نامه‌ی پانزدهم.

لئاندروی عزیز،

این نامه را در حالی که بیمار هستم و بسیار رنج می‌برم برایت می‌نویسم. نمی‌دانی چه دردی را تحمل می‌کنم و صدایم را در نمی‌آورم. مشابه این درد را قبلا بارها تجربه کرده‌ام اما هربار، کشنده و بی‌رحم ظاهر می‌شود.

روزی که گذشت تقریبا روز خوبی بود. به زیبایی شروع شد و همه چیز طبق برنامه پیش می‌رفت تا اینکه آثار بیماری گریبانم را گرفت. البته هرچند دقایق دردناکی را سپری می‌کردم، نگذاشتم این بیماری مانع تکمیل کردن برنامه‌ام شود. نوشتن نامه برای تو هم قسمتی از برنامه بود که نتوانستم از آن بگذرم، زیرا نمی‌خواهم برنامه ناقص بماند.

امروز در کتابی که می‌خواندم، یعنی کتاب یازده دقیقه نوشته‌ی پائولو کوئیلو، اشاره‌ای به ارتباط درد و رنج و لذت شده بود. هرقدر متن کتاب را بازخوانی کردم، باز هم نتوانستم درک کنم که یک انسان، چرا و چطور می‌تواند از درد کشیدن و تحقیر شدن، به لذت برسد.

حال اگر شیوه‌ی شخصیت ترنس را در این باره به کل نفی کرده و کنار بگذاریم، حتی با روش رالف هارت، یعنی با پای برهنه و در سوز سرما روی سنگ‌های تیز قدم زدن تا از درد به لذت رسیدن را هم نتوانستم بفهمم. در کتاب گفته شده بود که درد، مرز آدم را تعیین می‌کند. اما ورای آن مرز چه قرار دارد؟ لذت؟ چطور چنین چیزی ممکن است؟

وقتی احساس کردم که نمی‌توانم منظور نویسنده را از نوشته‌هایش درک کنم، تصمیم گرفتم روزی در آینده، شاید زمانی که به سی سالگی رسیدم، یک بار دیگر این کتاب را بخوانم؛ به این امید که آن زمان درک کنم درد چگونه می‌تواند منجر به لذت شود.

شاید اگر می‌توانستم این موضوع را درک کنم، با این حجم از دردی که اکنون در بدنم دارم، می‌توانستم خیلی هم لذت ببرم! اما افسوس که فقط می‌توانم احساس کنم یک مار افعی دور تنم می‌پیچد و نقطه به نقطه‌اش را نیش می‌زند.

بگذریم. شاید روزی با خود تو، مفصل در این مورد صحبت کردیم. شاید تو هم مانند رالف، بتوانی نور را در من بیابی. کاش می‌دانستم این شایدهای بی‌شمار مغزم را باید به کجا ببرم... بیش از این نمی‌توانم بنویسم. دوستت دارم و به خدا می‌سپارمت.

دوست‌دار تو،

سوپرنوا.

نامه‌ی چهاردهم.

لئاندروی عزیزم،

امروز، روز خوبی بود. به قدر کافی استراحت کردم و در عین حال، برنامه‌هایم را تکمیل کردم. هیچ چیز نمی‌تواند به اندازه‌ی یک لیست برنامه‌ی تکمیل شده، حالم را خوب کند. اینکه احساس کنم روزم را مفید گذرانده‌ام، برایم بسیار خوشایند است.

سعی می‌کنم هرروز چیزهای جدیدی یاد بگیرم. فرقی نمی‌کند چه باشد، همینکه چیزی یاد بگیرم و سطح دانشم را ارتقا بدهم برایم رضایت‌بخش است. گاهی آرزو می‌کنم ای‌کاش می‌توانستم همه چیز در عالم را به خوبی بدانم؛ بی کم و کاست. میلم به یاد گرفتن همانند میلم به رشد کردن، عمیق و بی‌انتهاست.

دوست دارم روز به روز رشد کنم و بهتر از نسخه‌ی دیروزم باشم. دلم می‌‌خواهد قدم به قدم، تبدیل به آن دختر قوی و مستقلی شوم که آرزویش را دارم. به خاطر همین هم سعی می‌کنم یک سری فعالیت‌ها که باعث رشدم می‌شوند، مانند همان یادگیری مستمر را، در برنامه‌ی روزانه‌ام بگنجانم.

البته باید بگویم که همین حالا هم احساس خوبی نسبت به خودم دارم. دوستش دارم و به آنچه که هست می‌بالم اما از آنجا که می‌دانم لایق بهتر بودن است، برای بهتر شدنش تلاش می‌کنم.

امروز یک فیلم سینمایی جالب دیدم که دوست دارم راجع به آن برایت بگویم. فیلم درباره‌ی پسری به نام فارست گامپ بود که برخلاف محدودیت‌هایی که داشت، عاشق شد و توانست به موفقیت‌های زیادی دست پیدا کند. فارست شخصیت معصوم، مهربان و وفاداری داشت و درحالی که همه فکر می‌کردند کودن و احمق است، بسیار باهوش و بااستعداد بود.

درس جالبی که فارست به من داد را در قالب یکی از دیالوگ‌های خودش نقل می‌کنم: " آدم فقط زمانی عقب مونده‌ست که خودش باور داشته باشه عقب مونده‌ست. "

در کل، امروز روز خوبی بود و از اینکه فرصت شد برای تو هم نامه‌ای بنویسم، خوشحال هستم. دوستت دارم و از تو می‌خواهم که مراقب خودت باشی‌.

با احترام،

سوپرنوا.

نامه‌ی سیزدهم.

لئاندروی خوب من،

امروز تو را دیدم... مطمئنم اگر شرایط آنطور ایجاب نمی‌کرد که مجبور باشی بروی، تو هم برای آنکه چشم‌هایمان چند ثانیه بیشتر یکدیگر را نوازش کنند، تلاش می‌کردی. البته همیشه همینطور است؛ تو بیشتر از من تلاش می‌کنی و من فقط از دامی که آن جفت چشم‌ها برایم آماده کرده‌اند فرار می‌کنم.

روزی که گذشت، روز بیهوده‌ای بود. در تعامل با آدم‌های بیهوده بودن چنین تاثیراتی بر من می‌گذارد. کاش می‌توانستم محیط زندگی و آدم‌های اطرافم را خودم انتخاب کنم، و افسار زندگی‌ام را خودم به دست بگیرم. متاسفانه تفکرات سنتی خانواده این فرصت را از من دریغ می‌کند.

می‌دانی لئاندروی عزیزم، گاهی دنیای مجازی را به زندگی واقعی ترجیح می‌دهم. هرزمان که بخواهم در مجازی حاضر می‌شوم، با افرادی که دوست داشته باشم تعامل می‌کنم، بدون هیچ‌گونه مشکلی ارتباط برقرار می‌کنم و هروقت هم که بخواهم، آنجا را ترک می‌کنم؛ بدون آنکه کاملا شناخته شوم.

بیشتر دوست دارم دیگران را بشناسم تا اینکه خودم شناخته شوم. شاید به خاطر همین باشد که سعی می‌کنم به چشم‌ها نگاه کنم و چیزهایی راجع به شخصیت آن‌ها حدس بزنم. از چشم‌های تو هم چیزهایی فهمیده‌ام که از صحت‌شان مطمئن نیستم. شاید اگر می‌شد با خودت در موردشان حرف بزنم...

به خاطر داری که به تو گفته بودم دوست دارم در مواقعی که دیگران احساس تنهایی و ناراحتی می‌کنند، کنارشان باشم؟ حالا دیگر مطمئن نیستم که به اندازه‌ی قبل برای انجام دادنش مشتاق باشم. فکر می‌کنم نمی‌توانم هیچ کمکی به آنها بکنم و این عمیقا احساس بی‌فایده بودن به من می‌دهد. یعنی دلم می‌خواهد کاری برایشان بکنم، اما نمی‌دانم چه کاری؛ یا گاهی هم هیچ کاری نیست که در توان من باشد و این به من حس ناخوشایندی می‌دهد.

در واقع در این مدت این حقیقت برایم شفاف‌سازی شد که من هرگز آن درمانگری که دوست داشتم باشم، نیستم. من مرهمی ندارم که روی زخم دیگران بگذارم. من نمی‌توانم تاثیری در بهبود حال و روحیه‌ی ایشان ایفا کنم.

حتی نمی‌دانم چرا اینقدر این موضوع برایم مهم است و چرا تا این حد نسبت به آن کشش درونی دارم. هیچکس نبود که روی زخم‌های من مرهم بگذارد اما من می‌خواهم همه‌ی زخم‌ها را از بین ببرم و نمی‌توانم.

بگذریم... باید کمی بیشتر به فکر کمک کردن به خودم باشم. و البته کمی بیشتر هم به فکر تو. می‌دانم که شاید هربار بیشتر از چند ثانیه فرصت برای دیدن هم نداشته باشیم، اما به قول ویکتور هوگو:

" مگر روحمان به چشم نیاز دارند تا یکدیگر را ببینند؟ "

دوست‌دارِ تو،

سوپرنوا.

نامه‌ی دوازدهم.

لئاندروی عزیزم،

امروز چند باری یاد تو افتادم. به یاد جفتِ چشمانت که آتش سرکشش، موسیقی مورد علاقه‌ی من را شعله می‌کشد؛ همان چشم‌های تلخ و تیره. موهای خوش‌حالت و پیشانی بلندت هم، در ذهنم جلوه کردند. خیلی سریع از خاطرم گذشتی و من تنها توانستم تماشاگر تو باشم، بدون هیچ اقدام اضافه‌تری.

دیشب و امشب خوشبختانه فرصت آن را داشتم که بتوانم کمی مفید و یاری دهنده باشم. البته خودم از اینکه واقعا کمکی کرده‌ام یا نه، مطمئنم نیستم ولی دوستم به من اطمینان خاطر می‌داد که این کار را کرده‌ام.

می‌دانی لئاندرو، واقعا از کمک کردن به دیگران لذت می‌برم؛ دوست ندارم آن‌ها در شرایط سخت‌شان تنها بگذارم. می‌دانم به تنهایی با یک شرایط دشوار مقابله کردن چقدر می‌تواند آزار دهنده باشد؛ خودم به کرات آن را تجربه کرده‌ام. با اینکه تنها کاری که از دست من ساخته است، گوش دادن و چند کلمه‌ای حرف زدن می‌باشد، دوست ندارم آن را از کسی دریغ کنم. شاید روزی بیاید که تو هم حرف‌هایت را به من بگویی و من برای شنیدن، سر تا پا گوش شوم.

مطلب دیگری که دلم می‌خواهد درمورد آن با تو صحبت کنم، آدم‌های گذشته هستند. منظورم از آدم‌های گذشته، آدم‌هایی هستند که زمانی در زندگی‌ام نقش پررنگی داشتند و بعد، به هر دلیلی، تصمیم گرفتم از زندگی‌ام حذف‌شان کنم. من هیچ وقت برای حذف کردن کسی از زندگی‌ام ناراحت نشدم. همیشه معتقدم کسی که ارزشش را ندارد، نباشد بهتر است. معمولا هم بعد از حذف کردن‌شان، دیگر یادشان نمی‌افتم و حسی نسبت آنها در وجودم احساس نمی‌کنم، اما گویا سایه‌ی من قرار نیست آنها را رها کند. نمی‌دانم چه می‌شود که گاه و بی‌گاه یادم می‌افتند و سراغم را می‌گیرند. مگر کار را یک بار تمام نمی‌کنند؟ بعضی وقت‌ها یاد همان جمله می‌افتم که می‌پرسد: " ما آدم‌های گذشته را از دست می‌دهیم، یا آدم‌های گذشته ما را از دست می‌دهند؟ "

به هرحال... کتابی که در نامه‌ی قبل راجع به آن برایت نوشته بودم، امروز تمام شد. چقدر کتاب خوب و باارزشی بود! ترس، وحشت و شگفتی را به معنای واقعی وارد خون آدم می‌کرد. یک لحظه به خودم می‌آمدم و می‌دیدم در همان حین که جملات را می‌خوانم، چشم‌هایم از تعجب گرد شده و ضربان قلبم بالا رفته. واقعا که انسان، قوی‌ترین اسلحه‌ای است که بر علیه انسان وجود دارد.

بگذریم. دوست دارم اگر قسمت شد، یک بار دیگر، با هم این کتاب را بخوانیم، در کنار برادران کارامازوف و مرشد و مارگاریتا و یادداشت‌های شیطان. نامه‌ام را با این جمله از پائولو کوئیلو به پایان می‌رسانم و امیدوارم موقع خواندن، نیتی که پشت آن پنهان کرده‌ام درک کنی:

" اگر من بخشی از افسانه‌ی تو باشم، تو روزی به من بازخواهی گشت. "

دوست‌دار تو،

سوپرنوا.

نامه‌ی یازدهم.

لئاندروی عزیز

این نامه را در حالی که از خودم خشمگین هستم برایت می‌نویسم. چالشی که در نامه‌ی قبلی برایت نوشته بودم، بعد از ۱۳ روز با شکست مواجه شد و همین موضوع من را ناراحت و عصبانی کرد. البته که مقصری جز خودم وجود ندارد. نمی‌فهمم چه بر سرم آمده.

دو هفته‌ی سختی را پشت سر گذاشتم. یا شاید هم بهتر باشد بگویم ماه سختی را پشت سر گذاشتم. بعد از آن‌که پدرم کمرش را جراحی کرد، مدام با پذیرایی از مهمان‌ها و کار درگیر بودم. نمی‌دانی چقدر خسته کننده بود. حتی نزدیکی‌های نیمه‌شب هم مهمان می‌آمد و من نمی‌توانستم اعتراضی بکنم یا چیزی بگویم.

بعد از آن هم، مادرم کمرش را جراحی کرد و با به عهده گرفتن مسئولیت‌های خانه، تا حدی فرایند مادر شدن را طی می‌کردم. مادر بودن بسیار سخت و طاقت‌فرساست؛ روحیه‌ای فولادین می‌خواهد. خبری هم از استراحت و فضای شخصی نیست...

به تازگی که سرم کمی خلوت شده، شروع به خواندن کتاب جدید و جالبی کرده‌ام. خالکوب آشویتس داستان پسر جوانی به اسم لودویگ آیزنبرگ، معروف به لالی است که در یکی از اردوگاه‌های کار اجباری آلمانِ نازی در لهستان، در زمان جنگ جهانی دوم، روی ساعد چپ آدم‌هایی که به اردوگاه آورده می‌شوند عددهایی خالکوبی می‌کند؛ کدهایی که بیانگر هویت هر یک از آن‌هاست. از آنجا که این کتاب بر اساس واقعیت نوشته شده است، گاهی موقع خواندن وحشت می‌کنم که چنین جنایت‌هایی، زمانی واقعا اتفاق افتاده‌اند. درک این موضوع برایم دردناک است که بشر، تا چه اندازه می‌تواند نسبت به هم‌نوع خود بی‌رحم و سنگدل باشد.

بگذریم... آن چالشی که با شکست مواجه شد را فردا دوباره از سر می‌گیرم. این بار روزشماری می‌کنم تا مبادا فراموشم شود. به خودم اثبات می‌کنم که می‌توانم از پس این تصمیم و هر تصمیم دیگری بر بیایم. هر زمان که فرصتش پیش بیاید هم، از پیشرفت کار با تو صحبت خواهم کرد.

تو را به خدا می‌سپارم و امیدوارم مراقب خودت باشی.

دوست‌دار تو،

سوپرنوا.

نامه‌ی دهم.

لئاندروی خوب من،

روزی که گذشت، روز خوبی بود. در خانه ماندم و برنامه‌ای نوشتم و سعی کردم به آن پایبند باشم. شکر خدا همه چیز خوب پیش رفت و این باعث خوشحالی من شد. لذتِ در خانه ماندن را، لذتِ تکمیل لیست برنامه‌ها دوچندان می‌کند.

تصمیم گرفتم تغییراتی در زندگی‌ام ایجاد کنم و با کوتاه کردن موهایم شروع کردم. قد موهایم به نصف مقدار قبلی رسید اما از این بابت ناراحت نیستم، آخر موهایم مرده و کم‌حجم شده بودند. از طرفی به تازگی یک چالش نود روزه را برای ترک یک عادت شروع کرده‌ام که سه روز موفقیت‌آمیز را پشت سر گذاشته و هشتاد و هفت روز دیگرش باقی مانده.

اگر دوست داشته باشی باز هم بشنوی، باید بگویم که مثل رود در جریان هستم و از این بابت راضی‌ام. روحم بسیار شاد و درونم آرام است. سعی می‌کنم از محدوده‌ی راحتی‌ام خارج شوم و کارهایی که منتقد درونم معقتد است نمی‌توانم انجام دهم، انجام بدهم. مثل همان اقدام روز سه شنبه، که منصرف شدم و عبور کردم، اما برگشتم و با هم رو در رو شدیم... من و چیزی که مدت‌ها فکرم را مشغول کرده بود.

دوست دارم همینطور پیش بروم لئاندرو، دوست دارم روز به روز بیشتر و بیشتر رشد کنم. بیشتر بفهمم، بیشتر درک کنم، بیشتر احساس کنم و بشوم همان تصویری که از خودم در نظر دارم. همان چیزی بشوم که به آن افتخار می‌کنم. امیدوارم روزی بیاید که در این مسیر، همراه و هم‌قدم شویم و شانه به شانه‌ی هم مبارزه کنیم.

لئاندروی عزیزم، باید بگویم که متوجه شده‌ام تو انسان منظمی هستی و این مرا به وجد آورد. محیط کار تو بسیار مرتب و سازمان یافته است، و همینطور لباس‌هایت. از چشم‌هایت پیداست که نظم درونی قدرتمندی هم بر وجودت حکم‌فرماست. البته اگر نباشد هم، تو آن را مدیریت می‌کنی و آن نظم را در هر کجا که باشی، به وجود می‌آوری. اعتراف می‌کنم که این ویژگی تو من را شیفته می‌کند؛ اینکه هرکاری را با دقت و نظم و در حد کمال انجام می‌دهی.

امید دارم موقعیت‌هایی پیش بیایند که بتوانم تو را، هرچه بیشتر و بهتر بشناسم.

با احترام،

سوپرنوا.

نامه‌ی نهم.

لئاندروی عزیز

حدود یک سال از رویایی که درباره‌‌ات دیدم می‌گذرد؛ رویایی که هنوز هم به وضوح روز اول مقابل چشمانم است. از همان موقع تا به امروز، این معما در ذهنم می‌چرخد و من راهی جز نادیده گرفتنش ندارم.

چیزهایی که درباره‌ی تو در آن خواب فهمیدم، اگر واقعی باشند، احتمال به وقوع پیوستن دیگر وقایع آن رویا را بیشتر می‌کنند. بارها شده که رویاهایم، صادقانه از آینده با من حرف زده‌اند و اگر این یکی هم با من صادق بوده باشد... افسوس که کلید این قفل تنها در دست توست و من، نمی‌توانم در جهت گشودنش اقدامی انجام بدهم.

به هر صورت، این روزها بیش از هر زمان دیگری در افکار و خیالاتم پرسه می‌زنی و هزار راه را در نظر می‌گیرم که به کمک خودت، به حقیقت این ماجرا پی ببرم اما چند ثانیه بیشتر طول نمی‌کشد که تصمیمم عوض می‌شود و ترجیح می‌دهم ارزش و غرور خودم را حفظ کنم و از مشکلات احتمالی جلوگیری کنم.

امروز روز مزخرف و سختی بود. گاهی درک کردن دیگران برایم سخت و ارتباط داشتن با آنها طاقت‌فرسا می‌شود. نمی‌دانم چطور چشم‌شان را روی خطاهای خودشان می‌بندند و من را متهم می‌کنند. دیگر نه تحمل رفتار غیر منطقی‌شان را دارم، نه تحمل حرف‌هایشان را.

دلم می‌خواد بروم به جایی هرچه دورتر، بهتر. مدتی طولانی تنها بمانم و با هیچ بنی‌بشری ارتباط نداشته باشم تا بلکه بتوانم رنگ آرامش را به اعصاب و روانم هدیه کنم. انسان‌های حق به جانب حالم را به‌هم می‌زنند.

کاش تو هم مثل من، به سکوت و خلوت در جایی بکر و دور از هیاهو علاقه‌مند باشی؛ به یک زندگی ساده و ساکت، دور از آدم‌هایی که می‌شناسیم. نمی‌فهمم با این همه رنج و مصیبتی که در دنیا وجود دارد، چرا روان من را بیش از همه چیز، آدم‌ها باید خدشه‌دار کنند.

از این که در هر نامه ردپایی از نفرتم نسبت به انسان‌ها به جا می‌گذارم، متاسفم اما دوست دارم تمام افکار و احساساتم را صادقانه با تو در میان بگذارم.

در ضمن، تو خود بهتر می‌دانی که آدم‌های خوب از حیطه‌ی این تنفر خارج هستند؛ آدم‌های صبور و مهربان و یاری دهنده، آدم‌های باهوش و لایق و محترم. آدم‌هایی شاید شبیه به تو.

چشم‌های نازنینت را می‌بوسم.

دوست‌دار تو،

سوپرنوا.

سی نوامبر ۲۰۲۳.

نامه‌ی هشتم.

لئاندرو، محبوب من

روزی که گذشت نسبتا روز خوبی بود. همین که در خانه بودم، یعنی روز خوبی داشته‌ام. نمی‌دانم علت این علاقه‌ی تمام‌نشدنیِ من به خانه چیست. شاید به خاطر آرامش و راحتی‌ای باشد که فقط در این مکان احساس می‌کنم. شاید به خاطر این باشد که همه چیز در خانه برایم مهیاست و نیازی نیست برای چیزی به زحمت بیوفتم. هرچه که هست، آن را به هر شرایطی در هر جای دیگری، ترجیح می‌دهم.

امروز هم رویای عجیبی دیدم. رویاهایم پر شده از آدم‌های غریبه‌ای که حتی یک‌بار هم در واقعیت ملاقات نکرده‌ام، اما جزئیات چهره‌شان را بدون هیچ کم و کاستی در خواب می‌بینم و به خاطر می‌سپارم. گاهی حتی اسم‌هایشان را هم می‌فهمم اما خوب... راهی نیست که بتوانم صحت اطلاعاتی که در خواب بدست می‌آورم را بسنجم.

همه چیز در خواب‌هایم بیش از اندازه واقعی به نظر می‌رسند؛ احساساتم، بالا رفتن ضربان قلبم هنگام ترسیدن یا هیجان‌زده شدن، ساعتی که می‌گوید رویایم در چه زمانی از روز دارد اتفاق می‌افتد، جزئیات شخصیت و چهره‌ی آدم‌ها و بی‌شمار نکته‌ی دیگر. انگار که رویاهایم، زندگی دوم من هستند. حتی وقتی چیزی را در خواب لمس می‌کنم، به وضوح نرمی یا زبری‌اش را با تمام اعصاب حسی انگشتانم احساس می‌کنم.

اما در‌ نهایت سوالی که برایم پیش می‌آید این است که این انسان‌های غریبه، چه کسانی هستند؟ آیا واقعا دارای همان هویتی هستند که در خواب می‌بینم؟ یا صرفا یک مشت تصویرِ ساخته و پرداخته‌ی مغزم هستند؟ کاش بتوانم حقیقت ماجرا را بفهمم...

من در برخورد با دیگر انسان‌ها، آدم محتاطی هستم لئاندرو. همیشه سعی می‌کنم فاصله‌ام را با آدم‌ها حفظ کنم تا مبادا به آن‌ها اجازه دهم به من آسیب برسانند. همیشه سعی می‌کنم از خودم در برابر آن‌ها محافظت کنم، اما به راستی کیست که از من، در برابر خودم محافظت کند؟

گاهی اوقات کارهایی را انجام می‌دهم که زمانی، حتی فکرش را نمی‌کردم چنین کاری انجام دهم. انگار که ناگهان جسارت، مانند مخدر درون رگ‌هایم نفوذ می‌کند و باعث می‌شود رفتاری برخلاف حالت عادی از من سر بزند. بعد وقتی نشئگی این جسارت از بین رفت، همچون گناهکاری پشیمان شده، یک گوشه می‌نشینم و به کرده‌ام فکر می‌کنم. البته جای شکرش باقی است که چنین وضعیتی، بسیار به ندرت اتفاق می‌افتد.

نمی‌دانم... شاید گفتن این‌ها به تو کار درستی نباشد و شاید ناراحتت کند و از من دلخور شوی اما حقیقت همین است. سعی می‌کنم تا حد امکان مهارش کنم اما گاهی نمی‌فهمم چرا افسارش از دستم خارج می‌شود. تلاش می‌کنم حتی همین تعداد دفعات بسیار کم را هم، کم‌تر کنم.

به هرحال، نمی‌خواهم چیزی را از تو پنهان کنم. از به اشتراک گذاشتن افکار و روزمره‌هایم با تو لذت می‌برم لئاندروی عزیز من. امیدوارم تو هم از خواندن این نامه‌ها لذت ببری و خسته نشوی.

دوست‌دار تو،

سوپرنوا.

نامه‌ی هفتم.

لئاندروی خوب من

چه خوب است آدم کسانی را داشته باشد تا با آنها صحبت کند. صرف صحبت کردن و درد دل گفتن را بسیار دوست می‌دارم. به خاطر همین هم خیلی دوست دارم که کسی باشم که به حرف‌های دیگران گوش می‌دهد و در مواقع ناراحتی، درد دل‌شان را می‌شنود.

اما بسیار ناراحت می‌شوم وقتی می‌بینم عزیزترین افراد زندگی‌ام، هرکدام به نوعی رنج می‌کشند و من جز شنیدن کاری از دستم ساخته نیست. تا به حال همچین شرایطی را تجربه کرده‌ای لئاندروی عزیزم؟ نمی‌دانم باید چه کاری برای بهتر شدن حال‌شان انجام دهم و این بلاتکلیفی مرا عذاب می‌دهد.

عجیب این است علتی که هر کدام به‌خاطرش رنج می‌کشد، با دیگری متفاوت است؛ گویی به تعداد آدم‌های دنیا شیوه‌های مختلف برای رنج کشیدن وجود دارد. اما من چطور باید شیوه‌ی مقابله با آن‌ها را یاد بگیرم تا بتوانم به عزیزانم کمک کنم؟ چطور می‌توانم قسمتی هرچند کوچک از باری که روی دوش آنهاست، بردارم و روی دوش خودم بگذارم؟ حتی اگر از سنگینی این بارها کمرم خم شود، راضی خواهم بود؛ اما حاضر نیستم این ناراحتی‌ها لحظه‌ای خم به ابروی آنها بیاورد.

به راستی خانواده چیست؟ چطور می‌شود که انسان رنج کشیدن خود را به اخم کردن آنها ترجیح می‌دهد؟ چه چیزی باعث می‌شود یک جمع کوچکِ چند نفره، با صدای خنده‌ها و با هم حرف زدن‌هایشان، از بزرگ‌ترین معادن طلا هم ارزشمندتر شود؟

بگذریم. تو هم جزوی از این خانواده هستی لئاندروی عزیزم. تویی که بار رنج‌ها و درد دل مرا به دوش می‌کشی و نیمه‌شب‌ها با تو از هرچه در طی روز بر دلم سنگینی کرده، سخن می‌گویم.

مسئله‌ی دیگری که روز گذشته فکر من را به خود مشغول کرد، نفهمیدن بود. چه بسیار چیزها که نمی‌فهمم، چه بسیار چیزها که ناقص می‌فهمم و چه بسیار چیزها که اشتباه می‌فهمم. نسبت آنچه که درست درکش می‌کنم در برابر آنچه که نمی‌فهمم، یا ناقص و اشتباه می‌فهمم، به مثابه‌ی قطره‌ای در میان دریاست.

به تازگی متوجه شده‌ام که علاوه بر بی‌نظمی، سردرگمی و پشیمانی، از نفهمیدن و ندانستن هم بسیار وحشت دارم. شاید به خاطر همین است که در طی این سال‌ها سعی کرده‌ام از همه چیز سر در بیاورم و هرچه بیشتر، مطالبی بخوانم. اما موضوعات برای دانستن بی‌شمارند.

می‌دانم سخنانم پراکنده و فاقد محتوای مناسب است، از این بابت از تو عذر می‌خواهم. امیدوارم حرف‌هایم تو را خسته نکرده باشند.

قربانت،

سوپرنوا.

بیست و یکم نوامبر ۲۰۲۳.

نامه‌ی ششم.

لئاندروی خوب من،

روز بیهوده‌ای را سپری کردم. صبح به محل کار رفتم و وقتی برگشتم، کمی هم کارهای خانه را انجام دادم. بعد سعی کردم بخوابم اما بعد از نیم ساعت با سر و صدا، از خواب پریدم و دیگر نتوانستم بخوابم.

اما در کل می‌توانم بگویم که حالم بسیار خوب است. علی‌رغم دردهای جسمانی‌ای که به خاطر گردن و کمرم دارم، حال روحی‌ام در این چند سال اخیر مثال زدنی است. بسیار مقاوم شده‌ام و دیگر اضطراب عذابم نمی‌دهد.

می‌دانم که در دنیای امروز و با وجود مشغله‌ی فراوانت، برای تو سخت است که همیشه خوشحال باشی و عصبانی نشوی؛ اما لئاندروی عزیز من، چاره‌ی کار بسیار آسان است. با چیزهای کوچک خوشحال شو. من هم به این شیوه پایبند هستم.

نمی‌دانی وقتی می‌توانم به یک نفر کمک کنم چقدر خوشحال می‌شوم. همیشه سعی کرده‌ام در زمان ناراحتیِ افراد، کنارشان باشم و با هر روشی که از توانم ساخته است، به آنها یاری دهم. تلاش می‌کنم همیشه آغوشی گرم و باز برای آن‌هایی که از هوای ابری و بارانی روحشان می‌گریزند، داشته باشم. تو هم از این نظر مثل من هستی مهربانم، این را مطمئنم.

پس از تو می‌خواهم هر بار که به کسی کمک کردی، یا هربار که چای نوشیدی، به آسمان نگاه کردی، کتابی خواندی، لبخندی بر چهره‌ای دیدی، برگ سبز گیاهی را لمس و لطافت پوست حیوانی را احساس کردی، خوشحال شوی و سپاسگزار باشی.

اکنون بسیار خواب‌آلود هستم و ذهنم بیش از این برای نوشتن یاری نمی‌کند. امیدوارم من را ببخشی.

دوست‌دار تو

سوپرنوا.

هفدهم نوامبر ۲۰۲۳.