر و عاطفه ،

چه بی ریا ، عیدانه ای به هر رهگذر می داد !

می خواستم سهم سخاوتت را مال خودم کنم

و تا نفس دارم صدایت کنم !

به بلندی بیدادی که در دلم کوه شده از غم تو !

زمزمه کردی چه فرق می کند ؟

هرچه از دلت بر می آید بگو !

من زبان پلک چشم تو را هم می فهمم !

بیقرار لحظه هایم ،

باز می گردم اگر مرا  صدا کنی !

و من از این بازی کودکانه ات لذت می برم !

می خواهم این بار میان دستان تو  چشم بگذارم تا تو را گم نکنم !

و تمام نامهای زیبا را برایت انتخاب کنم که راه فرار نداشته باشی !

نامی به زیبائی عطر دلتنگی   ! 

به سبکی بغض شرجی شده ام !

و زلال چشمهایم که از آن سوی کویر انتظار

دست به دعا بر داشته :

يَا مَنْ أَظْهَرَ الْجَمِيلَ يَا مَنْ سَتَرَ الْقَبِيحَ يَا مَنْ لَمْ يُؤَاخِذْ بِالْجَرِيرَةِ يَا مَنْ لَمْ يَهْتِكِ السِّتْرَ يَا عَظِيمَ الْعَفْوِ

يَا حَسَنَ التَّجَاوُزِ يَا وَاسِعَ الْمَغْفِرَةِ يَا بَاسِطَ الْيَدَيْنِ بِالرَّحْمَةِ يَا صَاحِبَ كُلِّ نَجْوَى يَا مُنْتَهَى كُلِّ شَكْوَى

چه کنم که این روزها چشمهایم صدایم را نمی شنود !

تو چطور ؟

نمی خواهم از دفتر خاطراتت ورق بخورم !

 

یا حق

 

رخوت آرام !

 

 

 

انگار ذهنم بيدار است

و مهربان ترين كس ام با من نجوا مي كند !

من اينجا م   !

به رسم عادت هر شب به دنبال صدا تا لب پرتگاه خيالم مي رسم !

اين بار ستاره اي دركار نيست !

ماه نيست !

ساز نيست !

شايد تنها سكوت،

بلندترين آوازي است كه از پشت اين بي پنجره ها برمي خيزد !

روي زمين پر از خانه هاي سفيد و سياه

مي روم تا كاج بلندي كه قرارگاه ماست !

يادت مي آيد آخرين بار كه با تو خداحافظي كردم اين كاج را نشان كرديم ؟

اذان ظهر مي گفتند ...

هرچه خواستم دنبالت بيايم ،

گفتند ديوانه مي شوي اگر با اين لباس بروي !

بيداد كردم مرا هم درياب !

ولي آخرين نگاهم را حواب ندادي !

و اكنون در اين هواي مه آلود

رخوتي ناب مرا فرا گرفته است !

خود را بي مهابا به آسمان دلت مي اندازم

بي ترس از سقوط !

چه كيفي دارد در هواي تو  غوطه ور شدن !

مي بوسمت

مي بويمت

مي نوشمت

و مست مي شوم !

چقدر امروز محتاج نگاهتم  !

...

ديشب حجم دلتنگي هايم را بغضي باراني نمود !

 

نامه هزار و یک !

 

این بار پشت کدام ابر نشسته ای  ؟

گفت : پشت ابر دلتنگی ... ، نفسم !

 گاه آنقدر خیال معشوق به کام عاشق شیرین می شود که نمی تواند بی هوائی را ، حتی در زیر

 سقف این  آسمان مجازی هم تحمل کند .

از دیشب تا به حال ، هزار بار است که برایت نوشته ام چقدر دلتنگ تو ام !

ولی آخر هرنامه ، بیش از آنچه برایت گفتم ، خود را بی قرار دیدم !

انگار این بی قراری های قشنگ فقط روحم را نا آرام می کند........ و بی گذشت !

با بی رحمی - قبل از باز کردن چشمهایت - نگرانی را در خود زنده به گور می کنم  !

مبادا ذره ای از هوای تو کم شود !

و ...

پشت پنجره باران زده ام   ،

 نوشتن نامه ای دیگر را آغاز می کنم  !!

 


 ...

 

هنوزم تا سحر راه است  ... !

و چشمانم همه خیس است از برفاب  !

قلم هم در چنین سرما و بوران ،

همچنان خشکش زده با من !

و دل هم انتظار دست خطی را ندارد !

که حتی دفتر تنهائی ام را پر کند از یادگاری ها ...

ز درد دل های شبانه ...

و یا از نا امیدی در وفای بی وفایان ...

و یا حرفی زند از بیدلی دیگر  !

...

به او گفتم دگر  دستی نمی خواهم بگیرم  

تا کند دست مرا با نامرادی های خود همراه !

نمی خواهم دگر قلبی همه آکنده از سرما  !

کنون آن آتش حسرت همه خاموش گردیده

در این سیلاب چشمانم

که پر شد از همه بی اعتنائی ها !

...

و در این حال بودم من

که دیدم دل نشسته بر سر سجاده عشقش

و گفتا :

چشم خود را خاک کردم من  !

و لب ها را به مُهر اش غرق در بوسه نمودم !

همه جان و تنم را غرق در دریای نور او فرو برده !

شدم عاشق بر عشق دیگری در دم !

که خود تنها ولی یار تمام بی کسان بوده ! 

...

و من گفتم خدایا  !

پس مرا خواهم که از دردی که خود بر خود روا دادم رها سازی !

ولی من فرصتی کوتاه می خواهم 

که برخیزم از این ابریشم بر خود تنیده !

هنوز از پنجره  آن کودک بیمار سرگردان

و یا آن پیرمردی هم که شب ها بر سر راهم

فقط یک تکه نانی را طلب کردند پیدایند !

و من فرصت نکردم ،

دلش را با دل خود مهربان سازم !

کمی فرصت بده ای خالق من

که دریابم صفای زندگی کردن کنار هیچ را  ،

وقتی تو همراه منی آخر !

...

قلم جانی گرفت از هرم گرمای دعاهایم

و روح عشق شد جاری به رگهایش

بگفتا گر شود تا آن خدای ات بک نظر بر من بیاندازد !

دعایم آرزوی وصل او باشد !

وگرنه آرزوی های دگر هیچ است ...

و  هیچ را هم نمی خواهم برای تو

دگر از نو نویسم من ...

 

پی نوشت :

 این دل نوشته  را سال گذشته نوشته بودم که مناسب با حال و هوایم دیدم .

و البته کمی نغییر نسبت به قبل داشت ...

صبح به خیر !

 

 

هر آنکه به کلک خود ز وفای او دم زد
دل  خود حریم یار  و پلک را بر هم زد
سجاده و اشک را به هم درغلطاند
قرآن به سرش گرفت و دل را لرزاند


یادم می آید
خودم را به خواب می زدم
و از گوشه چشم محو تماشایت می شدم !
هنوز هم تماشای خیالت را
وقتی پر از مهر و ماه می شوی دوست دارم
تو به خیال خود برایم از افسانه دشت جنون می گفتی تا مرا خواب کنی !
و من در بیقراری هایم
در سرزمین آرزوهایم باران می کاشتم !
آرام خیالم
پنجره رو به باران
میزبان رنگین کمان صبح است
باز کن پنجره را
و هوائی تازه کن !

"صبح است ساقیا
قدحی پر شراب کن "

من به خیال تو فقط چشم خودم را بستم !
صبح به خیر !

 

می خواهم باز مهمان کنی تو مرا  ...

بسم الله الرحمن الرحيم

یا علي يا عظيم يا غفور يا رحيم انت‎الرب العظيم الذي ليس كمثله شي و هوالسميع البصير و هذا شهر عظمته و كرمته و شرفته و فضلته علي الشهور و هو الشهر الذي فرضت صيامه علي و هو شهر رمضان الذي انزلت فيه القران هدي للناس و بينات من الهدي والفرقان وجعلت فيه ليله‎القدروجعلتها خيرا من‎الف شهر فياذ المن ولايمن عليك من علي بفكاك رقبتي من‎النار فيمن تمن عليه وادخلني‎الجنه برحمتك يا ارحم الراحمين .

یاحق

 

 

به کودکی ام قول داده بودم

تا سال بعد به تماشای "شَهرَ" ت بیائیم  !

وقتی به او سر می زنم !

مثل یک فرشته در میان ابر اطاقش بیدار نشسته !

ناخودآگاه دستم را می گیرد

با نگاهش به من می خندد !

می گوید دیدی که باز برنده شدم ؟!

تو هم اگر کودک می شدی

زودتر از خودت بیدار می شدی  !

...

به خود می آیم و به آب نگاه می کنم !

سالها گذشته است و فقط آینه

راز یکی شدن مان را می داند !

...

پاورچین و بیصدا به حریم خلوت ات می آیم !

مبادا که برای دیدن روی تو

کسی زودتر از من بیدار شود !

رو به آسمان پر نگین ات می اندازم

چشم هایم غرق هوای ات است !

چه هلهله ای می کنند بی ستارگان !

صدای شور ز رسیدن بزمی است آن بالا !

این عروس سفید پوش آسمان را ببین

چه فتنه می کند به غمزه ای بر زمین !

آب و آئینه ، ابر و گلشن و باد

پرندگان خوش دم و شب خوانان !

همه را صدا می زند با لبخند ؛

که در سفره نگارمان گل ریزند

همه سرخوش اند و مست ، شبگردان !

...

در زلال بی انتهایت دست می کنم !

گفتم آخرین لحظه ، چشم را بستم

خنده نوری زدی که من "هست" ام !

در سلام آخرم گفتم :

باز هم زیبا تو مهمانم بکن !

تو به نجوا گفتی:

آنقدر من دوست مي دارم تو را

" الذي انزلت فيه القرآن "

" الذي انزلت فيه القرآن "

 

پي نوشت :

با سلام و احترام

به رسم ادب از همه طلب حلاليت و دعاي خير مي كنم . در فرصت هاي پيش رو ، به وقت مقتضي خدمت يكايك عزيزان در وبلاگ خودشان خواهم رسيد .

بر سر سفره هاي سحر و افطار به دعاي خيري بنده حقير را مهمان كنيد .

خوشا به حال آزادگان و دل پر رمز و رازشان

خوشا به حال موءمنين بيدل و ملك شهريارشان

زمان وصل يار ز ازل در سراپرده ماند

خوشا به حال محرمان " الست " و " قالوا بلا " يشان

اي قايق سرگردان به كجا مي روي ؟

  

 

يك بار ديگر هم پاي باد مي شوي !

و من ، بي هوا در بيشه زار خيالم

تو را در آغوش مي گيرم !

آنقدر به تو اصرار مي كنم

تا از نامه هاي عاشقانه ام برايم قايقي بسازي

و مرا به سواري روي امواج ذهنت دعوت نمائي !

بارها مي خوانم تو را

و همراه با سطرهاي نم كشيده ام

به اعماق دل آرزو سفر مي كنم 

بي ترس از اينكه قبل رسيدن به ساحل امن تو

غرق شوم !

خودم مي دانم كه در نيمه راه ،

به غمزه اي مرا مي كشي

و دلم را زير آفتاب حقيقت پنهان مي كني !

شاید هزاربار است كه با اين خيال مرده ام

و هربار هم  پس از بيداري ،

دلم را پيدا نمي كنم ! 

در تعبير خواب من ، آينه گفت :

آن زمان که کودک ات عاشق شد ،

از حصارهاي حريم عشق

فقط چند تخته مانده بود بجا  !

براي چريدن كلاغ دزد

باغ دل بي مترسك ماند !

...

رو به قبله ات ايستاده ام اكنون

و ردپاي خيس ات را

از روي چشمهايم پاك مي كنم !

ديشب از وقتي كه خوابيدم

از آسمانت چقدر آدم باريده  است !

تو را قسم مي دهم به  آب !

در اين سيل خاكستري پوشان

به شاخه اي خيس نجاتم ده !

خال هندوي مهرويان را

بي تو در بهشت هم نمي خواهم !

زيبا روي بنده نواز

باز هم به لطف خود مرا درياب !

 پي نوشت :

درگذشت آقاي محمد نوري

 خواننده محبوب و مورد علاقه ام را به حضور خانواده آن استاد عاليقدر و  يكايك خوانندگان محترم  تسليت عرض مي كنم .

روحش شاد و يادش گرامي باد .

کدامین روز را برایم دوست تر داری ؟

 

 

 

...

چشم هایم را می بندم

و قایق رویاهای خود را

به دریای آبی چشمانت می اندازم !

جای ترکش های نگاه تو

این سفینه را بیچاره کرده !

نمی دانم تا کی

تحمل این دل آشوبی را می توانم بکنم  !

شاید اندکی بعد

حجم تنهائی من غرق شود  ، اگر به نجات من نیائی !

پس وقت آن است

که دروغی به ناچار به چشم هایم بگویم !

و تا نمرده ام

تو را  در آغوش بگیرم  !

دلیل عاشقی را به قلب ات نسبت دهم

و  بار گناهم را با تو تقسیم کنم !

مي داني زيبا !

لذت هم آغوشی با تو

گوش مرا پرکرده  !

پس آن هنگام که گونه های گل

همه خیس از وضوی باران سحر است  !

فکر به وصل تو مرا بیخواب می کند !

آهسته به سراپرده تو می آیم

و تو بیدارتر از هر وقت

به آنچه مرا به آن دعوت کرده ای می نگری !

چه باك است اگر در دادگاه صداقت

به عشق تو متهم شوم ؟!

و اگر پس از آن

به تازیانه های حکمت ات محكوم شدم ،

مي خواهم به اذن تو سر تعظیم فرود آورم

تا بگویم :

عاشقی که صبر معشوق را نیازماید

 پی به عشق او نخواهد برد !

و در آخر عمر  می خواهم در این تصویر

در باورم بخوانی که هنوز

هرم نفس هایت

از رگ گردن به من نزدیک تر است *

و این خواستنی ترین زمان  است برای من !

كه شاید فقط

  "در این روز بی ضرر باشم "  !

 

* نحن اقرب الیه من حبل الورید

ما از رگ گردن به انسان نزدیکتریم  (ق/16)

 

پی نوشت :

نیایش فوق ، اولین بار در پی خواندن مطلب دوست خوبم ياقوت سرخ به ذهنم رسید . 

 

چون قلم یافت مرا سر به گریبان

دلداده تر از قبل شد و باز تو را خواند !

یا حق

ستاره شبهای من

 

 

...

ساز تنهائی من  !

بیا که به جرم عاشقی

زخمه بر تار وجودم می زنم !

و با ترنم باران چشمهايم

این دل بیقرار را ساز می کنم  !

 

بیا که هنوز هم اين شب ها

براي دیدن خواب تو  قصه مي خواهم !

چون به قول تو هنوز هم کودک م   !

 و ترس از بی هوا شدن در خواب تو ،

مرا بیخواب می کند !

 

صورت ماه ات را در زلال اشکهایم پنهان مي كني !

می شوی هزاران ستاره لرزان !

و با خنده  می گوئی  چشمت را ببند 

و بگو  كدام يك از اين ستاره ها دلت را برده است ؟

چشم باز می کنم و در زیر نور آینه ها

به دنبال شکسته های دل ناسازگارم می گردم  !

و تو به قصد رعایت قاعده بازی

باز هم سکوت کردی ای در کنج خیال من  !

 

از دست نوشته های فرشته ای که آدم شد !

در كوچه هاي مردمان خبري نيست !

دل من به انتظار روي ايوان است

و در حسرت نگاهت بي قرار !

با خودم مي گويم :

كاش تو مثل آفتاب مي آمدي

و من آنقدر به تو خيره مي شدم تا از هرم وجودت آب شوم !

يا مثل ماه ، قصه گوي شب هايم مي شدي تا در خوابت غرق شوم !

بارها تو را بين مردمان تقسيم كردم

ولي مرا به گناه نكرده ملامت نمودند !

و به چوب بهتان بالهايم را شكستند تا كه همرنگشان شوم !

مرا تجسس نمودند

اما قلبم را نيافتند ... چون پيش توست !

زيبا !

اين چه رسمي است كه مي گويند بايد اول بزرگ شويم تا تو را ببينيم !

دلهاي فرشتگان از كودكي با تو بازي مي كنند !

مگر چشمهايم چقدرمي تواند صبركند ؟

گاه آنقدر بي تاب مي شوم كه برايت نامه اي مي نويسم تا زودتر به دنبالم بفرستي !

هربار هم نامه هاي بي جوابم به مقصد مي رسند

و تو به لبخندي صبر مرا امتحان مي كني !

من شاگرد خوبي نيستم

اما عاشق شدن را می دانم !

زيبا نيستم

ولي شعر را می فهمم !

كمي در شعر من جاري شو و مرا به اوج ببر !

كبوترهاي آسمان خيالم بي تابي مي كنند !

بالهایم را پس بده !

به نگاهی راحت است آدم شدن

ترس از آدم ماندن است در این میان !

پی نوشت :

خدايا

روزهاي دلتنگي ام را دوست دارم !

پی نوشت ۲ :

امروز پنج شنبه ۲۴/۴/۸۹ از کوی رضا ( ع ) دارم براتون می نویسم .

شعر مال روز قبله .

بعد از ظهر چهارشنبه با اینکه نه بلیط قطار گیرم اومد و نه هوپیما ولی جمع و جور کردم و با اتوبوس راه

افتادم اومدم مشهد . ظهر رسیدم .

بعد از ظهر هم رفتم حرم و برای همه دوستان و همه اونائی که حاجتی دارند دعا کردم .

امشب بر می گردم تهران . سعی می کنم تو اوایل هفته آینده آپ کنم .

یا حق

 

پی نوشت ۳ :

سلام بر همه دوستان عریز - من رسیدم . جای همه تون خالی بود

اگر تمایل داشتین  در ادامه مطلب عکس ها رو آپ کردم .

 

ادامه نوشته

انگار خواب هایم بی تغییرند !

 

  آسمان به ساعت خود می نگرد

  و می خواهد خورشید را تا غروب بدرقه کند !

   چه زیباست وقتی از آتش عشق گر گرفته باشی

   و چشمانت زیر نگاه یار غروب کند !

   دست روی قلبم می گذارم

   و این احساس دلتنگی را فرو می خورم !

   آیا این بار گل های کویر باورم را به ایوان خیالت می سپاری ؟

   یا که مثل همیشه می گوئی :

   می روم چون نمی خواهم حجم هوای تو را تنگ کنم  !

   و آشنائی کودک رعد ،

   با سرو قامت اندیشه من ،

   همبشه پایان این خواب بی تغییر است !

   خسته از تکرار این همه مکرر شده ام !

   مگر چند پلک

   تا دل کندن از این خیال ترس آور باقی است ... !؟

   شاید

    هوای ام را مسموم کرده اند ز بی کسی !

   ...

   زیبای من !

   ای کاش بعد رفتن آفتاب ،

   آسمانت مرا به کاسه ای باران دعوت کند !

   و سوزش دل چشمهایم را التیام دهد ... !

   نگو که محال است !

   کافی است که بخواهی

   کمی از دریای بیکران عطوفت ات خرج کنی !

   ...

   در میان این همه غوغا

   ماه در آسمان هفتم خوابیده !

   گوئی که هیچ وقت

   کسی فرصت دست زدن به حریر نگاهش را پیدا نخواهد کرد !

   بهتر است این شوکران را در تنهائی خود سر کشم !

   اینطور لااقل شاپرک ها ،

   فریاد بی صدای عشق را از گلویم نمی فهمند !

 

   پی نوشت :

   زیبا ...

   هر طلوع

   سر راه صبح می نشینم تا تو را غافلگیر کنم !

   ولی همیشه کنار سجاده من زودتر حاضر شده ای!

   حال و هوای غریبی است !

   چرا یاد تو این همه بی قرارم  می کند ؟

   امشب بیا مرا به خانه خودت ببر !

   می خواهم سیاهی شب را در پرده خانه ات پیدا کنم !

   کاش در این شب های آخر هفته

   ما را به شفاعت گل نرگس دریابی !

   یا حق