رویایی به رنگ نور نوشته ی مهری لونی ( نقدی بر داستان صفر مرزی )

نقدی بر صفر مرزی به قلم مهری لونی ( کارشناسی ارشد تاتر )



 "  رويايي به رنگ نور "

نگاهي به داستان "صفر مرزي " نوشته ليلا جليني

با اداي احترام به نويسنده اين داستان و با سپاس از قلم لطيفش.

اگر چه در شروع داستان صفر مرزي نويسنده سعي در معرفي شخصيتها و روابط آنها مي نمايد و زمينه را براي كنش اصلي داستان آماده مي سازد و ليكن گاه در اين معرفي دچار كاستي هايي نيز مي شود كه البته قابل اغماض است چرا كه روايت داستان ، روايتي خطي نيست و از خواننده انتظار مي رود با كمي تامل و حوصله روابط را دنبال كند تا به دليل انتخاب اين شروع پي ببرد ، چه بسا كه نويسنده درصدد القاي ذهنيت آشفته شخصيت اصلي داستان (پونه) به مخاطب است و اين مهم بعد از كمي جستجو و كاوش در شكل روابط شخصيت اصلي با ساير شخصيتهاي داستان به دست خواهد آمد.

نويسنده در فضاسازي اثر بسيار موفق عمل كرده است، چرا كه با توصيف كاملي از شخصيتها و مكان ها ، هر آنچه لازمه دانش مخاطب در مواجهه با اثر است، به او ارائه داده و نيز حوادث داستان را با هماهنگي لازم پيش برده است.از اين رو مخاطب با هر تصويري كه وي برايش مي سازد، همراه مي شود و اين همراهي نقطه قوتي در اين اثر است و از آنجا كه نويسنده در شكل انتخاب شده روايت غيرخطي خود به دنبال ايجاد تعليق و پي گيري مخاطب براي يافتن پاسخ سوالاتش در طول روايت است ، بايد به انتخاب  وي به ديده احترام نگريست ، چرا كه با شخصيت پردازي موشكافانه و البته نگاه لطيف به آدمهاي داستان در اين امر موفق بوده است.

ديالوگهاي انتخاب شده براي هر شخصيت تا حدودي بر تناسب اين انتخاب صحه مي گذارد ولي نبايد اين نكته را از نظر دور داشت كه با توجه به تعدد فضاهاي موجود در داستان جاي عملكرد بهتري براي نويسنده بود تا با بهره گيري بيشتر از روابط آدمهاي داستان به پرداخت هر چه بهتر ديالوگها دست يازد. با اين وجود ديالوگها براي هر شخصيت ، چه شخصيتهاي محوري و چه شخصيتهاي فرعي باورپذيرند و مخاطب با اين باور با آنها ارتباط برقرار مي كند.

ظرافت انتخاب كلمات و تعابير لطيف و زيبا از ديگر نقاط قوت اين اثر ادبي است، تا جايي كه تعابير در ذهن حك مي شوند و در دل جاي مي گيرند. براي مثال:"چنگ زد به بقچه اش و درد را ميان تكه پارچه ها مچاله كرد."(ص99) و البته از اين دست تعابير در كل اثر فراوان ديده مي شود.

استفاده از وا‍ژه سايه در سراسر متن زيبا و به جاست. تضاد نور و سايه و نيز استفاده تعمدي از اين واژه در جايي كه ذهن مخاطب فقط به دنبال نور مي گردد و تضاد اين عناصر در مكان توصيف شده (زيرمين تاريك و مرطوب)از لطافت خاص خود برخوردار است. و يادآوري آواز مادربزرگ كه شعر و آهنگ " من از اون آسمون آبي مي خوام " (ص25) در تضاد با اين فضاي تاريك ،حسي دروني را به خواننده القا مي كند  و چه بسا كه  خواننده ، همسو با شخصيت اصلي(پونه) آهي از درون بكشد...

استفاده از سايه به همين چند تعبير ختم نمي شود و نويسنده با ظرافت هر چه تمام تر واژه ها را به خدمت مي گيرد تا خواننده را وادارد مدام در ذهن پونه رفت و آمد كند و به هر جا سرك بكشد تا معاني را دريابد و تناسبي را جستجو كند كه ميان واژه هايي همچون  پريدن ، پرواز و پرنده خودنمايي مي كند. براي مثال : بازي سايه ها قبل از نماز خواندن پونه -آنجا كه پونه با دست سايه پرنده اي را بر ديوار مي سازد-  " بايد تبديل مي شد به يك پرنده، شاهين شايد. كج و معوج شد،در خود پيچيد و كلاف شد،توده اي سياه كه از ميانش دو بال سربرآورد. سري كوچك كه آرزوي پرواز داشت با دو بال بزرگ."(ص35)  و يا سايه اي كه پونه را تعقيب مي كند و همه جا به دنبالش مي آيد. تشبيه سايه به جوجه اي كه تازه از تخم درآمده باشد.(ص23)  و يا صداي پر زدن مرغها كه چندين بار روي آن تاكيد شده است.

نويسنده بازي سايه ها را براي خواننده به تصوير مي كشد و خواننده را وامي دارد تا به فصلي سفر كند كه صفيه از پرواز براي او گفته بود." حالا هم او گفته بود بايد برود، گفته بود آزاد است و بايد برود پي سرنوشتش... سرنوشت!...قول داده بود سحرگاه روز چهارم بيايد و براي هميشه در را باز كند كه بونه بپرد، زير لب هم گفته بود اگر پرواز از يادت نرفته باشد، اگر پر پروازي مانده باشد برايت."(ص 27)

نكته زيبايي كه در اين داستان ستودني است سوالي است كه بلافاصله پس از واژه هاي مرتبط با زمان طرح مي شود.     " بعد اين همه سال... چند سال؟ ..."  تكرار اين جمله در تمام طول "فصل بي آغازي" ذهن مخاطب را در گير اين پرسش مي كند كه اين سوال تا كجا مي خواهد تكرار شود و مخاطب وقتي به پاسخ خود مي رسد كه پونه از موقعيت جغرافيايي زيرزمين بيرون آمده و فصل"  بي انجامي " شروع مي شود. زيرا ديگر براي پونه اين زمان نيست كه ذهنش را مغشوش  كند ، بلكه يقين و باور اوست كه از گذر زمان در حال شكل گيري است چرا كه خود در دل زمان گم شده و حالا در پي يافتن خود در بي زماني است .

نكته ديگر كشف و شهودي است كه توسط پونه صورت مي گيرد.نوري كه هميشه در خوابهايش مي بيند، روشنايي ناتمامي كه پونه با پاهاي برهنه به سمتش مي دود و ... همه و همه در لحظه  حقيقي مواجهه او با آن نور با جزييات كامل در ذهن مخاطب نقش مي بندد ، به طوريكه او را ياراي گريز از آن نيست.

چينش جوابها در فصل آغازين ( فصل بي آغازي) و ايجاد پرسش در فصل پاياني( فصل بي انجامي) ازجذابيت خاصي برخوردار است. براي مثال: نوشته مصطفي در تقويم سال نو كه به پونه هديه مي دهد از اين جهت قابل تامل است كه گويي همين جمله  تصويرگر سرنوشت او است. اين نوشته هنگامي به ذهن متبادر مي شود كه علي در مورد فراموش شدن مصطفي مي گويد.براي پونه پاسخ اين سوال از اهميت خاصي برخوردار است چرا كه شايد نوشته مصطفي را هزاران هزار بار براي خود مرور كرده باشد: "مردن هرگز به تلخي فراموش شدن يك بودن نيست" (ص26)هنگامي كه پونه از پسر جوان- علي- مي پرسد: "مي گم... حالا واسه پدر مادرش هم مصطفي مرده؟ يعني بهش فكر نمي كنن؟"(ص97) نويسنده اين چينش را بسيار زيبا در دو فصل جاي داده است چرا كه ذهن خواننده با سوال پونه  به گذشته اي دور سفر مي كند.

بهت پونه در لحظه رودررويي با اين حقيقت كه تمام اين سالها بازيچه اي بيش در دست صفيه نبوده است ، اوج داستان را مي سازد، آنجا كه درمي يابد پيرزن تمام اين سالها با صداي ساختگي واق واق سگ و زوزه گرگ در دل او ترس و آشوبي پايان ناپذير به پا مي كرده است. از اين رو در آرزوي دنيايي بدون صفيه قدم بيرون مي گذارد و اين را خوشايندترين اتفاق مي بيند، اما در مواجهه با دنياي بيرون از آن زيرزمين نمور، درمواجهه با آدمها، درمواجهه با نور،در مواجهه با گذر زمان بر چهره اش از زبان علي، حقيقتي ديگر در درونش شكل مي گيرد كه بدون صفيه نمي تواند زندگي كند و پونه بودن با صفيه را به حضورش در خاك وطن و رودررويي با گذشته و ساختن آينده اش ترجيح مي دهد و اين رجحان رنجي را براي او در پي دارد و او با آگاهي به استقبال اين رنج خودخواسته مي رود و اين رنج چه زيبا تصوير شده است.

پايان داستان با وجود ابهامي كه نويسنده به عمد براي مخاطب به يادگار گذاشته است ،داراي نكته ظريفي است كه دريافت اين نكته مي تواند خواننده را به تعبير صحيحي از خواست نويسنده اثرمبني بر اطلاع ازسرنوشت شخصيت اصلي و سرانجام داستان برساند.

"مادرش بود كه داشت غرولند مي كرد: دختراي قد تو دارن بچه داري مي كنن خونه شوهر، ئو وخ تو عين سوسمار خودت رو پهن كردي زير آفتاب، از هيكلت خجالت بكش بونه"(ص112) تنها كسي كه پونه را اينگونه خطاب مي كرد صفيه بود.  نكته جالب توجه اين است كه نويسنده  در شروع داستان با دقت هر چه تمامتر واژه  اي را انتخاب كرده است كه ما را با پايان داستان پيوند مي دهد ،آنجا كه مي نويسد: "صفيه شده بود تمام كس و كارش ،حتي مادرش." (ص17)

از اين دست ظرافت ها در كل اثر بسيار ديده مي شود كه مجال پرداختن به همه آنها نيست.

 كوتاه سخن اينكه : "صفر مرزي مال هيچ كي نيس، مال خودشه و مال خدا..."

 با  آرزوي موفقيت و سربلندي براي اين نويسنده جوان و اميد به درخشش آثار بعدي ايشان.

 

مهري لوني

كارشناس ارشد تئاتر

 

 

دیوار نوشت

دیوار نوشت ...

                

شهرداری

روي ديوار فرو ريخته ي خانه ي ما

دستخوش داد و نوشت               

"زندگي شستن يك بشقاب است"

باورش سخت، ولي                                      

آسان است                                                

مادر خسته ي من                                      

دلزده از  زندگی است                                 

كار او هر شب و روز                              

شستن بشقاب است

مادر طفلک من،

ظرفشوی خانه ی سهراب است ...

                                   

این شعری ست قدیمی که به روز ساختم ! برای یاد آوری برخی چیزها به خودم ...                       

حواست هست ...؟

ان الانسان ظلاما جهولا...

یه وقتی فکر می کردم کتاب هام که چاپ بشه خیلی راضی و خوش حال خواهم بود. حالا که سه کتاب چاپی دارم ،همونم که بودم و هنوز هم خشنود نیستم .

حواست هست ؟ هیچ چیز انسان را راضی و خشنود نخواهد کرد مگر... !

هوا چقدر بوی عطر تو رو داره !

چند روزی بد جور غم بی مادری داره داغونم می کنه اما دستم به هیچی بند نیست ، واقعا به هیچی . می دونم این  اخرین و بدترین  غمی نیست که بر سرم آوار شده ، اما بد دردیه .

حواست هست ؟ شاید فردا مادرت دیگه نباشه ،مثل من که یهو مادرم رفت. پس تو رو خدا همین امروز مامانت رو بغل کن و ببوسش. عوض منی که مادر ندارم هم مادرت رو بغل کن ،محکم و با عشق !

یه سوال ؟

بهمن که بیاد یک سال میشه که این سوال خوره ی وجودم شده. مادر من دقیقا کجاست ؟

واقعا برام سواله ؟ یه آدرس دقیق می خوام... ( اینقدر بدبختیم ما مسلمان های امروز که حتی آدرس امام زمان مان را هم نداریم اقلا سوالات بی جوابمون رو از اون جواب بگیریم ... الان دوستای روشنفکرم هرهر بهم می خندند. بخندید رفقا ! که داره یک سال میشه که خنده ی از ته دل هم نداشتم )

حسن ختام :

حواست هست ؟ ... دنیا همه اش غم و سختی یه درست ! اما  واقعا می ارزید که انسان آفریده بشم و با تمام وجودم زندگی ش کنم . خدایا ممنونم ازت

ممنون که مادری نازنین داشتم که حالا حسرتش رو بخورم

ممنونم که قلبی بهم دادی که احساس داره و می تونه دلتنگ بشه ، حسرت بخوره ،پشیمون بشه

و ممنون تر که خدایی به خوبی خودت بهم دادی.

(سکوت !)

نقد و بررسی صفر مرزی

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

جلسه ی نقد و بررسی کتاب « صفر مرزی » نوشته ی لیلا جلینی ، انتشارات امیرکبیر

توسط استاد گرامی ،آقای احسان عباسلو

روز چهارشنبه  23 مرداد ماه / ساعت 4 تا 6 عصر

واقع در :  

بنیاد ادبیات داستانی: خ ویلا ( استاد نجات اللهی ) . با لاتر از طالقانی. کوچه

نوید. بن بست چهارم . پلاک ۱

 

نقد و نظرات صفر مرزی

دوستان سلام...

در این پست نقد و نظرات پیرامون داستان صفرمرزی ( لیلا جلینی / انتشارات امیرکبیر ) را خواهیم خواند :

با تشکر از قلم فرسائی این عزیزان...

محسن امامیان

(آقای امامیان تحصیلات حوزوی دارند و برخی لغات بکار رفته که شاید مهجور بنماید بدین سبب است ُ. در اصل متن درخل و تصرفی صورت نگرفته است )

شب های آغازین ماه مبارک رمضان فرصتی شد تا ساعاتی کتاب کوچک صفر مرزی را
در دست بگیرم . در ابتدا با نگاه به شمار صفحات ، گمان می کردم خواندنش
کار دو ساعت است . اما شاید جمعا پنج شش ساعت خواندنش زمان برد . کتاب را
مانند یک نریتور از آغاز تا انجام دکلمه کردم .
 عنوان کتاب ذهن را دچار نوعی پیش داوری می کند که با یک متن کاملا جنگی
روبرو هستیم و یا فصلین بی آغازی و بی انجامی این قضاوت را می آفریند که
بار منفی نوشته ها بالا خواهند بود . اما خواندن جملات کم کم خواننده را
به جایی در حوالی جنگ و نه بطن آن  می برد. حاشیه ای کم رنگ که نگارنده
سعی در رونمایی رنگ های الوان آن کرده است . زندگی محقر اما پر از حس
مردمان آن حوالی و شاید بهتر باشد بگوئیم زنان آن حوالی
کما بیش با نگاه زن سالارانه نویسنده آشنا بودم ، منتها در این متن
دریافتم که این نگاه زن سالارانه معطوف به زنانی است که الحق سالار
هستند. بونه یا پونه با تمام ناپختگی هایش و مادر یا مادر خوانده او
جلواتی از شهامت را به رخ می کشند . نه تنها آن هنگام که جلوی بی صفت
هایی مثل جابر و یا آدم هایی مثل هارون قد علم می کنند بلکه هنگامی که با
قناعت سوزن به دیوار می کنند هم سالار هستند  .
از یک خانم تحصیلکرده تهر انی با این سن که به جنگ آنچنان قد نمی دهد و
یحتمل از تیره و قومی دیگر است بسیار بعید می نماید که  اینقدر روان و
مطلع درباره این مرز نشینان بنویسد . حتما تجربه نویسنده در دو وجیزه قبلی
به امداد او آمده است اما باز هم جای تبریک دارد این باریک بینی و غور در
یک نوع زندگی بومی .
باید اعتراف کنم که سطح کتاب از دانش امثال من بالاتر بود وخواهشی کنم از
این دست نویسندگان تا مراعات حال ما را هم بکنند . در یافت حقیر از خط
داستان اندک بود هرچند بهره ای وافر از شخصیت پردازی وتوصیف صحنه داشتم.
پیشنهاد من توجه به آثار نویسندگانی همچون نادر ابراهیمی است که مفاهیم
عمیق را با کلمات و جملاتی در سطح بیان می کنند .
به هر حال خاطره ای خوش بود و این کتاب را دوست می دارم و لای ورق هایش
یک پر مر غ عشق می گذارم و رویش شکر می ریزم و می گذارمش بین کتاب های
محبوبم تا روزی بچه کند .
زاد الله توفیقاتکم و کثر الله امثالکم.

 

 

 

مرضیه روائی

سلام.خداقوت.کار خوبیه .تشکر .من احساس میکنم بین اطرافیانمون آدمای

 زیادی مثل صفیه هستن که برای فرار ا زتنهایی خودشون حاضرمیشن آزادی رو ازدیگران بگیرن.ویا شبیه پونه که تنهایی رو با همه وجود احساس میکنن. من بعضی

جاهای داستانو نمیتونم درک کنم،مثلأاینکه چطور پونه حتی سعی نکردبفهمه

خانوادش زنده ان یانه!؟!؟یا اینکه مصطفی همون علی :  خیلی راحت بیخیال پونه

شدو رفت،آخه پونه خیلی مشکوک میزد،از اون طرف مصطفی گم شده بود از این

طرف پونه انگار مصطفی رو میشناخت.من همیشه از واقعیت متنفرم، تو رؤیا زندگی

میکنم،به همین خاطر میگم کاش مصطفی بود تا...اونجاکه پونه فهمید مصطفی هم

دیگه نیست،دیگه کسی نیست که براش خواب نداشته باشه اشکمو درآورد.بعضی

وقتادوس داشتم منم همراه پونه جیغ بکشم.لیلاخانم تشکر.

 

 محسن برزگر

                               مروری بر داستان بلند « صفر مرزی »

 

لیلا جلینی متولد 1357 در تهران و فارغ التحصیل رتبه اول کارشناسی ادبیات نمایشی از دانشگاه هنر است . وی همچنین منتقد و مجری کارشناس جلسات نقد داستان بوده و دو کتاب در پرونده خود دارد : کتاب نگاهی دیگر (ظرفیت های نمایشی خاطرات مکتوب دفاع مقدس) و نمایشنامه کوتاه منیرو و سومین اثر او داستان بلند صفر مرزی میباشد که توسط انتشارات امیر کبیر در زمستان سال 1391به چاپ رسیده و در نمایشگاه کتاب امسال در دسترس خوانندگان و دوستداران ادبیات قرار گرفت.

 

داستان صفر مرزی ، سرگذشت دختری است به نام پونه که نویسنده معرفی شخصیت اول داستانش را به عهده خود او می گذارد تا با این عمل هم شخصیت داستانش را وادار به یاداوری دست و پا شکسته گذشته خود کند و هم از این طریق روایت داستان را از زبان خود او برای مخاطب نقل کرده باشد.

پونه شخصیت اصلی داستان دختری نوجوان با شور و هیجان نوجوانی است و روایت داستان در اوایل شروع جنگ ایران و عراق می گذرد . هنگامی که خانواده او برای فرار از نا امنی جنگ به دستور پدر تصمیم به رفتن به شهری دیگر میگیرند ولی پونه به دلیل علاقه اش به امیر حسین (پسر همسایه پونه) و علاقه اش به ماندن در نزدیکی او به هر روشی متوسل میشود تا پدر را برای نرفتنش همراه آنها متقاعد کند و بالاخره موفق می شود :

 

" زار می زد و گریه میکرد نمی خواست از خانه اشان برود . بمب و موشک می زنند که می زنند. جنگی چند روزه است و تمام می شود . اما پدر قاطع گفته بو د: نه . گفته بود باید دختر ها بروند پیش مادرشان خانه مادربزرگ  ، نمی خواست ناموسش دست دشمن بیفتد . اگر جنگی چند روزه هم بود انگار میکنند مسافرتی رفته اند و خوش می گذرانند .پونه نمی خواست دل بکند ، دلش پیش امیر حسین بود . می خواست تا وقتی آنها هستند ، او هم بماند . کلی بهانه تراشیده بود و دل پدر را به دست آورده بود تا بماند و کمک حال مردم باشد . دلیل هم آورده بود ، اینکه تابستان آن سال رفته دوره امداد گری دیده ، حتمن کار خدا بوده و حالا بهترین وقت است که زکات عملش را پس بدهد. از تمام نقاط ضعف و قدرت پدر وارد شده بود . از مام وطن گفته بود و ناموس و زکات سلامتی و علم و چیزهای دیگر تا پدر راضی شده بود او بماند. "    (صفحه 37 پاراگراف آخر)

اتفاق اصلی داستان زمانی رخ می دهد که پونه با دختری روبرو میشود که ادعا می کند گم شده است و خانواده اش در خرمشهر زندگی میکنند و پونه برای کمک به این دختر شخصن راهی خرمشهر میشود و در میانه راه اسیر می شود در واقع گروگان یک عراقی در خانه ای متروکه نزدیک مرز دو کشور تا شاید روزی بتواند پونه را با برادرش که در ایران اسیر شده بود جا به جا کند .

 

" به حرف منیژه هم گوش نکرد که را ه های خرمشهر یک در میان باز است و در بلبشوی بمباران این بچه حتمن اشتباه می کند و بهتر است او را تحویل نیروهای بسیج بدهند . پونه هم باد به غبغب انداخت که در شهر مانده تا همین کارها را انجام بدهد و کمک حال مردم باشد . منیژه هم مثل همیشه گفت که شریک کله خری های او نمی شود . منیژه رفت به پدر پونه خبر دهد تا نگران او نشود و پونه رفت...رفت تا سر از خانه صفیه در آورد...از ته ته دنیا. "صفحه 38 پاراگراف اول

 

تمام روایت داستان صفر مرزی از زبان پونه بیان میشود و در زیرزمینی که سالها در آن زندانی است و سعی میکند خودش را با خاطره هایی کمرنگ و غبار گرفته که از گذشته اش به یاد می آورد زنده نگه دارد از رابطه حسی خودش با پسر دایی مصطفی  و نامه ای که آخرین و تنها یادگاری او در این تنهایی است و خو گرفتن با زنی به نام صفیه که هم زندان بان او به شمار می رود هم به نوعی سنگ صبور او در تحمل شرایط سختی که با آن دست و پنجه نرم می کند . زنی با هوش و سخنور که هیچ گاه او را نمیشناسد و پیچیدگی های رفتاری منحصر به فردی دارد که پونه تا آخرین لحظات داستان هم نمیتواند شناخت درستی از او پیدا کند . و سرانجام پونه بعد سالها زندانی بودن در زیرزمینی تاریک اجازه رفتن به او میدهند و صفیه او را برای رفتن آماده می کند و پونه که بعد از سالها نور خورشید چشمانش را میزند به راه می افتد....

 

" خودش را نیشگون گرفت و آخی گفت . جای شکر داشت که خواب نبود و همین قوت قلبی بود برایش . خواست پسر را صدا بزند و تمام حرف های تلمبار شده اش را پشت هم بیرون بریزد  و بگوید ، نرو ، صبر کن و ... همین ! بعد این همه سال فقط همین دوکلمه بود . حرف دیگری نبود. ذهن در یک آن خالی شده بود همین دو کلمه هم از هزار و یک دست انداز رد شدند و دست آخر شد آوایی گنگ و نا مفهوم که از گلویش بیرون آمد و تنها خودش شنید و خودش . پسر داشت با گله اش دور می شد و پونه فقط اشک در چشمانش می نشست . تمام قدرتش را جمع کرد ، چشمانش را بست و بلند فریاد زد :

 « ایـ ...ران!» "  صفحه 78 پاراگراف آخر

سرگذشت غم انگیز پونه دختری با شور و هیجان جوانی وقتی سال های سال و بهترین دوران زندگی اش را به اجبار در زیززمینی تاریک میگذراند. وقتی زمان مفهوم خود را از دست میدهد و پونه تنها میتواند رویاهایش را در چارچوبی تاریک و بوی نا گرفته  مدام به یاد بیاورد ...اشک بریزد و آنها را به فراموشی بسپارد. اشک بریزد برای کسانی که دوستشان داشت و اکنون تنها تصویر فراموش شده ای از او به جای مانده و او تا ابد به خوابی کابوس وار رفته است و با سیاهی و تباهی خو گرفته است با صفیه خو گرفته است و با داستان های بدون نقص و فریبنده اش که بیش از سی سال پونه را پای بند ! خود می کند.

و بی شک این داستان نیز چون داستان های مشابه از زاویه ای متفاوت به نقش جنگ و تاثیر آن  بر زندگی فردی و اجتماعی یک جامعه نشان میدهد و داستان در نقطه ای میان دو کشور(صفر مرزی) در حال جنگ رخ می دهد و همزمان نقش مخرب جنگ را برای مردمان هر دو کشور درگیر و تاثیر منفی آن بر زندگی مردم عادی هر دو کشور را  نشان می دهد.

نقدی که میتوان بر این داستان زیبا دانست زمانی است که نویسنده در توصیف روایت ها و توجه به جزئیات چنان غرق میشود که مخاطب مدتی از روایت اصلی داستان باز می ماند و در زمان برگشت به جریان اصلی داستان گاهی نیاز به مطالعه دوباره  آنچه گذشته ناچار میشود و همچنین سکانس هایی که بریده بریده از گذشته در ذهن پونه تداعی میشود گاهی اختلاف زمانی اتفاق افتادن میان این دو سکانس چنان زیاد است که ذهن مخاطب مدام به یاداوری گذشته پرت می شود گذشته ای که هنوز کامل نیست و شاید بهتر بود خود نویسنده هم در جاهایی به کمک پونه و مخاطب بیاید و بعضی از اتفاقات مهم گذشته را برای ذهن مخاطب روشن تر بیان کند .

پایان داستان صفر مرزی شاید نقطه قوت و شاید هم به نو عی نقطه ضعف این داستان به شمار آید و قضاوت در این باره به عهده مخاطب خواهد بود و نوع برخوردش در مواجهه با پایان داستان صفر مرزی.

«. مادرش بود که داشت غرولند می کرد : « دخترای قد تو دارن بچه داری می کنن خونه شوهر ، ئو وخ تو عین سوسمار خود ت رو پهن کردی زیر آفتاب ، از هیکلت خجالت بکش بونه!»

اشک از گوشه چشم هایش جاری شد. نور بد جور چشم هایش را می زد. " (صفحه  آخر پاراگراف آخر)

 

عمار پایدار

 

داستان صفر مرزی با رنگ بندی زیبای جلد و اسم قشنگ ولی ایرادی در اسم بود و این هم چسپیده شدن ر  و  ز که بهتر بود کمی فاصله باشد.

در شروع داستان صفحه 7 و 8 با سخن ناشر  , از جنگ و 8سال دفاع مقدس سخن گفته میشود که خواننده در داستان منتظر بیان ساده ای است مثل بیشتر داستانهای جنگ که به دست نویسندگان اماتور و رزمندگان نوشته شده است و شاید منصرف به خواندن شود.

در شروع داستان با احساس لطیفی شروع می شود که واقعا زیبا بود و دوستش دارم و کم کم داستان وارد پیچیدگی و ابهام میشود ولی جملات و واژه های قشنگ من را پیش برد برای خواندن این داستان.

احساس میکنم این داستان به زبان جدیدی نوشته شده بود و شاید من اولین بار بود داستانی با این سبک میخوندم و واقعا جالب بود و آدم رو میبرد توی داستان , توی زیرزمین .

موردی که اذیتم کرد موقع خوندن ابهام و پیچیدگی زیاد بود و احساس سنگینی .

استفاده از پونه و بونه به عنوان یک شخصیت و دو دیدگاه جالب بود و تاحالا ندیده بودم و خوشم اومد.

وقتی پونه با علی در مورد موبایل حرف میزنن خیلی جالب بود عکس العمل پونه .

آخر داستان با ابهام تمام شد که خواننده خودش با طرز فکرش آخرش را بسازد اما احساس میکنم تکلیف بعضی از شخصیتها باید معلوم میشد , مصطفی . امیر حسین . پدر و مادر . و آخر پونه چی شد ,  کجا رفت .

باز هم میگم اول داستان خیلی پیچیده و شاخه شاخه بود  ولی زیبا بود و متفاوت

 

 

داستان صفرمرزی /چاپ اول

 

 

                                                               

داستان بلند  "صفر مرزی "(چاپ اول )نوشته ی لیلا جلینی در نمایشگاه کتاب امسال / غرفه ی انتشارات امیر کبیر

پونه دختر آبادانی در چهارده سالگی طی اتفاقی اسیر عراقی ها می شود. سرباز عراقی او را می دزد و به مادرش صفیه می سپارد تا او را در زیر زمین خانه زندانی کند...سی / چهل سال می گذرد و پونه (بونه) هنوز در زیر زمین زندانی ست و... ادامه ی داستان

.............................................................

                                                                  

همچنین نمایشنامه ی کوتاه " منیرو "(چاپ اول )نوشته ی لیلا جلینی در غرفه ی انتشارات امیرکبیر

زندگی خانواده ای جنگ زده در ساختمانی که دولت به جنگزدگان اختصاص داده است. مشکلات دختر خانواده که نان آور شده و حرف و حدیث های مردم...

بهاریه

دوستان نازنینم سلام

بهترین هار و براتون در سال نو آرزو دارم...

و خواستم بگم به وبلاگ تمام اونایی که برام نظر گذاشتن اومدم اما نمی دونم چرا وقتی می خوام نظر بذارم اون عدده که باید تایپ کنم فعال نمی شه و ضربدر می خوره

 

به یاد همه تون هستم و به روز باشید یا نباشید من میام و می خونمتون...

تو مرا یاد کنی یا نکنی

من به یادت هستم...

اعترافات

این وبلاگ رو به نام زدم که فقط شعر ها و داستانها و نقدهام رو بذارم. اما حالا دلتنگی هام رو می نویسم .حرفهایی که خیلی سخت و سخت تر از اونی که فکر کنید به زبونم میاد...

( پس اگه حوصله ندارید بی خیال بشید لطفا .برید به دلتنگی های خودتون برسید که ته این قصه نا تمومه و حالا حالا ها حرف دارم)

از الان دارم دق می کنم برای لحظه ی سال تحویل که باید هفت سین مون رو ببریم سر خاک مامان گلی . من قربون اون اسمت برم که تا از دست ندادمت نفهمیدم اسم گلشن چقدر بهت میاد و بیخود نیست همه گلی خانوم صدات می زنن از بس عاشق گلی تو و چقدر گل و سبزه به دستت می افتاد...وای !

از الان دارم فرو دادن اشک و بغضم رو تمرین می کنم واسه روز اول عید که همه میان تا مثلا نو عید ما رو تبریک بگن و از این حرفهایی که حوصله شو ندارم و خودم عین مرگه برام وقتی عزیز کسی می میره بخوام براش تسلی باشم و... وای !

من خر تا مامانم بود هیچ نفهمیدم چشمهای مامانم چقدر خوشرنگن ، اون روزی فهمیدم که مامان روی تخت آی سی یو به سقف زل زده بود و صورتش خیلی ورم کرده بود ، خیلی. از بس سرم گرفته بود و بی حرکت مونده بود. اون روز میون اون همه ورم چشمهاش از همیشه کشیده تر به نظر میومدن و یه رنگ محشر که تا اون روز من ندیده بودم. عسلی کمرنگ... وقتی همون روز به خواهرم گفتم ، گفت آره مامان تو آفتاب چشمهاش خیلی خوشرنگ می شدن و من بهش می گفتم مامان چشمهات باز عسلی شد... وای ! یعنی یه آدم چقدر می تونه کور باشه !!!

مامان شب قبل از فردایی که ایست قلبی کنه ، بهم گفت بیا دفتر خاطراتم رو بهت بدم تا داستانم رو بنویسی. همیشه می گفت این دختر انشاش به من رفته ریاضیاتش به باباش. دختری که دیپلم ریاضی گرفت از دبیرستان رشد و بعد رفت دانشگاه هنر ادبیات نمایشی خوند و مادرش گفت اگه نری رشته های مهندسی و ریاضی و دبیری که قبول شدی ، شیرم رو حلالت نمی کنم... وای !

" صفر مرزی " اولین داستان بلندم هست که بخاطر گرونی کاغذ مونده تو نوبت چاپ و داره خاک می خوره طفلک .همونی که تقدیمش کردم به مامان و بابام ، که هر وقت صفحه  ی تقدیمش رو ببینم  داغی در دلم کهنه و نو می شود.

داستان دومم داشت شکل می گرفت که مامان قشنگم رفت و حالا داره مسیر تازه ای پیدا می کنه... وای !

و ته ته همه ی این حرفها این دعاست که همیشه زیر لب می گم : خدایا دوستم داشته باش ، خیلی خیلی دوستم داشته باش.

همه از خدائیم به سوی خدا برویم

مامان قشنگم...

دلم برات تنگ شده...خیلی بیشتر از تمام این حرفها !

دو هفته است مامانم رو به خاک سپردیم  و من هنوز باورم نمی شه و به همه می گم مامانم یه روز بر می گرده حالا می بینید.

بذار بخندند به من و بگن دختره هنوز داغه حالیش نیست. اما من حضور مامانم رو همه جا حس می کنم.اما هیچ کس جای مادر رو نمی گیره و هیچ چیز دلتنگی نبودنش رو درمان نمی کنه.

خوش به حال شمائی که مادر دارید...از من بی مادر بشنوید: قدر مادرتون رو خیلی بدونید. خیلی بیشتر از تمام این حرفها !

 مادر حضورش همیشگی و جاودانه اس... باور کنید !

مامان قشنگم بیدار شو

به نام خداوند بخشنده ی مهربان

خدایی که باورش دارم

حتی اگر سکوت کرده باشد...!

خدایا پونزده روز هست که صدای مادرم را نشنیده ام و حسرت شنیدن اسمم رو از دهان مادرم دارم.

مادری که در روی تخت آی سی یو در سکوت و کما فرو رفته و لوله ی پلاستیکی که زندگی رو به ریه هاش می بره دهان و زبانش رو کاملا خشک و زخمی کرده . مادری که هر چی صداش می زنم و می گم پاشو مامان ، پاشو بسه خوابیدی، تکون از تکون نمی خوره و مثل وقت هایی که بی موقع سراغش می رفتم و خوابش رو به هم می ریختم می گفت ، کوفت ! چیکار داری اینقدر صدا می کنی ؟ ، دیگه هیچی نمی گه. هیچی... سکوت محض.

" مامان ! مامان قشنگم بیدار شو و بگو کوفت دختر ! " مامان مثل تمام وقت هایی که نفست می گرفت خانم فاطمه ی زهرا رو صدا بزن تا دستت رو بگیره. مامان سکوتت رو بشکن شاید خدا هم به احترام مادر بودنت ، سکوتش رو بشکنه و به این همه دعا و نذر ما بگه ، بله ! . خدایا...خدایا... فقط یه فرصت دیگه بهم بده ، حتی یکماه. بذار تو چشمای مامانم نگاه کنم و بگم مامان قربونت برم ، مامان دورت بگردم. بذار من کله شق و مغرور که هیچ وقت قربون صدقه ش نرفتم ، این بار وقتی مامانم بهم می گه قربون چشمهای دنباله دارت برم ، منم چشمهاشو ببوسم و بگم مامان ، من قربون چشمهای مهربونت برم.

خدایا فقط یه فرصت ، همین رو ازت می خوام. نذار مامانم بیشتر از این درد بکشه ، به ما و به من برش گردون. نذار حسرت دوستت دارم گفتن به مامانم به دلم بمونه.

خدایا ! یه فرصت. تو رو خدا یه فرصت بهم بده... آمین !