زندگی مانند دو ماراتن، استقامت می‌خواهد نه انفجار حرکتی

تصور کنید دونده­های ماراتن و صد متر به همان طریقی که در رشته خود دویده‌اند با یکدیگر مسابقه بگذارند، در ابتدا می‌بینید دونده صد متر با سرعت زیاد پیش می‌افتد و فاصله می‌گیرد که در اینجا افراد سطحی­نگر گمان به توانایی بیشتر و در نتیجه پیروزی او می‌برند اما چندی نمی‌گذرد که می‌بینند دونده صد متر دیگر نمی‌تواند آن سرعت اولیه را حفظ کند و قبل از خط پایان، توقف می‌کند اما در اینجا دونده ماراتن با سرعتی آرام و پیوسته از او می‌گذرد و می‌تواند تا پایان مسیر را ادامه دهد.

    حکایت زندگی انسان نیز چنین است یعنی این توانایی بدنی و روحی که داریم برای کل عمر در اختیار ما قرار گرفته است و نباید چنان از آن بهره بگیریم که در میان‌سالی از جسم و روح خود یک کهن‌سال ساخته باشیم. بسیار پیش می‌آید اطرافیانم فرضاً به من بگویند چرا لب به سیگار و قلیان نمی‌زنید؟ چرا نوشابه و نمک و شکر کم می‌خورید؟ چرا روی چیزی که می‌خورید حساس هستید؟ چرا به کمرتان فشار نمی‌آورید؟ و امثال این سؤالات اما نتیجه آن برای کسانی که آنها را رعایت نمی‌کنند این می‌شود که درصد بالایی از آنها حتی در سنین پایین نیز دارای مشکلات عدیده بدنی از قبیل پوکی استخوان و دیسک کمر و مشکلات مفاصل و خرابی ‌پوست و مشکلات روحی از قبیل خستگی از زندگی و کار و به پوچی رسیدن و بی‌انگیزه بودن برای انجام امور روزمره می‌شوند بنابراین باید بدانیم زندگی دو ماراتن است نه صد متر که با دویدن انفجاری، قوای جسمی ‌و روحی خود را به سرعت مصرف کنیم و در میانه راه زمین‌گیر شویم!

وفا به عهد کسی که بی‌لیاقتی کرد، دیگر الزام اخلاقی ندارد

    در پادگان سربازی بی‌تابی‌ می‌کرد، به او گفتم نوبت مرخصی ­ام را به شما می‌دهم و او نیز تشکر کرد اما چند روز بعد مشکلی پیش آمد که حدود 15 دقیقه دیر به نگهبانی او رسیدم و قبل از اینکه چیزی بگوید، عذرخواهی کردم و علاوه بر بیان دلیل تأخیر، گفتم در نگهبانی بعدی جبران می‌کنم اما او دهان به اعتراض گشود و هرچه می‌توانست گفت! من چیزی نگفتم تا وقتی نوبت مرخصی­ام شد و تقاضای مرخصی دادم، آن سرباز گفت مگر قرار نبود نوبت مرخصی را به من بدهید؟ گفتم اهل خلف وعده نیستم اما نه وقتی که وفا به آن وعده، مساوی با یک حماقت شده باشد! شما بعد از قول من بی‌لیاقتی نشان دادید، اکنون چگونه نوبت را بدهم و روزهای بیشتری در پادگان بمانم در حالی که شما به خاطر من، 15 دقیقه تأخیر را نیز تحمل نکردید؟!

    به حکم شرع و عقل، وفا به عهد از واجبات است اما نه آنگاه که شروط بیانی یا کتبی ‌یا بدیهی اما ناگفته وفا به عهد، نقض شده باشند و بی‌وفایی به چنین تعهداتی نه تنها ایراد شرعی و منطقی ندارد بلکه وفا به آن، جفایی در حق جامعه و انسانیت است زیرا به افراد نالایق نتیجه بی‌لیاقتی و رذلی آنها را نشان نداده‌ایم و این‌گونه کمتر کسی درصدد اصلاح رفتار خود بر می‌آید. البته در این دسته از مسائل، نظر اخلاقیونی بر آن است که بر عهد خود بمانیم تا درس وفا به عهد و استواری به آن فرد داده باشیم که باعث تحول و ندامت او نیز بشود اما در اینجا به تناقض می‌رسیم، اینکه اگر شخصی بخواهد با این عمل ما متحول یا نادم شود، قبلاً باید از اقدام خود که موجب نالایقی برای وفا به عهده شده بود نادم شود مگر در آن خلال بر اثر تحول فکری از باب مسائلی دیگر، نادم شود که واضح است نمی‌توانیم بر اساس احتمالات بسیار بعید، رفتار خود را تنظیم کنیم زیرا اصل بر روال عادی امور است مگر خلاف آن ثابت شود. همچنین ندامت از افعال نیز پیش‌نیاز تحول است که این مسئله نیز منتفی می‌شود.

    از آنجایی که رفتار منطقی، اولی­تر از استواری بر عهد غیر الزامی ‌است، دادن درس رفتار منطقی و نمایش سزای اعمال افراد خاطی نیز اولی­تر می‌شود و همچنین به شخصیت فرد متعهد نیز خدشه‌‌ای وارد نمی‌شود مثلاً اگر بعد از بی‌لیاقتی کسی، باز به او نیکی کنیم، بسیاری از اطرافیان و احتمال قوی خود آن فرد نیز این‌چنین تصوری را پیدا کنند: «فلانی عجب آدم ساده‌‌ای است، مرخصی را به کسی داد که کلی ناسزا به خاطر تأخیر چند دقیقه‌‌ای نثار او کرده بود!» که این مسئله زمینه سوءاستفاده نیز می‌شود مثلاً عده کثیری با دیدن چنین رفتاری، در برخورد با ما التزام به مسائل اخلاقی و احترامی ‌و حقوقی را با این استدلال کنار می‌گذارند: «هر بلایی بر سر این آدم بیاوریم واکنشی نشان نمی‌دهد، می‌توانیم حسابی ‌از او سواری بگیریم!» در اینجا متوجه می‌شویم حسن اخلاق به معنای اجازه به سایرین برای سوء‌استفاده از شخصیت ما نیست و این یک حقیقت است که اگر بگذاریم کسی از ما سواری بگیرید، به جای تشکر یا افزایش شخصیت و اعتبار، در نگاه دیگران تنها چهارپایی می‌نماییم که برای سواری دادن خلق شده‌ایم بنابراین تا آنجایی که با ما مدارا می‌شود باید با سایرین مدارا کنیم، کمتر از آن فردی غیر­مسئول و خودخواه می‌شویم و بیشتر از آن فردی بی‌شخصیت و ساده‌لوح!

اصلاحات تنها جریانی در جهان است که ....

اصلاحات تنها جریانی در جهان است که دولت یک نظام را در اختیار می گیرد تا زمینه را برای سقوط همان نظام فراهم سازد و اگر نتواند دولت را در اختیار بگیرید، لشکرکشی خیابانی می کند! تنها جریانی در جهان است که از کشورهای دیگر درخواست تحریم و حتی تجاوز نظامی به کشور خود را دارد، تنها جریانی است که علیه متحدان کشورش اقدام می کند، تنها جریانی که در حکومت حضور دارد اما قانون اساسی آن را قبول ندارد، تنها جریانی که می گوید اگر نظام سقوط کند، در حکومت بعدی هم حضور دارد، اصلاحات تنها جریانی در طول تاریخ بشریت است که به دنبال خلع سلاح کشور خودش است، تنها جریانی در جهان است که دشمن کشورش آن را پیاده نظام خود در آن کشور توصیف می کند، تنها جریانی در جهان است که به دنبال تجزیه کشور خود است و با تمامی عقاید و باورهای مردم کشورش در حال مبارزه  است، اصلاحات تنها جریانی در جهان است که وقتی در کشورش حادثه تروریستی رخ می دهد، مدافع حقوق تروریست ها می شود و وقتی مفسدانی در کشورش به اعدام و زندان محکوم می شوند، فریاد نقض حقوق بشر سر می زنند و در نهایت اصلاحات تنها جریانی در جهان است که اعضای آن پس اتمام دوره مسئولیت خود، یا از کشور خارج می شوند و به اپوزیسیون نظام می پیوندند یا در داخل کشور مشغول ارتباط و مصاحبه با اپوزیسیون می شوند! اکنون شما قضاوت کنید، اگر چنین جریانی در آمریکا می بود، نظام آمریکا چه برخوردی با آن می داشت؟ آیا صبورتر از نظام ایران در جهان سراغ دارید؟

پیچ و خم گفتگو!

 

ایراد به مثال!

طبق برآوردی که خود به آن رسیده ام حدود 70 تا 80 درصد افراد یا تعمداً یا از جهالت در هنگام گفتگو ایرادی را به مثال ها وارد می سازند که اگر کسی یکباره در مکان و زمان گفتگو حاضر شود گمان می کند ایراد او بجا و صحیح است! مثلاً با شخصی درباره اختلاف در تفسیر احترام صحبت می کنیم تا او را روشن کنیم الزاماً تعریفی که او از احترام دارد تعریف صحیح یا تعریف همه مردم از آن نیست و چون این مساله را نمی فهمد ناچار مثال می زنیم و می گویم:« تعریف احترام متفاوت است مثلاً اسکیموها احترام را در این می بینند که زن خود را در اختیار مهمان قرار دهد اما همین کار در فرهنگ ما عجیب و بسیار زشت است و ...» اکنون در این حالت بیشتر افراد به جای تمرکز روی فهم مساله و دلیل به کار گیری مثال ، جنجال به پا می کنند و با حالتی حق به جانب می گویند:« ما از چه حرف می زنیم تو بحث را به کجا کشاندی؟! ما بحث احترام می کنیم تو بحث را بر سر اسکیمو ها می بری؟»! یا می گویند:« بحث ما اسکیموها نیست اگر مثال می زنی مثال بی ربط نزن»! و هر کس در این حالت وارد بحث شود گمان می کند کسی مشاعرش را از دست داده و از بحث احترام به بحث در مورد اسکیموها پریده است! و در این حالت دیگر فایده ندارد هرچه بگویی من فقط مثال زدم! جا دارد آموزش و پرورش در طی سالیانی که در تعامل با دانش آموزان است حداقل این مباحث پیش پا افتاده که مردم بسیاری از کشورهای شرق و غرب آن را درک می کنند را با برنامه ریزی در بین مردم جا بیاندازند!

هوش روباتیک!

یکبار بین دوستان بحث پیش آمد و آخر سر بحث به اینجا منتهی شد که گفتم:« ما تعهدی نداده ایم کارهای شخصی دیگران را انجام دهیم» و در پاسخ یکی گفت:« چند وقت پیش من برای همسایه ام نان خریدم پس حرف تو اشتباه است»! و چون این جمله را گفت کل بحث و نتیجه گیری های آن به هم ریخت و هرچه در گفتگو ها رشته کرده بودیم دوباره پنبه شد!

این نوع از پاسخ ها که متاسفانه بسیار هم رایج است و حتی با استفاده از آنها شکاکان و منحرفین آیات قرآن را هم بزعم خود زیر سوال می برند محصول نگرش روباتیک است و جا دارد آموزش و پرورش در بالابردن هوش انتزاعی و استنتاجی مردم هم کار کند تا اینکه جملاتی که کلی هستند و قید موارد استثنا و شرایط خاص و مکان و زمانی در آنها به علت بدیهی بودن به کار نرفته با این مثال نقض بی ربط زیر سوال نرود!

حرف حق!

دوستی به ما می گوید:« امروز گرفتار هستم بهتر است فردا به سفر برویم » و ما قبول نمی کنیم و امروز به سفر می رویم اما تصادف رخ می دهد و مسافرت خراب می شود. در این حالت است که به احتمال قوی دوستمان بگوید:«نگفتم فردا به سفر برویم؟ اگر امروز نمی آمدیدم این تصادف رخ نمی داد و ...»! می بینید حرف این شخص درست است و او گفته بود امروز نرویم اما چون به دلیلی دیگر این خواسته را داشته اکنون ذره ای حق به جانب نیست که این حرف را بزند هرچند که اگر به حرف وی عمل می شد احتمال قوی چنین اتفاق بدی نمی افتاد.معمولاً این افراد حقیقت را ناقص هم تعریف می کنند و بعد از تصادف به دیگران فقط این را می گویند:« من به فلانی گفتم نرویم»! پس دقت کنیم این نوع فریب و عادت زشتی است که وقتی جریانی موافق حرف ما رخ می دهد خود را حق به جانب جلوه دهیم با اینکه می دانیم ما به دلیلی دیگر آن مساله را بیان کرده ایم.

مساله تعمیم

تعدادی از مردم حتی قشر تحصیلکرده با این مساله مشکل دارند که بدون لمس یک چیز با حواس یا دستگاه ها درباره آن اظهار نظر کنند و این هم یکی از ضعف های نظام آموزشی ماست که حتی بدیهیات فیزیک را هم به خوبی آموزش نداده اند.در میان جمعی که تحصیلات عالی نیز داشتند این بحث پیش آمد که حجم کوه یخ چطور محاسبه می شود اما متاسفانه آنها برای یقین از این امر نیاز به غواض را مبرم دیدند! و متاسفانه نپذیرفتند که با یک لیوان و یک قطعه یخ کوچک هم می توان فهمید چند درصد یخ زیر آب می ماند و همان را برای کوه یخ تعمیم دهند! اگر مساله تعمیم به خوبی درک شود نه تنها مسائل علمی ، بلکه بسیاری از مسائل مذهبی و سیاسی و اجتماعی نیز درک می شود.

مفروضات مساله

بحث نحوه رفتار فرزند با والدین بود که من به شخصی گفتم:« اگر تو پیش پدرت نشسته باشی» و هنوز در کلمه «باشی» جمله بودم که حرفم را قطع کرد و گفت:«من کنار پدرم نمی نشینم»! من هم گفتم آقا بفرض می گویم اصلاً  تو را نمی گویم ، یک شخصی کنارن پدرش نشسته باشد و ...

بسیاری از موضوعاتی که به نتیجه نمی رسند محصول این است که افراد جاهل در مفروضات مساله مشغول جدل می شود و بحث اصلی به حاشیه رانده می شود! در فرض بنا بر آن نهاده می شود که می خواهیم فضایی را ایجاد کنیم که در پس آن یک نتیجه نهفته است که آن نتیجه اهمیت دارد و فرضها تنها تسهیل کننده رسیدن ما به آن نتیجه است ولو اینکه فرضها ریشه در واقعیت نداشته باشند که خود به دو دسته تقسیم می شود:فرضی که وجود خارجی ندارد و فرضی که مصداق نمی کند که اگر شخصی فهم درستی از فرض داشته باشد به فرضی که وجود خارجی هم ندارد ایراد نمی گیرد مگر اینکه از ابعادی دیگر دچار اشکال باشد مثلاً ما به شخصی می گوییم:« فرض کن در جنگ جمل حضور داری ، به سپاه امام علی (ع) می پیوندی یا عایشه؟» در اینجا این فرض فقط برای ایجاد یک تصور ذهنی است که شخص می خواهد کدام راه را انتخاب کند نه اینکه شخص بگوید:« این چه فرضی است؟مگر می شود من که در این قرن حضور دارم برگردم به قرنها پیش؟!» فرضی هم که مصداق ندارد باز دچار اشکال نیست مثلاً به شخصی می گوییم:« اگر یک کودک و یک پیرمرد همزمان در آب افتاده باشند به طرف کدامیک در آب شیرجه می زنی؟» که در این فرض شخص نمی تواند بگوید:«من شنا بلد نیستم»!

نوع دیگری از فرض که اکثر مردم به آن ایراد می گیرند ، فرض بر روال عادی است که سریع با مثالهای نقض مواجه می شود! مثلاً ما می خواهیم برای کسی ثابت کنیم راه تهران تا قم نزدیک تر و آسانتر از راه تهران تا زاهدان است که در اینجا فرض ما روال عادی طی شدن این دو مسیر در شرایط طبیعی و عادلانه است اما در همین مساله افرادی که فرض را درک نمی کنند ممکن است بگویند:« ما فلانی را دیدیم از تهران تا زاهدان را زودتر از تهران تا قم رفت»! بعد باید بنشینیم و برای این افراد بگوییم که آقایان! آن فلانی با هواپیما تهران تا زاهدان را رفت و آن یکی با ماشین تهران تا قم! یا بگوییم فلانی در مسیر قم دچار حادثه شد که دیر تر رسید! و ... ما در حالت عادی و شرایط یکسان می گوییم تهران تا قم راحت تر از تهران تا زاهدان طی می شود!

 

نهایت جهالت

در جمعی که تحصیلکرده هم بودند بحث علمی پیش آمد و من گفتم اگر دماغ خود را بگیریم طعم نوشیدنی یا خوراکی را دیگر نمی فهمیم! این یک واقعیت علمی است اما تا من این را گفتم همه تا می توانستند خندیدند! هرچند عادت بسیار زشت و جاهلی است به چیزی که هنوز مشخص نیست صحیح است یا غلط خندید و حتی اگر غلط هم باشد جز در مواردی ، مجاز به خنده نیستیم ( به هر حال نظرات گوناگون است) اما گفتم این یک واقعیت علمی است می توانید پیگیری کنید! فهمیدم نه اهل پیگیری هستند نه بعد از مدتها معاشرت من را شناخته اند که بدانند تا من از چیزی مطمئن نشوم آن را بیان نمی کنم! گفتم خوب چیزی که می توان آن را امتحان کرد که جدل ندارد! شما هم مثل من امتحان کنید تا متوجه شوید! این جماعت چنان به افکار خود مطمئن بودند که حتی مضحک می دیدند این عمل را تست کنند! در نهایت دو نفر این کار را تست کرد و با شگفتی به بقیه گفتند بله مزه را حس نکردیم! حتی بعد از این تست هم آنها دست از تعصب خود بر نداشتند و حاضر به اینکه خود هم تست کنند نبودند و یکی از آنها حتی گفت من تا چیزی را خود لمس نکنم باور نمی کنم و این مساله را هم تست نمی کنم! به وی گفتم:«قطب شمال سرد است؟» گفت بله! گفتم:«تو آنجا مگر رفتی ای و سرمایش را لمس کرده ای؟!» سکوت کرد! گفتم بهتر نبود در پیچ اول تسلیم می شدی تا به پیچ رسوایی نمی رسیدی؟!

متاسفانه این هم شاهکار نظام آموزشی ماست که حتی افراد تحصیلکرده و دانشگاه رفته در این درجه از جهالت و شقاوت به سر می برند، یاد بگیریم اگر پی به اشتباه خود بردیم در همان مرحله اول اعتراف کنیم تا به رسوایی کارمان نکشد!

 

 

حقایقی که دروغ محض هستند!

پدری به پسرش گفت: برای من یک مطب پزشکی تاسیس کن

پسر گفت: پدر جان شما که پزشکی نخوانده اید و مدرک آن را ندارید!

پدر آزرده شد و در جمع اقوام گفت: پسرم بی سوادی ام را به رخ ام می کشد!

اقوام نیز نزد پسر آمدند و وی را سرزنش کردند!

گفتگوی بالا را از این جهت نوشتم که بدانیم بیشتر سخنانی که بر سر آنها اختلاف می افتد فی نفسه راست هستند اما نوعی از راست که کذب محض هستند! پدر دروغ نگفت اما این را هم نگفت که خود چه گفته که منجر به این حرف پسرش شده است هرچند پدر یک تحریف لطیف را در جمله خود گنجانده که ناخود آگاه می تواند مخاطب را تحت تاثیر قرار دهد و آن اینکه پدر از فعل استمراری استفاده می کند یعنی می گوید:«به رخ ام می کشد» که این دروغ است چون پسر تنها یک بار این کار را انجام داد و باید می گفت:« به رخ ام کشید» و با این تحریف لطیف مخاطب گمان می کند پسر جسارت مداوم و همیشگی نسبت به پدرش دارد!

پس سعی کنیم هر وقت از حق بودن یک حرف هم مطمئن شدیم باز قضاوت نکنیم تا وقتی که بدانیم آن حرف در پاسخ به کدام مساله قبلی اش آمده است . گاه برای رسیدن به حقیقت باید دریچه اتاق های داخلی تر بسیاری را باز کرد. افراد زیرک هم همواره سعی می کنند برای تخریب از این حیله استفاده کنند مثلاً شما به شخصی فراوان کمک می کنید سپس آن شخص عمداً کمکهای شما را کتمان می کند و یا به وقت نیاز به شما یاری نمی رساند و شما در مقام گلایهکمک های خود را به یاد وی می اندازید آنگاه این شخص می آید و به اطرافیانش می گوید:«فلانی منت سر ما می گذارد»! در حالی که خود باعث این امر شده و اگر رذالت نمی داشت شما هم هرگز کارهای نیک خود را به وی یادآوری نمی کردید.

خاطرم است روزی من و دو دوستم مشغول یک کار بودیم که یکی از دوستانم بشدت کار می کرد و انقدر کار کرد که دیگر توان ایستادن نداشت و نشست ولی ما به خود زحمت چندانی نمی دادیم و چون خسته نبودیم سر پا ایستاده بودیم! همان لحظه شخص مسئول آمد و به من و آن یکی دوستم آفرین گفت و او را که نشسته بود سرزنش کرد! این هم نتیجه ی قضاوت از روی آخرین حقیقتی که می بینیم یعنی ممکن است یک نتیجه گیری کاملاً غلط انجام دهیم!

برداشت آزاد

 

در یک کلاس عقیدتی بودم که استاد گفت:«افرادی که نماز می خوانند دست بلند کنند»! هرچند سوال استاد به نوعی زشت و تفتیش عقایدی و به دور از شان کلاس بود اما نتیجه این شد که از چهل نفر 4 نفر دست بلند کرد، به استاد گفتم:«حالا بگویید افرادی که نماز نمی خوانند دست بلند کنند»! استاد که حرف من اعلام کرد دیدیم کسی دست به نشانه بی نمازی بلند نکرد! یعنی 36 نفر نه برای نماز خوانی دست بلند کردند نه بی نمازی از جمله خود من! نتیجه گیری با خود شما

 

واکنش متفاوت الزاماً از شخصیت متفاوت است؟

 

بفرض ساعت 11 شب است و دو مادر را در کنار یکدیگر تصور کنید که پسرهایشان هنوز به خانه برنگشته اند. یکی بسیار مضطرب و نگران و دیگری با آرامش نشسته است ، با دیدن این صحنه حدوداً 90 درصد افراد در همینجا شروع به قضاوت می کنند ، یکی می گوید مادر اولی مشکل روانی دارد که انقدر مضطرب است و دیگری می گوید مادر دومی انگار فرزندش را دوست ندارد که این موقع شب نگران برگشتنش نیست و سایر قضاوتها! اما وقتی از خود مادر اولی سوال می پرسیم می گوید:«فرزند من سابقه نداشته است از ساعت 8 شب به بعد خانه نیاید مگر اینکه هر طور شده بابت تاخیرش به من اطلاع دهد» و مادر دومی می گوید:«کار هر شب پسر من است که دیر بیاید ،گاهی هم اصلاً شب را بی خبر خانه نمی آید!»

می بینید در برابر اقدام یکسان دو پسر ، مادرهایشان دو واکنش متفاوت نشان دادند اما این نشان از دو شخصیت متفاوت مادرها نیست ، این جایی است که اکثر افراد را به اشتباه می اندازد ، اینکه واکنش متفاوت را الزاماً نشان از شخصیت متفاوت می پندارند درحالی که متغیرهای متفاوت باعث بروز اختلاف در واکنش شده و متاسفانه روانشناسان هم از این نکته ساده بعضاً غلفت می کنند و نسخه های نادرست برای بیمار خود می پیچند مثلاً اکثر روانشناسان گمان می کنند شخصی که دست به خودکشی زده حتماً مشکل روحی داشته درحالی که بسیاری از موارد خودکشی کاملاً بی ربط به مساله روحی بوده و در پی بروز اتفاقات رخ داده است ، اتفاقاتی که برای افراد سالم رخ داده و آنها را وادار به خودکشی کرده مثل زنی که تا دیروز مثل سایرین کاملاً سلامت داشته اما در پی یک تجاوز دست به خودکشی می زند.

 

سکوت ملحد

پنهانی سنگهایی مربعی چیدم و به ملحدی گفتم بی ناظم محتمل است! گفت اما الگو دارد!گفتم پس چطور منکر ناظم الگوی موجودات هزاران بار پیچیده تری؟! جوابش سکوت بود.

رمز موفقیت احمق ها!

 

یکی از نکاتی که باعث موفقیت افراد کم هوش نسبت به افراد باهوش در پاره ای از مسائل می گردد این است که افراد باهوش با دید خود به افراد پیرامون نگاه می کنند لذا چون هوش خود آنها بالاست ، انتظار بیشتری هم از هوش اطرافیان دارند و برای آنها باور اینکه اطرافیانشان تا چه حدی کم هوش هستند مشکل است لذا برنامه ریزی های اشتباهی در ذهن آنها شکل می گیرد و وقتی با ناکامی مواجه می شود این جمله ها را بر زبان می آورند:«نمی دانستم این شخص از عهده این کار ساده هم که به وی سپردم بر نیامد»! یا:«نمی دانستم طرف ام تا این حد احمق بود که فلان کار را انجام داد»! یا :«بلاخره نفهمیدم در ذهن آن شخص چه می گذرد»!و ...اما افراد کم هوش چون خود از بهره هوشی پایینی برخوردار هستند لذا همکیشان خود را به خوبی می شناسند و از این رو موفقیت بیشتری در تعامل با آنها کسب می کنند! روش من در برخورد با افراد احمق ، بستن تمام راه هایی است که از آن طریق می خواهند خود را به حماقت بزنند که برای مثال یک خاطره تعریف می کنم:

با دوستم نزد یک مغازه برای دریافت طلب وی مراجعه کردم که آن مغازه مدعی پرداخت شدن آن طلب بود. وارد مغازه که شدیم مغازه دار گفت:« آن برگه واریزی را فردا صبح می آورم ، بروید و فردا صبح بیایید». من به مغازه دار گفتم:«این شماره من است آن را روی گوشی خود ذخیره کنید، اگر فردا صبح مغازه نبودید به من زنگ بزنید تا بی خود مراجعه نکنم اگر شارژ نداشتید یک تک زنگ هم بزنید کافی است. اگر اتفاقی افتاد که من نتوانستم فردا صبح مراجعه کنم برگه واریزی را مغازه بگذارید تا وقتی که مراجعه کنم و آن را خانه یا جایی دیگر نبرید که هر وقت مغازه شما آمدم آن برگه را ببینم ، برگه را هم تا وقتی من ندیده ام به کسی دیگر نسپارید ، اگر خودم نتوانستم بیایم و کسی را فرستادم برگه را به آن شخص هم تحویل بدهید و ....» و چندین و چند جزئیات دیگر را برای تحویل این برگه ساده به مغازه دار گفتم! دوستم با تعجب پرسید:« یک برگه ساده را به مغازه آوردن و آن را نشان تو دادن آپولو هوا کردن است که انقدر به مغازه دار جوانب کار را گفتید؟!» به دوستم گفتم:« چهار نفر از پرسنل شرکت ما بعد از گذشت سه ماه هنوز موفق به رویت آن برگه نشده اند چون هر بار این مغازه دار به دلیلی مضحک از آوردن آن برگه تفره رفته است! این همه مطلب را به وی گفتم تا دیگر راهی نداشته باشد که خود را به حماقت بزند!» روز بعد که به مغازه آن شخص مراجعه کردم مغازه دار گفت:«محتویات برگه از روی آن پاک شده است و باید به بانک بروم و پرینت حساب را بیاورم»! با خودم گفتم:«فراموش کردم که دیشب این مورد را هم بپرسم که آیا برگه هنوز سالم است یا خیر»! و چون نپرسیدم خود مغازه دار هم این را نگفت تا یک روز دیگه وقت کشی کرده باشد! اما چون عصبی شده بودم مغازه دار لب به اعتراف گشود که اصلا پولی را واریز نکرده و برگه ای در کار نیست سپس با اجبار کردن حاضر به پرداخت طلب شد.

پس توجه داشته باشیم در دنیایی که پر از اطراف ما انسانهای احمق زندگی می کنند باهوش بودن گرچه حسن است اما باید رموز رفتار احمقانه را نیز آموخت تا بتوان با این طیف کنار آمد و از آسیب آنها جلوگیری کرد.

 

پاسخ به یک شبهه عمومی

 

عدم شناخت صحیح مردم از قوانین و دستورات اسلام و اصول منطقی باعث می شود گاهی انتقادات ناصحیح از مسئولان انجام دهند و متاسفانه این انتقادات چنان عمومی و همه گیر می شود که رسانه ها هم به آنها می پیوندند! یکی از مهمترین شبهه ها این است که تلویزیون از متهمان فساد اقتصادی نام نمی برد و تنها به ذکر حرف اول از اسم و فامیل آنها اکتفا می کند و این باعث شده اکثریت بگویند:«برخی نمی خواهند دست مفسدین اقتصادی رو شود»! یا بگویند:«مگر مفسدین اقتصادی محترم هستند که نمی خواهید بگویید چه کسانی هستند؟»! و ...

علت طرح این شبهه مربوط به عدم درک دو اصطلاح «مجرم» و «متهم» است یعنی عامه مردم این دو اصطلاح را یکی می پندارند درحالی که جرم مجرم محرز گردیده و قطعی نیز شده است اما جرم متهم تنها در دست بررسی است و ممکن است تبرئه گردد و عقلاً و شرعاً جایز نیست تا اتهام شخصی محرز و قطعی نشده با نام بردن از وی در رسانه ها آبروی وی برود چون ممکن است تبرئه گردد اما آبروی ریخته شده آنطور باید و شاید دیگر بر نمی گردد و همیشه در مضان اتهام باقی می ماند.

حتی بعد از رای دادگاه نیز نمی توان چنین اقدامی را انجام داد مگر اینکه 20 روز از ابلاغ حکم بگذرد و مجرم به رای دادگاه اعتراض نکند و اگر اعتراض کرد ، پرونده به دادگاه تجدید نظر می رود و اگر در آنجا هم رای دادگاه بدوی تایید شد آنگاه است که می توان نام آن مفسد اقتصادی را ذکر کرد. بیاد داشته باشیم وظیفه قانون فقط به مجازات رساندن گناهکاران نیست بلکه وظیفه دارد که هیچ بی گناهی را هم به مجازات نرساند و به یاد داشته باشیم تا در مساله ای مسلط نگردیده ایم به مانند عوام دست به تعریف یا انتقاد یا قضاوت نزنیم.

 

چالش مثال نقض!

 

در مباحثاتی که در طول عمرم داشته ام پیش نیامده نتوانم شخصی را قانع کنم مگر اینکه آن شخص دست به دامن مثال نقض شده باشد در حالی که مثال نقض برای مواردی کاربرد دارد که از یک مطلق دفاع می شود که با مثال نقض می توان آن را از حالت مطلق بیرون آورد مثلاً شخصی می گویند من تاکنون به کوه نرفته ام و یک شخص با گفتن جمله :«من فلان روز تو را کوه دیدم» حرف وی را باطل می کند اما اگر شخصی بگوید:«من کم علاقه به کوه رفتن هستم» یا « من معمولاً کوه نمی روم» دیگر نمی توان از مثال نقض استفاده کرد بلکه برای باطل کردن حرف این شخص این راه وجود دارد: ابتدا میانگین به کوه رفتن مردم حیطه آماری را محاسبه کنیم (مثلا چنین به دست می آوریم که میانگین دو هفته یکبار به کوه می روند) سپس میانگین به کوه رفتن آن شخص را هم حساب کنیم ( مثلا چنین به دست می آوریم که میانگین یک هفته یکبار به کوه رفته است) سپس به وی می گوییم:«شما که بیشتر از اطرافی های خود به کوه رفته اید پس از آنها علاقه مند تر هستیم!»

متاسفانه دستاویز شدن به مثال نقض طیف گسترده ای از مردم را در بر می گیرند وقتی که برای اعمال و افکار خود دلیلی منطقی در دست ندارد مثلاً وقتی بگوییم:«پراید خطرناکتر از سمند است» می گویند:«ما فلانی ها را می شناسیم که با پراید تصادف کردند و نمردند اما فلانی ها با سمند تصادف کردند و مردند»! که می بینید حرف آنها راست است اما منظور از جمله «پراید خطرناکتر از سمند است» این نیست که پراید خطر مطلق است که هیچ کس از آن زنده بیرون نمی آید یا سمند ایمن مطلق است که کسی در آن آسیب نمی بیند بلکه منظور این است که تاکنون طبق آمار تعداد بیشتری از آسیب دیدگان پرایدسوار بوده اند.

متاسفانه این مسائل نقض فجایع بسیاری را به بار آورده است و این مثال نقض را بیشتر افرادی به کار می برند که امر به معروف یا نهی از منکر شده اند مثلاً وقتی به آنها بگوییم:«سیگار نکشید که طول عمر را کم می کند» آنها صد مثال می زنند که فلانی ها سیگاری نبودند و از فلانی ها که سیگاری بودند زودتر مردند! نظام آموزش و پرورش ما اگر به جای بسیاری از مباحث و مسائل بیهوده و غیر کاربردی ، مساله آمار و احتمالات را به خوبی آموزش می داد این همه مصائب در جامعه بروز نمی کرد.شاید فکر کنید چالش مثال نقض به ندرت یا گاهی اوقات پیش می آید اما برای اینکه خلاف این امر به شما ثابت شود یک گفتگو بین دو نفر را به دقت بررسی کنید ، متوجه می شوید در یک گفتگوی ساده نیم ساعته حتی تا 50 مثال نقض غیر موجه رد و بدل می شود به همین خاطر است که بیشتر بحث و جدل ها ختم به تفاهم نمی شود چون هر کدام از طرفین مدام می توانند برای طرف مقابل مثال نقض بیان کنند!

روش من برای مقابله با چالش مثال نقض محک زدن طرف مقابلم با چند پرسش اولیه است که اگر از آنها سربلند بیرون نیامد عطای بحث را به لقایش می بخشم! این پرسشها در زمینه فهم واژه های همچون مفهوم «احتمالا» ، «شاید» ، «اکثراً» ، «همیشه» و ... است که در نگاه اول شما فکر می کنید تقریباً همه مفهوم این واژگان را به خوبی درک می کنند اما حقیقت این است که بیشتر مردم با همین واژگان ساده مشکل دارند وگرنه این همه اختلاف نظر در مسائل ساده هم پیش نمی آمد!

 

مقاومت آمرلی چه چیز را ثابت کرد؟

مقاومت 80 روزه مردم چند هزار نفری پیرو اهل بیت(ع) آمرلی عراق در برابر محاصره همه جانبه تکفیری ها با ابتدایی ترین سلاح ها در حالی که داعش نسبت به قبل بسیار قدرتمند تر نیز شده بود ، نشان داد اگر مردم نخواهند ، جایی به تصرف تکفیری ها در نخواهد افتاد ، آیا همین مساله تصرف نشدن آمرلی به تنهایی ثابت نمی کند خیانت های گسترده ای در مناطق سنی نشین شمال عراق رخ داده است؟ وگرنه اراذل اوباشی مثل تکفیری ها واقعاً قدرت تصرف یک شهرک را هم ندارند چه برسد به دومین شهر بزرگ عراق و اطراف آن! آگاه باشیم که وفاداری مردم مهمتر از سلاح های جنگی است.

 

مجرمانی که نمی دانند مجرمند!

 

یک بار فیلمی از سر بریدن دو شخص بی گناه با اره و چاقو نشان یکی از اقوامم دادم و وی خیلی متاثر شد ، به وی گفتم تو شریک جرم اینها هستی! با حالتی بهت زده گفت چطور؟ گفتم تو در سال 1388 به جنبش به اصطلاح سبز پیوستی ، بحران سوریه که شروع شد جنبش سبزی ها و سران فتنه از حامیان تروریست های سوریه شدند و بخشی از کمک آنها بودند ، اینچنین آن تروریست ها جان گرفتند و این فجایع را آفریدند، پس هرچند ناچیز اما تو سهمی از این جنایات داری! بعد از این حرفهایم به فکر رفت و حالت پریشانی در وی به وجود آمد! بله گاهی ما غیر مستقیم در جنایات و اتفاقات بد دخیل هستیم و خود نمی دانیم یا نمی خواهیم بدانیم!

 

چند دستگی ها خواست خداست!

 

هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ عَلَیكَ الْكِتَابَ مِنْهُ آیاتٌ مُحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ فَأَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ زَیغٌ فَیتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاءَ الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاءَ تَأْوِیلِهِ وَمَا یعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلَّا اللَّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ یقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنَا وَمَا یذَّكَّرُ إِلَّا أُولُو الْأَلْبَابِ

او کسی است که این کتاب را بر تو نازل کرد که قسمتی از آن، آیات «محکم» است و اساس این کتاب می‌باشد و قسمتی از آن، «متشابه» است اما آنها که در قلوبشان انحراف است، به دنبال متشابهاتند، تا فتنه‌انگیزی کنند و تفسیر برای آن می‌طلبند در حالی که تفسیر آنها را جز خدا و راسخان در علم نمی‌دانند، می‌گویند: «ما به همه آن ایمان آوردیم؛ همه از طرف پروردگار ماست.» و جز صاحبان عقل، متذکر نمی‌شوند  «آل عمران/7»

شاید برای شما هم سوالاتی از این قبیل پیش آمده باشد:«چرا نام امام علی(ع) در قرآن نیامده است؟ چرا به وضوح مساله جبر و اختیار در قرآن تبیین نشده؟چرا بیان نشده قرآن حادث است یا قدیم تا این همه جنگ و خونریزی فقط بر سر این موضوع پیش نمی آمد؟! چرا سخنی واضح از ظهور منجی نیست؟ چرا ....» همچنین گاه به آیاتی برخورد می کنیم که این سوال را در ذهن ما به وجود می آورد:«چرا خداوند راه کج اندیشی در این آیه را باز گذشته است؟ مثل حمل عرش الهی توسط 8 فرشته» که جواب همه این سوالات را می توان در آیه هفتم سوره مبارکه آل عمران پیدا کرد ، اینکه قصد خداوند همین است که برخی موضوعات ابهامی باقی بماند و برخی موضوعات در قالب متشابهات قرار بگیرند تا دو اتفاق بیافتد ، اول اینکه آنها که در قلبشان انحراف است راه فتنه انگیزی پیدا کنند وگرنه اگر راه فتنه انگیزی بسته بود فتنه انگیزان هم پاکدامن باقی می مانند و این به دور از عدالت بود و دوم اینکه نباید همه چیز بیان شود تا مجالی برای تفکر باقی بماند!

خداوند با حکمت و قدرت و علم خویش بی شک قادر است کتابی را بفرستد که خالی از متشابهات باشد تا راه فتنه انگیزی در آن باقی نماند پس این قصد خود خداوند است که این چند دستگی ها به وجود بیاید البته مساله مهم این است که قرآن با این وصف همچنان خالی از اشکال باقی می ماند ولی با این ترفند حکیمانه بیماری بیماردلان هویدا می شود!

همچنین اگر قرار بود خداوند همه موضوعات را بی ابهام و دقیق در قرآن بیان کند آنگاه فیلسوفان و عرفا و علما دیگر مجالی برای تفکر در رموز خلقت و احکام و دستورات الهی پیدا نمی کردند و جامعه از پویایی خارج می شد وگرنه برای خداوند بسیار سهل بود که مثلاً به جای اشاره غیر مستقیم به ولایت امام علی ( ع) ، بی پرده و ابهام و دقیق به جانشینی و امامت ایشان اشاره فرماید.

کتاب قرآن یکی است ، از ما شیعیان گرفته تا وحشی های تکفیری ، همه یک نوع قرآن را در دست داریم اما می بینید قرآن به گونه ای نازل شده است که تکفیری ها را به پایین ترین درجات جهنم می رساند و شیعیان را به بالاترین درجات آن و این از اعجاز یک کتاب است که چنین متشابهاتی را دارا می باشد!

پس این خواست خداست که این همه فرقه به وجود آمده و مصلحت هایی چنین وضعی را ایجاب می کند حال ما تعدادی از این مصلحت ها را می دانیم و تعدادی را نمی دانیم و اینچنین می توان به تعدادی از شبهات وارد شده که در بالا ذکر شد پاسخ داد و در قرآن هم بارها اشاره می شود که اگر خداوند می خواست همه را امت واحدی قرار می داد اما چنین امری بر خلاف خواست خداوند هست.

 

داعش را من و تو ساختیم!

 

چند سال پیش به یک قاچاقچی که در زندان بود مرخصی دادند و حال که وی از قفس آزاد شده بود رفت و سه دخترش را کشت و متواری شد! قاتل آن دخترها پدرشان نبود ، قاتل آنهایی بودند که این درنده را از زندان آزاد کردند، داعش نیز درنده ای ست که ما آن را از قفس آزاد کرده ایم، وقتی فریاد می زدیم که مساله سوریه توطئه است و بیایید تا مخالفین قدرت نگرفته اند آنها را در نطفه خفه کنیم اما حتی مردم خود ما گفتند مردم سوریه انقلاب کرده اند!

وقتی گفتیم ای اهل سنت ما و شما برادر هستیم پس با هم متحد باشیم چراکه دشمن مشترک داریم اما انقدر فتوا ضد ما شیعیان دادند که نطفه داعش کاشته شد ، وقتی گفتیم آزموده را آزمودن خطاست ، بی اعتنایی شد و قریب به اتفاق فرماندهان لشکر های عراق توسط خود نوری المالکی از بعثی ها انتخاب شدند اینچنین شد که خیانت کردند و موصل را تحویل تکفیری ها دادند ، وقتی گفتیم دشمن را با هر روش ممکن بکشید ولو اینکه در بمبارانها تعدادی از مردم عادی هم که سپر انسانی شده اند کشته شوند ، اما چنین نشد و هزار برابر آن مردم عادی که قرار بود در بمبارانها کشته شوند ، توسط داعش کشته شدند ، وقتی می گفتیم افراط و تفریط را باید در نطفه خفه کرد اما عده ای شل اندیش نگذاشتند و شد آنچه نباید می شد ، همین مردم غزه که اکنون از زمین و هوا بمب و گلوله می خورند به خاطر ندارند که ما به آنها گفتیم که سوریه در محور مقاومت است پس با حمایت از تروریست ها، نظام سوریه را تضعیف نکنید اما حماس خیانت کرد ( و در اصل به خودش خیانت کرد) و حامی آنها شد و اکنون چوب آن را می خورد.

ما پیشتر ها گفتیم که این خیزش ها بیداری اسلامی نیست ، این کدام بیداری اسلامی در مصر است که هنوز پیمان کمپ دیوید سر جایش است و گذرگاه رفح به روی زخمی ها هم هنوز بسته است؟! بیداری اسلامی که با خودکشی شخصی در تونس پدید بیاید همان بهتر که پدید نیاید! در روز روشن خواب بودیم و داعش ساخته شد ، نیازی نیست که شبهای قدر بیدار باشیم! یک هزارم شب زنده داران شبهای قدر اگر شخص با بصیرت بود یا مقابل تروریست ها اسلحه به دست می گرفت اکنون این مصیبت ها پدید نمی آمد ، اکنون که حق و باطل آشکار شده است هنر نیست مرگ بر داعش و اسرائیل و ... بگوییم ، آن موقع که لازم بود بگوییم نگفتیم! پیشترها گفتیم قاطع باشیم اما مفسدین فی الارض را به جای معدوم کردن تنها روانه زندان کردیم و داعش آمد و همه زندانیانش را آزاد کرد! اکنون هم به رئیس جمهور سوریه بگوییم به جای صدور فرمانهای عفو عمومی بیاید و به مانند تابستان 1367 کشورمان، یوم الله بسازد و همه خائنین را از تیغ بگذراند تا جلوی مصیبتهای آینده تروریست ها را بگیرد تا گروه تکفیری جدیدی متولد نشود، از اسرائیل و آمربکا چندان خرده نگیریم ، خود ما در ساخت داعش سهم بیشتری داشتیم ، بله داعش را من و تو ساخیتم!

إِنَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ

 

بهترین حکمی که بدترین کردند!

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4

وقتی سری از بدن جدا شده را می بینیم با توجه به ذهنیتی که داریم بسیار متاثر می شویم از این جهت که آن شخص با مرگی رنج آور جهان را ترک کرده چون در ذهن ما اینچنین جا افتاده است که سر جدا شده یعنی مرگی دردناک در حالی که بریدن گردن یکی از بدترین انواع مرگ است نه قطع گردن و گرچه در هر دو سر از بدن جدا می شود اما قطع گردن بی رنج ترین مرگ و بریدن گردن یکی از رنج آورترین مرگها می باشد. قطع گردن در کسری از ثانیه اتفاق می افتد اما اعدام توسط چوبه دار یا بریدن سر با کارد یا اتاق گاز یا صندلی الکتریکی یا ... می تواند تا چندین دقیقه قربانی را در رنج بسیار شدیدی قرار دهد از این رو قطع شدن گردن ده ها و بسا صدها بار رنج کمتری نسبت به سایر اعدام ها دارد و به همین خاطر است که در اسلام این نوع اعدام تجویز می شود هرچند دنیای ظاهرگرای ما طوری است که مردم ترجیه می دهند شاهد اعدام هایی باشند که جسد سالم بماند ( حتی از نام گیوتین هم وحشت می کنند!) چون ظاهری بهتر دارد!

افراطیون به ظاهر اسلام گرا و در باطن مهره های استعمار نیز برای وحشی جلوه دادن این حکم اسلام ، مخالفین خود را با کارد و آرام آرام سر می برند تا مردم جهان گمان کنند این حکم اسلام است در حالی که حکم اسلام در کسری از ثانیه اجرا می شود نه ...! می بینید دشمنان اسلام چطور توانسته اند یکی از انسانی ترین احکام اسلام را که با فطرت سازگار است و هم با عقل محض، به یکی از وحشیانه ترین صحنه های ممکن تبدیل کنند؟! می بینید که اگر دقیق و نکته بین نباشید و مثلاً در دو مفهوم «بریدن» و «قطع کردن» خلط کنید ممکن است بهترین را بدترین به شما قالب کنند یا بدترین را بهترین؟!

 

/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

برای قانون بود نه 500 تومان!

 

در مسیر همیشگی خود سوار ماشین شدم. راننده گفت کرایه 1000 تومان است. گفتم: من این مسیر را هر روز سوار می شوم و کرایه 500 است. راننده گفت: من 1000 می گیرم! گفتم: شما که باید بیشتر بدانید چه نرخ هایی مصوب شده است، قانون می گوید این مسیر 500 است نه بیشتر. راننده گفت: من فقط دارم تو را می رسانم به مقصد و ماشین خالی است! گفتم: در کجای قانون و عرف آمده که راننده کرایه سایر مسافرهای نداشته اش را از مسافری که سوار کرده بگیرد؟! مگر من دربست سوار شده ام؟! راننده گفت: خوب بود کنار خیابان از کنارت رد می شدم و سوارت نمی کردم؟! گفتم: مگر قحطی ماشین آمده ؟! هزار ماشین دیگر در دقیقه رد می شود! خوب بود من هم با تو سوار نمی شدم تا خالی مسیر را طی می کردی؟! راننده گفت: والله برای ما صرف نمی کند این کرایه ها! گفتم: اینکه صرف می کند یا نمی کند مبحثی جدا است ، فعلاً می پذیری که من باید قانونی 500 تومان بدهم نه بیشتر؟! راننده گفت: باز که آمدی سر حرف اول خودت! گفتم: حرف اولم هم درست بود ، قانونی باش!

این گفتگوی مضحک ادامه داشت تا اینکه مسیر تمام شد و راننده گفت: چقدر حرف زدی برای 500 تومان ناقابل! 500 تومان را به وی دادم و آنگاه هرچه پول در جیبم داشتم داخل دست گرفتم و به راننده گفتم: آن 500 تومان قانونی خودت بود ، اما اگر بیشتر نیاز داری از اینها بردار ولی خواهشاً قانون را زیر پا نگذار ، برای قانون این همه حرف زدم وگرنه برای من فرقی بین 500 و 1000 تومان نمی کند. راننده سرش را پایین انداخت و رفت.

 

قصاص هر قتل عمدی جایز نیست

 

حدود دو سال پیش یک محیط بان در درگیری با شکارچیان مسلح ، برای حفظ محیط سرزمین خود با اسلحه ای که سازمان محیط زیست هم به وی داده بود جلوی شکارچیان مسلح مقاومت می کند و در این درگیری یکی از شکارچیان کشته می شود و بدین سبب در حالی که بزرگترین مفسدین فی الارض در کشور ما آزاد می گردند این محیط بان به قصاص نفس محکوم می شود!

انواعی از قتل برای کسب منافع دنیوی مثل پول و قدرت است مثلاً شخصی به طلا فروشی دستبرد می زند و صاحب آن را به قتل می رساند یا شخصی رقیب خود را به قتل می رساند که این نوع بدیهی است قصاص دارد و برخی از قتل ها از مسائل اجتماعی نشات می گیرند مثل قتل به خاطر مسائل خانوادگی تا قاتل با از بین شخصی مشکلی از خود را حل کند و ... اما در برخی از قتل ها، انگیزه قاتل به هیچ وجه ربطی به فساد پیدا نمی کند بلکه مقتول با ایجاد فساد زمینه قتل خود را فراهم آورده است لذا چنین قتلی نباید قصاص داشته باشد بلکه در جامعه اسلامی باید مورد تشویق هم قرار بگیرد چراکه ما از قرآن می آموزیم که کشتن مفسدین فی الارض نه تنها جایز است بلکه ثوات هم دارد.

شخصی که اسلحه به دست می گیرد و به جنگ محیط زیست کشور خود می رود و با شکار غیر مجاز ضربه های هولناکی به کشور وارد می کند و حتی با محیط بانان هم مسلحانه درگیر می شود(!) نه تنها مومن نیست بلکه مفسد فی الارض هم می باشد به همین خاطر است که قرآن به زیبایی برای اینکه کسی مستحق عذاب شود یک شرط قرار می دهد:

وَمَنْ یقْتُلْ مُؤْمِنًا مُتَعَمِّدًا فَجَزَاؤُهُ جَهَنَّمُ خَالِدًا فِیهَا وَغَضِبَ اللَّهُ عَلَیهِ وَلَعَنَهُ وَأَعَدَّ لَهُ عَذَابًا عَظِیمًا

و هر کس فرد با ایمانی را از روی عمد به قتل برساند، مجازات او دوزخ است در حالی که جاودانه در آن می‌ماند و خداوند بر او غضب می‌کند و او را از رحمتش دور می‌سازد و عذاب عظیمی برای او آماده ساخته است. «النساء/93»

می بینید که در قتل عمد اگر قید فرد با ایمان قرار نداشته باشد دیگر شامل مجازات دوزخ نمی شود پس بدیهی است کاری که خداوند در آخرت به آن خرده ای نمی گیرد بر روی زمین هم فسادی ایجاد نکرده است که قصاص داشته باشد.

اگر همین الان شخصی مسلح وارد خانه من شود، اگر لحظه ای فرصت داشته باشم وی را به قتل می رسانم با این استدلال:«فساد این شخص تا همین جای کار اثبات شده است، این شخص با اسلحه به خانه من هجوم آورده و هر لحظه ممکن است من یا خانواده ام را به قتل برساند پس بهترین کار این است که خودش را بکشم قبل از اینکه او دست به کاری بزند».

پس گرچه این نوع قتل عمدی است اما مقصر آن مقتول است و هیچ جفایی در حق وی نشده است چراکه هرکس دست به امور خلاف اینچنینی بزند خونش پای خودش است و بلکه در این موارد از قاتلین نیز باید تقدیر کرد تا بدین سبب مجرمان به این امید که قانون حامی آنان است در اقدامات خود جسورتر نشوند! البته بدیهی است بهتر این می باشد که به جای قتل ، شخص شرور را به نحوی دیگر از کارش بازداشت ( مثلاً به جاهای غیرحساس وی شلیک کرد) اما همیشه که این اتفاق نمی افتد و ممکن است با شلیک ما کشته شود.

متاسفانه از دو سال پیش تاکنون محیط بانان از ترس ماجرای پیش آمده کمتر به مسئولیت خود می رسند و شاید به همین خاطر است که در این دو سال بسیاری از اتفاقات تلخ زیست محیطی ( مثل کشته شدن پلنگ و یوزپلنگ های ایرانی) را شاهد هستیم.

نمونه این نوع قتل در قرآن هم متبلور شده است آنجا حضرت موسی(ع) مشتی بر یک شخص فاسد می زند و وی را به قتل می رساند سپس به فرعون می گوید: «من آن کار را انجام دادم در حالی که از بی‌خبران بودم»«الشعراء/20» و خود را مستحق این نمی داند که در مورد آن قتل قصاص شود در حالی که مساله حتی مربوط به حضرت موسی(ع) نمی شد و ولی به طلب کمک خواستن شخصی دیگر آن قتل را انجام داد.

پس نظام قضایی ما باید این نوع قتل را گرچه عمد است اما از سایر قتل های عمد تفکیک کند چراکه در آن مقتول یک مفسد فی الارض بوده و افراد فطرتاً ممکن است دست به چنین قتل هایی از باب دفع خطر و وظیفه شناسی بزند درحالی که مستحق قصاص نیستند.

حتی انواع دیگری از قتل را نیز می توان به این مورد افزود هرچند که رسمی شدن آن به صلاح نیست اما اگر مواردی پیش آمد می توان از قصاص گذر کرد مثل برخی قتل های انتقامی که در آن شخص مظلوم ، چون از طریق قانونی نتوانسته است ظالم را به سزای اعمالش برساند لذا خود دست به کار شده پس اگر پس از قتل ثابت شد واقعاً مقتول به خاطر ظلمهایش( ظلم هایی که بتوان اسم مفسد فی الارض بر آن گذاشت) و به انگیزه انتقام به قتل رسیده است می توان از قصاص قاتل گذر کرد.

متاسفانه همین بی توجهی به مصادیق قتل عمد باعث شده بود تا سالها رانندگان بی گواهینامه که شخصی را در تصادف سهوی می کشتند مشمول قتل عمد شود که خوشبختانه فعلاً این نوع از قتل دیگر جرم قتل عمد را ندارد.

 

شرخری امری مبارک است!

 

وقتی اسم شرخری را می شنویم ناخودآگاه آن را در ردیف کارهایی مثل قاچاق و مواد فروشی و ... قرار می دهیم اما برخلاف این ذهنیت ، در جامعه ما وجود شرخری امری مبارک است که قابل اثبات هم می باشد و این هم جزو آن مواردی است که من در وبلاگم سعی بر آن داشته ام که تفکیک در آن صورت بپذیرد مثل تفکیک آیه و پدیده ، تفکیک ربا دهنده و ربا گیرنده ،تفکیک انواع بدهکاری مالی و ...

در بازار هر وقت تقاضایی موجود باشد ، حتماً عده ای به سراغ عرضه می روند تا سودی برده باشند و این رویه چنان است که گاه اموری بسیار دور از ذهن را هم شامل می شود مثلاً در قضیه توزیع سبدکالا چون صف به وجود آمد و چون عده ای نمی خواهند یا نمی توانند در صف قرار بگیرند حاضر بودند سهمیه خود را به زیر قیمت واگذار کنند پس عده ای پیدا شدند که سبدکالای آنها را ارزان بخرند و به جای فروشندگان در صف قرار بگیرند ، یعنی حق الزحمه در صف قرار گرفتند خود را بردند، معامله ای که دو طرف از آن راضی بودند.

متاسفانه چون سیستم قضایی کشور ما ناکارآمد است لذا خود به خود پدیده شرخری شکل می گیرند تا سه حفره قانونی پر شود ، حفره هایی که باید توسط خود سیستم قضایی پر می شدند اما چون نشدند لذا این امر به نوعی بر عهده بخش خصوصی(!) سپرده شد! در سیستم قضایی کشور ما سه مشکل بزرگ وجود دارد که حتی فلسفه آن را به زیر سوال می برد ، اول مهم نبودن زمانی که شخص مالباخته به پول خود برسد ( که می تواند سالهای سال طول بکشد) و دوم اینکه حتی اگر این مدت زمان سپری شود سیستم قضایی توان برخورد با محکومان را ندارد( مثل روی کار آمدن مساله اعسار که در آن محکومان می توانند از زیر بار پرداخت دیون خود فرار کنند) و همچنین حتی پس از این مرحله سیستم قضایی توان به دام اندازی افراد متخلف را ندارد و یک شخص می تواند برای سالها از دست شاکیان خود فرار کند و سیستم قضایی هیچ اقدامی انجام ندهد و تنها بگوید:«اگر از متشاکی اموالی پیدا کردید معرفی کنید»!

با توجه به این مشکلات بدیهی است عده ای پیدا شوند که دیون افراد را به قیمتی نازل خرید کنند تا شری که محکومان به وجود آورده اند و سیستم قضایی هم آن را درمان نمی کند به گردن بگیرند!

برای یک شخص بازاری که مثلاً چک برگشتی دارد صرفه نمی کند کار و زندگی خود را رها کند و مدتها در راهروهای دادگاه سرگردان شود تا به پول خود برسد بلکه بهتر است آن را به یک شرخر که با قوانین قضایی هم به مرور آشنا شده است بسپارد و این معامله ای هست که هر دو از آن راضی هستند.

پس شرخری امری نکوهیده نیست بلکه امری است که نواقص سیستم قضایی را در قبال کسر بخشی از دیون انجام می دهد ، اگر سیستم قضایی اصلاح شود این پدیده هم خود به خود از بین می رود.

پدیده های بدتر از شرخری هم ممکن است پدید بیایند اما آنها تنها معلول هستند مثلاً اگر سیستم قضایی قاتلان را مجازات نکند مطمئناً گروه های قصاص به صورت غیرقانونی پدید می آیند و از خانواده مقتول پول دریافت می کنند تا در ازای آن قاتل را مجازات کنند.

حقیقت این است که برخی از پدیده های جوامع فی نفسه شوم نیستند بلکه محصول نواقص هستند تا آنها را پرکنند و اگر جامعه مدینه فاضله شود اثری از آنها باقی نمی ماند.

اکنون پی می بریم اگر امر مبارک شرخری وجود نداشت چه بسا میزان چک و سفته های وصول نشده چند برابر می شد ، بسیاری از افراد به پول خود ولو با مقداری کمتر نمی رسیدند و بسیاری از امور بازار دچار اختلال می شد. وقتی قوانین حفره دارند چنین وضعی پیش می آید به طوری که الان بانک های کشور ما نیز رسماً اعلام کرده اند که برای وصول مطالبات خود به دنبال شرخرها هستند!

 

تفکیک پدیده و آیه

 

بسیار مشاهده می کنم افراد و حتی برخی روحانیون از روی حسن نیت پدیده ها را آیه قلمداد می کنند که این نه تنها سودی به نفع حقانیت اسلام ندارد بلکه دستاویزی محکم برای مادیگرایان نیز می شود که بگویند:«آیه که می گفتید این بود؟بیایید تا عملکرد آن را که منطبق بر فیزیک و قواعد طبیعی است برای شما بیان کنیم!»

برای تفکیک این دو باید آنها را تعریف کرد، در تعریف من، آیه این می شود:«امری که خداوند از طول آن به عرض بیاید» و پدیده چنین تعریفی دارد:«امری که خداوند در طول قرار دارد و فقط وجود و عملکرد آن را تعیین فرموده است».

اکنون با این دو تعریف می توانیم تبدیل عصا به اژدها را آیه بدانیم چون خداوند در چوب اذن طبیعی نداشته است بلکه با تغییرات پارانرمال عصا به اژدها تبدیل می شود اما در مورد پدیده ها چنین اتفاقی نمی افتد چراکه خود به خود حاصل می شوند مثلاً وقتی ما خبر اعدام شخصی را می شنویم تعجب نمی کنیم چون این استدلال وجود دارد:«در میان انسانها مجرم های خطرناک یافت می شوند ، در میان قوانین قضایی حکم اعدام یافت می شود، مجرمانی در چنگ قانون می افتند ، پس پدیده اعدام خود به خود به وجود می آید»

اکنون با این توضیح برخی از وقایعی که ما روی آنها آیه می گذاریم تنها پدیده هستند، گرچه بسیار زیبا و باشکوه باشند مثلاً رنگین کمان پدیده است چون وقتی آب وجود دارد ، نور وجود دارد که با آن برخورد کند ، نور تجزیه پذیر به طیف هایش است و ... پس وجود رنگین کمان هم پدیده است ، یک آبشار زیبا و باشکوه پدیده است چون وقتی آب و جاذبه و ناهمواری باشد خود به خود آبشار به وجود می آید یا وقتی ماه و خورشید و زمین با این گردشها وجود دارند کسوف و خسوف پدیده هستند.

اما شاید شخصی این استدلال را کند:«آب و نور و ... هم که مخلوق خداوند هستند» که این درست است اما اینها خود آیه هستند نه محصولی که تولید کرده اند! پس ما از وجود رنگین کمان و کسوف و خسوف و آبشار و ... شگفت زده نمی شویم بلکه از خود «وجود» شگفت زده می شویم چون از عدم به هستی آمدن این آیه هست(دقت کنید).

 

پاسخ به محمد در مورد رژیم گیاهخواری

 

کامنت ایشان:

با سلام

بنده اصلا گوشت نمی خورم. البته خوردن گوشت رو حرام نمیدونم و مرتب برای مصرف همسر و فرزندانم گوشت تهیه میکنم.

ولی از آنجا که خودم چند سال پیش یک دوره رژیم گیاهخواری رو تجربه و از اون سود بسیاری بردم و از نظر سلامتی در شرایط بسیار بهتر از قبلا که گوشت میخوردم قرار گرفتم، حاضر نیستم دیگه هیچگاه گوشت بخورم.

حلال خدا رو حرام نمیدونم، ولی ترجیح میدم از دیگر نعمتهای پروردگار استفاده کنم و گوشت نخورم، مگر اینکه هیچ چیز دیگری برای خوردن نباشه و جانم از گرسنگی در معرض خطر باشه.

بازم سپاسگزارم. . .

پاسخ:

در کشورمان عده ای این سوال را مطرح کردند:«آیا نرخ خوراک پتروشیمی ها ارزان فروشی نیست؟» که همه گفتند بله ، سپس گفتند:«پس ما آن را ششصد درصد ( برخی حتی گفتند سه هزار درصد!) گران کنیم»! گفتیم:«از چاله ارزان فروشی به چاه گران فروشی نیافتیم!»

حرف شما هم شبیه به همین مساله است یعنی حالات مختلفی می تواند در مورد شما اتفاق افتاده باشد یا بدن شما حالات بخصوصی دارد و همچنین برداشت های شما از این امر متفاوت باشد.حالات مختلف از این جهت که مثلاً ممکن است شما در خوردن گوشت افراط کرده اید سپس با رژیم گیاهخواری بهبود پیدا یافته اید که این مشکل گوشت خوردن یا نقطه قوت رژیم گیاهخواری نیست و بر عکس آن هم صدق می کند و افراد زیادی به خاطر گیاهخواری کمبود پروتئین پیدا کرده اند سپس گفته اند با خوردن گوشت بهبودی حاصل کرده اند.بدن شما حالات بخصوصی داشته است از این جهت که ویژگی های بدنی افراد با هم متفاوت است ، من نمک بخورم شاید در وضعیت و سن فعلی برای من مفید باشد نسبت به پدرم یا از این جهت که برخی بدن ها حساسیت غذایی دارند مثلاً یکی از اقوام بنده اگر ماهی بخورد برایش مضر است اما نمی تواند بگوید پس در کل ماهی خوردن خوب نیست! و همچنین برداشت شما حالات مختلفی دارد یعنی وضعیت بدنی شما با احساس شما سنجش نمی شود وگرنه پدر من هم مدعی است با خوردن چربی و نمک و کشیدن سیگار و ... وضعیت بهتری دارد نسبت به ترک آنها!

در آن نوشتار که دلایل این امر را توضیح دادم اما گویا شما اصلاً مطلب را نخوانده اید، من اشاره کردم از نظر پزشکی گیاهخواری اشتباه است همچنین اگر گوشت مضر بود قبل از شما پیامبران و ائمه گیاهخوار می شدند.

شما ممکن است دچار توهم هم شده باشید از اینکه فکر می کنید بعد از گیاهخواری وضع شما بهتر شده است ، اگر اینطور بود که میلیاردها نفر از مردم جهان گیاه خوار می شدند! ممکن است تنها یک تطبیق بوده پس شما برای اطمینان باید چند بار رژيم گیاه خواری را متناوب انجام دهید( یعنی مدتی آن را ترک کنید سپس دوباره شروع کنید) بعد به این نتیجه برسید که وقتی گیاهخواری می کنید وضعی بهتر دارید هرچند که بدن استثنای شما ملاک صحیح یا غلط بودن گیاهخواری نیست.

اصولاً اگر یک گیاهخوار اندکی فهم داشته باشد آنگاه تشخیص می دهد گوشت از کجا آمده است! چهارپایان گیاهان را می خورند و بدن آنها گوشت به خود می گیرد و ما آن را می خوریم بعلاوه اینکه گوشت را می توان عصاره گیاهان نامید یعنی یک چهارپا باید مقادیر بسیار زیادی گیاه بخورد تا اندکی در بدن وی تولید گوشت شود پس گیاهخواری دور شدن از صراط مستقیم است!

منطق شما هم بسیار مضحک است مثل این می ماند که کسی بگوید:«من حرام خدا را حلال نمی کنم اما ترجیه می دهم مشروب بخورم»! ترجیح شما اولویت دارد بر ترجیح خداوند که گوشت را برای ما خلق کرده است؟! حضرت ابراهیم(ع) برای مهمانان خود گوشت آورد ، چرا ترجیه ندادند که غذای گیاهی بیاورند؟! میلیاردها انسان از شما سالم تر بر روی زمین زیسته اند و الان زندگی می کنند که در کل عمر خود گوشت مصرف می کرده اند حال شما چگونه است که فکر می کنید با اندکی خوردن گوشت دچار بدحالی بدن می شوید و تنها در حالت مرگ اقدام به خوردن می کنید؟! شما ابتدا گوشت را بشناسید بعد از حذف آن در برنامه غذایی صحبت کنید!

یاد بنده خدایی افتادم که مدام می خواست اثبات کند حتی یک قطره شراب هم برای بدن مضر است تا بزعم خود از اسلام دفاع کرده باشد که چرا در اسلام حتی خوردن یک قطره شراب هم حرام است! بعد مخاطبینش استدلال آوردند که بسیاری از افراد هستند که یک قطره سهل است ، در عمر خود لیوان لیوان هم خورده اند اما از همه ما سالم تر بوده اند! آنگاه بود که نه تنها دفاعی از اسلام نشد بلکه مخاطبینش را دچار بدبینی از اسلام هم کرد در حالی که این شخص اصلاً فلسفه حرمت شراب را نفهمیده بود که تنها یکی از دلایل آن مضرات بدنی است آن هم نه به خاطر یک قطره!

شما هم که می خواهید ثابت کنید گوشت مضر است مثل این شخص عمل کرده اید ، بله گوشت مضر است اما مقدار زیاد آن برای افراد خاصی که مشکلات قلبی-عروقی و فشارخون و ... دارند، خوردن زیاد برخی از گیاهان هم مضر است بعلاوه اینکه در این رژیم بسیاری از نیازهای بدن تامین نمی شود یا ناقص می ماند.

شما که اسم از پروردگار به میان می آوردید آیا قرآن نخوانده اید که ببینید مهم ترین نعمت غذایی خداوند به بشر گوشت است؟ می دانید چند بار در قرآن اسم از گوشت و توصیه خوردن آن به میان آورده شده است؟ و چند بار از گیاهان خوردنی؟! شما که بزعم خود گوشت را مضر می دانید پس چرا به زن و بچه های خود خیانت می کنید و برای آنها گوشت تهیه می کنید؟! وقتی جان در خطر باشد بر طبق آیات قرآن می توان حرام گوشت را هم خورد اما گویا شما حکم قرآن را سخت تر برای خود کرده اید و گوشت حلال را تنها در وقت خطر جانی می خورید! باید افسوس خورد که نام شما «محمد» است اما بدترین دهن کجی را به دستورات حضرت محمد(ص) می کنید البته در دنیایی که دیگر پارگی لباس جزو زیبایی آن محسوب می شود و درصد قابل توجهی از مردم جهان زنان را رها می کنند و همجنس باز می شوند ، عده ای هم پیدا شوند که گوشت به این مفیدی و خوشمزدگی را رها کنند و مانند چهارپایان فقط گیاه بخورند!

قصد ندارم از پشت صحنه های رواج گیاهخواری بگویم چون ذهن گیاهخواران کشش فهم مسائل مربوط به آن را ندارد اما باید به مسائل روانشناسی گیاهخواران هم پرداخت چراکه این قشر از افراد از بیماری ها روانی رنج می برند مثلاً بیماری کمبود توجه که در آن فرد سعی می کند با نخوردن گوشت در بین آشنایان و دوستان بر سر زبان بیافتد و متفاوت باشند ،بیماران اجتماعی که سعی می کنند برخلاف جریان حرکت کنند حتی به این قیمت که دیگران را در مشقت بیاندازند مثلاً افراد در دعوت کردن این قشر به صرف شام یا ناهار دچار مشکل می شوند چون باید غذای گیاهی برای اینها تهیه کنند و زشت است بی غذا بمانند و ...

در اسلام خیرالامور اوسطها می باشد و بجز مسائلی که حرام شده اند چیزی نیست که مطلقاً مضر یا مطلقاً مفید باشد، با این دیدگاه در اسلام می توان نوشابه خورد و شامل حرام بودن ضرر به بدن نشد ( اگر به اندازه بخوریم) یا چربی استفاده کرد و ... از آن طرف هم افراط در حلال ها می تواند به حرام برسد مثلاً ورزش حلال و مفید است اما اگر در آن افراط کنید با آسیب به بدن به فعل حرام و مضر رسیده ایم پس یک مومن چه شرعاً و چه عقلاً باید در برنامه غذایی خود نه افراط کند( گوشتخوری محض) و نه تفریط( گیاهخواری محض).

اما نکته ای که من آن را فقط در گیاهخواران می بینم: به فرض محال گوشت واقعاً آنطور که گیاهخواران ادعا می کنند مضر است اما این قشر از افزاد طوری رفتار می کنند که انگار گوشت یک سم واقعی است! نوشابه مضر است اما یک لیوان آن هیچ بلایی بر سر بدن نمی آورد با اینکه ما شب و روز از عوارض نوشابه مطلب می شنویم اما گیاهخواران پرهیز از گوشت را بسان پرهیز از سم واقعی قرار داده اند مثلاً صادق هدایت یکبار که اشتباهی گوشتی را در دهان گذاشته بود حرمت جمع را حفظ نکرد و آن را از دهان بیرون آورد گویی اگر آن را فرو می برد جانش گرفته می شد! سایر گیاهخواران نیز همینطور هستند یعنی روی گیاهخواری خود چنان متعصب می شوند که از دایره عقلانیت خارج می شوند و به همین خاطر است که من با جرات تمام می گویم که گیاهخواران از مشکلات روانی رنج می برند و باید درمان شوند.

 

کلاه گیس بانوان

 

تصور کنید در میان مردم داشتن چشمان آبی عیب باشد ، اکنون اشخاص نمی توانند لنز آبی بر چشم بگذارند و بگویند:«داشتن چشمان آبی عیب است اما ما چشمانمان آبی نیست بلکه لنز آبی گذاشته ایم»! می بینید که این استدلال اشتباه است چراکه مساله ما طبیعی یا غیرطبیعی بودن رنگ چشم نیست بلکه فی نفسه عیب بودن رنگ چشم آبی است. در مورد سایر امورات نیز همینطور است یعنی ما ظاهر امری را زشت می دانیم حال کاری به طبیعی یا مصنوعی بودن آن نداریم و حتی ما تظاهر به یک کار زشت را هم زشت می دانیم ولو اینکه انجام نپذیرد مثلاً دو بازیگر زن و مرد در یک فیلم نمی توانند حرف از روابط زناشویی در فیلم بزنند گرچه بگویند خوب فیلم است! بله فیلم است اما ما که می دانیم این دو شخص بازیگر هستند نه زن و شوهر واقعی!

به همین خاطر است که ما مجوز دیدن نقاشی های مبتذل را نداریم و کسی نمی تواند استدلال کند:«این نقاشی اصلاً وجود خارجی ندارد»! ندارد که ندارد بحث ما ابتذال نقاشی است حال فرقی نمی کند شخصیت نقاشی واقعی باشد یا خیر مساله تحریک کننده بودن آن است که می تواند شخص را یا به فکر فساد بیاندازد یا به سمت فساد سوق دهد.به این بهانه واقعی یا طبیعی نبودن هم نمی توان مثلاً در خیابان مانکن های انسان نمایی را قرار داد که بی حجاب باشند ، درست است که الان چندان طبیعی نیستند اما آمدیم و فرداها مانکن هایی عیناً شبیه انسان به بازار آمد ، حالا اگر بی حجاب باشند موجب بی عفتی در جامعه می شوند.

غرض از مقدمه بالا ایراد به بی ایرادی فقهی برخی فقها در استفاده از کلاه گیس توسط بانوان است که می تواند مورد سوء استفاده قرار بگیرند ( که متاسفانه در مواردی هم رخ داده است) چراکه مساله این نیست که موی یک زن که ما می بینیم طبیعی است یا کلاه گیسی بلکه مساله این است که باعث ایجاد فساد می شود و برای بانوان بی حیایی باید محسوب شود.کلاه گیس ها نیز چنان می توانند طبیعی باشند که اگر یک شخص خبر نداشته باشد نمی تواند تشخیص بدهد مو طبیعی است یا مصنوعی.

در اسلام پوشاندن موی سر از آن جهت وضع نشده است که فی نفسه خود مو مشکل ساز باشد ( به همین خاطر است که اگر زنی موی خود را کوتاه کند یا موی وی بریزد ایرادی ندارد چشم مرد به موهای جدا شده از وی بیافتد) بلکه موی سر بانوان حالتی به صورت می دهد که بیمار دلان را می تواند تحریک کند پس کلاه گیس هم همین امر را می تواند باعث شود به همان ترتیب که ابروی مصنوعی همان کار ابروی طبیعی را انجام می دهد. پس لازم است در این مورد منع فقهی وضع گردد و همه فقها هم نظر شوند. خوشبختانه در این مورد رهبر معظم هم فتوای منع دادند.

سوال: قرار دادن کلاه گیس مصنوعی و یا موهای مصنوعی بر سر زن نامحرم و نگاه کردن به آن چه حکمی دارد؟ 

پاسخ حضرت آیت الله العظمی خامنه ای:به هر حال استفاده از کلاه‌گیس و موی مصنوعی برای حجاب مجزی نیست و موی مصنوعی نیز باید پوشیده شود.

 

 

پاسخ به آقای وحید نرگشی

 

کامنت ایشان: مسخرس برای ما که مسلمانیم پیامبر اند که اخلاق را در جامعه حاکم کند نه بی اخلاقی را کجای دین پیامبر یا ائمه دست به چنین حیله های کثیفی زدند؟

پاسخ:

متشکرم از کامنت شما اما پاسخ: شخصی بود که می گفت:«مگر نه اینکه تجسس در اسلام حرام است؟ پس چرا جلوی ما را در برخی مسیرها می گیرند و تجسس می کنند که ببینند آیا مواد مخدر با خود داریم یا نداریم؟»! که معلوم است این شخص به درستی معنای حرمت تجسس را درک نکرده است که بداند بازرسی این امور نفی حرمت تجسس نیست. ما ابتدا باید معنای دقیق اخلاق را بدانیم سپس مصادیق آن را تقسیم بندی کنیم. از نظر یک شخص ممکن است چند همسری غیراخلاقی باشد آنگاه منتقد پیامبر می شود در حالی که نوعی از چندهمسری غیراخلاقی است نه آن چند همسری که پیامبر داشتند ، یک شخص ممکن است امام علی(ع) را بی رحم و سنگ دل بداند از آن جهت که چشم در چشم مردان قبیله بنی قریظه صدها نفر از آنها را به دستور پیامبر سر برید اما این عین اخلاق و احساس مسئولیت پیامبر و  امام(ع) نسبت به جامعه بود که آن خائنان را به سزای اعمالشان رساند یا در ماجرای محاصره قبیله بنی نضیر پیامبر امر فرمودند برای در هم شکستن مقاومت ، نخلستان آنها را قطع کنند و این باعث شد عده ای نعوذبالله به پیامبر بگویند:«تو که ادعای پیامبری داری چرا از این حیله استفاده کردی؟» اما خداوند در جواب این افراد آیه زیر را نازل فرمودند:

مَا قَطَعْتُمْ مِنْ لِینَةٍ أَوْ تَرَكْتُمُوهَا قَائِمَةً عَلَى أُصُولِهَا فَبِإِذْنِ اللَّهِ وَلِیخْزِی الْفَاسِقِینَ

هر درخت با ارزش نخل را قطع کردید یا آن را به حال خود واگذاشتید، همه به فرمان خدا بود؛ و برای این بود که فاسقان را خوار و رسوا کند!«الحشر/5»

در اسلام ترور نهی شده است اما نه آن نوع ترورهایی که گروه فدائیان اسلام انجام می دادند که حقا نباید اسم ترور روی آن گذاشت. جناب استاد رحیم پور ازغدی هم در مورد گروه فدائیان اسلام گفتند که کارهای آنها ترور نبود بلکه در آن زمان افراد خائنی وجود داشتند که علنی مقابل اسلام جبهه می گرفتند از این رو خود به خود دادگاه خود را برگزار کرده بودند و حکم خود را هم می دانستند فقط منتظر بودند که اجرا شود پس کارهای فدائیان اسلام غافل کشی نبود که ناجوانمردانه باشد و هیچ یک از علما هم مقابل این گروه جبهه گیری نکرد. در مورد برگرداندن حیله به حیله گران هم وضع همین طور است یعنی ما فقط عمل یک شخص یا کشور را به خودش برگردانده ایم نه بیشتر که به خاطر گذر از عدالت مواخذه شویم!

من هم موافق هستم که پیامبر و ائمه و بزرگان هیچ گاه از حیله استفاده نکرده اند اما برگرداندن حیله به خود اشخاص دیگر اسمش حیله نیست همانطور که قصاص اسمش جنایت نیست.( دقت کنید)

پس ابتدا ما باید بدانیم واقعاً اخلاق چیست تا پس از آن ضداخلاق را دریابیم ، از نظر شما شاید تقیه فریب باشد ( چون طرف خود را به اشتباه می اندازیم که چه عقیده ایم داریم) اما از نظر امام صادق(ع) هر کس تقیه نداشته باشد مسلمان نیست ، از نظر شما ممکن است دروغ کاملاً غیراخلاقی باشد اما از نظر علما برخی از دروغها مجاز است و ...

اما از کجا بدانیم محدوده اخلاق و غیراخلاق کجاست؟ که من در نوشتاری که چند ماه پیش نوشتم این محدوده را با گزاره های منطقی و استفاده از آیات قرآن مشخص کرده ام:  ( مراجعه فرمایید به این لینک: آیا هدف وسیله را توجیه می کند؟)

در خود نوشتار هم آیاتی از قرآن را قرار دادم که در آن تصریح می شد که مکر را می توان به مکار بازگرداند که آیاتی دیگر را اینجا به آن می افزایم:

أَمْ یرِیدُونَ كَیدًا فَالَّذِینَ كَفَرُوا هُمُ الْمَكِیدُونَ

آیا می‌خواهند نقشه شیطانی برای تو بکشند؟! ولی بدانند خود کافران در دام این نقشه‌ها گرفتار می‌شوند! «الطور/42»

در این آیه به وضوح می بینید که اخلاقی است کافران در دام نقشه های خود گرفتار شوند! یعنی کسی که مثلاً تروریست صادر می کند باید در دام تروریست پروری خود بیافتد!

وَقَدْ مَكَرَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلِلَّهِ الْمَكْرُ جَمِیعًا یعْلَمُ مَا تَكْسِبُ كُلُّ نَفْسٍ وَسَیعْلَمُ الْكُفَّارُ لِمَنْ عُقْبَى الدَّارِ

پیش از آنان نیز کسانی طرحها و نقشه‌ها کشیدند؛ ولی تمام طرحها و نقشه‌ها از آن خداست! او از کار هر کس آگاه است؛ و بزودی کفار می‌دانند سرانجام در سرای دیگر از آن کیست!«الرعد/42»

در تفسیر آیه هم می توانید مشاهده کنید که تمامی طرح و نقشه ها( چه اخلاقی چه غیراخلاقی) می تواند از ناحیه خدا برای کافران اعمال شود یعنی خداوند با حیله و ترفند هم می تواند کافران را خار کند پس مومنان چرا نتوانند نقشه کافران را به خودشان بازگردانند؟!

مَنْ كَانَ یرِیدُ الْعِزَّةَ فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَمِیعًا إِلَیهِ یصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّیبُ وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ یرْفَعُهُ وَالَّذِینَ یمْكُرُونَ السَّیئَاتِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِیدٌ وَمَكْرُ أُولَئِكَ هُوَ یبُورُ

کسی که خواهان عزت است تمام عزت برای خداست؛ سخنان پاکیزه به سوی او صعود می‌کند، و عمل صالح را بالا می‌برد؛ و آنها که نقشه‌های بد می‌کشند، عذاب سختی برای آنهاست و مکر آنان نابود می‌شود.«فاطر/10»

همانطور که گفتم مکر نابود نمی شود مگر اینکه همان مکر یا شبیه آن را به مکار تحویل دهیم ، در اینجا خداوند به نابودی مکر تاکید می کند ، شما که این کار را غیراخلاقی می دانید فقط یک راه بهتر به من نشان دهید تا من از آن طریق بگویم که مکر را نابود کنیم؟! من که از شما مشتاق تر هستم که مکر را اخلاقی از بین ببریم اما متاسفانه در برخی جاها راهی نیست.

علاوه بر اینها تاریخ متواتر صدر اسلام پر است از اقداماتی که در ظاهر ما حیله و مکر از سوی پیامبر و ائمه بوده است اما در حقیقت تنها پاسخی به کافران و منافقان و متخلفان بوده که در صورت درخواست شما، لیست آنها و تایید شدنشان توسط علما را برای شما ارسال می کنم.

اما در آخر یک مورد از بازگرداندن مکر به خود کافران در سوره النمل:

قَالُوا تَقَاسَمُوا بِاللَّهِ لَنُبَیتَنَّهُ وَأَهْلَهُ ثُمَّ لَنَقُولَنَّ لِوَلِیهِ مَا شَهِدْنَا مَهْلِكَ أَهْلِهِ وَإِنَّا لَصَادِقُونَ«49»

آنها گفتند: «بیایید قسم یاد کنید به خدا که بر او [= صالح‌] و خانواده اش شبیخون می زنیم سپس به ولی دم او می‌گوییم: ما هرگز از هلاکت خانواده او خبر نداشتیم و در این گفتار خود صادق هستیم!»

وَمَكَرُوا مَكْرًا وَمَكَرْنَا مَكْرًا وَهُمْ لَا یشْعُرُونَ«50»

آنها نقشه مهمی کشیدند و ما هم نقشه مهمی؛ در حالی که آنها درک نمی‌کردند!

فَانْظُرْ كَیفَ كَانَ عَاقِبَةُ مَكْرِهِمْ أَنَّا دَمَّرْنَاهُمْ وَقَوْمَهُمْ أَجْمَعِینَ«51»

بنگر عاقبت توطئه آنها چه شد که ما آنها و قومشان همگی را نابود کردیم؛

می بینید که آنها مکر کردند و تصمیم به قتل حضرت صالح گرفتند اما خودشان کشته شدند! پس کسی که مثلاً نقشه صادرات تروریست می کشد باید تروریست را به خودش بازگردانیم! یا کسی که در رستوران ما موش می فرستد تنها با دیدن موش در رستوران خودش دست از این کار ضداخلاقی می کشد!

 

روش مقابله با حیله

 

دو رستوران بودند که یکی از آنها در طی رقابت با دیگری ، شخصی را مامور کرد تا چند موش را داخل رستوران وی برده و آنجا رها کند و بدین ترتیب باعث کاهش چشمگیر مشتریان وی شد!

وقتی قاعده رقابت ناسالم می شود اینکه تمرکز کنیم در رستوران غذای بهتری ارائه کنیم یا خدمات گسترده تر شود دیگر چندان فایده ای ندارد چراکه رقیب متوسل به رقابت ناسالم شده است. شکایت از وی نیز تقریباً در اکثر موارد راه به جایی نمی برد چراکه قابل اثبات نیست چه کسی موش آورده و در بهترین حالت حتی اگر موفق شویم در شکایت پیروز شویم طرف مقابل ما بعد از سالها کار دادگاهی جریمه ای ناچیز(حتی فقط در حد چند هزار تومان!) می شود و متاسفانه اعتباری که رفته تا مدتهای طولانی بر نمی گردد البته اگر در این مدت به خاطر عدم مشتری دچار ورشکستگی نشویم!

همچنین وقتی رقابت ناسالم می شود برعکس آنچه ما فکر می کنیم ، خود قدرت پاشنه آشیلی برای رقابت می شود بدین صورت که طرف قوی رقابت چیزهای زیادی برای از دست دادن دارد اما طرف ضعیف رقابت چون چیزی برای از دست دادن ندارد لذا می تواند دست به اعمالی غیراخلاقی بزند مثلاً روسیه و عربستان از نظر قدرت بسیار با هم اختلاف دارند اما در یک رقابت عربستان توانست صدای روسیه را خفه کند،اینکه عربستان روسیه را با چند انفجار لرزاند و روسیه تا خواست اعتراض کند ، بندر بن سلطان یک پیغام کوتاه برای روسیه فرستاد که در آن گفت:«مسابقات سوچی در پیش دارید»! یعنی به کنایه گفت که اگر خاموش نشوید کافی است ما یک انتحاری به این مسابقات بفرستیم تا با یک انفجار ، هم مسابقات به هم بریزد هم آبروی روسیه برده شود هم ده ها میلیارد دلار خسارت وارد شود! می بینید که روسیه با قدرتش هم نمی تواند جلوی عربستان را بگیرد اگر عربستان بخواهد از روشهای کثیف استفاده کند.

روشهای کثیف کم هزینه ترین و موفق ترین روشها برای از میان بردن رقبا است و اتفاقاً چون در این روشها اخلاق به کلی کنار گذاشته شده لذا اجرای آنها هم بر خلاف تصور بسیار راحت هم هست.شخص یا کشورهایی که دست به چنین اعمالی می زنند با امر به معروف و نهی از منکر قابل اصلاح نیستند (چراکه یک انسان یا کشور باید ده ها پل پشت سرش را مثل دین و وجدان و شرف و ...خراب کرده تا خود را راضی کند که دست به چنین اعمالی بزند) و شامل آیه «سَوَاءٌ عَلَیهِمْ أَأَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ» می شوند یعنی به حال آنها تفاوتی نمی کند انذار شوند یا نشوند.

باختن برای انسانها غم انگیز است اما غم باختن با حیله و نیرنگ صدچندان می شود و به همین خاطر است که راهی جز تقابل باقی نمی ماند یعنی اگر شخصی موش به رستوران ما فرستاد ما نمی توانیم با بالا بردن کیفیت غذا در رقابت باقی بمانیم بلکه یک قاعده را می تواند اثبات کرد بدین صورت که:«از دل رفتار غیراخلاقی با غیراخلاقی ها ، اخلاق به وجود می آید» که با یک مثال آن را توضیح می دهم:در ماجرای رستورانها، اگر رستوران دوم هم به تلافی چند موش را به رستوران متخلف بفرستد نتیجه این می شود که آن رستوران خودش چوب کار غیراخلاقی خود را می خورد (یعنی واقعاً اگر کسی باد کاشت ما طوفان برایش بفرستیم که درو کند!) پس سایر رستوران ها عبرت می گیرند که دست به کار غیراخلاقی نزنند وگرنه دامان خود آنها را هم می گیرد اما اگر این تلافی صورت نپذیرد حتما تعدای از سایر رستوران ها می گویند:«فلانی رقیبش را به این حیله از میدان به در کرد پس ما هم همین کار را انجام دهیم»! می بینید که با تلافی غیراخلاقی ها ، سایرین و خود متخلفین عبرت می گیرند و خود به خود این روش های کثیف بی مشتری شده و اخلاق دوباره حکم فرما می شود.

این مساله در همه زمینه ها و بخصوص سیاست صدق می کند مثلاً عربستان که به سایر کشورها تروریست صادر می کند اگر ما نیز تنها چند بار مزه تروریست را به خودش بچشانیم آنگاه است که سرجایش می نشیند و این همه مصیبت به بار نمی آورد یا مثلاً کشور قطر از رده بالاترین تا ساده ترین مسئولین نظام سوریه را تطمیع کرد که اگر از نظام اعلام جدایی کنند به آنها چند میلیون دلار پول می دهد که متاسفانه این حیله کثیف تا حدودی موثر افتاد ، حال ما نیز می توانیم با همین دست حیله ها در این کشورها بحران آفرینی کنیم ، آنگاه است که پیغام هایی با این مضمون می فرستند:«ما دست می کشیم شما هم دست بکشید!»

اللَّهُ أَسْرَعُ مَكْرًا: این روش جواز قرآنی هم دارد چناچه وقتی کافران مکر می کنند خداوند وعده بازگشت مکر آنها به خودشان را می دهد(فَاسْتَجَابَ لَهُ رَبُّهُ فَصَرَفَ عَنْهُ كَیدَهُنَّ ) و خداوند خود را خیرالماکرین می نامد و تفکیک نمی فرماید که اگر مکر کافران غیراخلاقی بود جواز آن نیست که همان به خودشان بازگردد و از نظر خداوند مکر و فتنه از قتل هم بالاتر است (وَالْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ) پس معلوم است حتی پاسخ به مکر و فتنه می تواند از پاسخ به قاتل ( که در اسلام جزای قاتل اعدام است) محکم تر و قاطع تر باشد.

 

ضرب المثلی نادرست

 

در میان ما ضرب المثلی با این محتوا جا افتاده است:«دیوانه ای سنگی به چاه می اندازد که صد عاقل هم نمی توانند آن را بیرون بیاورند»!

اما چرا این ضرب المثل نادرست است؟ از جانب عقلا مسئولیت و تصمیم گیری بر عهده افراد سفیه قرار نمی گیرد که فاجعه به بار بیاورند پس اگر چنین امری رخ داد حتماً تفویض اختیارات به افراد سفیه توسط افراد سفیه دیگری صورت پذیرفته نه عقلا و همچنین اگر عقلا در جایی موجود باشند اجازه نمی دهند حفره ای به وجود آید که دیوانگان در آن سنگ بیاندازند پس اگر چنین امری اتفاق افتاد حتماً حفره ای توسط افراد سفیه ایجاد شده است که از این موضوع می توان مثال های فراوانی زد که یکی از آنها را بیان می کنم:

در شهر ایلام تاحدودی هنوز تعاملات اجتماعی بر اساس قومیت و قبیله است و یکی از آشنایان پیشنهاد تشکیل صندوقی داد که هر خانواده مثلاً سالانه فلان میلیون تومان در آن واریز کند ، سپس هر خانوده ای که درگیر ازدواج یا وفات شد از آن بهره ببرد.

این پیشنهاد احماقانه که می رفت سنگی در چاه افکنده باشد توسط چند عاقل در نطفه از بین رفت تا دیگر نیازی نباشد صد عاقل مصائب و مباحث و معضلات بعد از اجرای آن را دنبال کنند. چند نفر عاقل گفتند:«ناعدالتی به وجود می آید چراکه همه یکسان پول می دهند اما برخی خیلی بیشتر استفاده می کنند و برخی خیلی کمتر چون عده ای چند فرزند نزدیک به ازدواج دارند عده ای اصلاً فرزند ندارد یا یکی دو فرزند خردسال دارند ، عده ای چند فرد نزدیک به فوت دارند و عده ای ندارد ، عده ای می خواهند مراسم باشکوه خاکسپاری و ازدواج انجام دهند و عده ای برگزاری ساده را می خواهند و ...، مدیریت دخل و خرج آن هم دارای محاسبه بسیار است و معلوم هم نیست چقدر پابرجایی آن دوام بیاورد، ممکن است عده ای از میانه راه هم پیاده شوند و ...»

پس این ضرب المثل مثل این می ماند که بگوییم:«عاقلی افسارش را به دست دیوانه ای داده است» که می بینید چنین امری امکان ندارد اما ممکن است کسی بگویید:«در زمانی که دیوانه ای سنگ در چاه انداخته عاقلان نبوده اند و مدتها بعد چند عاقل پیدا شده است که حالا نمی توانند این سنگ را از چاه بیرون بیاورند» که این هم نادرست است چراکه هر زمان عقلا به میدان بیایند مساله به بهترین شکل حل می شود. در همین مثال صندوق که زدم فرض کنید چنین اتفاقی افتاده است و اکنون عقلا سر رسیده اند و از اشکالات کار مطلع شده اند. به راحتی می توانند صندوق را ابطال کنند ، با چند حساب و کتاب پولهای افراد را بازگردانند و پول های مصرف شده را هم عودت دهند بدین صورت که خسارت افراد ضرر کرده را محاسبه و از جیب افراد سود کرده بیرون بیاورند تا همه چیز به روال سابق برگردد.

پس به نظر من درست این ضرب المثل این می باشد:«اگر صد عاقل وجود داشتند درب چاه را بر دیوانه می بستند تا در آن سنگی نیاندازد!»

 

تحریم یک آیه قرآنی!

 

بر روی صندوق صدقات به جای اینکه حدیثی قرار دهیم که محتوای آن نیک بودن امر صدقه دادن و خوبی کمک به دیگران باشد ، نوشته ایم که:«صدقه از هفتاد بلا جلوگیری می کند»! کاری به درستی یا نادرستی این قبیل از احادیث ندارم اما نکته ای در آن است اینکه:«شما صدقه بدهید تا از بلا ها جلوگیری کرده باشید و چیزی از دست نمی دهید، هدف سلامت شماست نه کاستن از رنج فقرا»! که این رویه بسیار نازیبا می باشد و زیبا این است که شخص برای رضای خدا و کاستن از رنج بندگان او صدقه بدهد نه برای منافع خود ( خداوند برای آزمایش عده ای را فقیر و غنی می کند و مثل کافران نگوییم اگر خدا می خواست خود از رنج آنها می کاست!) و متاسفانه این رویه در مورد به کارگیری آیات قرآن هم صدق می کند یعنی درب و دیوار ما پر است از استفاده قرآن کریم ( که این بسیار خوب است) اما استفاده از چند آیه آن که منافع ما را تامین کند!

بالغ بر 90 درصد تابلوهای قرآنی که ما نصب می کنیم آیه ای است که برخی تفسیر چشم زخم از آن می کنند و به همین خاطر ما برای رفع چشم زخم ( نه انتشار مفاهیم قرآنی) از آن استفاده می کنیم! از میان هزاران آیه قرآنی که عمیق ترین و زیباترین مفاهیم را دارند تنها دست روی این آیه گذاشته ایم که این جای تاسف است، آیه ای که دیگر همه حتی کودکان از بس آن را دیده اند کامل حفظ شده اند! قصد گفتن حرفهای عجیب و غریب را ندارم اما من این آیه قرآنی را برای خود تحریم کرده ام و از سایر آیات قرآنی استفاده می کنم ، نه به این خاطر که این آیه نعوذبالله اشکالی دارد بلکه به این خاطر که با توجه بیش از حد به یک آیه- آن هم نه به خاطر محتوا بلکه به خاطر رفع چشم زخم – سایر آیات مهجور می مانند، شاید تاویل آیه «وَقَالَ الرَّسُولُ یا رَبِّ إِنَّ قَوْمِی اتَّخَذُوا هَذَا الْقُرْآنَ مَهْجُورًا» همین باشد که مردم سراغ آیاتی می روند که در آن منافع خود را می بینند و کلیت قرآن را مجهور باقی می گذارند وگرنه هرچه تاریخ می گذرد تعداد کتابهای قرآن و نرم افزارها و تابلو های آن و جمعیت مسلمانان نیز افزایش پیدا می کند که این برخلاف ظاهر آیه است!

 

مشروعیت محتوا می دهد

 

شکل بالا را نمودار قیمت سهام یک شرکت فرض کنید. می بینید در مقطعی بشدت رشد کرده است اما آیا از روی این نمودار می توان علت رشد آن را فهمید؟! این شکل فقط یک نمودار است که نوسان قیمت را نشان می دهد اما علت نوسان را توضیح نمی دهد بلکه علت نوسان را باید در حسابرسی های شرکت و وضعیت بازار و ... جستجو کرد اما اگر بخواهیم از روی همین شکل قضاوت کنیم ،نظریه های فراوان و حتی کاملاً متناقض تولید می شود. مثلاً یک نفر می گوید:«سفته بازی شده و حبابی رشد کرده است»، یک نفر می گوید:«تعدیلات مثبت داده و بدیهی است رشد کند»، یک نفر می گوید:« نه حباب است نه تعدیل مثبت ، ارزش پول ملی کاهش پیدا کرده و به همان تناسب این سهم رشد کرده است» و ...

در عالم سیاست و اجتماع هم دقیقاً همین رویه وجود دارد یعنی بخش اعظمی از آنچه که می شنویم فقط یک نمودار از وضعیت است نه علت و چیستی وضعیت و به همین خاطر هر کس می تواند برداشتی از آن داشته باشد، حتی برداشت هایی کاملاً متفاوت مثلاً عده ای جنگ داخلی سوریه را انقلاب مردم علیه حکومت دیکتاتوری می خوانند و عده ای این جنگ را جنگ تروریست ها علیه ملت سوریه و حکومت قانونی آن اما دریغ از اینکه لحظه ای تفکر کنند که اصلاً دیکتاتوری چیست و حکومت قانونی چیست و تفاوت تروریست با انقلابی چیست و ...اما وقتی متاسفانه این تفکر در مردم وجود دارند حتی می توان خنده دار ترین لطیفه ها را در باور مردم گنجاند مثل شبکه صدای آمریکا که گروهک تروریستی جیش العدل که سربازان ایرانی را گروگان گرفته را فعالان حقوق بشر(!) معرفی می کند و کسی از این لطیفه آنها به خنده نمی افتد.

این روزها اوضاع اوکراین هم شبیه یک لطیفه شده است. آمریکا رسماً اعلام می کند 5 میلیارد دلار برای سرنگونی دولت اوکراین هزینه کرده ، رئیس جمهور اوکراین هم در انتخاباتی آزاد و در عین دموکراسی بر سر کار آمد و اعتراضی هم وجود نداشت ، اعتراض از این آغاز شد که رئیس جمهور اوکراین یک نزدیکی به غرب را امضا نکرد. در نظام های دموکراتیک مردم حق اعتراض دارند اما حق سرنگونی ندارند مگر با انتخاباتی دیگر پس کار مردم غربگرای اوکراین کودتا و شورش بوده است که این مساله با قیام متفاوت است. وقتی حکومت یا دولت غیرقانونی باشد اسم حرکت های مردمی قیام می شود و در غیر این صورت کودتا و شورش و اغتشاش است. اما از کلمه «مردم» هم نمی توان به این سادگی ها استفاده کرد،اگر امروز حتی میلیون ها نفر هم به خیابانهای کشور ما بیایند که با مساله ای مخالف یا موافق باشند ، نمی توان از روی این به خیابان آمدن بگوییم:«مردم ما با فلان مساله موفق یا مخالف هستند» چراکه میلیون ها نفر در خانه نشسته هم داریم که آنها به خیابان برای ابراز عقیده نیامده اند! دموکراسی با لشکرکشی خیابانی به دست نمی آید بلکه از صندوق های رای بیرون می آید.

اما یک مساله مضحک تر وجود دارد که با مثال توضیح می دهم: فرض کنید شخصی مرتکب «جرم» می شود و ایران وی را به زندان می فرستد.خوب بدیهی است دشمن بگوید:«ایران مردمش را به زندان می فرستد»! اما در حقیقت ایران مجرمین را به زندان فرستاده است وگرنه کدام نظام قانونی است که مردمش را به زندان بیاندازد و مشروعیت خود را کمتر کند؟! در مورد اوکراین هم همین مساله پیش آمد یعنی دولت اوکراین متهم به کشتن مردمش شد! وقتی اشخاصی شورش می کنند و قصد تصاحب مراکز دولتی را دارند کدام عقل سالم است که بپذیرد دولت دست روی دست بگذارد؟ پس اصلاً فلسفه پلیس ضد شورش چیست؟! ( همان پروژه شهید سازی فتنه 1388 در کشورمان را اینبار در اوکراین اجرا کردند!)

وقتی مساله استفاده از سلاح های شیمیایی در سوریه به وجود آمد یک نفر استدلال خوبی کرد و گفت:« همه می گویند اگر بشار اسد از سلاح شیمیایی استفاده کرده باشد فلان و فلان بر سرش می آوریم اما کسی حتی یک بار نمی گوید اگر مخالفین استفاده کرده باشد چه مجازاتی برای آنها دارند!» و با استفاده از همین استدلال مشخص می شود مدعیان حقوق بشر چه در ذهن دارند، در مورد اوکراین هم همین مساله پیش آمد و ذکر و فکر همه کشته های مخالفین بود اما هرگز کسی از کشته شدن چندین پلیس و زخمی شدن ده ها تن از آنها چیزی نگفت و بدتر اینکه نگفتند مردم اگر مسلح نبودند چطور توانستند پلیس ها را کشته و زخمی کنند؟! سخن آخر اینکه کلمات نیستند که به محتوا مشروعیت می دهند ، مشروعیت است که به کلمات محتوا می دهند.

 

فرزند خلف اجدادمان هستیم!

 

در قرآن کریم بارها به این نکته اشاره می شود که افراد کثیری بعد از دیدن معجزه ، آن را به سحر تعبیر کرده و آورنده آن را ساحر خوانده اند و فکر من به این مشغول بود که چطور ممکن است افراد کثیری فرق بین معجزه و سحر را تشخیص ندهند اما امروز به مطالبی برخورد کردم که پاسخی برای سوالم بود ، اینکه در این قرن علم و تکنولوژی و منطق گرایی و ... هنوز اکثریت حتی افراد تحصیکرده که اینترنت ابزار کار آنها هم هست فرق بین عکسهای تقلبی و حقیقی را تشخیص نمی دهد. شاید ما فرزندان خلف اجدادمان هستیم ، آنها فرق معجزه و سحر را تشخیص نمی دانند و ما از آنها بدتر که فرق تقلبی یا حقیقی بودن تصاویر را نمی فهمیم. به عکسهای زیر دقت کنید:

 

 





این عکسهایی است که خبرگزاری های کشورمان آنها را درج کرده اند و گفته اند نه معجزه اند نه فتوشاپی نه از چسبی استفاده شده بلکه تنها هنر سازنده آنها است!

اما اشکال از کجاست؟

1 – تاکنون در طول تاریخ بی شمار سکه به هوا پرتاب شده که اگر سکه به جایی گیر نکرده باشد ، به اصطلاح یا بر روی شیر افتاده  یا خط و اگر تا قیامت هم کار سکه اندازی را ادامه دهیم امکان ندارد یک سکه بر روی لبه خود آرام بگیرد در حالی که لبه سکه چندان هم باریک نیست و حدود یک بیستم قطر سکه است، حال تصور کنید لبه سکه هزاران بار از حالت کنونی هم باریکتر شود ، آنگاه است که حتی با دست هم بخواهیم آن را نگه داریم باز وقتی دستمان را رها می کنیم سکه به یک طرف می افتد.حکایت این تصاویر نیز همین است یعنی نقطه تعادل این سنگها یک نقطه بسیار بسیار دقیق است که توسط ابررایانه ها هم به سختی قابل محاسبه است بخصوص اینکه چندین سنگ روی یکدیگر هستند!

2 – مورد یک در حالتی صدق می کند که سایر متغیرها را از محاسبه خارج کنیم! در هر لحظه زمین لرزه وجود دارد هرچند میزان آن بسیار خفیف باشد اما برای این سازه ها که بی نهایت حساس هستند ، یک زلزله بسیار بزرگ به حساب می آیند و یک نسیم نیز برای اینها طوفان است، برای تعیین جای دقیق این سنگها حتی دستهای رباتیک هم نمی توانند آنها را در جای دقیق خود قرار دهند چه برسد به دست لرزان انسان!

3 – یک نفر می تواند در خیال بافی یک تاس را ده ها بار بیاندازد و هر بار عدد شش به دست آورد اما در خیال بافی هم نمی توان تصور کرد که عددی بیش از 6 را در تاس به دست آورد! سازنده این عکسها با خیال بافی سنگها را روی هم چیده اما در یک تصویر اصلاً زیر سنگها خالی است ، انگار که نیروی جاذبه ای وجود ندارد! حتی اگر به سنگهای کناری چسب هم زده باشد باز به یک چسب بسیار قوی احتیاج است!

4 – فرق سریع ترین دونده دنیا با ما افراد معمولی در یکصد متر ، تنها چند ثانیه است نه چند سال ، فرق سریعترین تایپیست تنها چند کلمه است نه چند صفحه مطلب بیشتر در یک دقیقه و ...اگر بحث معجزه در کار نباشد ( که کار این شخص ربطی به معجزه ندارد) نمی توان تصور کرد یک شخص بتواند اینچنین عجیب ترین سنگها را طوری روی هم بچیند که دست جاذبه را از پشت ببندد در حالی که ما به سختی می توانیم دو سنگ صاف را هم روی هم قرار دهیم!

5 – گذشته از این موارد ، با چشم هم مشخص است که نقطه تعادلی برخی سنگها بسیار با مکان کنونی آنها متفاوت است که من آن را به صورت تصویر زیر نشان می دهم:

می بینید که هر دو تصویر امکان برقراری ندارند و سریع از هم می پاشند اما به هر حال مورد ب به حقیقت نزدیک تر می باشد و بدیهی است مورد الف بدون چسب مضحک می نماید!

متاسفانه خبرگزاری های کشور اینچنین سطحی به اخبار و مسائل می پردازند و اینچنین می شود که مضحک ترین و بی منطق ترین امور را باور کرده و همان را به خورد مخاطبین خود می دهد. مشکل سر خود این مصداق ها نیست ( وگرنه هیچ مشکلی پیش نمی آید شخصی تصاویر را باور کند یا نکند) ، مشکل اینجاست که از روی این مصداق ها عمق فجایع فکری در جامعه مشخص می شود و وقتی جامعه بیمار شود ، نادرستی ها می توانند بر جامعه مسلط شوند ، در مورد اجدادمان نیز باید گفت چه بسیار اقوامی که اگر تنها فرق بین معجزه و سحر را می فهمیدند گرفتار عذاب الهی نمی شدند!

 

مرده ها شکست و پیروزی ندارند!

 

یکبار در باشگاه بدنسازی آشنای نوجوانی به ما گفت:« بر خلاف شما بدن من طبیعی است»! زیر خنده زدیم و گفتیم:«تو که پوست و استخوان هستی اصلاً بدنی نداری که حرف از طبیعی یا مصنوعی بودن آن بزنی!»

حکایت برخی از افراد که انسان را از خشم به مرز انفجار می رسانند نیز همین است یعنی ژستی پیروزمندانه می گیرند در حالی که فقط خنثی بوده اند، آنها مرده هایی متحرک هستند و بالطبع مرده نه نمی تواند موفقیت به دست آورد و نه شکست! نه می تواند صعود کند نه سقوط بلکه این زنده ها هستند که تلاش می کنند حال یا پیروز می شوند یا شکست می خورند اما این قشر از افراد ، اشخاص شکست خورده را تحقیر می کنند. شخصی که اصلاً مدرسه نرود بدیهی است مردودی یا تجدیدی را در زندگی اش تجربه نکند ، شخصی که می ترسد وارد بازار شود بدیهی است ورشکستی را تجربه نکند و ...

پس در سنجش کارنامه افراد نمی توان ملاک را تعداد پیروزی ها و شکست ها قلمداد کرد. عاقبت را هم نمی توان ملاک قرار داد، چه بسیار افرادی که حتی به راس حکومت می رسند اما بنابر دلایل سیاسی و اتفاقاتی ، نه تنها قدرت را از دست می دهند بلکه ممکن است زندانی یا کشته شوند ، حال یک شخص معمولی که در زندگی اش هیچ کاری انجام نداده می تواند بگویند:«من از فلانی که الان زندان است موفق تر بوده اند چون من الان آزاد هستم و وی گوشه زندان»! تا هدف برخی افراد را هم کاملاً درک نکرده ایم نمی توان در مورد شکست یا پیروزی آنها قضاوت کرد مثلاً یک شخص می تواند بگوید:«امام حسین(ع) از یزید شکست نظامی خورد»، یا بگوید:«مدینه به آن خوبی و خوشی ، امام حسین خود و یاران و اهل بیتش را تشنه به وسط بیابانی آورد و آخر سر همه را به کشتن و اسارت داد»! می بینید در این نوع ملاک ها ، اشخاص اهداف مادی را مد نظر قرار می دهند اما اگر بدانیم امام حسین(ع) واقعاً برای چه قیام کردند آنگاه است می فهمیم پیروز مطلق این میدان چه کسی بوده است.

متاسفانه حقیقت این است که بسیاری از افراد نامه های نانوشته هستند و بالطبع نامه نانوشته هم غلط ندارد اما این افراد با یک ژست خاص از دیگران غلط گیری می کنند! هر گاه با چنین اشخاصی برخورد کردید کافی ست بگویید:«بله من در فلان قضیه شکست خورده ام اما شکست یک زنده بارها بهتر از خنثی بودن یک مرده است!»

 

خلط فهم و دانش

 

یکی از بزرگترین خلط مطلب هایی که صورت می پذیرد و اکثریت افراد هم در مواجهه با انتقاد از آن استفاده می کنند خلط فهم با دانش است اما می توان اثبات کرد چه منطقاً چه با ذکر مثالهای فراوان که گرچه فهم و دانش در یک مسیر هستند اما الزاماً نه دانش منجر به فهم درست می شود و نه فهم ، تولید دانش می کند.

همانطور که حافظه با ضریب هوشی متفاوت است یعنی یک شخص که مطالب زیادی را می تواند حفظ کند لزوماً ضریب هوشی بالایی ندارد و برعکس ،یک نفر هم می تواند دانش کسب کند و آن را در حافظه خود بگنجاند اما در حقیقت آن را نفهمیده باشد از این رو به بیراهه می رود ولو با تمامی دانشی که دارد و مثال واضح آن علمای وهابی هستند، بسیاری از وهابی ها حافظ کل قرآن هستند ، دهه ها از عمرشان را صرف تحقیق و مطالعه کرده اند و بار دانشی فراوانی دارند اما چون از فهم پایینی برخودار هستند با آن همه دانش خود به فتواها و رفتارهای مضحک می رسند ، اموری که حتی کودکان خردسال را هم به خنده وا می دارد مثل حرمت نشستن روی صندلی ، حرام بودن کارت زرد و قرمز در فوتبال ،حرام بودن خوردن گوشت جن ،واجب القتل بودن دوستداران اهل بیت(ع) و ...

اهل سنت هم گرچه مثل وهابیت نیستند اما گزاره های منطقی را به خوبی نمی فهمند گرچه دانش بالایی داشته باشند مثلاً اهل سنت گزاره «اجماع نقیضین محال ذاتی است» را درک نمی کنند به همین خاطر هم حب عایشه را به دل می گیرند هم حب امام علی(ع) در حالی که امام و عایشه سرسخت ترین دشمنان یکدیگر بودند.

این مساله در سایر حیطه ها هم وجود دارد ،پس اگر کسی در زمینه تخصصی ما انتقادی تحلیلی کرد نباید بگوییم:«آیا تو بیشتر می دانی یا ما؟!» چراکه او می تواند این پاسخ را بدهد:«بله تو بیشتر می دانی اما من بیشتر می فهمم

در دنیای امروز هم کشورها به این نتیجه رسیده اند که انسانهای فهیم را بیشتر در راس امور قرار دهند به جای انسانهای دانا چراکه شخص فهیم می تواند در هر حیطه ای با اندکی دانش آموزی یا حتی بدون آن امر صحیح را بگوید اما شخص دانا را نمی توان به این راحتی ها فهیم کرد.به عنوان مثال چند روز پیش ماموران مبارزه با کالای قاچاق ، بنزین و گازوئیل هایی که کشف کرده بودند را سوزاندند در حالی که اینها جزو این قاعده که :«کالاهای قاچاق را نابود کنید تا وارد بازار نشوند و بازار کالاهای داخلی را کساد نکنند» نبودند، این رفتار بچگانه از افرادی سر زد که در امر کالاهای قاچاق دانش دارند اما فهیم نیستند که موارد استثنا و شرایط زمانی و مکانی و ... را تشخیص دهند یا چند وقت پیش من مطلبی در مورد مضحک بودن انتقال پایتخت نوشتم که یک شخص به من گفتند:«تو بیشتر می دانی یا نمایندگانی که به این طرح رای مثبت داده اند؟» اما با گذشت مدتی از این تصویب نمایندگان، این طرح چنان مضحک و غیرقابل اجرا از آب در آمد که دولت آن را لغو کرد! بله نمایندگان دانش داشتند اما آنها که به این طرح رای مثبت دادند فهم نداشتند.

پس به نظر من مسئولان آموزش و پرورش نباید تنها روی دانش اندوزی و دانا کردن مردم تمرکز کنند بلکه روی فهم آنها نیز باید سرمایه گذاری حتی بیشتر از دانش اندوزی کنند چراکه اکثریت قواعد منطقی در تمامی حیطه ها صدق می کنند.