فرهنگ لغت لکی هرسینی

سلام خدمت هرسینی های نازنین

بدون مقدمه از همه خواهش میکنم کلمات اصیلی که به ذهنشون میاد برام بفرستن

قصه های لکی

دوستان خوبم سلام

بعد از یک سال دوری از دانشگاه به دلیل مشغله های زندگی و کاری بالاخره کمی سرم خلوت شده و میخوام به امید خدا کار پایان نامه مو شروع کنم.

با مشورت با استادای خوب همشهری یه این نتیجه رسیدم که یک پژوهش خوب و کاربردی در مورد زبان خوب و غنی خودم داشته باشم.

به همین خاطر رو آوردم به تحلیل قصه های لکی

اگر منابع شفاهی و متبی خوبی داشته باشم انشالله استارت کار رو خواهم زد.

از همه دوستانم خواهشمندم اگه در این زمینه اطلاعاتی دارن به من کمک کنن. چون میخوام یه کار ماندگار برای مردم شهرم و بقیه همزبونام در سراسر ایران انجام داده باشم.

سپاس

پ.ن : ( بعد از یه تحقیق کوچولو فهمیدیم این موضوع قبلا کار شده . احتمالا برم سراغ فرهنگ لغات لکی هرسینی )

کاندیداهای شورای شهر هرسین

این روزها دورادور خبرهایی از هرسین  و اتفاقات انتخاباتی این شهرستان به گوشم میرسه که وادارم میکنه به نوشتن! اوضاع و احوال شهر کوچک من هرسین ، سالهاست که یکی از بزرگترین دغدغه های ذهنی من بوده و سالهاست که توی همین وبلاگ مینوسم و فریاد میزنم که شاید صدام به گوش کسی برسه. اما هیچ وقت گوشی برای شنیدن دردهای این مردم پیدا نکردم...

اگر به مطالب سالهای گذشته من سری بزنید میبینید که چقدر از نامهربانی هایی که در حق مردم شهرم شده غصه خوردم و ناراحت شدم ، پس یقینا اگر الان میخوام حرفی بزنم فقط از روی احساس دین و وظیفه ایه که نسبت به شهر عزیزم هرسین دارم.

تو این وانفسا خبری به گوشم رسید که روزنه های کوچک امید رو برای من روشن کرد. باور کنید ، باور کنید این هرگز تبلیغات نیست اما شنیدن اسم کسی در بین کاندیداها ، که از نزدیک میشناسمش ، منو خیلی امیدوار کرد.

این آدم اونقد پاک و خالصه که قلباً بهش ایمان پیدا کردم و به جرئت میتونم بگه که هرگز لقمه ی حرام وارد زندگیش نشده و نخواهد شد و هرگر هیچ کسی کوچکترین آزاری از این مرد شریف ندیده.

میتونم با ایمان کامل بگم که دلسوزیش برای دیگران اونقدر خالصانه و صادقانه است که اگر دستش باز باشه بهترین اوضاع رو برای این شهر بی کس و کار ترسیم میکنه و بهش عمل میکنه.

این یه نطق تبلیغاتی نیست و خداشاهده اصلا اهل تبلیغات و دور و بر کسی بودن نبودم و نخواهم بود و ازین کارها اصلا خوشم نمیاد ولی واقعا امیدوار شدم که آقای مراد قبادی این شهامت و جسارت رو داشته که به میدون بیاد و برای مردم مظلوم این شهرستان کاری بکنه. فقط خواستم ابراز خوشحالی و خرسندیم رو به گوش همشهریای عزیزم برسونم.

بنظرم هرسینی های عزیز و خوش فکر این شانس رو رد نخواهند کرد. من خودم که مطمئنم از امتحان این شخص ضرر نخواهم کرد چون از نزدیک میشناسمش و امیدوارم مردم هرسین با چشم باز انتخاب کنن و به فکر یک اتفاق خوب در این شهرستان باشند چرا که سالهاست شاهد بی مهری ها و ناملایمات زیادی در شهرشون بودن و من یقین دارم آقای مراد قبادی امید بزرگی برای این شهر خواهد بود و اگر مردم یاری کنن و با بصیرت انتخاب کنن آینده خوبی در انتظار شهرمون خواهد بود.

و البته فکر میکنم امتحان مجدد خیلی از افرادی که در گذشته سکان دار این مسئولیت بودن یک اشتباه بزرگه چون کارنامه ی جالبی ندیدیم ازشون ( البته غیر از یکی دو نفر  ... )

چون ثابت شد که وجدانشونو همون دم در شورا جا گذاشتن و رفتن داخل

من امیدوارم مردم فهمیده شهرم یک پنجره جدید رو به آینده ی شهر باز کنن و از تکرار اشتباه گذشته بپرهیزن!

به امید سربلندی و سرافرازی مردم شهرم...

اینم آدرس وبلاگ ایشون : http://moradghobadi.blogfa.com/

به مناسبت دومین سالگرد عقد و همچنین روز عروسیمان ( عید قربان ) 4/8/91

دوستت دارم

به اندازه تمام خواستنی های هستی

به اندازه تمام عاشقانه های دنیا

دوستت دارم

بخاطر عشقی که هرگز از من دریغ نکردی

بخاطر لبخندی که همیشه مهمان لبهایم میکنی

بخاطر آرامشی که از وجودت در قلبم ریشه دوانده

دوستت دارم

بخاطر غرور و افتخاری که وقتی شانه به شانه ات راه میروم تمام وجودم را فرا میگیرد

بخاطر حرمتی که هرگز بین ما نشکسته و نخواهد شکست

خوشحالم که هستی و شادمانم که تمام ثانیه های خواب و بیداری ام از عطر حضور تو پر شده است.

نازنین :

من عشق را از دستهای نوازشگر تو آموخته ام و درس مهربانی را در مدرسه چشمهای دریایی ات فرا گرفته ام.

همسر مهربانم :

بخاطر تمام لحظه های قشنگی که برایم ساخته ای از تو سپاسگزارم و از خداوند میخواهم تا همیشه سایه ات را بر زندگی ام مستدام و پایدار بدارد

تولدم مبارک

با دو روز تاخیر تولدم مبارک

همیشه اول مهر وقتی خیابونها بعد از سه ماه پر میشه از بچه مدرسه ای هایی که روپوش یه رنگ دارن ، یه حال و هوای عجیبی به من دست میده. آخه اولین روز مهر روز تولد من هم هست.

خدا رو شکر بخاطر همه نعمتهای خوبی که دارم .

بخاطر همسرم ، خانوادم ، سلامتی ام ، شغلم ، تحصیلاتم و...

از دوستان خوبی که تولدم یادشون بود و زنگ زدن یا اس م س فرستادن ممنونم.

 

هموطن آذری تسلیت. غم تو غم همه مردم ایران است

سلام آذربایجان

سرزمین حماسه و استقامت

قلب تمام هموطنان لک زبانت هم ، فرسنگ ها دور تر از تو برای مردمت لرزید و ندای همدردی  شان به گوشت رسید.

هموطن آذربایجانی ،

من و تمام مردم ایران قول می دهیم ویرانه های زمین لرزه ات را آباد کنیم و اشک داغداری ات را از چهره ات بزداییم.

دوباره میسازیمت

عجب روزای دلگیری...

این روزها به هرکی میرسی افسرده و غمگینه!! آدما بی حال و بی رمقن!! مشکلات سیاسی مملکت ، همه رو درگیر کرده. من خودم از سیاست چیزی سر در نمیارم ولی می بینم که پیر و جوون ، کوچیک و بزرگ همه متخصصان خبره سیاست شدن. دروغ و دزدی شده تفریح همه. زورگیری و زورگویی بیداد میکنه!! هر بی سروپایی به اسم مسلمونی داره تو این اوضاع بی ریخت جولان میده و اسب سرکششو روی سر بقیه میدوونه! هرکی دروغگو تر و ریاکار تره بالاتر می ره و زورش بیشتره !  چند وقت پیش تو مترو ولیعصر یه صحنه ایی دیدم که اشک همه ی مردم اونجا رو در آورد. مترو پر بود از مامور!! همه فکر میکردن یه قتل اونجا صورت گرفته بود!!

چند تا مامور نره غول ! ریخته بودن رو سر یه دختر جوون به قول خودشون بد حجاب ! و از پله های مترو با گیساش می کشیدنش! یکی پاشو می کشید یکی موهاشو ... یه خانوم چادری محجبه هم یقه یه مامورو گرفته بود و میگفت من تا حالا به حمایت از شماها با همه جنگیدم اما الان حالم ازتون بهم میخوره!! خب بی انصافا لا اقل یه مامور زن میاوردین سراغش!!

 ای کاش میتونستم عکس بگیرم اما واقعا ترسیدم!! بخدا تو مترو همه گریه میکردن!

این روزها هم که بحث گرونی ها مردم رو کلافه کرده. جالب اینه که همه چی گرون شده و دو سه برابر شده ولی گرونی مرغ خیلی برجسته تره.

و چقدر زشته مردمی که با رشادت و دلاوری پاره تنشونو واسه این آب و خاک هدیه کردن و شهید دادن الان واسه یه مرغ سر و دست میشکنن!!! پس کجاست اون عزت نفس ایرانی که همیشه زبانزد بود؟؟!!

ایرونی ها فراموش کردن که همه کاری ازشون بر میومد. ذهن مردم عادی با مسائل حاشیه ای درگیر شده تا کسی به فکر یه تحول بزرگ نیفته!!

مثلا میان شایعه میکنن که بنزین میخواد بشه لیتری 2000 تومن!! مردم هم میترسن اما بعد میگن نه میشه لیتری 1000 تومن!! تا ما مردم ساده هم بگیم خب خدا رو شکر! حداقل نذاشتن بشه 2000 تومن!!

با این بازی های ساده و کوچیک عامه مردم فریب میخورن!! آخه چرا؟؟

از ما ایرانی های باهوش بعیده بخدا!

از خدا میخوام منجیشو بفرسته تا این همه ظلم و ستم تموم بشه!!

دل منم گرفته! مثل دل همه هموطنام ... !

خدایا خودت به دادمون برس!

 

تولدم مبارک

برای خودم :

متولد ماه مهر

1364......................................1390

26 سال گذشت!

تویی و 26 سال خاطره تلخ و شیرین

تویی و یه عالمه درس که روزگار بهت یاد داده

تویی و انتخاب ها و تصمیم های بزرگی که گرفتی

تو همین 26 سال بزرگترین انتخابتو انجام دادی

قشنگترین تصمیم زندگیتو گرفتی

زیباترین روزها رو تجربه کردی

...

و چقدر خوبه که ازین 26 سال راضی هستی

چقدر خوبه که اشتباهاتت اونقد زیاد نبوده که حسرت بخوری و پشیمون بشی

و چه خوبه که حس خوبی داری

و امروز یعنی اول مهر مصادفه با روز تولدت.

و تولدت مصادفه با آغاز سال تحصیلی و این یعنی هیچ وقت از ادامه تحصیل دست بر نمیداری

پس راهی که اومدی رو ادامه بده و مطمئن باش خدا باهاته

مطمئن باش که یک کوه عظیم مثل همسرت و دو تا قلب دریایی مثل پدر و مادرت پشتت وایسادن.

یه خانواده داری که تمام سعیشون پیشرفت زندگیته و خدایی داری که همیشه تو سخت ترین لحظه ها یاریگرت بوده.

.........

خداجون ممنونم که اینقد الان از زندگیم راضی ام. ممنونم که خوشبختم 

ازت میخوام همیشه دلمو مثل الان شاد نگه داری و دلمو نشکنی

تولدم مبارک!!!

 

 

 

سلام هرسین

بعد از یکی دو سال سلام!

خنده داره که دارم به روز می کنم!!!!!!!

مشغله های زندگی اونقد فکر و ذکرم رو مشغول کرده که اصلا نفهمیدم این مدت چطور گذشته!!! بیشتر از یک ساله که هرسین رو ندیدم. شهرم ، همشهریام ، زادگاهم...!

دلتنگ روزهایی شدم که تو خیابون کم عرض شهر که خیابون اصلی بود ( یعنی امام خمینی ) تند تند راه میرفتم که به مغازه ی پدر برسم و بشینم یه عالمه ماجرا تعریف کنم واسش...

یاد روزهایی افتادم که با بچه های مدرسه تا عصر مینشستیم و سرود تمرین میکردیم که برای مناسبتهای مختلف به اداره های مختلف بریم و برنامه اجرا کنیم!

یاد پارک شهر افتادم که همیشه از ترس سالی یه بار اونهم با خانواده اونجا میرفتیم!

اومدن و رفتنامون به  اداره ارشاد و شب شعرها و برنامه های فرهنگی هم که....

انجمن حافظ و جنجالهای همیشگیش هیچ وقت یادم نمیره.

با تمام این خاطره ها حالا من اینجام:

محل زندگی : کرج ، عظیمیه !

کارمند

محل کار :استان تهران  

متاهل

محل کار همسر : آذربایجان شرقی ، میانه !

خودم دانشجوی کارشناسی ارشد ادبیات فارسی

همسرم دانشجوی کارشناسی ارشد عمران

.....

.......

.........

همه ی اینها یعنی دور شدن از زادگاهی که خیلی برام عزیزه

دلم خیلی گرفت ...

یاد هرسین بخیر

یاد شیطنت های بچگیم تو کوچه و مغازه بخیر

یاد هوای همیشه تازه ی هرسین بخیر

........

 

سلام به تنوع

سلام به زندگی تازه

اومدم که فقط آپ کرده باشم

فعلا همین و دیگر هیچ...!

 

به اطلاع مي رساند كه كارگاه تشكيل نشد چون مسئولين با ما همكاري نكردن!!!! چون حاضر نشدن به ما اتاق بدن!!! وقت بدن!!! كمي هزينه كنن!!!! والبته چون يه عده از اونايي كه ادعا ميكنن خيلي بلدن باهامون همكاري نكردن!!!!

خوشي به دل عنودان بدگهر!!!

يا علي

به اطلاع کلیه ی علاقه مندان به شعر و ادبیات می رساند که اولین کارگاه شعر در اداره ارشاد شهرستان  هرسین برگزار میگردد .

علاقه مندان میتوانند جهت ثبت نام و کسب اطلاعات بیشتر به اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان هرسین مراجعه نمایند

یک ساعت و نیم در بیمارستان شهدای هرسین!

ساعت: ۲۳:۰۰

در حالی که مچ دست چپم را در دست راست گرفته ام به همراه برادر و خواهرم وارد بیمارستان می شویم.برخلاف همیشه انگار بیمارستان امشب خلوت است!چون وارد که می شویم کسی در راهروها نیست! اما سه نفر در اتاق خانم دکتر هستند و با او صحبت میکنند.ما هم دم در منتظریم تا نوبتمان شود.اما اولین اتفاق جالب که می افتد این است که یک زن و شوهری بدون توجه به اینکه ما منتظریم از کنار ما میگذرند و وارد اتاق می شوند!کمی تعجب کرده ایم!!!خواهرم می گوید فکر کنم نباید منتظر نوبت شویم!هنوز حرفش تمام نشده که که یک مریض دیگر با همراهش وارد می شوند و دیگر در اتاق دکتر جای سوزن اند اختن نیست!وقتی میبینم وضع به این شکل است و اگر منتظر بمانم تا ۱۰ سال دیگر هم نوبتم نمی شود من نیز وارد میشوم و مچ دستم را به خانم دکتر نشان میدهم و می پرسم این بریدگی به بخیه نیاز دارد؟

خانم دکتر با دو دستش مچ دستم را به شدت فشار میدهد و خواهرم با شنیدن آه من تحت تاثیر قرار میگیرد و میگوید: وای خانم دکتر دستشو فشار ندید!!بیچاره چه میدانست که خانم شمشیر را از رو کشیده و آماده ی جنگ است!و بر سر او داد میکشد که: چیکار کنم؟!! تو میگی چیکار کنم؟؟؟!!!

طبق تشخیص دکتر بخیه لازم بود.به من می گویند برو منتظر باش.ما هم می رویم که منتظر شویم!روی یک تخت می نشینیم و بحث من و خواهرم در مورد عوض شدن پرده های بیمارستان و اینکه رنگ خوبی است اما امیدواریم تا ۲ ماه دیگر سالم بمانند! شروع می شود.

ما همچنان منتظریم و تقریبا ۲۰ دقیقه از شروع بحثمان میگذرد که صدای داد و هوار مردی مارا به خود می آورد. او را روی ویلچر گذاشته اند و ۵ نفر همراه دارد!!!!!صدای مرد بیمار را می شنویم که با زبان لکی میگوید:

ئی بیمارستان ۵۰۰ تختخواویه ! ۲ گله طرح کادان ناسی نام...! ( توی این بیمارستان ۵۰۰ تختخوابی ۲ تا طرح کار گذاشتن  خب لابد یه سرکننده تو سرمم می ریختین نامردا!!!)

راستش کمی دلم میگیرد وقتی یاد سالی می افتم که خبر تاسیس بیمارستان در هرسین چه ذوق و شوقی را به قلب مردم هدیه کرد.فارغ التحصیلان پرستاری و مامایی و پزشکی و... همه و همه خوشحال  بودند و گمان میکردند با تاسیس بیمارستان از بیکاری در می آیند و مردم هم شاد بودند از اینکه دردشان را همشهریشان درمان میکند و دیگر عشایر مظلوم ما مجبور نیستند برای توضیح و شرح بیماریشان به کلمات دست و پا شکسته ی فارسی متوسل شوند! اما حالا که چند سال از تاسیس بیمارستان گذشته شادی قشر بیکار تحصیل کرده ی ما به نا امیدی مبدل شده چون اکثر پرسنل بیمارستان از شهرهای دیگر هستند و این در حالی است که تعداد بیکاران فارغ التحصیل رشته های علوم پزشکی در هرسین بسیار زیاد است. از طرفی وقتی به بیمارستان شهرت می روی و هیچ همزبانی را آنجا نمی بینی بیشتر دلت میگیرد!چون هم مجبوری بداخلاقی پزشکان و پرستاران را تحمل کنی و هم حس خود برتر بینی آنها را!و مخصوصا فارسی حرف زدنشان را!

چه کنیم که مجبوریم!

کارکنان بیمارستان با تصور اینکه اکثر مردم ما دهاتی ُ عشایر و بیکلاس!! هستند با مراجعان بد برخورد میکنند و این حقیقتی انکار نشدنی است.

بگذریم....

بعد از تقریبا نیم ساعت که سرمان به درد بقیه ی بیماران اورژانسی گرم شده بالاخره خانم پرستار تشریف می آورند و ۲ عدد بخیه ی ناقابل را به مچ دستم یادگاری میدهد. کار تمام میشود و ما روانه ی منزل میشویم.

مساله ی دیگر که توجه مرا جلب میکند و به غمهایم می افزاید رفت و آمد فراوان برادرم برای راه افتادن کارهایمان است. بیش از ۱۰ بار  آمدن و رفتن به خاطر ۲ بخیه ی ناقابل واقعا عجیب است!(برو فلان جا قبض بگیر. برو اینجا  دارو بگیر . برو اونجا پانسمان بیار .  برو کارت زرد بگیر!این کارت در هم جالب بود!) و آخر سر هم ۱۵۰۰۰ تومان تقدیم محضر مبارکشان میشود.

و ما بعد از یک ساعت و نیم به خانه می آییم.

آن شب هم گذشت اما بعد از گذشت چند هفته از آن من هنوز به این فکر میکنم که چه دلیلی دارد کادر یک بیمارستان با مراجعین بیمار خود اینقدر بد برخورد میکنند؟! چرا هیچ وقت در هیچ اداره ایی در هرسین ناظری وجود ندارد که این رفتارها را ببیند؟!  رئیس بخش کجاست؟ چرا باید اینهمه رفت و آمد بین قسمتهای مختلف یک بیمارستان انجام شود تا شاید مشکل یک بیمار سرپایی حل شود؟!!!ْچرا یک همشهری در این بیمارستان نیست؟!!!

چرا؟

چرا؟

چرا؟

....

کسی میداند چرا؟

 


 

گلایه...

هرچه فکر میکنم از هیچ جا نمیشود شروع کرد!!همیشه در یک قدمی وارستگی گیر میکنیم و بعد به ناگاه پرت میشویم به اعماق دره ای که به دست خودمان و با تفکرات خودبینانه ساخته ایم!!!انگار مجبوریم به زور هنرمند باشیم ویا  به زور معروف شویم طوری که همه ی اهالی این شهر کوچک مارا بشناسند و تعظیممان کنند! نمیدانم چه حس لذت باری است که وادارمان میکند از احترامهای دروغین دیگران سرخوش شویم و فکر کنیم بهتر از ما وجود ندارد!! نمیدانم این چه تصور باطلی است که ذهن مارا به خود مشغول کرده که همیشه در انتظار به به و چه چه دیگران هستیم!!پس کی میخواهیم به جای نان شهرت و اسم و رسم ,  نان فکر و بازویمان را بخوریم؟؟!!بابا بخدا گذشته آن زمان!! اخبار را که میبینم متاسف میشوم برای خانواده یکوچک هرسین که هنوز هم ...!
میبینم که مثلا سنقر سالانه بیشتر از 100 مخترع را معرفی میکند!! آری همین سنقر کوچک!!گاهی فکر میکنم یعنی هرسین آدم باسواد ندارد؟؟!

بعد به فکر خودم میخندم!میشود  همان مساله ی خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتر است!!

میبینم که با سواد فراوان است اما آنقدر بیسوادها چیره شده اند که آن بیچاره ها مجبورند لای سطرهای دنیای مجازی پنهان شوند که مبادا کسی انها را بشناسد و...

میبینم که فکرهای بکر مجبورند همینطور با بکارت فکرشان دست و پنجه نرم کنند چون کسی خریدار ایده ها و نظریه هایشان نیست! حتی همان دختر بچه ایی که الان مخترع هرسین است هم با افتخار تمام رو در روی من میگوید مجبور است برای شهرهای دیگر کار کند چون آنها بودجه میدهند اما اینها...!

خدایا! این فاجعه است!! پس کی آنها که فقط بلدند شکم خودشان را با پول مردم پر کنند میخواهد یادشان بیاید که دارند به اسم کار برای مردم! پول میگیرند؟!!بابا محض رضای خدا یکی به آنها یادآوری کنند!!گرچه بسیاری از ادارات را کسانی میگردانند که هویت و قومیت هرسینی ندارند و وقتی میخواهی با آنها حرف بزنی لهجه ی خودت هم یادت میرود اما آن تک و توک هرسینی های مسئول هم انگار نمیخواهند یادشان بیاید که باید خدمت کنند وگرنه روزیشان حرام است!!

به همین خاطر و به خاطر اینکه مردم این شهر کوچک هنوز هم در چند قرن پیش گیر کرده اند نمیشود از نوآوری و فکر باز و این نوع چرت و پرتها(به فول مردم خودمان!)حرف زد!مسئولین از یک طرف و افکار عامیانه ی خاص ترین افراد این شهر هم به بسته بودن درهای فرهنگ به روی این شهر بیشتر و بیشتر کمک میکند!وقتی میبنی حتی شبکه ی استانی تو هم سالی  یک بار یادش می افتد که هرسین هم در نقشه ی استان کرمانشاه هست آن وقت حداقل کار و البته تنها کاری که از دست من و تو بر می آید این است که از خدا بخواهیم مسولین بی انصاف این شهر را از مسند قدرت به زیر آورد!

البته همه ی بدبختی های این شهر متوجه مسئولین نیست. به نظر من وقتی هنوز هم مردم ما مثل 2500 سال پیش فکر میکنند کاری از دست کسی برنمی آید!!حالا راه چاره چیست؟!

 این فقط یک در دل بود با جملاتی جسته گریخته! اگر پرت و پلا گفتم عذر میخواهم!!
بنده ایی پر تقصیر...

  

 

حرفهای ما هنوز نا تمام...

تا نگاه میکنی وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی

پیش از انکه با خبر شوی لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

آه!

ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان چقدر زود دیر میشود...

ميهماني محلات!!!

سلام

نميدونم ما هرسينيا چرا اينقد بايد توسري خور باشيم؟!!!ميخوام

از برنامه ميهماني محلات بگم !اون روز منم تو سالن بودم و اونقد اين برنامه

مزخرف بود كه دوست داشتم برم همون لحظه يكي يكي بزنم تو

سر مسئولايي كه اونجا بودن. آبروي تمدن كهن هرسين رفت. به جرئت

میتونم بگم كه هيچ كدوم از شهرستاناي كرمانشاه به اندازه ي هرسين

پيشينه تمدن ندارن اما هميشه ناهماهنگي مسئولين هرسين باعث ميشه

چهره ی اين شهر بد باشه.بابا مگه ما به زبان لكي صحبت نميكنيم؟ پس چرا هیچ

 كدوم از اونايي كه به خودشون اين گستاخي رو دادن و رفتن

رو سن لكي حرف نزدن ؟!! مثلا خير سرشون خواستن كلاس

شخصيشونو بالا ببرن. راستي مگه ما كم شاعر خوب تو اين شهر داريم

كه خانم گلستاني بشن شاعر هرسين و برن رو سن و از زنده بگور

کردن دخترا و غم مردم وقتي دختر به دنيا میاد شعر بخونن؟!!چيزي كه

الان توهيچ خانواده ي هرسيني نيست!!!! يا اون پسر بچه اي كه چون

باباش گردن كلفت آموزش و پرورشه بياد و الكي بشه يكي از حافظای قرآن این  شهر! بيچاره مجري ها هرچي ميخواستن حفظ آبرو كنن نميشد

بازم دس مريزاد به غيرت اون خانم گليم باف و اون آقاي كشاورز که دو کلمه لكي گفتن!! باوركنين اگه اون دختر نقاش دستم بيفته خفش میکنم!

متاسفم براي اوناييكه ازمسئول شدن فقط پول به جيب زدنشو بلدن!

و متاسفم براي خودمون كه هميشه موقع انتخابات به خاطر همین

مسئولاي بي اهميت سر و گردن ميشكنيم

 

سلام حضرت عاشق فداي چشمانت...

 زندگي چقدر عجيبه!

 گاهي وقتها تلخترين روزها هم وقتي خاطره ميشن قشنگن!

امروزكه دارم مينوسم با يه دنيا اميد و يه كوله بار استرس مينويسم. عجيبه

مگه نه؟! اما گاهي اين تضادها بايد در كنار هم باشن تا تو بفهمي كجاي

كاري! ميدونم دارم خيلي سربسته حرف ميزنم . شايد نشه يه چيزايي رو

گفت اما هوس كرده بودم يه كوچولو از فكراي زيادي كه اين روزها به

سلولهاي خاكستريم هجوم آورده رو بلند بلند بگم! آهااااااااااااي ميشنويد ؟!

به فكرم حمله كردن ! كمك!            كمك!

شايد يه روز تونستم بگم اين چرنديات رو واسه چي گفتم! فعلا

 ياحق

این هم توضیحاتی در مورد نسل کشی ماهی ها:

هر ساله کارخانه ی قند بیستون که در مجاورت رودخانه ی گاماسیاب قرار دارد برای     شست و شوی تجهیزات کارخانه ی خود در این فصل مقدار فراوانی شوینده ی سمی را وارد آب رودخانه ی گاماسیاب می کند که در پی این بی توجهی تمامی آبزیان این رودخانه ی بزرگ را به کام مرگ می کشاند و تنها جانداری که می ماند    قورباغه ها هستند که بر خیل خیل کشته شدگان این جنایت سالیانه نوحه گری می کنند .

       به راستی جای سوال بزرگی است که آیا اداراتی که از بیت المال این مردم حقوق دریافت     می کنند تا محافظت از محیط زیست را به نحو مطلوب به عمل آورند را چه شده است ؟

      آیا تبانی ای در کار است ؟ حق السکوتی در یافت می کنند ؟ و یا واقعاٌ همه ساله در این ایام از سال دوچار نابینایی فصلی می گردند که این نسل کشی تمام عیار را نمی بینند چند عکس تکان دهنده از این جنایت هولناک را که به وسیله ی دوربین غیر حرفه ای تهیه شده است را به نمایش گذاشته و قضاوت را به عهده ی شما کاربر گرامی می گذاریم  

جنایت در دره ی مهرگان !

سلام

امروز همینکه وبلاگم رو باز کردم یه نظر دیدم که ازم خواسته بودن تصاویر جنایت دره ی مهرگان رو بنویسم. وقتی خودم عکسها رو دیدم واقعا متاسف شدم!!!! نمیدونم ما آدما دیگه چه جنایتی مونده که در حق طبیعت نکرده باشیم!!!!

 و این هم تصاویری از ...... :

 

 

سلام به همه ی همشهری های خوبم. خیلی خوشحال شدم که بعد از مدتها مینویسم و  وبلاگم رو آپ میکنم. این مطلب رو از یه وب  دیگه گرفتم.

در داخل پارک شهر هرسین بقایایی از آثار دوره ساسانی وجود دارد که از جمله آن صفحه تراشیده ای است که در دامنه کوه ایجاد شده است. این صفحه به طول 52/46 متر و ارتفاع 25/12 متر است. این صفحه تراشیده به سه بخش تقسیم شده است: بخش اول آن به طول 22/31 متر است و صفه ای در جلوی آن تراشیده شده است. این صفه به نهر آبی مشرف است. قسم دوم به طول 50/10 متر و قسمت سوم به طول 25/5 متر است. در جلوی قسم دوم و سوم نیز صفه ای به عرض 15/8 متر دیده می شود.

در قسمت جنوب شرقی این صفحه تراشیده، حوض دایره شکلی از سنگ ایجاد شده است. قطر دهانه این حض 86/3 متر و عمق آن 66 سانتیمتر است. در وسط حوض، مخروط ناقص فواره مانندی به ارتفاع 66 متر وجود دارد که محیط تحتانی 24/2 متر است. قسمت تحتانی این مخروط ناقص، به شکل دوازده ضلعی نامنظم است.

سطح فوقانی فواره، به صورت دایره ای است که در وسط یک صفحه دوازده ضلعی قرار دارد. در قسمت شمالی حوض، پیش رفتگی مستطیل شکلی به ابعاد 40×20 سانتیمتر وجود دارد. همچنین در نزدیکی این حوض سنگی، طاقی از یک سنگ یک پارچه دیده می شود که دارای قوسی گهواره ای است. در قسمت تحتانی طاق، تخته سنگی به شکل مکعب مستطیل وجود دارد، احتمالاً طاق بر روی این تخته سنگ قرار گرفته است. در کنار این طاق نیز بخشی از یک پلکان سنگی سه پله ای وجود دارد. در جنوب این مجموعه و در اطراف میدان شهر، بقایای یک بنای سنگی از دوره ساسانی به چشم می خورد. این مکان امروزه تبدیل به پارک شده و بخش زیادی از آن به دلیل ساخت و سازهای جدید از بین رفته است. مصالح به بکار رفته در این بنا شامل لاشه سنگ و ملاط گچ است و در بعضی از قسمت ها روکار دیوار با بلوک های سنگی مکعب مستطیل چیده شده است.

منبع: سازمان میراث فرهنگی استان کرمانشاه