بای وب

سلام بچه های این وبلاگ دیگه به روز نمی شه و به آدرس www.aminsenator.blogfa.comمنتقل شد

الهی

خـــدایــــا یا خیلی برگردونـــــ به عقبـــــ...یا بزنــــــ بره جلـــو... اینجایـــــ زندگیـــــــ بدجور دلــــــــم گرفته... داغونمــــــ

قتل غیر...

امـــروز ،


کسی که عطر تو را زده بود ؛


در خیابان از کنار من گذشــــت !


و این یعنــــی :


قتـــل غیـــر عمــــــد ...

قندیل

خداحافظ تابستان..!


یادت باشد ،


روزهای گرمت به سردی گذشت...

دوزخیان زمین

دست بر سلاح ها می کشیم

دست بر دل ها میکشیم...

چقدر ماهرانه دست هایمان به طعمه ی هم قفل میشود

چقدر ماهرانه پاهایمان انداه ی کفش های هم میشود 


چقدر ساده تمام ضمیر ها را به نام خوادخواهی هایمان ثبت کردیم

حرمت نگه دار... نگاه نگه دار... این منم ... همزاد تو... دندان هایت را چرا تیز میکنی...


برای ل.ق.م.ه ها!!؟؟؟

برای خ.ا.ن.ه ؟؟؟؟

برای س.ا.ی.ه دیگری روی او؟؟؟؟!!!!



مستان بپاخیزید.... صد شیخ را باید سر برید!!!!

الهی

خـــدایــــا یا خیلی برگردونـــــ به عقبـــــ...یا بزنــــــ بره جلـــو... اینجایـــــ زندگیـــــــ بدجور دلــــــــم گرفته... داغونمــــــ

آرایش چیست؟

آرایـش چــیست؟
.
.
.
لایـــه ایـسـت بـتــونـه ای که سـکیـنـه را به پـارمـیــدا تبدیــل میــکند...!!

دختر بچه باهوش

دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت:


مامانم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته بهم بدی، این هم پولش.


بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و به دست دختر بچه داد، بعد

لبخندی زد و گفت:

چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش می دی، می تونی یک مشت شکلات به

عنوان جایزه برداری.

ولی دختر کوچولو از جای خودش تکون نخورد، مرد بقال که احساس کرد دختر بچه برای

برداشتن شکلات ها خجالت می کشه گفت: "دخترم! خجالت نکش، بیا جلو خودت شکلاتهاتو بردار"
دخترک پاسخ داد: "عمو! نمی خوام خودم شکلاتها رو بردارم، نمی شه شما بهم بدین؟"

بقال با تعجب پرسید:

چرا دخترم؟ مگه چه فرقی می کنه؟

و دخترک با خنده ای کودکانه گفت: آخه مشت شما از مشت من بزرگتره

هیچ گاه

هیـــــچ گاه"


به خاطـــــر "هیـــــچ کـــــس


دســـــت از "ارزشــــهایت" نکـــــش...


چــــون .... زمانــــی که اون فـــــــرد از تــــو دســـــت بکشــــد، 


تــــو مــــی مانـــی و یـــک ..... "مـــن " بــــــی ارزش

شما یادتون نمی آد؟

سری جدید جملات "شما یادتون نمیاد" "شما یادتون نمیاد" تیکه کلام گروهی در فیس بوک است که بیشتر اعضای آن متولد دهه ۶۰ هستند و از خاطرات دوران کودکی می نویسند، هرچند این خاطرات شیرین را بیشتر ما متولدین دهه ۷۰ هم به یاد می آوریم اما با مرور زمان گویی همه آنها را فراموش کرده بودیم، امیدوارم شما هم با یادآوری این خاطرات لذت ببرید. در ادامه تعدادی عکس هم که یادآور آن دوران است را مشاهده خواهید کرد. شما یادتون نمیاد اون موقعها یکی میومد خونه مون و ما خونه نبودیم، رو در مینوشتن: آمدیم منزل، تشریف نداشتید!!! شـمــا یـادتــون نـمــیــــــــاد… یکی از بزرگترین جرائم و خلافهــای ما تو دوران مـدرســـه داشتن حل المسائل بود شما یادتون نمیاد “به نام الله پاسدار حرمت خون شهدا، شهدایی که با خون خود درخت اسلام را آبیاری کردند.” این مقدمه همه انشاهامون بود شما یادتون نمیاد وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشیمش شـمــا یـادتــون نـمــیــــــــاد… بـزرگتـــــریـن کابـوس شب عیــــد “پـیــــک نـوروزی” بود … شما یادتون نمیــــــــاد… خط فاصله هایی که بین کلمه هامون میذاشتیم یا با مداد قرمز بود یا وقتی خیلی میخواستیم خاص باشه ستاره می کشیدیم شما یادتون نمیاد تو راه مدرسه اگه یه قوطی پیدا میکردیم تا خود مدرسه شوتش میکردیم شما یادتون نمیاد یه زمانی همه تیم ها رو میذاشتم تو قوطی درشو می بستم “مسی” شما یادتون نمیاد بچه که بودیم نماز می‌خوندیم فرشته‌ها پول می‌زاشتن زیر جانمازمون! شـمــا یـادتــون نـمــیــــــــاد… از کلاس اول دبستــــان تـا آخرین روز دبیـرستــــان، همه معلمها و ناظم ها: کلاس شما “بـــــدتریـن” کلاسیه که تا حالا داشتم … شما یادتون نمیاد پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی، بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد. شما یادتون نمیاد دبستان که بودیم، هر چی میپرسیدن و میموندیم توش، میگفتیم ما تا سر اینجا خوندیم شما یادتون نمیاد یه زمانی همه تیم ها رو میذاشتم تو قوطی درشو می بستم “مسی” شما یادتون نمیاد بعضی وقتا جلو جلو، حاشیه ی صفحه های بعدی دفترمون رو هم خط کشی میکردیم که بعدا راحت باشیم شـمــا یـادتــون نـمــیــــــــاد… به سلامتی اون باجـــــه تلفنی که تو بارون میرفتی زیر سقفش ، یدونه دو زاری مینداختی توش… یه ساعت حرف می‌زدی.. . آخـرشــــم پولتــــو پس می‌داد … شما یادتون نمیاد آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست، اونا یه درس از ما عقب تر باشن شما یادتون نمیاد تو دبستان وقتی مشقامونو ننوشته بودیم معلم که میومد بالا سرمون الکی تو کیفمونو می گشتیم میگفتیم خانوم دفترمونو جا گذاشتیم!! شما یادتون نمیاد ستاره آی ستاره، پولک ابر پاره، به من بگو وقتی که خواب نبودی بابامو تو ندیدی؟ دیدمش از اونجا رفت، اون بالا بالاها رفت، بالا پیش خدا رفت خدا که مهربونه، پیش بابام میمونه گریه نمیکنم من، که شاد نباشه دشمن شما یادتون نمیاد تو دبستان زنگ تفریح که تموم می شد مامورای آبخوری دیگه نمی ذاشتن آب بخوریم شما یادتــون نمیـــــــــــاد… از لوک خوش شانس بودن ؛ آخرش تنهایی سمت غروب رفتنو یاد گرفتیم و بس ! زمـانی که خاطــــره هـایــت از امیـــــدهایت قــوی تر شـدند پیـــر شـدنت شـــروع میشــود … پیـــر شـدیـمـــا