
مترسک به کلاغ گفت: ای کلاغ هرچقدر میخوای نوکم بزن ولی تنهام نذار که نمیتونم بیام دنبالت...

تو غصه نخور ۳۳۱۵۵۸۹
.
بلاتکلیف ۳۳۱۵۵۹۰
.
دار و ندار ۳۳۱۵۵۹۱
.
دیگه میرم ۳۳۱۵۵۹۲
.
حلقه ۳۳۱۵۵۹۳
.
تغییر کردی ۳۳۱۵۵۹۴
.
نگران ۳۳۱۵۵۹۵
.
بهونه ۳۳۱۵۵۹۶
.
منو ببخش ۳۳۱۵۵۹۷
.
تو عوض شدی ۳۳۱۵۵۹۸
.
مسافر ۳۳۱۵۵۹۹
.
تو آزادی ۳۳۱۵۶۰۰
.
اشتباه کردم ۳۳۱۵۶۰۱
.
خدانگهدار ۳۳۱۵۶۰۲
.
خدانگهدار قطعه ۲ ۳۳۱۵۶۰۳

سر به روی شانه های مهربانت می گذارم
عقـــده دل می گشـاید گریـــه بی اختیارم
از غــم نا مردمی هـا بغضهـا در سینه دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم
خالـی از خودخواهـی مـن برتـر از آلایش تو
من تو را بالاتر از من برتر از من دوست دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم
عشق صدها چهره دارد عشق تو آیینه دار عشق
عشــق را در چهــره ی آیینــه دیــدن دوست دارم
در خموشی چشم ماروقصه ها وگفت وگو هاست
من تو را درجسته ی محراب دیدن دوست دارم
من تــو را بالاتر از مـن برتــر از من دوست دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم
بی تو بـودن را برای با تو بودن دوست دارم
در هــوای دیدنـت یـک عمـر در چلـه نشسـتم
چله را در مقدم عشقم شکستن دوست دارم
بغـض سر گـردون ابـرم قلـه ی آرامشم کن
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم
من تو را بالاتر از من برتر از من دوست دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم
وای ببین چی می شد؟؟؟
فقط درمورد رونالدو نظر بدین. مسی بهتره یا رونالدو؟؟؟؟


مهدی جون داداش گل من... خیلی دوستت دارم... با تموم وجودم عاشقتم...

پيش از اينها فكر ميكردم خدا
خانه اي دارد ميان ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتي از الماس وخشتي از طلا
پايه هاي برجش از عاج وبلور
بر سر تختي نشسته با غرور
ماه برق كوچكي از تاج او
هر ستاره پولكي از تاج او
اطلس پيراهن او آسمان
نقش روي دامن او كهكشان
رعد و برق شب صداي خنده اش
سيل و طوفان نعره توفنده اش
دكمه پيراهن او آفتاب
برق تيغ و خنجر او ماهتاب
هيچكس از جاي او آگاه نيست
هيچكس را در حضورش راه نيست
پيش از اينها خاطرم دلگير بود
از خدا در ذهنم اين تصوير بود
آن خدا بي رحم بود و خشمگين
خانه اش در آسمان دور از زمين
بود اما در ميان ما نبود
مهربان و ساده وزيبا نبود
در دل او دوستي جايي نداشت
مهرباني هيچ معنايي نداشت
هر چه مي پرسيدم از خود از خدا
از زمين، از آسمان،از ابرها
زود مي گفتند اين كار خداست
پرس و جو از كار او كاري خطاست
آب اگر خوردي ، عذابش آتش است
هر چه مي پرسي ،جوابش آتش است
تا ببندي چشم ، كورت مي كند
تا شدي نزديك ،دورت مي كند
كج گشودي دست، سنگت مي كند
كج نهادي پاي، لنگت مي كند
تا خطا كردي عذابت مي كند
در ميان آتش آبت مي كند
با همين قصه دلم مشغول بود
خوابهايم پر ز ديو و غول بود
نيت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه مي كردم همه از ترس بود
مثل از بر كردن يك درس بود
مثل تمرين حساب و هندسه
مثل تنبيه مدير مدرسه
مثل صرف فعل ماضي سخت بود
مثل تكليف رياضي سخت بود
*****
تا كه يكشب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد يك سفر
در ميان راه در يك روستا
خانه اي ديديم خوب و آشنا
زود پرسيدم پدر اينجا كجاست
گفت اينجا خانه خوب خداست!
گفت اينجا مي شود يك لحظه ماند
گوشه اي خلوت نمازي ساده خواند
با وضويي دست ورويي تازه كرد
با دل خود گفتگويي تازه كرد
گفتمش پس آن خداي خشمگين
خانه اش اينجاست اينجا در زمين؟
گفت آري خانه او بي رياست
فرش هايش از گليم و بورياست
مهربان وساده وبي كينه است
مثل نوري در دل آيينه است
مي توان با اين خدا پرواز كرد
سفره دل را برايش باز كرد
مي شود درباره گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چكه چكه مثل باران حرف زد
قيصر امين پور