نسل مار خورده
تهدید پشت تهدید...
چرا میخونی؟ چرا می نویسی؟ چرا خفه نمیشی؟ چرا صدات غم داره؛ فریاد داره؟ چرا شعرات توجه ای به خطهای قرمز نداره؟چرا از هرچی که نباید بگی؛میگی؟چرا از ایران نمیری؟
چرا پزشکیت؛شاعریت؛خوندنت؛سفرکردنت؛رفت و آمدهات؛زندگیت برای ما دردسره؟
از دانشگاه اخراجت میکنیم...روز و شبتو سیاه میکنیم...کشون کشون می بریمت و یه بلایی سرت میاریم که خون بالا بیاری! لاشه تو پرت می کنیم جلوی کفتارا...!
این فقط قسمتی از تهدیدهایی بود که این مدت به سمتم روانه شد....سالهاست که عده ای علاقه مند به تهدید کردنه من هستند!
آقایون خیالتون جمع؛ من ساکت نمی شینم؛...من دردم اینه که خیلی از زن و مرد و دختر و پسرای این سرزمین میدونم من دردم اینه که دردشون و میدونم ؛من درد زن وبچه های شمارو هم میدونم...
من درد اون کسایی که جنگیدن رو میدونم...درد اون بچه نسل سومی که خاطراتش با صدای توپ و تفنگ و لاالله الا الله شکل گرفت ؛درد بچه های نسل چهارم رو...درد دخترو زن ها رو...من بدجوری دردو میشناسم!
من با این تهدیدها خفه شدنی نیستم...اگه این دردا رو بیرون نریزم خفه میشم !
به خیالتون که چی؟چرا من این همه مدت سکوت کردم؟ چرا هرگز نذاشتم شعرای دردگونه ام که حتی اون اساتید سیبیل زردشده؛هم چیزی ازش سر در نمیارن؛جایی پخش بشه؟
همه به خاطر این بود که این غم صدام؛این غم شعرام کاری تر بشه! اونقدر که تا مغز استخوون شمارو بسوزونه!...
گرفتاری من اینه که بعد شاملو و فرهاد و اسفندیارمنفردزاده و ایرج وشهیار و شاهین دارم میام؛من خیلی از اینها یاد گرفته ام و حالا در حال انفجارم!
گرفتاری من اینه که نمی تونم چشمم رو روی دختر هاو پسرای این سرزمین نفرین شده ببندم...من با خودم گرفتاری دارم! گرفتاریم اینه که میخوام انسان باشم وفقط از درد انسان بگم! میفهمی؛از درد انسان!
ما نسل مار خورده و اژده هاییم...واسه مون زیرو رو نکش که تو هوایی!...(شاهین)

.
.
.
و من اما بارها به تو گفتم...
رو بگیر ازم دیوونه من حضور لخت مرگم
زیر رگبار تنم، نمون كه رو تنِ تگرگم
رو بگیر؛ نگـــاه نكن اشــكای سردو
رد بشو نخواه تو هم این همه دردو...(شاهین)
اگه آهنگ شب آخر با صدای امیر عظیمی و ترانه شاهین و نشنیدید؛بشنوید!
.
.
.
منو با آتیش سیگارت بسوزون...
بذار دود این درد تموم شهرو بگیره!
نگو لعنتی طاقت ندارم دلم گیره!
؛بذار این روانی کنارت بمیره!...(راستین)

آلبوم احمدرضا نبی زاده منو تا نوجونی برد تا خاطره تا جاده شمال...تا اشک تا آه...تا یادش بخیر
در که وا میشه می بینم پیرهن آبی پوشیدی
آسمون و از تو کوچه؛تا دل کافه کشیدی
حس باهم بودن ما بوی قهوه دود سیگار
مثل هرروز ساعت پنج؛التهاب تند دیدار!

.
.
.
و در نهایت و تا همیشه ...
به اسم اعظم شر و چش سه و تن مانا
به تثلیث دو سر کوه مخفی وخط ناخوانا
به الت مقدس حالت نامیر اتش
شر اعظم یاختو سینا رژی ناکی وناوش
لی یوادش کوخنی ربی سنی خوراتنو لهلی به عینی
تو تیری سیکس راخنا حنی لنا حونی ژرا عنی و عدی
مارح وت یارب زج هدجس
مارح وت یارب زج هدجس
.
.
(شاهین)














































