شعر کردی از شاعر بزرگ کرد...نالی



عاشقی بێ دڵ ده ناڵی ، مه یلی گریانی هه یه

بێ شکه هه وره تریشقه تاوی بارانی هه یه

چاوی من ده‌م‌ده‌م ده ڕێژێ ئاوی ساف و خوێنی گه‌ش
دا بڵێن ده‌ریای عومانه‌ دوڕڕ و مه‌رجانی هه‌یه‌
په‌رچه‌می ڕوو داده‌پۆشێ، پێچی زوڵفی پێچه‌یه‌
دا به‌ ڕۆژیش پێی بڵێن شه‌معی شه‌بوستانی هه‌یه‌

ئاسمانی حوسنی مه‌حبووبه‌م له‌ ئه‌برۆ و زوڵف و ڕوو
دوو هیلال و دوو شه‌و و دوو ماهی تابانی هه‌یه‌

هه‌ر له‌بت، یا سینه‌شت هه‌ر دوو به‌ده‌رخه‌، دابڵێن:
له‌علی ڕوممانی هه‌یه‌، یا له‌عل و ڕوممانی هه‌یه‌

وه‌حشیه‌ لێمان له‌به‌ر ته‌عنه‌ی ڕه‌قیبی سه‌گ سیفه‌ت
ڕاسته‌ هه‌ر زیی‌ڕۆحێ بۆ وه‌سواسه‌ شه‌یتانی هه‌یه‌
دڵ موشه‌ببه‌ک بوو له‌ به‌ر ئێشانی نیشانی موژه‌ت
حه‌یفه‌ قوربان! ئاخر ئه‌م نیشانه‌یه‌ شانی هه‌یه‌

له‌حزه‌یێک و له‌محه‌یێک چاوم به‌ چاوی ناکه‌وێ
کێ ده‌ڵێ وه‌حشی غه‌زاله‌ مه‌یلی ئینسانی هه‌یه‌

تۆ ئه‌گه‌ر هه‌ستی، له‌ جێ ڕاوه‌ستی دێو و کافریش
دێن ده‌ڵێن: به‌ خودا قیامه‌ت ڕاسته‌ هه‌ستانی هه‌یه‌

فارس و کورد و عه‌ره‌ب هه‌ر سێم به‌ ده‌فته‌ر گرتووه‌

" نالی"  ئه‌مڕۆ حاکمی سێ موڵکه‌ ،دیوانی هه‌یه‌!

برای عشقم و به یاد چشمهایش....

سلام،

سلامی به سکوت، سلامی به آوای غریبه های مرداب در غروب تنهایی،


از تو می نویسم باز، از تو ای عشق همیشگی، از تو ای ناجی شکستن های بی فصل...


هر کجا که باشی و هر زمان که باشی، سخت یادت را در زمانه ی فکرم محبوس خواهم

کرد...


من خدایم را در خزان عشق شناختم، جایی که راه نیز آه را بر پیشانی ات


نشانه می گیرد، جایی که تا ابد بیراهه است و هیچ امیدی بر وادی


آرزوهایت گذر نمی کند.


و من اینک غریب و بی امید در انتظار گذر فصل های خزان خواهم ماند...



برای یگانه عشقم

خزان

شد خزان گلشن آشنايي


باز هم آتش به جان زد جدايي


عمر من اين گل. طي شد بهر تو


ور تو نديدم جز بد عهدي و بي وفايي


با تو وفا كردم تا به تنم جان بود


عشق و وفاداري با تو چه دارد سود


آفت خرمن مهر ووفايي


نوگل گلشن جورو جفايي


از دل سنگت...آه


دلم از غم خونين است


روش بختم اين است


از جام غم مستم


دشمن مي پرستم


تا هستم


تو و مست ازمي به چمن


چون گل خندان از مستي بر گريه من


با دگران در گلشن نوشي مي


من ز فراقت ناله كنم تا كي؟


تو و اين چون ناله كشيدن ها


من و گل چون جامه دريدنها


ز رقيبان خواري ديدنها


دلم از غم خون كردي


جه بگويم چون كردي


دردم افزون كردي


برو اي از مهر و وفا عاري


برو اي عاري ز وفاداري


كه شكستي چون زلفت عهد مرا


دريغ و درد از عمرم


كه در وفايت شد طي


ستم به ياران تا چند


جفا به عاشق تا كي؟


نمي كني اي گل يكدم يادم


كه همچو اشك از چشمت افتادم


گرچه ز محنت خوارم كردي


با غم و حسرت يارم كردي


مهر تو دارم باز


بكن اي گل با من


هرچه تواني ناز


رهی معیری

پیکر فرسوده

تو خراب من آلوده مشو          غم این پیکر فرسوده مخور


قصه ام بشنو و از یاد ببر        بحر من غصه ی بیهوده مخور


مرا یک شب تحمل کن

تو تنها میتوانی آخرین درمان من باشی و بی شک دیگران بیهوده می جویند تسکینم،تو آن


شعری که من جایی نمیخوانم که میترسم به جانت چشم زخم آید چو میگویند تحسینم


مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست! چگونه با جنون خود مدارا میکنم هرشب


کجا دنبال مفهومی برای عشق میگردی؟ که من این واژه را تا صبح معنا میکنم هر شب.


(محمدعلی بهمنی)

رفتنی پر از درد

تو از اول سلامت پاسخ بدرود با خود داشت،


اگرچه سحر صوت ات جذبه ی داوود با خود داشت.


ببخشای ام اگر بستم دگر پلک تماشا را،که رقص شعله ات در پیچ و تابش دود با خود داشت.


مرا با برکه ام بگذار دریا ارمغان تو،بگو جوی حقیری آرزوی رود با خود داشت

ای دوست

گفتی بخوان، خواندم، اگرچه گوش نسپردی،حالا که لالم خواستی پس

خود بخوان ای دوست.


من قانعم آن بخت جاویدان نمیخواهم، گر میتوانی یک نفس با من بمان

ای دوست.یا نه!


تو هم با هر بهانه شانه خالی کن،از من، من این بر شانه ها بار گران ای دوست.


نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت، بیهوده می کوشی بمانی مهربان ای دوست،


آن سان که میخواهد دلت با من بگو آری،من دوست دارم حرف دل را بر زبان ای دوست.



سکوت....

در این نیم شب عریان و در این سکوت بی پایان و در بهبوهه ی بی پایان زندگی، تنها


صدای افسوس است که رخ بر تمام نگفته هایم میکشد و مرا به باورهای ندیده و به دیده


های بی باور سوق می دهد.



این سکوت، این سکوت ابدی که شانه را از فردیت وجود خالی می کند و سیمای نگفته ها


را رسوا می کند، به ابدیت پاکی و به صداقت عشقم پایان داد.



دیگر این چشمها تکرار واژه های بی احساس را سلوک می کند و من غریبانه و در


تاریکی تنهایی پر از تظاهر، به دنبال نگاه شرم میگردم...




افسوس که سکوت، این پرده ی تنهایی را بر نچید و تنهایی، تنها افسوس بی سکوت زندگی


ام، مرا به غربت باورهای زخم خورده ی بی علاج خوراند...



افسوس...



تقدیم به کسی که بودنش، نبودنش بود...


سراب...

تو با دلتنگیای من، تو با این جاده همدستی


                              تظاهر کن ازم دوری، تظاهر میکنم هستی

حکم اعدام دل

خوب من ما هردو باختیم، توی این بازی بیخود


هردوتامون کم گذاشتیم، که ترانه هامونم مرد



چیزی از لحظه نمونده، من و تو لحظه رو کشتیم


حکم اعدام دلهامون، با غرور هم نوشتیم



اگه دوسم نداری به روم نیار، یه چیزی از غرورم واسم بزار


نذار تو فکر تنهایی گم بشم، نذار حرف و حدیث مردم بشم



دلمو اینقده نشکن، آخه این دل عاشقت بود


له نکن این قلب خونو، آخه روزی لایقت بود



دلمو اینقد نسوزون، مکه چی مونده از این دل


رفتی و با بی وفایی، زدی مهر نحس باطل



تو که دوست نداشتی باشی، چرا آتیشم کشیدی


اونکه تو خودخواهی هات مرد، دل من بود تو ندیدی



از تو خونه ی وجودم، به چه آسونی پریدی


ریختن غرور این مرد رو، ندیدی نشنیدی



اگه دوسم نداری به روم نیار، یه چیزی از غرورم واسم بزار


نذار تو فکر تنهایی گم بشم، نذار حرف و حدیث مردم بشم








بوی گندم...داریوش

بوی گندم مال من، هرچی که دارم مال تو

یه وجب خاک مال من، هرچی می کارم مال تو


اهل طاعونی این قبیله ی مشرقی ام

تویی این مسافر شیشه ای شهر فرنگ


پوستم از جنس شبه، پوست تو از مخمل سرخ

رختم از تاوله، تن پوش تو از پوست پلنگ


تو به فکر جنگل آهن و آسمون خراش

من به فکر یه اتاق اندازه ی تو واسه خواب


تن من خاک منه، ساقه ی گندم تن تو

تن ما تشنه ترین تشنه ی یک قطره ی آب


شهر تو شهر فرنگ، آدماش ترمه قبا

شهر من شهر دعا، همه گنبداش طلا


تن تو مثل تبر، تن من ریشه ی سخت

طپش عکس یه قلب، مونده اما رو درخت


بوی گندم مال من، هرچی که دارم مال تو

یه وجب خاک مال من، هرچی می کارم مال تو


نباید مرثیه گو باشم واسه خاک تنم

تو آخه مسافری، خون رگ اینجا منم


تن من دوست نداره زخمی دست تو بشه

حالا با هرکی که هست، هرکی که نیست داد میزنم


بوی گندم مال من، هرچی که دارم مال من

یه وجب خاک مال من، هرچی می کارم مال من


قسمت

پس بده عشقمو تا برم، من واسه جدایی حاضرم

که من تنها، تو بی دردی، چرا خون به دلم کردی

 

یه زندگی فدای تو شد، فدای لحظه های تو شد

بذار برم فراموشت کنم عزیزم

 

دل من دیگه تورو لایقش نمیدونه

دل من خسته شده، نمیکشه، نمیتونه

 

تو یه خوابی، تمومش کن، بذار واشه چشای من

از این راه پر از چاله، دیگه بریده پای من

یاور ...

ای به داد من رسیده، تو روزای خود شکستن

ای چراغ مهربونی، تو شبای وحشت من


ای تبلور حقیقت، توی لحظه های تردید

تو شبو از من گرفتی، تو منو دادی به خورشید


اگه باشی یا نباشی، برای من تکیه گاهی

برای من که غریبم، تو رفیقی جون پناهی


یاور همیشه مومن، تو برو سفر سلامت

غم من نخور که دوری، برای من شده عادت


ناجی عاطفه ی من، شعرم از تو جون گرفته

رگ خشک بودن من، از تن تو خون گرفته


اگه مدیون تو باشم، اگه از تو باشه جونم

قدر اون لحظه نداره، که منو دادی نشونم


وقتی شهر شب سفر بود، توی کوچه های وحشت

وقتی هر سایه کسی بود، واسه بردنم به ظلمت


وقتی هر ثانیه ی شب، تپش هراس من بود

وقتی زخم خنجر دوست، بهترین لباس من بود


تو با دست مهربونی، به تنم مرهم کشیدی

برام از روشنی گفتی، حلقه ی شبو دریدی


یاور همیشه مومن، تو برو سفر سلامت

غم من نخور  که دوری، برای من شده عادت


ای طلوع اولین دوست، ای رفیق آخر من

به سلامت سفرت خوش، ای یگانه یاور من


مقصدت هرجا که باشه، هرجای دنیا که باشی

اون ور مرز شقایق، پشت لحظه ها که باشی


خاطرت باشه که قلبت، سپر بلای من بود

تنها دست تو رفیق دست بی ریای من بود


یاور همیشه مومن، تو برو سفر سلامت

غم من نخور که دوری، برای من شده عادت

داریوش




عروسک قصه ی من

عروسک قصه ی من، گهواره ی خوابت کجاست

قصر قشنگ کاغذی، پولک آفتابت کجاست


بال و پر نقره ای کفتر عشقمو کی بست

آیینه ی طوطی منو، سنگ کدوم کینه شکست


عروسک قصه ی من، زخم شکسته با تنت

بمیرم ای شکسته دل، چه بی صداست شکستنت


صدای عشق من و تو، که تلخ و گریه آوره

تو این سکوت قصه ای، شاید صدای آخره


بعد از من و تو عاشقی، شاید به قصه ها بره

شاید با مرگ من و تو، عاشقی از دنیا بره


عروسک قصه ی من، سوختن من ساختنمه

تو این قمار بی غرور، بردن من باختنمه


عروسک قصه ی من، شکستنت فال منه

این سایه ی همیشگی، مرگه که دنبال منه


عروسک قصه ی من، زخم شکسته با تنت

بمیرم ای شکسته دل، چه بی صداست شکستنت


جغدای عاشقو ببین، از پل آبی میگذرن

عروسک قلبشونو، به جشن بوسه میبرن


اما برای عشق ما، اون لحظه ی آبی کجاست

عروسک قصه ی من، پس شب آفتابی کجاست


عروسک قصه ی من، زخم شکسته با تنت

بمیرم ای شکسته دل، چه بی صداست شکستنت

داریوش


فریاد زیر آب

ضیافت های عاشق را، خوشا بخشش خوشا ایثار

خوشا پیدا شدن در عشق، برای گم شدن در یاد


چه دریایی میان ماست، خوشا دیدار ما در خواب

چه امیدی به این ساحل، خوشا فریاد زیر آب


خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن

خوشا مردن، خوشا از عاشقی مردن


اگر خوابم اگر بیدار، اگر مستم اگر هشیار

مرا یارای بودن نیست، تو یاری کن مرا ای یار


تو ای خاتون خواب من، من تن خسته را دریاب

مرا تن خانه کن تا صبح، نوازش کن مرا تا خواب


همیشه خواب تو دیدن، دلیل بودن من بود

چراغ راه بیداری، اگر بود از تو روشن بود


ضیافت های عاشق را، خوشا بخشش خوشا ایثار

خوشا پیدا شدن در عشق، برای گم شدن در یاد


نه از دور و نه از نزدیک، تو از خواب آمدی ای عشق

خوشا خودسوزی عاشق، مرا آتش زدی ای عشق


خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن

خوشا مردن خوشا از عاشقی مردن


داریوش


فرجام عشق

چگونه سر کنم وقتی تنگ کوچکم ترک بر میدارد و من نظاره گر نابودی ام...


چگونه سر کنم وقتی حقیقت عصیانگر عشق نا خودآگاه مغلوبم می کند...


چگونه باید زیست وقتی زیستن ها زنده نیستند و حقیقت ها نیز بی روح....


چگونه  شکست عشق را فرجام صداقت ها و باورهای پوچ ندانم وقتی قلب آشفته ام با خون نقش شرم میگیرد...


چگونه باید گفت عشق، وقتی سوی سویش جز پر زدن احساسهای مبهوت و بی روح چیزی نیست...


چگونه به یاد عشق نباشم وقتی قلب شکسته ام هرلحظه میگیرد برای پس گرفتن واژه های بی منتش...


من عشق را از یاد نخواهم برد، او عبرت نفهمیدن و ندانستن را به من آموخت، چیزی که تنها با عشق میتوان فهمید


برای بی وفاترین بی وفا

نا گفته ها


آموخته ام که با پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه، رختخواب خريد ولي خواب نه، ساعت خريد ولي زمان نه، مي توان مقام خريد ولي احترام نه، مي توان کتاب خريد ولي دانش نه، دارو خريد ولي سلامتي نه، خانه خريد ولي زندگي نه و بالاخره ، مي توان قلب خريد، ولي عشق را نه.


آموخته ام ... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي

آموخته ام ... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت
آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم
آموخته ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم
آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي
آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است
آموخته ام ... که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند
آموخته ام ... که پول شخصيت نمي خرد
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند
آموخته ام ... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم
آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد
آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان
آموخته ام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد
آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم
آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم
آموخته ام ... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
آموخته ام ... که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم

آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد


چارلی چاپلین

فراموش شده

من هنوز هستم، با دلی شکسته و چشمانی گریان اما تو نگاه نکن، نکند نگاهت بسوزد...

اما خوب میدانم فراموش شده ام

خوب میدانم بی رنگی تنهایی ام هیچگاه فروغی ندارد.

میدانم که باید بگویم روزها گذشت چون تو گذشتی و عشق رفت چون تو رفتی

من تمامی واژه هایم را در غبار غم آلود هوایم گم کردم

دیگر اینجا برای هیچ چیز جز نبودن، نباید بود و برای هیچ چیز جز سوختن نباید سوخت.

از بی وفایی ات دلتنگی احساسم را به باد غرور دادم 

حرفهایم را به دل نگیر، نکند بار سنگین احساسم را زمین بگذاری

دیگر به آخر رسیده ام، بیا و نگاه کن...

اینجا در دنیای من مردابها هم خروشانند...


سکوت دل

دل من، سکوت کن سکوت، ای دل کاش به حرفهای غرورم گوش میکردی، کاش حرفهایت را حبس میکردی در تلاطم پر شدت خونت.دل من عبرت بگیر، عشق همین است، میخواستی خودت را بند نکنی.

دل من غصه نخور، فراموش کن، متنفر شو از همه چیز، بذار بگویند هرچه میخواهند، خدا هست مطمئن باش!

دل من سکوت کن دیگر، هرچه بیشتر بگویی بیشتر از تو دور خواهد شد.

دل من تو دیگر ارزشی نداری، سکوت کن، سکوت

وقت رفتن

وقت رفتن نمیخوام ببینمت، میدونم ببینمت کم میارم


اگه یک لحظه فقط نگام کنی، دلمو پشت سرم جا میزارم


اگه خونسرده نگام به دل نگیر، دل تو یه روز ازم خسته میشه


اگه اسممو فقط صدا کنی، راه رفتن واسه من بسته میشه


وقت رفتن نباید گریه کنی، اینجوری دلم برات تنگ نمیشه


میدونم هرجای دنیا که باشم، تو دلم عشق تو کمرنگ نمیشه


اگه خونسرده نگام به دل نگیر، دل تو یه روز ازم خسته میشه


اگه اسممو فقط صدا کنی، راه رفتن واسه من بسته میشه



آهنگ روزهای دلتنگیم

چشمهایش

من راز چشمها را نفهمیدم، این چشمها خواب را درچشمان من می شکست، خورشید


شرمش میشود از جلوه گری، باران بند می آید از نگاهش،


این چشمها مرا به ناکجا ربودند، چشمهایش پلک نمیزدند، نمیدانم شاید، شاید نفوذ


چشمهایش مرا کور می کرد و من فقط تصویری از آن را تجسم کرده ام.



من خوب میدانم عشق مرا چشمهایش دزدیدند، چشمهایی که اکنون سویی به من نمیزند،


چشمهایی که حالا حتی نمیشود زاویه ی نگاهش را به سوی خودت کشاند، این چشمها


دیگر از آن من نیست.



چشمهایش از نگاهم خسته شد.....



اینجا من کور کورانه دنبال چشمهایش جان میدهم...



افسوس .....


زیباترین آوای زندگی ام

چیه این خون که تو رگهای منه

چیه این غم که رو لبهای منه

چیه این سکوت بیجا که لبام

نمیخواد با کسی حرفی بزنه

دنیامون مثل سراب آدما

آرزو نقش بر آب آدما

دیو غصه باز نشسته روبه روم

هرچی حرفه گره خورده تو گلوم

رو لیوان جای لبات به من میگن

حیف از این عمری که تو کردی حروم

وقتی چشمام جاتو خالی می بینه

دلم از جا کنده میشه تو سینه

دل من هوای گریه میکنه

وقتی تنهایی کنارم میشینه

با تو بودم بی تو مردم میدونم

چوب سادگیمو خوردم میدونم

ولی با خنده سراغم اومدی

روز و دست شب سپردم میدونم

دنیامون مثل سراب آدما

آرزو نقش بر آب آدما


نخستین واژه

و تو ای نخستین واژه ی شکستنم، بی تو حرفهایم در پیچ و تاب گلویم

فخر میفروشند، بی تو سکوتم پر از واژه های نخواستن است.


بی تو هوای قفس بس هم بدک نیست، دلم هوایت را نمیکند قفس تنگ است و راه تو بی نهایت....


عزیزترینم، دیگر میدانم در انتظارم نیستی ولی انتظاری هم

نیست....انتظار انتظارت را نمیکشم چون باز هم باید در انتظار گفتنی نه گونه باشم.


تو خوش باش، زندگی میگذرد و دلها هم میمیرند و آنچه می ماند ابدیت عشق است.

واژه هایی پر از پوچ

خدایا به من بگو چه کنم...؟

تمام احساسم، تمام غرورم، همه ی واژه های پنهان زندگی ام، بی دریغ در پیش چشمانش

پرپر زدند، به خون نشستن آرزوهایم را نظاره گر بود و تبسم غم را در وجودم شعله ور

دید.

میدانم جز تو هیچ چیز و هیچ کس بر بی کسی ام مرهم نیست، میدانم مظلومیت عشق را

جز زخم دل خوردن چاره ای نیست.


میخواهم عاشق نباشم، میخواهم خودم باشم، میخواهم این چند روز زندگی پوچ را در ابدیت

معصومانه ی عشق و در بی کسی ایی بی منت جانش دهم.


پس تو بگو چه کنم....می شود مرا بیدار کنی؟ دعاهای شبانه ام را پس میگیرم، دیگر

نمیخواهم، خودم را به خودم پس ده....


خدایا......

غریبانه

گرچه عمری است غریبانه فراموش توام

باز مشتاق تو و گرمی آغوش توام


باورم نیست که بیگانه شوی با من و دل

همچو یک خاطره ی کهنه فراموش توام

خدایا

خدایا نمیدانم مظلومیت عشق را برای چه خلق کردی، چرا در اوج زمین میزند و در زمین فرو میریزد.

تو میدانستی که عشق هستی ام را نیست میکند و نیستی ام را عریان.

تو میدانستی واژه های احساسم برای گفتن دوستت دارم به دنبال عشق پرپر می شوند.

پس چرا عشق در وجودم نهادی؟

چرا؟

نمیخواهم، دیگر نمیخواهم،اشکهایم راه گونه هایم را گم کرده اند، این اشک ها از آمدن و رفتنی تکرار وار خسته شده اند، کسی نیست سدشان شود....

خدایا عشق را از من برون کن....

کمکم کن



باید کمک کنی ، کمرم را شکسته اند

بالم نمی دهند ، پرم را شکسته اند

نه راه پیش مانده برایم نه راه پس

پل های امن ِ پشت سرم را شکسته اند


هم ریشه های پیر مرا خشک کرده اند

هم شاخه های تازه ترم را شکسته اند


حتی مرا نشان خودم هم نمی دهند

آیینه های دور و برم را شکسته اند


گل های قاصدک خبرم را نمی برند

پای همیشه ی سفرم را شکسته اند


حالا تو نیستی و دهان های هرزه گو

با سنگ ِ حرف ِ مُفت ، سرم را شکسته اند

مهربانم...

مهربانم ، این خوب یاد قلبت باشد یک نفر هست که این جا تک و تنها به تو می

اندیشد و کمی دلش از

دوری تو دلگیر است. مهربانم این خوب یاد قلبت باشد یک نفر هست که چشم به

راهت دوخته و درمانده

و شب و روز دعایش این است زیر این سقف بلند هر کجایی که هستی به سلامت

باشی و دلت همواره

محو شادی و تبسم باشد. مهربانم این خوب یاد قلبت باشد یک نفر هست که دنیایش

و همه هستیش

را را روی احساس تو پیوند زده است و دلش می خواهد لحظه ها را با تو به خدا

برسد. مهربانم این خوب

یاد قلبت باشد یک نفر هست که با تو و تک وتنها با تو پر اندیشه و شعر است و شور

، پر احساس خیال است و سرور.

تقدیم به کسی که واقعا دوستش داشتم

زتو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوي تو ليکن عقب سر نگران
ما گذشتيم و گذشت آنچه تو با ما کردي
تو بمان و دگران واي به حال دگران

تقدیم به عزیزترین بی وفا

این ها حرفهای من نیستند،

اینها فقط سکوتهای فریادم هستند که ناچار زمین می گیرند....

تورا دوست داشتم، خودت را از من گرفتی

این نیز می گذرد..... دل تو همیشه حاکم نیست...