رویایی به رنگ نور نوشته ی مهری لونی ( نقدی بر داستان صفر مرزی )
" رويايي به رنگ نور "
نگاهي به داستان "صفر مرزي " نوشته ليلا جليني
با اداي احترام به نويسنده اين داستان و با سپاس از قلم لطيفش.
اگر چه در شروع داستان صفر مرزي نويسنده سعي در معرفي شخصيتها و روابط آنها مي نمايد و زمينه را براي كنش اصلي داستان آماده مي سازد و ليكن گاه در اين معرفي دچار كاستي هايي نيز مي شود كه البته قابل اغماض است چرا كه روايت داستان ، روايتي خطي نيست و از خواننده انتظار مي رود با كمي تامل و حوصله روابط را دنبال كند تا به دليل انتخاب اين شروع پي ببرد ، چه بسا كه نويسنده درصدد القاي ذهنيت آشفته شخصيت اصلي داستان (پونه) به مخاطب است و اين مهم بعد از كمي جستجو و كاوش در شكل روابط شخصيت اصلي با ساير شخصيتهاي داستان به دست خواهد آمد.
نويسنده در فضاسازي اثر بسيار موفق عمل كرده است، چرا كه با توصيف كاملي از شخصيتها و مكان ها ، هر آنچه لازمه دانش مخاطب در مواجهه با اثر است، به او ارائه داده و نيز حوادث داستان را با هماهنگي لازم پيش برده است.از اين رو مخاطب با هر تصويري كه وي برايش مي سازد، همراه مي شود و اين همراهي نقطه قوتي در اين اثر است و از آنجا كه نويسنده در شكل انتخاب شده روايت غيرخطي خود به دنبال ايجاد تعليق و پي گيري مخاطب براي يافتن پاسخ سوالاتش در طول روايت است ، بايد به انتخاب وي به ديده احترام نگريست ، چرا كه با شخصيت پردازي موشكافانه و البته نگاه لطيف به آدمهاي داستان در اين امر موفق بوده است.
ديالوگهاي انتخاب شده براي هر شخصيت تا حدودي بر تناسب اين انتخاب صحه مي گذارد ولي نبايد اين نكته را از نظر دور داشت كه با توجه به تعدد فضاهاي موجود در داستان جاي عملكرد بهتري براي نويسنده بود تا با بهره گيري بيشتر از روابط آدمهاي داستان به پرداخت هر چه بهتر ديالوگها دست يازد. با اين وجود ديالوگها براي هر شخصيت ، چه شخصيتهاي محوري و چه شخصيتهاي فرعي باورپذيرند و مخاطب با اين باور با آنها ارتباط برقرار مي كند.
ظرافت انتخاب كلمات و تعابير لطيف و زيبا از ديگر نقاط قوت اين اثر ادبي است، تا جايي كه تعابير در ذهن حك مي شوند و در دل جاي مي گيرند. براي مثال:"چنگ زد به بقچه اش و درد را ميان تكه پارچه ها مچاله كرد."(ص99) و البته از اين دست تعابير در كل اثر فراوان ديده مي شود.
استفاده از واژه سايه در سراسر متن زيبا و به جاست. تضاد نور و سايه و نيز استفاده تعمدي از اين واژه در جايي كه ذهن مخاطب فقط به دنبال نور مي گردد و تضاد اين عناصر در مكان توصيف شده (زيرمين تاريك و مرطوب)از لطافت خاص خود برخوردار است. و يادآوري آواز مادربزرگ كه شعر و آهنگ " من از اون آسمون آبي مي خوام " (ص25) در تضاد با اين فضاي تاريك ،حسي دروني را به خواننده القا مي كند و چه بسا كه خواننده ، همسو با شخصيت اصلي(پونه) آهي از درون بكشد...
استفاده از سايه به همين چند تعبير ختم نمي شود و نويسنده با ظرافت هر چه تمام تر واژه ها را به خدمت مي گيرد تا خواننده را وادارد مدام در ذهن پونه رفت و آمد كند و به هر جا سرك بكشد تا معاني را دريابد و تناسبي را جستجو كند كه ميان واژه هايي همچون پريدن ، پرواز و پرنده خودنمايي مي كند. براي مثال : بازي سايه ها قبل از نماز خواندن پونه -آنجا كه پونه با دست سايه پرنده اي را بر ديوار مي سازد- " بايد تبديل مي شد به يك پرنده، شاهين شايد. كج و معوج شد،در خود پيچيد و كلاف شد،توده اي سياه كه از ميانش دو بال سربرآورد. سري كوچك كه آرزوي پرواز داشت با دو بال بزرگ."(ص35) و يا سايه اي كه پونه را تعقيب مي كند و همه جا به دنبالش مي آيد. تشبيه سايه به جوجه اي كه تازه از تخم درآمده باشد.(ص23) و يا صداي پر زدن مرغها كه چندين بار روي آن تاكيد شده است.
نويسنده بازي سايه ها را براي خواننده به تصوير مي كشد و خواننده را وامي دارد تا به فصلي سفر كند كه صفيه از پرواز براي او گفته بود." حالا هم او گفته بود بايد برود، گفته بود آزاد است و بايد برود پي سرنوشتش... سرنوشت!...قول داده بود سحرگاه روز چهارم بيايد و براي هميشه در را باز كند كه بونه بپرد، زير لب هم گفته بود اگر پرواز از يادت نرفته باشد، اگر پر پروازي مانده باشد برايت."(ص 27)
نكته زيبايي كه در اين داستان ستودني است سوالي است كه بلافاصله پس از واژه هاي مرتبط با زمان طرح مي شود. " بعد اين همه سال... چند سال؟ ..." تكرار اين جمله در تمام طول "فصل بي آغازي" ذهن مخاطب را در گير اين پرسش مي كند كه اين سوال تا كجا مي خواهد تكرار شود و مخاطب وقتي به پاسخ خود مي رسد كه پونه از موقعيت جغرافيايي زيرزمين بيرون آمده و فصل" بي انجامي " شروع مي شود. زيرا ديگر براي پونه اين زمان نيست كه ذهنش را مغشوش كند ، بلكه يقين و باور اوست كه از گذر زمان در حال شكل گيري است چرا كه خود در دل زمان گم شده و حالا در پي يافتن خود در بي زماني است .
نكته ديگر كشف و شهودي است كه توسط پونه صورت مي گيرد.نوري كه هميشه در خوابهايش مي بيند، روشنايي ناتمامي كه پونه با پاهاي برهنه به سمتش مي دود و ... همه و همه در لحظه حقيقي مواجهه او با آن نور با جزييات كامل در ذهن مخاطب نقش مي بندد ، به طوريكه او را ياراي گريز از آن نيست.
چينش جوابها در فصل آغازين ( فصل بي آغازي) و ايجاد پرسش در فصل پاياني( فصل بي انجامي) ازجذابيت خاصي برخوردار است. براي مثال: نوشته مصطفي در تقويم سال نو كه به پونه هديه مي دهد از اين جهت قابل تامل است كه گويي همين جمله تصويرگر سرنوشت او است. اين نوشته هنگامي به ذهن متبادر مي شود كه علي در مورد فراموش شدن مصطفي مي گويد.براي پونه پاسخ اين سوال از اهميت خاصي برخوردار است چرا كه شايد نوشته مصطفي را هزاران هزار بار براي خود مرور كرده باشد: "مردن هرگز به تلخي فراموش شدن يك بودن نيست" (ص26)هنگامي كه پونه از پسر جوان- علي- مي پرسد: "مي گم... حالا واسه پدر مادرش هم مصطفي مرده؟ يعني بهش فكر نمي كنن؟"(ص97) نويسنده اين چينش را بسيار زيبا در دو فصل جاي داده است چرا كه ذهن خواننده با سوال پونه به گذشته اي دور سفر مي كند.
بهت پونه در لحظه رودررويي با اين حقيقت كه تمام اين سالها بازيچه اي بيش در دست صفيه نبوده است ، اوج داستان را مي سازد، آنجا كه درمي يابد پيرزن تمام اين سالها با صداي ساختگي واق واق سگ و زوزه گرگ در دل او ترس و آشوبي پايان ناپذير به پا مي كرده است. از اين رو در آرزوي دنيايي بدون صفيه قدم بيرون مي گذارد و اين را خوشايندترين اتفاق مي بيند، اما در مواجهه با دنياي بيرون از آن زيرزمين نمور، درمواجهه با آدمها، درمواجهه با نور،در مواجهه با گذر زمان بر چهره اش از زبان علي، حقيقتي ديگر در درونش شكل مي گيرد كه بدون صفيه نمي تواند زندگي كند و پونه بودن با صفيه را به حضورش در خاك وطن و رودررويي با گذشته و ساختن آينده اش ترجيح مي دهد و اين رجحان رنجي را براي او در پي دارد و او با آگاهي به استقبال اين رنج خودخواسته مي رود و اين رنج چه زيبا تصوير شده است.
پايان داستان با وجود ابهامي كه نويسنده به عمد براي مخاطب به يادگار گذاشته است ،داراي نكته ظريفي است كه دريافت اين نكته مي تواند خواننده را به تعبير صحيحي از خواست نويسنده اثرمبني بر اطلاع ازسرنوشت شخصيت اصلي و سرانجام داستان برساند.
"مادرش بود كه داشت غرولند مي كرد: دختراي قد تو دارن بچه داري مي كنن خونه شوهر، ئو وخ تو عين سوسمار خودت رو پهن كردي زير آفتاب، از هيكلت خجالت بكش بونه"(ص112) تنها كسي كه پونه را اينگونه خطاب مي كرد صفيه بود. نكته جالب توجه اين است كه نويسنده در شروع داستان با دقت هر چه تمامتر واژه اي را انتخاب كرده است كه ما را با پايان داستان پيوند مي دهد ،آنجا كه مي نويسد: "صفيه شده بود تمام كس و كارش ،حتي مادرش." (ص17)
از اين دست ظرافت ها در كل اثر بسيار ديده مي شود كه مجال پرداختن به همه آنها نيست.
كوتاه سخن اينكه : "صفر مرزي مال هيچ كي نيس، مال خودشه و مال خدا..."
با آرزوي موفقيت و سربلندي براي اين نويسنده جوان و اميد به درخشش آثار بعدي ايشان.
مهري لوني
كارشناس ارشد تئاتر

