صدا، صدا و باز هم صدا . . .

صدا و صدا و باز هم صدا . . .
مرز بین بودن با تو و نبودنت در کنارم.
اینگونه است که می گویند: تنها صدایت است که می ماند.

چه نوایی داشت صدایت، آرامش را مدیونش بودم .

              و اما اکنون  . . .

فریاد می زنی ، هم ناله می شوی . ..

           هم مرحم دل و هم خانه می شوی . . .

دیگر لامپ خانه ی دل من خاموش نمی شود. نورش هم بهانه ای بود برای فریب همسایگان.

نمی خواستم کسی بفهمد که مدتهاست از خانه ام رفتی. . .

وقتی تو نیستی . ..

وقتی تو نیستی
نه هست های ما

چونانکه بایدند

نه بایدها...

مثل همیشه آخر حرفم

وحرف آخرم را
با بغض می خورم

عمری است

لبخندهای لاغر خود را

دردل ذخیره می کنم:

باشد برای روز مبادا!

اما

در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هرچه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درستمثل همین روزهای ماست

اما کسی چه می داند؟

شاید

امروزنیز روزمبادا

باشد!

وقتی تونیستی

نه هست های ما

چوانکه بایدند

نه بایدها...

هرروز بی تو

روز مباداست!


با تشکر از دوست خوبم مجنون بی لــیلـــــــی

یه مرور کوتاه گذشته برای پیدا کردن احوال و حالمان.

چه زود گذشت دو سال از عمرمون. ..

دیروز بود انگار. . .

هر روز در کنار این خانه به دیوار وبلاگم تکیه میدادم و تا کسی نظری برام میذاشت زود میخوندم و جوابشو میدادم.

اون موقع ها کی فکرشو میکرد زندگی مارو انقدر ببره تو حاشیه. حاشیه ای که بعید می دونم حالا حالا ها به من فرصت نفس کشیدن بده.

من دو سال نبودم و هیچکسی نگرانم نشد.  این رسم دنیا شده که آداما تا هستن ، هستن. و وقنی برن دیگه نیستن.

۴سال پیش وقتی درسم تموم شد حسابی تو رویای خودم برنامه ها داشتم .سبک قلمم بهم میگفت تو عاشق به دنیا اومدی و عاشقانه خواهی مرد اما افسوس در  وسوسه نیاز و روزمرگی زندگی عشق و عاطفه مجال حیات پیدا نمی کنه . باید اونولای دستمالی بپوشونی و به دور از چشم نامحرما گوشه انباری پنهون کنی تا وقتی آسمون آبی شد اونم جاری بشه به زندگیت.منظوم ذوق و عاشقیه.

در هر صورت من ۳ سال پیش با سری عریان عازم خدمت شدم و یک سال پیش عازم کار و الان هم حدود یک ماهه که وارد زندگی شدم.اابته نه به تنهایی . . .

دیگه با خودم گفتم وقتشه .وقتشه که برم سراغ اون گنج.همونی که گوشه انباری پنهونش کرده بودم.تو این دورانی که همه آدما در بلاتکلیفی به سر می برن؛ نوشیدن یه جرعه ذوق و عاطفه اونم از نوع پاک و دست نخوردش غنیمته.

رفتم و نوشیدم.

نوشیدن اون خیلی چیزایی که خیلی وقت بود ازشون دور بودن رو دوباره برام تازه کرده .این موضوع هم می تونه خوب باشه و هم خیلی بد.

امیدوارم آدمایی که یه زمانی بودن و الان نیستن وقتی دوباره میان مثل قدیم نباشن.

البته خیلی زود از حرفم پشیمون شدم. اصلا اگه آدما عوض بشن که دیگه اونی نیستن که بایدبشن.

پس . . . .

 

آنگاه که سهراب هم . . . .

مبارکه . . ..

خودتون حدس بزنید چی!!!!

غمگینی ؟!

دلی که از بی کسی غمگین است ،

                هر کسی را می تواند تحمل کند.

پس آهسته به من بگو

                که غمگین نیستی . . .

                                     نبودی . . .

                                          ونخواهی بود . . .

چشم ها

چشمانم کار نقاش را به عهده گرفته و شکل زیبای تو را در لوح دلم قلم زدو جای داد:تنم قالبی است که شکل تو در آن جا گرفته و از آن نگهداری میکند.  و پرسپکتیو بهترین هنر نقاش است٬واز این طریق است که تو باید مهارتش را ببینی و دریابی که تصویر واقعی تو در کجا ترسیم میشود و قرار میگیرد٬در کارگاه سینه ی من است که تصویر تو همچنان آویخته شده٬کارگاهی که پنجره هایش را از چشمان تو شیشه انداخته اند.حال ببین چشم ها به چشمها چه کمک ها کرده اند.چشم های من شکل تو را ترسیم کرده اند و چشمان تو پنجره ی سینه ی من شده اند که از روزنه ی آن با لذت نگاهی به درون می افکند و به تو خیره می نگرد چشم ها فاقد اینند که هنرشان را به لطف و دلپسندی بیارایند٬آنها فقط آنچه را میبینند ترسیم میکنند.

دوباره میسازمت

من مقصرم

اگر وقتی فرا رسد که تو در حالی باشی که برای من ارزش کمی قائل شوی و به لیاقت و شایستگی من به چشم حقارت بنگری٬به طرفداری تو علیه خود م به مبهرزه و جنگ خواهم پرداخت و فضیلت و برتری ترا ثابت خواهم کرد٬ولو اینکه با من بی وفایی و مرا از تیزی زبانت بی نصیب نمیگردانی.

با ضعفی که من دارم و خودم به آن خوب آشنا هستم٬به طرفداری تو  می توانم از تقصیرهایی که ظاهر و آشکار نشده است داستان ها بسازم که در آن من متهم و لکه دار شوم ٬تا تو با رها کردن و از دست دادن من به احترام و افتخار بیشتری نائل گردی و به این وسیله من نیز برنده خواهم بود چون همه ی افکار عاشقانه ی من متوجه به تو  و متمایل به توست.آسیب و گزندی که من به خود می رسانم به قدری که برای تو سود و مزیت دارد برای من نیز سود و مزیتی دو برابر خواهد داشت.عشق من این چنین است واین چنین به تو تعلق دارم که برای خوبی و نیکی تو خودم تمام بدی ها را به گردن می گیرم.  

شوق دیدار

ای عشق عزیز

نیرویت را تازه کن تا گفته نشود تیزی تو کندتر از اشتهاست

اشتهایی که اگر امروز با غذا دادن و خورانیدن کاهش میابد فردا زور و نیروی پیشین را میابد

پس ای عشق٬تو نیز چنین باش٬اگر امروز چشمان گرسنه ات را پر میکنی٬

به حدی که در پری به چشمک زدن می افتند٬فردا دوباره چشم بگشا و بنگر

و روح عشق را با سردی دایمی مکش.

بگذار این فاصله و جدایی حزن انگیز  چون اقیانوسی باشد که کرانه را از هم جدا می سازد

در محلی که دو نامزد تازه عهد بسته هر روز به آن کرانه می آیند تا وقتی که برگشت عشق

را  می بینند دیدن آن شیرین تر و با خیر و برکت تر باشد.

 

یا این فاصله را زمستانی بخوان که چون پر از اندوه و دلواپسی است استقبال تابستان را سه برابر خواستنی تر و عالی تر می کند 

 

بازگشت سهراب . . .

               بازگشت سهراب

           بزودی درهمین وبلاگ


یه سلام بزرگ از یه آدم کوچک به همه ی دوستای گلم که با اینکه از سمت من بی معرفتی دیدن اما بازم منو با نظرای رنگارنگشون شرمنده کردن.

دوستای گلم من متاسفانه دچار شدم.

دچار به همه چیز.هم کار و هم زندگی .

تازگیها هم دچار به سفر.

یه سفر طولانی به یه جای نامعلوم.

اما برمیگردم. . .

دوستون دارم.همتون رو . . .

کدامین چشمه سمی شد   

                                   که آب از آب می ترسد

و حتی ذهن ماهیگیر

                                 از قلاب می ترسد

گرفته دامن شب را سکوتی آنچنان مبهم

                            که اشک از چشم و

                                چشم از پلک و

                                                          پلک از خواب می ترسد          

و اما ترس . . .

       وقتی دیده ام با دست مهیب و ستمگر زمان بها وارزش درخشنده و باشکوه ایام باستان ساییده و فرسوده به زیر خاک رفته و نابود شده است ٬وقتی دیده ام برج هایی که سر به فلک کشیده درهم ریخته با خاک یکسان شده اند و برنج آن فلز ابدمدت بنده و اسیر خشم فنا ناپذیری شده است و اقیانوس گرسنه و سیری ناپذیر بر قلمرو ساحل تاخته و خاک سفت بر دریای پهناور آبکی پیروز گشته است٬ خزانه یکی یا زیان دیگری افزوده و پر شده و زیان یکی از خزانه ی دیگری ترمیم شده افزایش یافته است،وقتی که من این چنین تغییر و تبدیل اوضاع واحوال را دیده ام ومشاهده کرده ام که خود اوضاع و احوال و عظمت نیز از هم فروریخته سرنگون گشته است این سرنگونی ها و شکست ها به من می آموزد که بیندیشم که زمانی خواهد رسید که عشق مرا نیز خواهد ربود.

       این فکر و اندیشه همچون مرگی است که چاره ای ندارد بجز آنکه بگرید که چیزی که در دست دارد همان است که می ترسد از دست بدهد.

      شاید این باشد دلیل شب بیداری های من.ترس 

تو برای افکار من مثل غذا برای حیاتی٬یا مانند رگباران تازه ی بهاران برای زمین٬و بخاطر آرامشی که از تو می یابم چنان اضطراب و کشمکشی مرا فرا می گیردکه خسیس در میان مال و ثروتش می یابد٬لحظه ای از اینکه متمتع و بهره مند است لذت می برد و به خود می بالدو لحظه ای بعد در شک است و می ترسد که روزگار نابکار خزینه اش را بدزدد.گاهی میپندارم بهترین کارها این است که با تو تک و تنها باشم٬سپس خیال میکنم چه بهتر است دنیا شادی و شادکامی مرا بتواند ببیند٬گاهی از بهره مندی و سورچرانی دیدار تو کاملا پر میشوم و تحظه ای بعد برای یک نگاه تو از گرسنگی پاک می میرم نه هیچ شادکامی و لذتی را مالکم و نه به دنبال آنم٬مگر آنکه از تو باشد یا باید از تو گرفته شود . بنابراین با این وضع در هر روزی که می گذرد یا از روزه داشتن و گرسنگی (فراق تو) ضعیف میشوم و ضعف می کنم و یا زیاده روی و پرخوری میکنم یا در همه چیز با حرص و دله گی سورچرانی می کنم یا از همه چیز محروم ام.

زلف بر باد مده  . . .

زلف بر باد مده  . . .

        تا ندهی بر بادم . . .

ناز بنیاد مکن . . .

       تا نکنی بنیادم . . .

می مخور با همه کس . . .

       تا نخورم خون و جگر . . .

شهره ی شهر مشو . . .

        تا ندهم سر در کوه . . .

                                 رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس . . .

                                     تا به خاک در عاسف نرسد فریادم . . .

سهراب از جور تو ٬ حاشا که بگرداند رو . . .

         من از آن روز که در بند توام ٬ آزادم . . .

http://www.irupload.ir/images/41gy8ulkrw5kcy83nznq.jpg


تقدیم به آنکس که لایقش بود ٬ هست ٬ شود  . . .

 

من بیدار و تو................

  آیا این خواست توست که نقش و خیال تو در شب های خسته و خسته کننده پلک های سنگین مرا باز نگه دارد؟                                                                                                                                آیا تو می خواهی که خواب های راحت و آرام من قطع شود و پریشان گردد در حالی که سایه ها و تصاویر شبیه به تو دید مرا فریب می دهند و مرا دست می اندازند.                                                              هین روح توست که از پیش خودت میفرستی تا از خانه اش آن قدر دور شود.و به سروقت من آید و اعمال مرا کاوش کند و ساعات فراغت مرا کشف نماید. آیا کار جسارت تو و رسایی آن به اینجا رسیده است؟     اوه٬نه٬ عشق تو هرچند زیاد باشد٬به این عظمت نیست.این عشق من است که چشم مرا بیدار نگه می دارد٬واین عشق راستین من است که استراحت مرا میشکند٬و برای خاطر تو همیشه نقش پاسبان و مراقب را به عهده میگیرد.                                                                                                                            برای خاطر تو من بیدارم هنگامی که تو در جایی دیگر بیدار و شب زنده داری٬ از من چه دوری و با دیگران چه بسیار نزدیک.

شکسپیر

سلام

سلامی ویژه خدمت دوست عزیزم سهراب جان که با این همه لطف و حسن نظرش منو شرمنده کرده.

وسلامی به خوانندگان عزیزی که با نظرات خودشون انگیزه ی نوشتنو در من بوجود میارن.من ۱عذرخواهی به همه ی شما بدهکارم٬ هونم بعلت عدم پاسخگویی به نظریاتتون و مشکلاتی مثل حذف چندتا از نظریات و همونطور که سهراب جان گفت به امید خدا در روزهای آتی این وضعیت و بهبود می دیم.لطفا با انتقادات و پیشنهادات خود ما را در هر چه بهتر شدن این وب لاگ یاری دهید.                       متشکرم  .            sky bird

حاصل عمر گابریل گارسیا مارکز در 15 جمله

http://www.redlink1.com/mydocs/group/38/01.jpg

در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می‌ دانند ، و گاهی اوقات پدران هم .

در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده‌ ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود .

در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد ، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته ، محروم می‌ كند .

در 30 سالگی پی بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن .

در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چیزی است كه خود می‌ سازد .

در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم ؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می‌ دهیم ، دوست داشته باشیم .

در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی ، چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می‌ افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می‌ دهند .

در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بدترین دشمن وی است .

در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب .

در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می‌ توان ایثار كرد ، اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید .

در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نیز كه میل دارد ، بخورد .

در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارت‌ های خوب نیست ؛ بلكه خوب بازی كردن با كارت‌ های بد است .

در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می‌ كند نارس است ، به رشد وكمال خود ادامه می‌ دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است ، دچار آفت می‌ شود .

در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است .

در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست .

به درختان خیابان تو عادت دارم . . .

جا برای منه گنجشک زیاد است ولی . . .

               به درختان خیابان تو عادت دارم . . .


سلام به همه ی دوستای گلم .

راستش باید یه چیزیو یواشکی به همتون بگم.

" من پرنده ی آسمان نیستم"

در واقع پرنده ی آسمان یکی از دوستای گلمه که لطف کرد و با حضورش وبلاگ ما رو نور افشون کرد.

فقط تورو خدا از جنسیت و اسم و این چیزاش نپرسین که واقعا از گفتنش معذورم.

علت این تصمیم هم در وحله اول وقت کم من برای حضور تو اینترنت بود و در وحله ی دوم قلم زیبای این عزیز .

فقط باید بگم اگه کم و کاستی و عدم پاسخگویی لازم به نظرات به وجود اومده مقصر من هستم و قول میدم با کمی گذر زمان فوت و فن حاصل میشه.

از همه ی دوستای گلم میخوام که این دوستم رو تو راهی که مشترکه بین منو اون کمک کنین.

قربون همتون ، سهراب عاشق .

 

http://www.irupload.ir/images/1v1x6ipgiqzosz4ij1w.jpg

مرا نیز دریاب

ببین٬ همانطوری که یک زن خانه دار مراقب برای گرفتن یکی از موجودات پردارش که ناگهان در رفته است به دنبالش می دود ٬بچه کوچکش را زمین می نهد و در تعقیب چیزی که می خواهد آن را متوقف سازد سخت عجله و شتاب میکند.در حالی که طفل رها شده اش همچنان به دنبال او می دود و گریه می کند تا مادرش را بگیرد٬مادری که تمام توجه و علاقه اش مشغول به دنبال کردن چیزی است که در جلواش می گریزد٬وبه نارضایتی و ناراحتی طفل بیچاره اش اعتنا و توجه نمی کند:همین طور تو به دنبال آن چیزی که از تو می گریزد می دوی در حالی که من ٬طفل تو از عقب دورادور به دنبال تو می دوم٬اما اگر تو آرزویت را به چنگ آوردی رویت را به من برگردان و نقش مادریت را ایفا کن٬مرا ببوس و با من مهربان باش.

پس من دعا خواهم کرد که تو به خواست خودت برسی وآنرا مالک شوی٬به شرط اینکه رویت را به من برگردانی و فریاد مرا ساکت کنی. 

Humanity

             humanity

It's time to say goodbye
The party's over
As the laughter dies
An angel cries


Humanity
It's au revoir to your insanity
You sold your soul to feed your vanity
Your fantasies and lies


You're a drop in the rain
Just a number not a name
And you don't see it
You don't believe it
At the end of the day
You're a needle in the hay
You signed and sealed it

And now you gotta deal with it
Humanity
Humanity
Goodbye
Goodbye

Be on your way
Adios amigo there's a price to pay

For all the egotistic games you played
The world you made
Is gone


Run and hide there's fire in the sky
Stay inside
The water's gonna rise and pull you under
In your eyes I'm staring at the end of time
Nothing can change us
No one can save us from ourselves

You're a drop in the rain
Just a number not a name
And you don't see it
You don't believe it
At the end of the day
You're a needle in the hay
You signed and sealed it

Now you gotta deal with it
Humanity
Humanity
Humanity

Goodbye
Goo
Goodbyedbye
Goodbye

سلام دوستان

خوشحالم از اینکه میبینم این متن ها مورد توجه ۱عده قرار گرفته.راستش میترسیدم بخاطر انگلیسی بودنشون یه چندتا فحشم بخورم!!درمورد اینکه چرا اسممو پرنده آسمانی گذاشتم باید بگم من این اسمو از بچگی دوست داشتم .علتشم تو معنیش نهفتست !!!!!!!!!!!!حالا من ۱سوال دارم.آیا دوست دارید من ترجمه ی متن های انگلیسی ای که مینویسمو  هم  تو سایت بزارم؟منتظر نظریاتتون هستم

Have You Ever Really Loved A Woman? Lyrics


To really love a woman
To understand her - you gotta know her deep inside
Hear every thought - see every dream
N' give her wings - when she wants to fly
Then when you find yourself lyin' helpless in her arms
Ya know ya really love a woman

When you love a woman you tell her
that she's really wanted
When you love a woman you tell her that she's the one
Cuz she needs somebody to tell her
that it's gonna last forever
So tell me have you ever really
- really really ever loved a woman?

To really love a woman
Let her hold you -
til ya know how she needs to be touched
You've gotta breathe her - really taste her
Til you can feel her in your blood
N' when you can see your unborn children in her eyes
Ya know ya really love a woman

When you love a woman
you tell her that she's really wanted
When you love a woman you tell her that she's the one
Cuz she needs somebody to tell her
that you'll always be together
So tell me have you ever really -
really really ever loved a woman?

You got to give her some faith - hold her tight
A little tenderness - gotta treat her right
She will be there for you, takin' good care of you
Ya really gotta love your woman...

Then when you find yourself lyin' helpless in her arms
Ya know ya really love a woman
When you love a woman you tell her
that she's really wanted
When you love a woman you tell her that she's the one
Cuz she needs somebody to tell her
that it's gonna last forever
So tell me have you ever really
- really really ever loved a woman?

Just tell me have you ever really,
really, really, ever loved a woman?
Just tell me have you ever really,
really, really, ever loved a woman?

 

Lyric : Bryan Adams - When You Love Someone

 

 

 when you love someone - you'll do anything
you'll do all the crazy things that you can't explain
you'll shoot the moon - put out the sun
when you love someone

you'll deny the truth - believe a lie
there'll be times that you'll believe you could really fly
but your lonely nights - have just begun
when you love someone

when you love someone - you'll feel it deep inside
and nothin else can ever change your mind
when you want someone - when you need someone
when you love someone...

when you love someone - you'll sacrifice
you'd give it everything you got and you won't think twice
you'd risk it all - no matter what may come
when you love someone
you'll shoot the moon - put out the sun
when you love someone
 


 

 DAY & Night

How can I then return in happy plight,

That am debarr'd the benefit of rest?

When day"s oppression is not eased by night,

but day by night, though enemies to either's reign,

Do in consent shake hands to torture me;

The one by toil, the other to complain

How far I toil , still farther off from thee.

I tell the day,

to please him thou art bright,

And dost him grace when clouds do blot the heaven

So flatter I the swart-complexion'd night;

when sparkling stars twire not thou glid'st the even.

        But day doth daily draw my sorrows longer,

       And night doth nightly make grief's strength seem stronger.

شب و روز

پس چگونه میتوانم به حال خوشبختی که داشتم برگردم

منی که از بهره ی آرامش بی نصیب و محرومم؟

درحالی که رنج روز را شب آسودگی و آرامش نمی بخشد

بلکه روز از شب و شب از روز در آزار است.

اگرچه روز و شب هرکدام دشمنان تسلط و غلبه ی یکدیگرند

ولی برای عذاب و آزار من همدستان و همدستند وبا توافق  دست یکدیگرو می فشارند

یکی با کارو مشقتش و دیگری با ناراحتی و عدم رضایتش که چقدر رنج میکشم و

چقدر از تو دورترو دورتر میشم برای اینکه روز را شادو خوشحال کنم.

به او میگویم که تو روشنی و وقتی که ابرها آسمان را پنهان و تاریک میکنند تو او را می آرایی

به او روشنی خواهی داد‌‌‌ ٬و همچنین برای اینکه شب تیره را شاد ودلخوش سازم به او

میگویم وقتی که ستارگان چشمک زن چشمک نمی زنند تو شب را زرداندود خواهی ساخت.

اما روز به روز ٬روز٬ اندوه مرا طولانی تر میکند٬و

شب به شب٬شب٬ درازی اندوه مرا شدیدتر به نظر می رساند

 

 

 

والله که شهر بی تو مرا حبس میشود . . .

گفتی:

       چه شد بر تو که اینگونه رنجوری . . .

 گفتم :      

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش

       بیرون کشید باید از این ورته رخت خویش.

گفتی :

        تو بمان تا من بگذرم . . .

گفتم :

      والله که شهر بی تو مرا حبس میشود

                         آوارگیه کوه و بیابانم آرزوست


تو بمان؛...

من میگذرم از عشقی که نزد تو نبود؛...

                                                          شاید . . .

http://www.irupload.ir/images/cvg01livr4hxt5teojam.jpg 


چشم پر حسادت زمونه  . . .

دو دریچه ٬ دو نگاه ٬ دو پنجره

    دو رفیق ٬ دو هم نشین ٬ دو حنجره

                              دو مسافر تو مسیر زندگی

                                        دو عزیز دو همدم ِ همیشگی

با هم از غروب و سایه رد شدیم ٬ قصه ی عاشقی رو بلد شدیم

                          فکر میکردیم آخر قصه اینه

                       جز خدا هیشکی مارو نمیبینه

دو غریبه دوتا قلبِ دربه در

          دوتا دلواپس این چشمای تر

          دو تا اسم ٬

                دو خاطره ٬

                  دو نقطه چین

       دوتا دور افتاده ی تنها نشین

عاقبت جدا شدن دستای ما ٬

          گم شدیم تو غربت غریبه ها

           آخر اون همه لبخند و سرود٬

چشم پر حسادت زمونه بود.

یک پنجره که دو دریچه شد

(سیاوش جاوید)


خیلی دوست داشتم که این شعرو من میگفتم.انقدر به احساسم شبیه که حتی وقتی میشنومش مثل اون زمونا که شعر خودمو میخوندم تنم به لرزه در میاد.شعری که توش میشه راحت رگه های عشق و جدایی رو با هم لمس کرد.

(آن پنجره که بی اختیار دو دریچه شد٬ قصه ای که تنها آنان میفهمندش که دچار شوند به  . . .)

کلافه از خلاصه . . .

سلام دوستای گلم.

اینبار حرف جدیدی برای گفتن ندارم.

شاید از خستگی باشه که نمی تونم آنچنان که باید ذهنم رو متمرکز کنم رو نوشتن. اما هنوز امید به بهبود افکارم دارم و به دنبال دوا .

راستش قصدم از این مطلب فقط بیان سه نکته بود که خواهش می کنم توجه کنین :

۱-  از همه ی دوستای عزیزم که وجودم رو مدیون حضورشون هستم میخوام که تنها اگه مطلبشون در خوره نمایش نیست اونو خصوصی بزارن.

۲- من قصد دارم که لیست دوستای لینک شدم رو خلوت کنم و تنها دوستانیکه به تعهدات وبلاگ نویسیشون و از همه مهمتر دوستیشون توجه میکنن رو در این لیست نگه دارم.در واقع این وبلاگ خونه ی همه ی کسانیه که تنها برای بالا بردن بازدید کننده هاشون به همه پیشنهاد لینک کردن رو نمیدن و قصد اونا تبادل اطلاعات و همدردی در صورت بروز مشکلاتِ .

۳-نکته ی آخر این که همتون رو واقعا دوست دارم. از امیر و نجمه  که در راس لیستم هستن تا سعیده و اسما که در انتهای لیستم جا دارم.

قربون همتون." سهراب "

 

 

 

 

اینم عکس از جشن فارغالتحصیلیمون که دوستای عزیزم درخواست کرده بودن (ببخشید که بی کیفیتِ).

از چپ به راست :

علی - سید علی - یاشار - سهراب - محمد

فاحشه ی دوست داشتنی من.!؟!؟

بوی خوش حضورت آنچنان طوفانی به پا کرد که افکار مخدوش مرا باد برد.

               شک را برد.

                       ترس را برد.

                             عشق را برد؟!!

                                     در عوض بودی. . . 

                                         نبودی؟؟؟؟

 

بی تردید تو میدانی که می بَرَدم این بوسه های شبانه ات به  کجا !؟؟

ای افراشته پرچمی به میان راه وصال.

روی آن نام تو بود ٬ پس من به چه کار می روم؟؟؟

ای ستاره نام و سیاه فام.

ماه را دیده ای ٬ پس من به چه می پایم تورا؟؟؟

بوی خوش زن.

       عطر خوش نا .

            طعم خوش لب .

                    گرم خوش تن.

                         لعن خوش غم.

 

 همه را به که داده ای ای  فاحشه ی دوست داشتنی من.

در میان سینه های گرمت آرام آرمیده بودم که نام دیگری را در میان طپش نا منظم قلبت شنیدم.

   پس تو به که میمانی ای فاحشه ی دوست داشتنی من.!؟!؟

          " سر به داما نت برم تا شاید این شک بپرد.

                                                    حیف در دامان تو بوی تنی بسیار بود"

ای برطرف کننده ی نیاز شبانه ام.

                           ای صاحب مقام معظم.

                                             ای فاحشه.

                                        ای چو مریم مقدسم.

                                               ای رسوای همه کس.

                                     به چه کار میروی با او؟!

" سهراب ۲۶/۵/۸۹ "

 

 . . . دوست داشتنی من ؟!؟!

کمی شاید خسته هستم و شاید بهتر بود تو این حال و احوال نمینوشتم.اما مدتهاس که همچین نوشته ای داره فکرم رو مشغول میکنه.

میدونم که اون چیزی که میخواستم رو نتونستم بنویسم.اما باز هم کمی خوندنش آرومم می کنه.

اما قول میدم حتما کاملش کنم تو این چند هفته.

لطفا تو نظراتون واقعا بهم کمک کنین تو ادامه ی نوشتنش.

دوست دارم  به خدا.

 

 

 

دوره ارزانی است! ـ

الله لا اله الا هو الحی القیوم

 

چه كسی میگوید كه گرانی اینجاست؟

دوره ارزانی است! ـ

چه شرافت ارزان

تن عریان ارزان

و دروغ از همه چیز ارزانتر

آبرو قیمت یك تكه نان


و چه تخفیف بزرگی خورده است قیمت هر انسان! ـ

دکنر شریعتی