صدا، صدا و باز هم صدا . . .
مرز بین بودن با تو و نبودنت در کنارم.
اینگونه است که می گویند: تنها صدایت است که می ماند.
چه نوایی داشت صدایت، آرامش را مدیونش بودم .
و اما اکنون . . .
فریاد می زنی ، هم ناله می شوی . ..
هم مرحم دل و هم خانه می شوی . . .
دیگر لامپ خانه ی دل من خاموش نمی شود. نورش هم بهانه ای بود برای فریب همسایگان.
نمی خواستم کسی بفهمد که مدتهاست از خانه ام رفتی. . .





می خوام دفترچه ی خاطره ای بشه واسه یه روزایی در آینده .