خداوندا
تورو دوست دارم
تورو دوست دارم مثل حس نجيب خاک غريب
تو رو دوست دارم مثل عطر شکوفه هاي سيب
تورو دوست دارم عجيب تورو دوست دارم زياد
چطور پس دلت مياد من رو تنهام بگذاري
تورو دوست دارم مثل لحظه خواب ستاره ها
تو رو دوست دارم مثل حس غروب دوباره ها
تورو دوست دارم عجيب تورو دوست دارم زياد
نگو پس دلت مياد من رو تنهام بگذاري
توي آخرين وداع وقتي دورم از همه
چه صبورم اي خدا ديگه وقت رفتنه
تو رو ميسپارم به خاک تورو ميسپارم به عشق برو با ستاره ها
تورو دوست دارم مثل حس دوباره تولدت
تور دوست دارم وقتي ميگذري هميشه از خودت
تورو دوست دارم مثل خواب خوب بچگي
بغلت ميگيرم و ميرم به سادگي
تورو دوست دارم مثل دلتنگي هاي وقت سفر
تورو دوست دارم مثل حس لطيف وقت سحر
تورو ميسپارم به عشق...
بهترین درس ها را در زمان سختی آموختم
دانستم صبور بودن یک ایمان است
و خویشتن داری یک نوع عبادت!
فهمیدم ناکامی به معنی تأخیر است نه شکست!
و خندیدن یک نیایش است!
برقص چنان که
گویی کسی تو را نمیبیند!
عشق بورز چنان که
گویی هرگز آزرده نشدهای!
بخوان چنان که
گویی کسی تو را نمیشنود!
زندگی کن چنان که
گویی بهشت روی زمین است!
آموخته ام:
آنانکه عاشقانه مرا می پرستند فقط نقاط قوتم را
بازگو می کنند!
آنانکه سخت به من حسادت می ورزند فقط نقاط ضعفم
را بیان می کنند!
و آنانکه دوست واقعی من هستند هم نقاط قوت و هم
نقاط ضعفم را منصفانه بازگو می کنند!
از کسانی که از من متنفرند سپاسگزارم
چون آنها مرا قویتر می کنند!
از کسانی که مرا دوست دارند سپاسگزارم
چون آنها قلب مرا بزرگتر می کنند!
از کسانی که مرا ترک می کنند سپاسگزارم چون
آنها به من می آموزند که هیچ چیز تا ابد ماندنی نیست!
از آنهایی که با من می مانند سپاسگزارم چون
آنها به من معنای دوستی واقعی را نشان می دهند!
من از همه سپاسگزارم!
برگرفته از وبلاگ دریانوش
با دختری به نام لیزا آشنا شدم که از بیماری جدی و نادری رنج میبرد.
ظاهرا تنها شانس بهبودی او گرفتن خون از برادر پنج ساله خود بود
که او نیز قبلا مبتلا به این بیماری بود و به طرز معجزه آسایی نجات یافته بود
و هنوز نیاز به مراقبت پزشکی داشت.
پزشک معالج وضعیت بیماری خواهرش را توضیح داد و پرسید:
آیا برای بهبودی خواهرت مایل به اهدای خون هستی؟؟
برادر خردسال اندکی تردید کرد و….
سپس نفس عمیقی کشید و گفت:
بله من اینکار را برای نجات لیزا انجام خواهم داد.
در طول انتقال خون کنار تخت لیزا روی تختی دراز کشیده بود
و مثل تمامی انسان ها که با مشاهده اینکه
رنگ به چهره خواهرش باز میگشت خوشحال بود
و لبخند میزد.سپس رنگ چهره اش پریده بیحال شده و لبخند بر لبانش خشکید.
نگاهی به دکتر انداخته و با صدای لرزانی گفت:
آیا میتوانم زودتر بمیرم؟؟؟
پسر خردسال به خاطر سن کمش
توضیحات دکتر معالج را عوضی فهمیده بود
و تصور میکرد باید تمام خونش را به لیزا بدهد
و با شجاعت خود را آماده مرگ کرده بود . . .

منحنی قـــلب من، تابع ابروی توست
خط مجانب بر آن، کمند گیسوی توست
حد رسیدن به تو، مبهم و بی انتهاست
بازه تعریف دل، در حرم کوی دوست
چون به عدد یک تویی من همه صفرها
آن چه که معنی دهد قامت دلجوی توست
پرتوی خورشید شد مشـــــتق از آن روی تو
گرمی جان بخش او جزئی از آن خوی توست
بی تو وجودم بود یک ســـــــــــری واگرا
ناحیه همـــــگراش دایره روی توســــت
"پرفسور هشترودی"
وسعت زندگی هرکس به اندازه ی وسعت اندیشه ی اوست
------------------
سر تا پاي خودم را كه خلاصه ميكنم، ميشوم قد يك كف دست خاك
كه ممكن بود يك تكه آجر باشد توي ديوار يك خانه
يا يك قلوه سنگ روي شانه يك كوه
يا مشتي سنگريزه، تهته اقيانوس؛
يا حتي خاك يك گلدان باشد؛ خاك همين گلدان پشت پنجره
يك كف دست خاك ممكن است هيچ وقت
هيچ اسمي نداشته باشد و تا هميشه، خاك باقي بماند، فقط خاك
اما حالا يك كف دست خاك وجود دارد كه خدا به او اجازه داده نفس بكشد
ببیند، بشنود، بفهمد، جان داشته باشد.
يك مشت خاك كه اجازه دارد عاشق بشود،
انتخاب كند، عوض بشود، تغيير كند
واي، خداي بزرگ! من چقدر خوشبختم. من همان خاك انتخاب شده هستم
همان خاكي كه با بقيه خاكها فرق ميكند
من آن خاكي هستم كه خدا از نفسش در آن دميده
من آن خاك قيمتيام
که می خواهم تغییر کنم......... انتخاب کنم
وای بر من اگر همین طور خاك باقي بمانم
الهی توفیقم ده که بیش از طلب همدردی, همدردی کنم..
بیش از آنکه مرا بفهمند, دیگران را درک کنم
پیش از آنکه دوستم بدارند, دوست بدارم
زیرا در عطا کردن است که می ستانیم و در بخشیدن است که بخشیده می شویم
گفتم: خدایا از همه دلگیرم گفت: حتی از من؟
گفتم: خدایا دلم را ربودند گفت: پیش از من؟
گفتم: خدایا چقدر دوری گفت: تو یا من؟
گفتم: خدایا تنها ترینم گفت: پس من؟
گفتم: خدایا کمک خواستم گفت: از غیر من؟
گفتم: خدایا دوستت دارم گفت: بیش از من؟
گفتم: خدایا اینقدر نگو من گفت: من توام ، تو من
کوله بارم بر دوش، سفری باید رفت،
سفری بی همراه،
گم شدن تا ته تنهایی محض،
یار تنهایی من با من گفت:
هر کجا لرزیدی،
از سفرترسیدی،
تو بگو، از ته دل
من خدا را دارم...
شاید این چند سحر فرصت آخر باشد که به مقصد
برسیم!
آيا ميدانستيد آنهايي که از نظر احساسي بسيار قوي به نظر ميرسند در واقع بسيار ضعيف و شکننده هستند
آيا ميدانستيد که آنهايي که زندگيشان را وقف مراقبت از ديگران ميکنند خود به کسي براي مراقبت نياز دارند
آيا ميدانستيد که سه جمله اي که بيان آنها از همه جملات سخت تر است
دوستت دارم متاسفم و به من کمک کن ميباشد
آيا ميدانستيد که کساني که قرمز ميپوشند از اعتماد بيشتري نسبت به خود بر خوردارند
آيا ميدانستيدکه کساني که زرد ميپوشند از زيبايي خود لذت ميبرند
و آيا ميدانستيد که کساني که لباس مشکي به تن ميکنند نميخواهند مورد توجه قرار گيرند ولي به کمک و درک شما نياز دارند
آيا ميدانستيد که زماني که به کسي کمک ميکنيد اثر آن دوبار به سوي شما بر ميگردد
و آيا ميدانستيد که نوشتن احساسات بسيار آسانتر از رودرو بيان کردن آنهاست اما ارزش رودرو گفتن بسي بيشتر است
آيا ميدانستيد که اگر چيزي رابا ايمان از خداوند بخواهيد به شما عطا خواهد شد
آيا ميدانستيد که شما ميتوانيد به روياهايتان جامه عمل بپوشانيد روياهايي مانند عشق ثروت سلامت اگر آنها رابا اعتقاد بخواهيد و اگر واقعا اين موضوع را ميدانستيد از آنچه قادر به انجامش بوديد متعجب ميشديد
اما به آنچه من به شما ميگويم ايمان نياوريد تا زمانيکه خودتان آنها را امتحان کنيد اگر شما بدانيد که کسي نياز به چيزي دارد که من گفتم و بدانيد که ميتوانيد به او کمک کنيد متوجه خواهيد شد که آن چيز دوبار به سوي شما باز خواهد گشت...
گاهی به تماشای غروب آفتاب بنشینیم.
سعی كنیم بیشتر بخندیم.
تلاش كنیم كمتر گله كن
با تلفن كردن به یك دوست قدیمی، او را غافلگیر كنیم.
گاهی هدیههایی كه گرفتهایم را بیرون بیاوریم و تماشا كنیم.
هر از گاهی نفس عمیق بكشیم.
سعی كنیم با حداقل یك ویژگی منحصر به فرد با بقیه فرق داشته باشیم .
گاهی به دنیای بالای سرمان خیره شویم.
با حیوانات و سایر جانداران مهربان باشیم.
برای انجام كارهایی كه ماهها مانده و انجام نشده در آخر همین هفته برنامهریزی كنیم!
از تفكردرباره تناقضات لذت ببریم.
مجموعهای از یك چیز (تمبر، برگ، سنگ، كتاب و... )برای خودمان جمعآوری كنیم.
گاهی از درخت بالا برویم.
احساس خود را در باره زیبایی ها به دیگران بگوئیم.
گاهی كمی پابرهنه راه برویم!.
بدون آن كه مقصد خاصی داشته باشیم پیاده روی كنیم.
سعی كنیم فقط نشنویم، بلكه به طور فعال گوش كنیم.
رنگها را بشناسیم و از آنها لذت ببریم .
وقتی از خواب بیدار میشویم، زنده بودن را حس كنیم.
زیر باران راه برویم.
كمتر حرف بزنیم و بیشترگوش كنیم ..
چند بازی و سرگرمی مانند شطرنج و... را یاد بگیریم.
اگر توانستیم گاهی كنار رودخانه بنشینیم و در سكوت به صدای آب گوش كنیم.
هرگز شوخ طبعی خود را از دست ندهیم.
احترام به اطرافیان را هرگز فراموش نكنیم.
از هر آنچه كه داریم خود و دیگران استفاده كنیم ممكن است فردا دیر باشد ...
اين شيوه ي خداوند است! او با شما صحبت مي کند و مي خواهد شما با او حرف بزنيد. آيا تا به حال مستاصل و تنها شده ايد، طوري که هيچ کس نباشد تا با او حرف بزنيد؟
اين شيوه ي خداوند است! آيا تا به حال اتفاق افتاده که به کسي فکر کنيد که مدّت هاست از او خبري نداريد سپس، بعد از مدّتي کوتاه او را ببينيد يا تماس تلفني از جانب او داشته باشيد؟
اين شيوه ي خداوند است! آيا تا به حال چيز خارق العاده اي را بدون اين که آن را درخواست کرده باشيد دريافت کرده ايد در حالي که توانايي پرداخت هزينه آن را نداشته ايد؟
اين شيوه ي خداوند است!او از خواسته قلبي ما خبر دارد. آيا فکر مي کنيد اين متن را تصادفي خوانده ايد؟نه!اين طور نيست....و اکنون اين خداوند است که در قلبتان حضور دارد!
به خداوند نگوييد که چقدر طوفان مشکلات شما بزرگ و سهمگين است... به طوفان بگوييد که خداي شما چقدر بزرگ و توانا است....
خدایا خیلی دوست دارم، خیلی...