رستگاری در 28 بهمن!!

هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است.

----------------------------

پ.ن:

1- از همه ی کسانی که همیشه به یادم بودند صمیمانه سپاسگزارم.

2- تو دنیا کاری سختتر و مزخرفتر از درس خوندن وجود نداره.مخصوصا" اگه برای کنکور باشه.

3- تا 1 ماه دیگه بر میگردم اما نه تو این وبلاگ.

سعید t: الو سلام علیکم. نیروی هوایی آمریکا؟

- Aleykom alsalam bradar.Bale dorost greftid.befarmayid..

سعید t: حاجی، ما یه تیکه زمین داریم. بی زحمت واسمون شخمش بزنید...

- Eshtebah grefti baradar. Baraye inkara bayad ba jahade keshavarzi tamas begirid..

- نه جون داداش، این فقط راست کار شماست. ما زمینمون تو تپه های جام جمه. لطفا" یه دونه  بی-52 بفرستید تا قشنگ اونجا رو شخم بزنه. یه بار رفت یه بار برگشت..

                  ?vali onja ke seda simast. Zamin keshavarzi koja bod?!!Mese adam bego chi mikhay- 

- صدا و سیما بود. میخوایم از این به بعد اونجا رو برنج بکاریم. هم درآمد داره هم واسه مردم منفعت.

- yani migi ma az invar donya pashim biaym onvar donya seda simaye shoma ro beterkonim?!

- آره. دقیقا" منظورم همین بود.

-vola ma ke az khodamone. Vali ye lahze be in harfet fekr kon. Yani inghadr bigheyrati ke mizari ye ajnabi biad to khake keshvaret?

- ها؟؟؟

* در این لحظه فردوسی بر من ظاهر شد و گفت:

اگر سر به سر تن به کشتن دهیم              از آن بِه که کشور به دشمن دهیم

دریغ است ایران که ویران شود                      کنام پلنگان و شیران شود

بعدش گفت: یادته تو چقدر این شعر رو که تو کتاب فارسی چهارم دبستان بود دوست داشتی؟ یادته؟

- chikar konim baradar? Atish konim b-52 ro?

 به خودم اومدم و گفتم: برو گمشو... مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسرائیل، مرگ بر امپریالیسم!، مرگ بر بورژوازی جهانخوار!!، مرگ بر انگلیس، مرگ بر فرانسه، مرگ بر ترینیداد و توباگو!! وای اگر...

 

--------------------------

پ.ن:

1- یکی از دوستان برگشت گفت الان بهترین فرصت و بهترین برای اینه  که آمریکا حمله کنه. گفتم آمریکا گ.و.ه میخوره حمله کنه. آمریکا هیچ غلطی نمیتونه بکنه!! ما تو دهن آمریکا میزنیم...

2- درسته که یه عده از هموطنامون دارن دهن ما رو سرویس میکنن. به ما میگن خس و خاشاک خود فروخته عامل صهونیست، ولی ما همه از یه خونواده ایم و مساله و دعوای خانوادگی ربطی به غریبه نداره.

۳- باز هم انتخابات

۴- هان ای گرگ!

۵- پدر

 اخبار ۲۰.۳۰. ۵۰ سال بعد:
کامران نجف زاده!!!:با سلام و صلوات بر محمد وال محمد... (و بعد از قرائت سوره بقره) اخبار امشب را به سمع و نظرتان میرسانیم:
* قیمت هر سکه طلا امروز در بازار با ۶۰ میلیون تومان کاهش به یک میلیارد و چهل میلیون تومان رسید.  
* ایران خودرو اعلام کرد هفتاد و نهمین مدل پژو با نام پژو XD-870-PL Q آماده عرضه به بازار است که نسبت به مدل قبلی تحول زیادی داشته. طول آنتن آن ۱۰ سانتی متر افزایش داشته چراغ ترمز آن هم پررنگتر شده و فقط ۴۵ میلیون تومان گران تر است. 
* دولت موفق شد نرخ تورم را کاهش داده و آنرا از ۶۳% به ۶۲/۵% برساند. 
* یکصد و شصت و سومین قطعنامه شورای امنیت در مورد فعالیتهای هسته ای ایران به تصویب رسید. در عین حال رئیس آژانس هسته ای اعلام کرد علیرغم هشتصد و سی و دومین گزارش ایران در مورد فعالیتهای هسته ای هنوز ابهاماتی در این زمینه وجود دارد که امیدواریم به زودی بر طرف شود. 
* به علت اتمام ذخایر نفت و گاز دولت در اطلاعیه ای از مردم عزیز ایران خواست امسال در مصرف ذغال جداً صرفه جویی نمایند.  
* یکی از نمایندگان مجلس خواهان کاهش سن ازدواج شد. وی گفت دولت با تدابیر صحیح و اصولی سعی دارد متوسط سن ازدواج دختران را از ۵۰ سال به ۴۵ سال کاهش دهد. همچنین وی گفت در نظام طبیعت اصولا مرد نیز مانند زن حق مشارکت در فعالیتهای اجتماعی و سیاسی را دارد. 
* نیروی انتظامی کرج چند سارق را که به سرقت دیش های ماهواره مردم اقدام می کردند دستگیر کرد و دیش های مسروقه را به صاحبانشان بر گرداند. 
* شورای نگهبان ۲۹۹۹ نفر از ۳۰۰۰ کاندیداهای اصلاح طلب نمایندگی مجلس را رد صلاحیت کرد. 
* قیمت هر کیلو مرغ به هفت میلیون تومان رسید. جالب است بدانید در ۵۰ سال قبل مردم با هفت میلیون می توانستند یک اتومبیل بخرند. 
* امسال مراسم سالروز پیروزی انقلاب از ۴ ماه به ۵ ماه افزایش می یابد. 
* ۷۰ درصد مردم زیر خط فقر زندگی میکنند این در حالیست که این آمار نسبت به سال قبل کاهش خوبی را نشان می دهد. 
* از این به بعد صدا و سیما برای انتخاب مجریان زن، مسابقه ملکه زیبایی برگزار می کند. 
* نیروگاه اتمی بوشهر تا سال آینده به بهره بر داری می رسد. 
* مدیرعامل سایپا: با تکیه به دانش بومی تانک و تراکتور پراید را طراحی کردیم. 
* شرکت ایرباس، طی شکایتی به سازمان ملل خواستار آزاد سازی هواپیماهایش از دست ایران شد و خاطر نشان کرد که این هواپیماها ۷۰ سال پیش از رده خارج شده اند.
 
-------------------------
پ.ن:
۱- این متن با ایمیل به دستم رسیده و نمیدونم نویسنده اش کیه. ولی هر کی بوده آدم با ذوقی بوده.

1- در ایران، اگر در جمعی اولی سرباز، دومی بی بی، سومی شاه، و نفر چهارم تک(آس) را رو کنند هیچکدام برنده نیستند، چون نفر آخر هفت تیر به کمر دارد. ( مسعود کیمیایی)

2- " امروزه شکل های عجیب و ناشناخته ای از فحشا وجود دارد که در قیاس با آن فحشای واقعی حرفه ای شرافتمندانه محسوب میشود، زیرا در فاحشه خانه حداقل در مقابل پول چیزی هم عرضه می گردد!!!"    از آنجایی که رسانه ی ملی!!! کماکان در حال پخش برنامه های مبتذل است، اینجانب(سعید t) در یک  حرکت انقلابی و جهادی آنتن تلویزیون را به درک واصل کردم.( بزن کف مرتب رو). و در ادامه ی این حرکت انقلابی با مجوز پدر 3 عدد دیش جدید به ناوگان!! دیشهایمان اضافه نمودم تا مبادا کانالی را از دست بدهیم.( دست، شله...)

3-

 نمای باز و بسته

4- فحشنا علیکم

5- آبکی ترین دلایل برای قطع سیستم sms ( به کسی که دلایلی آبکی تر از این ارائه کند یک آنتن تلویزیون اهدا می شود)

۶- به یاد بهشتی؟!!

۷- موج جهانی تبریک!!!

نامه ای به وطنم

وطن عزیزم، سلام علیکم

حال شما چطور است؟ خوب هستید؟ خانم والده چطورن؟ کوروش خان حالشون چطوره؟ هنوز خواب هستند؟ راستی رستم جان چیکارا میکنند؟ منم خوبم. نفسی میاد و میره. عیال مربوطه ام هم خوبه. وطن جان زودتر میخوام برم سر اصل مطلب چون اصلا" حال و حوصله ی روده درازی ندارم.

وطن عزیز و دوست داشتنی ام،

همیشه میگفتم و فکر میکردم تو را دوست دارم و حاضرم در راه تو هر کاری بکنم، همیشه پیش خودم فکر میکردم اگر روزی برسد که لازم باشد در راه تو جانم را بدهم بی درنگ این کار را میکنم، همیشه با حسرت زندگی نامه چمران و بابی ساندس  و چه گوارا را می خواندم. همیشه به شجاعت و دلاوری علم الهدی و  ناخدا عباس ملک حسادت میکردم. همیشه می گفتم آنها توانستند پس من هم می توانم.ولی همین که هنگامه اش فرا رسید و تو به من نیاز داشتی من ترسیدم ...

وطن جان،

من ترسیدم، من آن موقعی که دختران و زنانت را با باتوم می زدند ترسیدم و فرار کردم، من آن وقتی که موتورهای یگان ویژه دنبالم میکردند رکورد دوی 100 متر را شکستم، من آن روز که یک بسیجی با پرچم یا فاطمه زهرا بر سر یکی از پسرانت  میزد عین ترسوها ایستادم و نگاه کردم، من آن روز که انصار حزب الله با عکس احمدی نژاد و قمه و باتوم در شهر رژه رفتند عین دختر بچه ها فقط بغض کردم، من آن شب که گفتند به خوابگاهمان حمله میکنند در سوئیت را باز گذاشتم تا آقایان مهاجم فقط به چک و لگد قانع باشند و مرا با چاقو نزنند...

وطن عزیزم،

من در راه تو فقط ای ایران،wind of change، و بی تربیت و کفاش گوش کردم، من در راه تو فقط در سکوت راه رفتم، من در راه تو فقط گاز اشک آور تحمل کردم،من در راه تو حتی یک باتوم خشک و خالی هم نخوردم، خلاصه اینکه من در راه تو غلط خاصی نکردم، لطفا" مرا ببخش...

* درگیریهای مسجد قبا

* ندامت نامه!!!!

* به به عجب حالی این باتوما دارد!! (خواندن این مطلب به بیماران قلبی توصیه نمی شود.)

۱- با ریشه چه می کنید؟

گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام!


و ساقه های جوانم از ضربه تبرهایتان زخم دار است!


با ریشه چه میکنید؟


گیرم که بر سر این باغ،نشسته در کمین پرنده اید!


پرواز را علامت ممنوع میزنید!


با جوجه های نشسته در آشیان چه میکنید؟


گیرم که میکشید!


گیرم که میبرید!


گیرم که میزنید!


با رویش ناگزیر جوانه چه میکنید؟

شعر از خسرو گلسرخی. برگرفته از وبلاگ دو من

۲- موسسه چتم هاوس که یک موسسه آماری است تحلیل بسیار جالبی بر نتایج انتخابات ایران داده است . طبق بررسی آنها احمدی نژاد با شرایط زیر می توانست صاحب بیست و چهار ملیون رای باشد :

 فرض می کنیم احمدی نژاد یازده ملیون رای از انتخابات قبلی را داشته باشد . یعنی همه آنها به او رای داشته باشند !  حالا نیاز به سیزده ملیون رای دیگر هست که مجموع به بیست و چهار ملیون برسد یعنی :

ده ملیون و ششصد هزار نفر از مردمی که در انتخابات قبلی شرکت نکردند در این انتخابات شرکت کنند و البته همگی به احمدی نژاد رای دهند !

چهل و چهار درصد اصلاح طلبان ( یعنی کسانی که در انتخابات های قبلی به کاندیداهای اصلاح طلب رای داده اند ) هم به احمدی نژاد رای بدهند ! یعنی از هر دونفر اصلاح طلب یکی شان به احمدی نژاد رای داده است !

نکته بسیار جالب این که آرای کروبی در استان لرستان و جاهای دیگری که از لحاظ قومی با اقای کروبی یکی هستند به میزان یک دهم انتخابات قبلی است !!! یعنی از هر ده نفری که دفعه قبل به کروبی رای داده اند حالا فقط یک نفر به ایشان رای داده است !

البته طبق معمول همه آنها هم به احمدی نژاد رای داده اند!!!!

۳- میخواهم از پست بعد همه آنچه در این ۲ هفته دیدم و بر من گذشت را برایتان بنویسم.از تهدید به حمله شدن خوابگاهمان تا فرار از دست یگان ویژه...

۴-  فرق شاه با احمدی نژاد

۵- با تو هستم گورخر!

* تو این مملکت چه خبره؟!!

                دانلود صحنه ی تیر خوردن و کشته شدن دختری جوان در کنار پدرش

------------------------

پ.ن:

۱- با این وضعیت، اگه خوبی بدی از ما دیدید حلال کنید.

۲- شنبه در تهران چه گذشت؟

 

---------------------------------

پ.ن:

۱- دیدی بهت گفتم چقدر تعداد آراش توپه؟

۲- نامه ابراهیم نبوی به آیت الله خامنه ای

۳- تهران شنبه 2 صبح

۴- واقعا" جواب محسن طیب را چگونه باید داد؟!!

۵- آماری ساده از دید وجدان عمومی

* تقدیم به آنهایی که ادعا میکنند ۶۳ درصد مردم از آنها حمایت کردند و آنهایی که اعتراض میکنند مشتی اراذل و اوباش هستند.

--------------------------------

پ.ن:

۱- من الان فایده طرح جمع آوری اراذل و اوباش را فهمیدم.شما چطور؟!

۲- من زنده ام.شما چطور؟!

۳- شبی در طبقه ی منفی چهار وزارت کشور

۴- نقش لباس شخصیها در اعتراضات اخیر ( با فیلتر شک.ن بروید)

۵-تحول و تهدید در تبلیغات صدا و سیما ( با فیلتر شک.ن بروید)

۶-آیا گوگل لوگویش را تغییر میدهد؟

انتصابات

۱-دموکراسی  یعنی  "حماقت توده" و  "استبداد روشنفکر" بهترین نوع حکومت است.

ولتر این حرف را چند سال بعد از  انقلاب فرانسه زد. به نظر من این حرف ولتر را باید با آب طلا نوشت و به در و دیوار زد.

۲- طبق جدیدترین سرشماری:

این کشور حدود ۲۱-۲۲ میلیون نفر کُند ذهن داره.این عده به قدری آی کیوشون پایینه که نمیتونن فرق ا.ن با کباب کوبیده رو تشخیص بدن.(جسارت بنده رو میبخشید،مثال بهتری پیدا نکردم).فکر نمیکنم دلیل دیگه ای برای اینکه این افراد چرا به احمدی نژاد رای دادند پیدا کرد.

حدود ۱۲-۱۳ میلیون نفر هم داریم که امیدواری خونشون در حد بوندس لیگاست.این عده اینقدر امیدوارند که فکر میکردند پیرمرد فرتوتی که حتی ۵ جمله پشت سر هم بدون تپق نمیتونه بگه و سابقه ی راستی گری اش تو دهه ی شصت خیلی خیلی از احمدی نژاد بیشتره میتونه یه شبه وضعشون رو متحول کنه.

خوشحالم که رای ندادم.خوشحالم که گول نخوردم.و خوشحالم که به میهنم خیانت نکردم.

۳-از اینا بگذریم.به طرفدارای میر حسین موسوی پیشنهاد میکنم برای بهتر شدن حالشون و در اومدن از این سرخوردگی هفت سال در تبت رو ببینن.به طرفداری احمدی نژاد هم توصیه میکنم حتما" دشمن ملت، و بازی رو نگاه کنن.اگه هم درک فیلمشون بالاست ماتریکس رو ببینن بد نیست.

                                       

 

۴- بسی رنج بردیم در این سال سی، که فقط رنج برده باشیم مرسی.

یکشنبه عصر تیم فوتبال شموشک نوشهر بعد از هفته ها تلاش توانست در رقابتهای دسته اول باقی بماند.اما اتفاق بسیارعجیب و باور نکردنی این بود که هواداران این تیم در تهران! با یک روز به خیابانها آمده و تا پاسی از شب به جشن و پایکوبی پرداختند!!

به گزارش خبرگزاریهای مختلف (تازه خودم هم از نزدیک دیدمشون) این جمعیت کثیر در مسیرهای مختلف شهر تهران به ویژه میدان تجریش تا راه آهن با پیراهنها، مچ بندها و سربندهای سبز رنگ( رنگ پیراهن اصلی شموشک) به برپایی این جشن با شکوه پرداختند.

نا گفته نماند عده ای معلوم الحال قصد داشتند شور و هیجان هواداران را به جریان سیاسی خاصی (موسوم به سبز) نسبت دهند که با هوشیاری لیدرها ( از جمله خودم!) این پروژه شوم به شکست انجامید.اما عجیبتر از آن برخوردهای زشت هواداران جریان مخالف اون جریان( همونایی که میخواستن ما رو به خودشون نسبت بدن)( ای بابا!! طرفدارای دکتر م.ا.ن رو میگم دیگه!) با هواداران شموشک بود که باز هم با هوشیاری لیدرها ( باز هم از جمله خودم) این پروژه هم شکست خورد.لیدرهای شموشک در این لحظه با سر دادن شعار توپ تانک فشفشه،احمدی نژاد دقت کن! حال اساسی به طرفدارای دکتر دادن.

باشگاه شموشک هم در بیانیه ای که در وب سایت این باشگاه آمده ضمن تشکز از تمامی طرفدارنش( از جمله من)به خاطر خلق این حماسه گفت: خداییش ما نمیدونستیم این همه طرفدار داریم.وگرنه به جای یه مشت بچه ی ۱۷-۱۸ ساله حتما" تیمی قوی تر رو برای صعود به لیگ برتر میبستیم.".همچنین در انتهای این بیانیه آمده است که این باشگاه مذاکرات خود با علی کریمی ، علیرضا نیکبخت واحدی ، مهدی مهدوی کیا ، جواد نکونام و ... را آغاز کرده است.

در پایان ضمن تشکر از تمامی هواداران شموشک که در غربت به ما حال اساسی دادند بی طرفی و بری(مازندرانی نخون، فارسی بخون) بودن خودم را از هرگونه جریان سیاسی اعلام میدارم.

در پی مناظره جنجالی احمدی نژاد و میر حسین موسوی ، سعید t پیشنهاد میکند:

شنبه ساعت ۱۰.۳۰ شب.به جای مناظره ی احمدی نژاد و کروبی ، این فیلم را ببینید:

                                                  کازابلانکا

بهترین فیلم عاشقانه ی تاریخ سینما. با بازی فوق العاده همفری بوگارت و اینگرید برگمن.

                                پوستر فیلم کازابلانکا

* قول میدهم که پشیمان نمیشوید.مطمئن باشید همه ی dvdفروش ها این فیلم را در آرشیوشان دارند.

* در ادامه ی مطلب مقاله ی  جالبی درباره ی کازابلانکا را میتوانید بخوانید.توجه داشته باشید که این مقاله کل داستان فیلم را شرخ میدهد.

ادامه نوشته

دهه ی شصت

بسی رنج بردیم در این سال سی٬

بسی رنج بردیم ٬ در این سال سی٬

که رنج برده باشیم فقط٬ مرسی٬

-------------------

پ.ن:

۱-منظور خاصی ندارم.ولی این کار محسن نامجو تو این ایام انتخابات بدجوری میچسبه.

۲- متن کامل این شعر رو در ادامه مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

ببر مازندران

دماسنج رو از دهن علی درآورد و رو به حبیب الله بلور کرد و گفت:" 40 درجه. نمیتونه کشتی بگیره."  بلور حرفی نزد. علی 4 برد داشت و فقط یک برد با طلای المپیک فاصله داشت. اما حریفش حریف آسانی نبود. بستایف  روس که او هم در صورت قهرمانی طلا میگرفت.

حبیب الله بلور رو به علی کرد و گفت: تو سردار این ملتی كه به نمایندگى از ملت به میدونى بزرگ پا میذاری که باید فاتح باشی. یه ملت چشم انتظار موفقیت تو هستند. باید به خاطر پیر زنانى كه در شالیزار كار مى كنند و مردانى كه در مساجد دعا مى كنند پیروز شوید تا دل آنها شاد شود.علی! تمام شهر رو به خاطر تو چراغونی کردند.

علی گفت حبیبتم حاج بلور.از زیر قرآن رد شد و رفت روی تشک. برای علی 75 ثانیه کافی بود تا دست پر با طلای المپیک برگرده. اولین طلای المپیک ایران.

مدال طلاى المپیك 1956 ملبورن، مدال طلاى مسابقه هاى جهانى 1959 تهران، مدال طلاى مسابقه هاى جهانى 1961 یوكوهاماى ژاپن،مدال طلاى مسابقه  هاى جهانى 1962 تولیدو، مدال طلاى بازیهاى آسیایى 1958 توكیو  گوشه ای از افتخارات امامعلی حبیبی است.

علی بعد از خداحافظی از دنیای قهرمانی در فیلمهای سینمایی جهنم سفید، ببر مازندران، رام کردن مرد وحشی، آدم و حوا بازی کرد. او همچنین 2 دوره نماینده ی مردم قائمشهر در مجلس شورای ملی بود. بعد از انقلاب بسیاری در داراییهای علی توقیف شد و به شدت مورد بی مهری قرار گرفت. در سال 1383 هم قرار شد اولین دوره ی جام امامعلی حبیبی، جام سنگین وزنها برگزار شود و در آن از تمبر یادبود او نیز رونمایی شود اما در آخرین لحظات این مسابقات به دلایل نامعلومی(شاید هم معلومی) لغو شد.

امامعلی حبیبی، ببر مازندارن، و یکی از پرافتخارترین کشتی گیران تاریخ ایران به دور از هیاهو در باغ شخصیش در اطرف قائمشهر زندگی میکند.امیدورام روزی برسد که قدر او را بدانیم که دیر نشده باشد.

آورده‌اند که روزی میان یک ماده شتر و فرزندش گفت‌وگویی به شرح زیر صورت گرفت:

بچه شتر:مادر جون چند تا سوال برام پیش آمده . آیا می‌تونم ازت بپرسم ؟

شتر مادر:حتما عزیزم . چیزی ناراحتت کرده ؟

بچه شتر:چرا ما کوهان داریم ؟

شتر مادر:خب پسرم ، ما حیوانات صحرا هستیم . در کوهان آب و غذا ذخیره می‌کنیم تا در صحرا که چیزی پیدا نمی‌شه بتونیم دوام بیاریم .

بچه شتر:چرا پاهای ما دراز و کف پای ما گرده ؟

شتر مادر:پسرم . قاعدتا برای راه رفتن در صحرا داشتن این نوع دست و پا ضروریه .

بچه شتر :چرا مژه‌های بلند و ضخیم داریم ؟ بعضی وقت‌ها مژه‌ها جلوی دید من رو می‌گیرن .

شتر مادر:پسرم این مژه‌های بلند و ضخیم یک نوع پوشش حفاظتیه که چشم‌های ما رو در مقابل باد و شن‌های بیابون محافظت می‌کنه .

بچه شتر:فهمیدم . پس کوهان برای ذخیره کردن آبه برای زمانی که ما در بیابون هستیم ، پاهامون برای راه رفتن در بیابونه و مژه‌هامون هم برای محافظت چشم‌هامون در برابر باد و شن‌های بیابونه ...

شتر مادر:کاملا درسته .

بچه شتر:فقط یک سوال دیگه دارم ..

شتر مادر:بپرس عزیزم.

بچه شتر:پس ما توی این باغ وحش چه غلطی می‌کنیم ؟

نتیجه‌گیری:

مهارت‌ها ، علوم ، توانایی‌ها و تجارب فقط زمانی مثمر ثمر است که شما در جایگاه واقعی و درست خود باشید . پس همیشه از خود بپرسید الان شما در کجا قرار دارید ؟

 -----------------------------------

پ.ن:

شما نمیدونید من اینجا چه غلطی دارم میکنم؟!!

یک عاشقانه ی آرام

*عشق به دیگری، ضرورت نیست، حادثه است.

 عشق به وطن،ضرورت است، نه حادثه.

عشق به خدا ترکیبی است از ضرورت و حادثه.

* عاشق، زمزمه می کند، فریاد نمی کشد.

* عشق به میهن و ملت، ابزاری است برای وصول به آزادی،عدالت و صلحی پایدار در سراسر جهان.آنها که عشق به میهن و ملت خود را دستاویزی می کنند برای تجاوز به حقوق ملتها و سرزمینهای دیگران، دیوانگانی هستند بایسته ی زنجیرهای گران یا شایسته ی شفا.

بخشهایی از کتاب "یک عاشقانه ی آرام" نوشنه ی نادر ابراهیمی.که عزیزی آن را به من هدیه داد.

---------------------------

پ.ن:

این روزها دلم میخواهد بیشتر بخوانم تا بنویسم، بیشتر بشنوم تا حرف بزنم،و بیشتر ببینم تا دیده شوم.

خداحافظ بابی

بابی کوچولو وقتی ۷ ساله بود مثل تمام بچه های همسن و سال خود آتش بپا می کرد، بازی می کرد و بعد مثل یک بچه گربه گرسنه به جان غذاهای رنگارنگ خود می افتاد وقتی هم که یک جوان مبارز ایرلندی شد باز هم آتش بپا کرد و این بار با گرسنگی های خود جان دولتمردان انگلیسی را به لب رساند.

بابی ساندز حالا که ظرف زمان و مکان را در نوردیده و اینجا در ایران، در تهران آن هم جنب سفارت انگلستان به جای خیابان چرچیل نام آن را به خود مزین کرده تا هر آن که رجال انگلیسی از آن حوالی گذر می کنند از یادآوری آنچه که بر سر جمهوریخواهان ایرلندی آوردند شرم کنند.بابی  تنها با استعمار بریتانیا نمی جنگید بابی با استثمار انسان ها در هر گوشه ای از این کره خاکی مبارزه می کرد.
بابی ساندز یکی از معروف ترین چریک های ایرلندی بود که آغازکننده موج عظیم اعتصاب غذا در دهه ۸۰، همزمان با آغاز دوران نخست وزیری مارگارت تاچر بود. یک سلسله اعتصاب غذا که در زندان آغاز و پس از مرگ چندین مبارز با پا در میانی کلیسا پایان یافت.

بابی ساندز مبارز ایرلندی  و عضو ارتش جمهوری خواه ایرلند در سال 1954 در شهر بلفاست به دنیا آمد. او در ۱۶ سالگی به کار مکانیکی مشغول و عضو اتحادیه کارگری ایرلند شد. او در ۱۹۷۲ (که ۱۳ کاتولیک در تظاهرات به دست سربازان انگلیسی کشته شدند ) در سن ۱۸ سالگی به ارتش جمهوریخواه ایرلند پیوست. او همواره خواستار خروج ارتش بریتانیا از شمال ایرلند بود و به همین دلیل وارد ارتش جمهوریخواه ایرلند شد.

وی یک سال بعد به جرم حمل اسلحه دستگیر و به ۵ سال زندان محکوم شد. ۶ ماه پس از آزادی در ۱۹۷۷ دوباره به همین جرم و این بار به ۱۴ سال زندان محکوم شد، ولی به محض ورود به زندان در اعتراض به رفتار دولت از پوشیدن لباس زندانیان امتناع کرد و خواستار این شد که او را به عنوان یک زندانی سیاسی بشناسند نه زندانی جنایی!

بابی  طی سالهای ۱۹۷۸ و ۱۹۷۹ اشعار و مقالات انقلابی خود را در زندان روی کاغذ توالت می‌نوشت و آن را برای بیرون از زندان می‌فرستاد.

در مارس ۱۹۸۱ بابی ساندز اعتصاب غذای تاریخی خود را با این خواست‌ها آغاز کرد:

  • پوشیدن لباس غیرزندانی
  • عدم کار اجباری
  • حق اجتماع آزاد زندانیان و مطالعه و آموزش
  • حق ملاقات هفتگی ، داشتن نامه و بسته
  • حق دریافت حکم همانند دیگر زندانیان

کمی پس از آغاز اعتصاب غذای بابی ساندز یکی از نمایندگان محلی ایرلندی درگذشت و بابی در حالی که زندانی سیاسی بود، از طرف مردم بجای وی انتخاب شد. دولت بریتانیا حاضر به پذیرش این انتخابات نشد و حتی قانون انتخابات را بنحوی تغییر داد که دیگر زندانیان جمهوریخواه نتوانند داوطلب شرکت در آن شوند.دولت بریتانیا حاضر به پذیرش خواست‌های بابی ساندز و دیگر زندانیان جمهوریخواه نشد
 بابی در زندان بلفاست به عنوان یک مجرم جنایی به جرگه مردان پتوپوش درآمد.
پتوپوشان در زندان «میز» بلفاست در بندهایی به شکلH کسانی بودند که خود را سیاسیون و زندانیان جنگی جمهوری خواه ایرلند می دانستند و تسلیم شرایط حاکم بر این زندان که برازنده زندانیان جانی بود نمی شدند. آنها به جای پوشیدن لباس متحدالشکل زندان از پتوهای زندان استفاده می کردند و آنها را به دور خود می پیچیدند.
در آغاز اعتصاب غذای «بابی ساندز» که یک انقلابی مذهبی اما غیر کاتولیک بود مقامات انگلیسی به رجال مذهبی و کلیسای اروپا متوسل شدند که اعتصاب غذا را یک گناه کبیره و خودکشی قلمداد می کردند.
وقتی پاپ، نماینده ای برای ملاقات با بابی  فرستاد، وی به نماینده پاپ گفت: «به جای اینکه به من فشار بیاورید که دست از اعتصاب غذا بردارم بروید از دولت انگلیس بخواهید که دست از سر ما بردارد. به دولت انگلیس فشار بیاورید.»
بابی  آنقدر در این راه پافشاری کرد که سرانجام بعد از 66 روز در اثر گرسنگی و اعتصاب غذا جان سپرد.بابی در این مدت 6 بار به اغما رفت اما حاضر به شکستن اعتصابش نشد.بابی در زمان مرگ تنها ۲۷ سال داشت.بعد از او چند مبارز نیز راه او را ادامه داده و اعتصاب غذا کردند تا آنجا که جان خود را از دست دادند تا سرانجام با پا در میانی کلیسا اعتصاب غذای زندانیان متوقف شد.
جالب اینجاست که دولت مارگارت تاچر نیز در برابر فشار اعتصابات و تحصنات ایستادگی کرده و حاضر به عقب نشینی نشد.

روحت شاد بابی.

 .

*فیلم hunger درباره ی اعتصاب غذای بابی را از دست ندهید.

۱- بچه که بودم مثل ۹۹.۹ درصد از همکلاسیهام دوست داشتم خلبان بشم(۸-۹ سالگی) بعد از اینکه بعد از حماسه ی ملبورن ایران رفت جام جهانی بازم مثل ۹۹.۹ همکلاسیام دوست داشتم فوتبالیست بشم و بشم بازیکن تیم ملی.(۱۰-۱۲ سالگی). بعد از اون بود که قبول شدن داییم توی رشته مهندسی عمران باعث شد که عاشق این بشم که مهندسی عمران بشم.(همینقدر بدونید که ۴ نفر از اعضای فامیلمون به خاطر داییم الان عمران میخونن)و....

 اما چیزی که همیشه تو این سالها دوسش داشتم رستوران بود.از بچگی عاشق رستوران بودم.دلم میخواست یه رستوران بزرگ داشته باشم و همیشه تو رستوران خودم غذا بخورم.نه از اون رستورانای سوسوله تمیز.یه رستوران معمولی زنجیره ای که فقط غذای سنتی داره.مثل اکبر جوجه، مثل شازده ماهان،کاچیلا، حوضخونه و ...

*این در جواب دعوت دو من.

۲-سعید t کجاست؟!

سعید t چون حل التمرین درس پژوهش-۱ است اصلا" وقت ندارد؟! چون سایت دانشکده ی سعید t اینا به دلایل فنی تعطیل است دسترسی او به اینترنت به شدت کم شده است؟سعید t چون ترم قبل آمار رو با 7 افتاده و این ترم با پژوهش-1 هم نیاز کرده مثل خر تو گل درس گیر کرده؟!!

جواب تمام گزینه هاست.

هر روز صبح هزاران نفر به تهران می آیند تا به سر کارشان بروند، و در همین حال هزاران نفر از تهران خارج می شوند تا به سر کارشان بروند. راستی چرا این دو گروه از مردم محل های کارشان را با یکدیگر عوض نمی کنند؟! صف های طویل اتومبیلها و راه بندانهای ناشی از آن یکی از بزرگرین معضلات  تهران است.اگر این دو دسته از مردم محل کار یا سکونتشان را با یکدیگر عوض کنند میتوان از مسائلی چون آلودگی هوا، فعالیت پلیسهای راهنمایی و رانندگی بر سر چهار راهها، فحش و کتک کاری رانندگان تاکسی با مسافران و... اجتناب کرد، آنگاه خیابانها و چهارراهها آنقدر خلوت و ساکت خواهند شد که میتوان در چهارراه ولیعصر تئاتر اجرا کرد، مسیر میدان ولیعصر تا ونک را با دوچرخه رفت و برگشت،و در مواقع بیکاری دور میدان ونک نشست و حکم بازی کرد!

ناخدا عباس ملک

اواخر جنگ ایران و عراق اوضاع برای ایران بد بود. آمریکا علنا" به عراق کمک میکرد و حتی چند بار مستقیما" با نیروهای ایرانی درگیر شده بود. جنگ نفتکشها هم شدت گرفته بود.29 فروردین 67 ناوچه ی نیروی دریایی ارتش ایران بعد از اسکورت یک نفتکش به  بندر عباس بر میگشت که ناگهان تمام دستگاههای ارتباطی و رادارش از کار افتاد.چند دقیقه بعد 5 -6  هواپیما و هلی كوپتر در اطراف ناوچه ظاهر شدند. ناوچه ی جوشن که یکی از مدرن ترین ناوچه های زمان خود بود با کمک سیستمی به نام گارد با خلبان هلی كوپتر تماس گرفت و به او یادآور شد كه طبق قوانین بین المللی و با توجه به شرایط جنگی منطقه و ناشناس بودن هلی كوپتر ، بیشتر از 5 مایل نمی تواند به ناوچه نزدیك شود. خلبان در جواب گفت: من هلی كوپتر ناشناس نیستم. من هلی كوپتر نیروی دریایی آمریكا هستم و به شما اخطار می دهم که ناوچه را متوقف كنید و تمام افراد را به روی قایق های نجات منتقل كنید. بعد از شنیدن پیام ،ناخدا ملک فرمانده ناوچه ی جوشن بلافاصله آژیر وضعیت جنگی را به صدا درآورد. در این هنگام كسی بر روی مدار ،ناخدا را به زبان انگلیسی صدا می كند و می گوید: من فرمانده ناوگان نیروی دریایی آمریكا هستم و به شما اخطار می كنم كه متوقف شوید و كشتی را از نفرات تخلیه كنید. ناخدا در جواب با جدیت گفت: اینجا خلیج فارس است ومن از شما دستور نمی گیرم... آمریکایها در جواب گفتند: شما درمحاصره كامل هستید و بهتر است كه به حرف ما گوش بدهید.... مجددآ ناخدا ملک در جواب گفت: اینجا خلیج فارس است و شما حق هیچگونه دخالتی در امور كشور مرا ندارید و لازم است كه شما منطقه را ترك كنید...

 این صحبت ها حدود یك ربع طول كشید.ناخدا ملک برای درگیرشدن و یا ادامه مسیر و یا هر اقدام دیگری ، نیاز به برقراری ارتباط با فرماندهی داشت ولی حتی با جزیره سیری كه در نزدیكی آنها قرار داشت نیز ارتباطی نداشت. در این شرایط،ناخدا با پرسنل مشورت كرد و با اینكه همه می دانستند تنها هستند و از هر طرف مورد محاصره آمریكایی ها قرار دارند، ولی با كمال شجاعت گفتند كه حاضرند تا پای جان از كشتی حفاظت كنند....

ناوگان نیروی دریایی آمریكا دست بردار نبود و مرتب اخطار می داد تا اینكه مكالمه ناخدا ملک با فرمانده ناوگان نیروی دریایی آمریكا به مشاجره لفظی و فحش و بدبیراه(در حد خواهر و مادر) كشید... در این بین از آن طرف خط یك نفر پشت دستگاه بیسیم آمد و به زبان فارسی شروع كرد به صحبت كردن و گفت: هرچه كه به شما دستور داده می شود اجرا كنید ، اگر شما تسلیم شوید ، آن دسته از نفرات كه مایل باشند می توانند با ما به آمریكا بیایند تا ما در آنجا به آنها كار و امكاناتی كه می خواهند بدهیم و آن دسته از افراد هم كه مایل به این كار نیستند ، می توانند به ایران برگردند.ناخدا ملک هم در جواب مجددآ گفت: ما به مأموریت خود ادامه خواهیم داد مادر....

 در این شرایط ، آمریكایی ها از متوقف كردن ناوچه جوشن ناامید شدند و اولین موشك بلافاصله بعد از آخرین مكالمه به طرف ناوچه ی جوشن شلیك شد.... ناوچه ی جوشن بعد از کمی مقاومت با اصابت چند موشک غرق شد.11 نفر در این درگیری شهید شدند.ناخدا ملک در حالی که 25 ترکش در بدنش بود به هراه چند نفر از افرادش که به دریا پرت شد و پس از 12 ساعت شناور بودن روی آب نجات پیدا کرد.....

شاید خیلی ها به ناوچه جوشن و شکستشان بخندند.شاید خیلی ها به ناخدا ملک به خاطر مرگ 11 نفر بد و بیراه بگویند. شاید هم.... ولی یادمان نرود که ناخدا ملک و افرادش چیزی( شجاعت، جیگر،خ..ه، یا هر چیزی که دوست داری اسمشو بذار) داشتند که ما نداریم.مطمئنا" آنها میدانستند که چنین اتفاقی می افتد و شکست میخورند.آنها چیزی داشتند که نگذاشت در برابر بیگانه و دشمن سر تسلیم فرود آورند.آنها چیزی داشتند که به آنها این قدرت را میداد تا برای چیزی که به ان ایمان دارند بمیرند.چیزی که اگر ما داشتیم وضعمان این نبود...

ناخدا ملک اکنون در اوج تنهایی و گمنامی در آمل زندگی میکند.آیا او و افرادش لیاقت سالی یک تجلیل را ندارند؟!

*با تشکر از رویا بیژنی برای طرح.

لئون،یک حرفه ای

ماتیلدا: فکر کنم عاشقت شدم؟

لئون: از کجا فهمیدی؟

ماتیلدا: ببین، این پایین، تو قلبم یه دردی حس میکنم.

-------------------------

پ.ن: یادش بخیر، من یه بار این حرف رو به عیال زدم.عیالم که فیلم نگاه نمیکنه...

10 سال بعد من

*نوشتن و گفتن از آینده برای من کار خیلی سختیه، چون آدمی هستم که تو حال زندگی میکنم و بلندمدت ترین برنامه هام ( البته اگه وجود داشته باشن) 6 ماهه است.به این نکته هم باور دارم که فقط تا 30 سالگی میشه مسیر زندگی رو تغییر داد. از اون به بعد راهی که اومدی رو ادامه میدی. 10 سال دیگه من 31 سالمه و به احتمال زیاد مدیر عامل پژوی فرانسه هستم. البته نه همین جوری، من 10 سال دیگه دکترای مدیریت استراتژیک از سوربن پاریس دارم و به خاطر راهکارهایی که برای خروج از بحران اقتصادی پیشنهاد دادم خیلی پیش سهامداران و هیات مدیره پژو محبوبم. البته این وسط یه نگرانی وجود داره، اگه من برم پاریس چون آدم سر به هوا و عشق فیلمی هستم، حتما" یه سر به سینماتک پاریس میزنم و اونجا با کنستانتین کوستاگاوراس، رئیس سینماتک  درباره ی یه فیلم گپ میزنم.اونم از من خوشش میاد و از من میخواد تا توی جدیدترین فیلمش دستیارش بشم. منم از خداخواسته درس و مشق رو ول میکنم و میشم دستیار کارگردان. بعد از یه مدت کار کردن با کوستاگاوراس و سیدنی لومت و عباس کیارستمی، خودم میشم کارگردان و چند تا فیلم میسازم که جایزه های اسکار،کن، گلدن گلوب ، ونیز،و برلین رو درو میکنه. البته باز هم اینجا یه نگرانی وجود داره، اون روزی که من دارم میرم فرانسه، تو فرودگاه، درست لحظه ی آخر به خاطر گریه و زاری بابا و ننه و عیال، بی خیال فرانسه بشم و همینجا تو ایران یه دکترا بگیرم. اونوقت میشم دکتر سعید t هیات علمی دانشگاه و مثل پروفسور پژویان میرم سرکلاس و میگم: بچه ها شما نمیدونید من امروز چقدر سرحالم، چون صبحانه خاویار خوردم، شما اصلا" تو عمرتون خاویار دیدید؟!.. و اگه یه دانشجو گفت: آره استاد، اینم قوطی اش، از کلاس اخراجش کنم و به خاطر نفوذ زیادم کاری کنم که نتونه فارغ التحصیل بشه!!...ولی باز هم این وسط یه نگرانی وجود داره، اگه من همینجوری پیش برم فوقش لیسانس میگیرم و میشم کارمند ساده ی بانک که روزی 2 ساعت صبح و 2 ساعت عصر تو مترو چرت  میزنه و به مرور زمان کمرش زیر فشار زندگی میشکنه و در 31 سالگی تصمیم به خودکشی میگیره. البته این وسط یه نگرانی وجود داره...

---------------------------

پ.ن:

۱- درباره ی ۱۰ سال بعد خود نوشتن یه بازی وبلاگی بود که من بهش دعوت نشدم.همینجوری خودم، خودم رو دعوت کردم.

۲- وقتی ۳ خرداد ۸۴، آخرین امتحان پیش دانشگاهی رو دادیم و دیپلمه شدیم.با بر و بچ قرار گذاشتیم ۳ خرداد ۹۴ دوباره تو همون مدرسه همدیگه رو ببینیم.

ماجراهای من و عیال-قسمت هجدهم

سالها و قرنها گذشت. عمر دنیا به پایان رسید و تمامی موجودات به خواست حضرت حق مردند. قیامت و روز حساب فرا رسید.حضرت حق رو به مردان کرد و فرمود: همگی در یک صف بایستید.... سپس فرمودند آنهایی که در دنیا زن ذلیل بودند یک قدم به سمت راست بردارند.

تمامی مردان از حضرت آدم گرفته تا آخرین مردان تاریخ یک قدم به سمت راست برداشتند به جز یک نفر. او کسی نبود جز سعید t...

حضرت حق در حالی که تمامی مردان تاریخ با چشمانی حسرت بار به او مینگریستند با تعجب فرمودند: تو برای چی یه قدم به سمت راست نرفتی؟!

سعید t گفت:آخه عیال گفته همینجا بمون تا من برگردم..

داش محسن! دمت گرم!

محسن نامجو

رفتم سر کوچه یه پاکت سیگار بگیرم، رفتم اون دنیا تا که بمیرم.

بی ربط نگاری-14-

*لعنت به جاده ها، اگه معنی شون جدائیه.

------------------------------

پ.ن:آقای محترم! چند میگیری استادیوم نری؟! شما بی خیال تیمهای ملی شو.ما قول میدیم بهت رای بدیم.

فال

اول فروردین که به سال 88 نگاه کردم حالم خیلی گرفته شد. درسای این ترمم خیلی سخته. طبق معمول هم دست بهشون نزدم. یه تابستون بد که همه اش رو باید درس بخونم.بهمن ماه هم که کنکور ارشده.دوباره سربازی و 18 ماه علافی اش یادم اومد.کلی بد و بیراه گفتم به مملکت.حتی تصمیم گرفتم یه جنبش یا یه کمپین 7-8 میلیون امضا برای برداشتن سربازی راه بندازم! اما وقتی 2 روز بعد فال سالم رو تو وبلاگ توکا دیدم حالم خیلی بهتر شد و امیدوار شدم. به فال اعتقاد ندارم ولی عاشق و استاد فال گرفتنم.فقطم فال ورق. فالگیر خوب کسیه که خیلی خوب کلی گویی کنه و همه چیز رو تو کلیاتش بیاره. و از اون مهمتر امیدوار کننده حرف بزنه. توکا خیلی خوب اینکار رو کرده.یه مصرع از حافظ مینیمال کیارستمی داده بقیه اش هم برای متولدین ماههای مختلف سال فال قهوه گرفته.

فال متولدین مهر اینه:

"مشکل عشق نه در حوصله‌ی دانش ماست". از توضیح بیشتر در این زمینه معذورم. شما آدم بسیار خوب، مهربان و خوش اخلاقی هستید. این قسمت درمرد من کاملا" درسته.نه اینکه از خودم تعریف کنم.ولی هر کی منو میشناسه اینو گفته. موقعیتی برای درس خواندن و کسب دانش دارید که باید به بهترین شکل از آن استفاده کنید. کنکور ارشد رو میگه.و اینکه در سال 88 در آستانه ی فارغ التحصیلی قرار میگیرم. گاهی کم حوصله می‌شوید اما نباید فراموش کنید که برای رسیدن به آرامش باید سختی‌ها را تحمل کرد. خیلی بیشتر از گاهی کم حوصله میشم.خودم هم نمیدونم باید چیکار کنم. درهای جدیدی در این سال به روی‌تان گشوده خواهد شد، به موقع از آن‌ها عبور کنید. به جان خودم اگه بتونم معافی بگیرم حتما" به توکا یه شام خوب و درست حسابی میدم. به تدریج به تعداد دوستان‌تان اضافه خواهد شد، قدرشان را بدانید اما به راحتی با همه صمیمی نشوید. دیگه از این بیشتر؟!! راه‌حلی برای مشکلی که دارید پیدا می‌کنید اما صبور باشید، عجله نکنید. یعنی بالاخره میفهمم چه جوری میتونم معاف بشم؟!!

پ.ن:

1- فال خودتون رو در وبلاگ توکای مقدس ببینید.

2- من که امسال عید و شروع سال فوق العاده ای داشتم.امیدورام سالی که نکوست از بهارش پیدا باشد.

دیگو

مارادونا به روایت امیر کاستاریکا.فیلمی دربارۀ نابغۀ فوتبال از نگاه نابغۀ سینما. فیلمی مملو از شادی ، غم و لذت.فیلمی دربارۀ فوتبال،سیاست، آزادگی و حماقت.فیلمی دربارۀ عشق و جنون.فیلمی دربارۀ بوینس آیرس.فیلمی دربارۀ دیه گو آرماندو مارادونا.

 پسر بچه ای که در نوجوانی، با اطمینان از قهرمان شدن با آرژانتین در جام جهانی خبر میده. پسر بچه ای که با  "دست خدا " انتقام جنگ فالکلند رو از انگلیسیها می گیره. پسر بچه ای که به قول امیر کاستاریکا اگر فوتبالیست نمی شد حتماً یک انقلابی می شد.

بخشهایی از فیلم:

*خدا تنها کسیه که لایق حکومت کردنه، حتی اگه وجود نداشته باشه.

* واقعا" معجزه بود که کره ی زمین از قسمت مهره ی گردن دچار شکستگی نشد وقتی که بشتر مردم دنیا در حال بالا و پایین پریدن بودند.، منظورم موقعیه که داشتیم برای گلی که مارادونا به انگلیس در جام جهانی مکزیک زد خوشحالی میکردم.

-----------------

پ.ن: عیدتون مبارک.

عید

1-زندگی مثل بازی کردن تو یه استادیوم پر از تماشاگره، وارد که شدی محکوم به بازی کردن و ادامه دادنی، خطا و اشتباه ممنوعه، و از اون بدتر بازی برگشتی هم در کار نیست که بتونی جبران کنی، اولش هیجان داره، اما وقتی سوت شروع بازی رو زدند، وسط های کار، شاید دیگه آرزوت این باشه که اگه تمومش نمیکنند حداقل یه تایم اوتی، وقت استراحتی بدهند. خسته میشی، کوفته میشی، ذله و درمونده میشی، اما باید ادامه بدی، مجبوری که ادامه بدی....... عید و تعطیلات اجباری اش حکم همین وقت استراحت رو داره،برای آدمای کار زده، درس زده، ترافیک زده،اونایی که یه سال زور زدند، اونایی که یه سال تو اوتوبوس و مترو چرت زدند و..... وقتی درست تو لحظه ی سال تحویل ماتریکس زندگی restart میشه، تو فرصت پیدا میکنی که نفس بکشی و ببینی تو این استادیوم چه خبره.درست  مثل نقطه ی آخر پاراگراف. نقطه میذاری و میری سر سال بعد.

2- یک روز کاری سعید t در عید:

صبح کله ی سحر با فریادهای مادر و لگدهای برادر از خواب بیدار میشم.مامان میگه: پاشو ظهر شد. میگم: مامان ساعت 12 جدیده.یعنی 11 قدیم.کو تا ظهر؟!... یه ربع بعد وقتی دارم مثل بچه های خوب دست و صورتم رو میشورم از دیدن میرزا کوچک خان تو آینه تعجب میکنم.پیش خودم میگم هنوز درست از خواب بیدار نشدم.ولی کمی که دقت میکنم میبینم خودمم!2 هفته است اصلاح نکردم.... نیم ساعت بعد با کننترل tv در دست راست و کنترل ماهواره در اون یکی دست لم میدم جلوی تلویزیون.... فیلمهای سینمایی تلویزیون که دو زار نمی ارزه... سریال هاشون که یه قرون هم نمی ارزه... بعد از کمی عوض کردن کانال و دیدن مستندی درباره ی تاثیر تیروکسیون روی غورباقه های نر جنگلی، مهمون ها از راه میرسن... اگه خان دایی باشه که خیلی خوبه.خان دایی آدم با اطلاعاتیه.میگه دیشب صدای آمریکا گفت که اوباما نامه داده به ایران که 500هزار میلیارد دلار!! وام بلاعوض بهتون میدیم که آب و برق و بنزین رو مجانی کنید اما احمدی نژاد قبول نکرده. اگه شوهر عمه بزرگه باشه با طرحهای اقتصادیش آدم رو شگفت زده میکنه.مثلا" اون دفعه یه طرحی داشت که میگفت روزی 1میلیون درآمد داره و میخواست با بابام شریک بشه.ولی بابا قبول نکرد.آخر سر هم که داره میره 5تومن از بابام دستی میگیره تا کرایه ی آژانس بده.... بعد از اینکه مهمونها رفتن و بقیه رفتن که بخوابن من تازه راه میفتم. میام اول یه سر به وبلاگ میزنم.بعد یه فیلم اکران میکنم.بعدش دوباره یه سر به وبلاگ میزنم و کمی تو دنیای مجازی ول میچرخم. ساعت که 2 شد کرکره رو میدم پایین و میخوابم.

-----------------------

پ.ن:

1- همه عید که میشه، مسافرت میرن شمال.ما که خودمون ذاتا" شمالیم.پس مسافرت نمیتونیم بریم! ما سالهاست عید رو با دید و بازدید میگذرونیم.هر 13 روز.چون من 6 تا خاله دارم، 5 تا عمه، 3 تا عمو، 3 تا دایی،و هر دو پدر بزرگم هم در قید حیاتن.

2- خدا رحمت کنه شادی تبعیدی رو... چه سیبیلایی داشت!

۳- در حالیکه ۲ گروه با آفتابه روی چهارشنبه سوری یا همان چهارشنبه ی آخر سال خیمه زده اند! هیچ علاقه ای به اجرا کردن این رسم و آیین کهن ندارم.

عباس سنتوری

عباس از بچگی عاشق کشتی بود. وقتی برای اولین بار به باشگاه کشتی رفت، او را به تشک راه ندادند.میگفتند مگر میشود با 19 کیلو وزن در 26 کیلو کشتی گرفت؟! عباس با گریه و زاری  مربیان را راضی کرد تا روی تشک تمرین کند و در عرض 1 ماه قهرمان استان شد.3 ماه بعد در حالی که سنش 2 سال برای حضور در مسابقات نوجوانان کم بود قهرمان نوجوانان کشور شد.عباس در مسابقات قهرمانی نوجوانان جهان موفقیتی کسب نکرد تا بعد از آن پدرش به خاطر درس و دانشگاه مانع از کشتی گرفتن او شود. بعد از قبولی در دانشگاه، عباس به تهران آمد و در آنجا تمرینات کشتی اش را از سر گرفت و در سال 1373قهرمان کشور شد و به عضویت تیم ملی برای مسابقات قهرمانی جهان در سال 1995 در آمد.در آن مسابقات با یک باخت هشتم دنیا شد. در المپیک 96 آتلانتا هم کشتی را به حریف گمنام پورتورکویی با ضربه ی فنی واگذار کرد تا مقامی کسب نکند.

در سال 97 مجددا" به عضویت تیم ملی در آمد تا در مسابقات جهانی شرکت کند. در عین ناباوری عباس در کراسنویارسک روسیه، پایتخت کشتی دنیا قهرمان جهان شد. او در آن سال عزیزاف روس و گری کولات آمریکایی دو اعجوبه ی بزرگ کشتی دنیا را شکست داد.سال بعد،عباس در سال 1998 و در مسابقات جهانی تهران نفر دوم شد. اما با کشتیهای زیبایی که گرفت بسیار محبوب شد. او به قدری محبوب شد که مراسم عروسی اش در استادیوم فوتبال فریدونکار برگزار شد و بیش 5هزار نفر در مراسم عروسی اش شرکت کردند.

اما این آغاز سقوط عباس بود. عباس که در اوج شهرت بود خیلی زود از راه به در شد. کمتر به کشتی می پرداخت و بیشتر در مهمانی های شبانه شرکت میکرد. و مدت زیادی طول نکشید که عباس به دام اعتیاد افتاد.از تیم ملی اخراج شد. همسرش و دخترش نیز او را ترک کردند و درسش را نیمه کاره رها کرد و برای همیشه فراموش شد....

عباس حاج کناری بعد از ترک اعتیاد در سه راهی پست خانه کرج با وام، قرض و قوله و کمک دوستان و مساعدت آشنایان، تاکسی تلفنی زده تا از نو شروع کند.تا شاید حداقل بخشی از چیزهایی را که از دست داده بدست آورد.

*در ورودی یک ایستگاه مترو منتظر کسی بودم. او مثل همیشه نیم ساعت تاخیر داشت. در همین احوال آقایی یک 500 تومانی از کیفش در آورد و در صندوق صدقه ای که در نیم متری من بود و من تازه متوجه اش شده بودم انداخت. پیش خودم گفتم:" بابا، مایه دار". هنوز 5 دقیقه نشده بود که دیدم مرد لاغر اندامی که از لباس و ظاهرش معلوم بود وضع مالی خوبی ندارد، به صندق نزدیک شد و با کمی مکث یک اسکناس 500 تومانی از صندوق در آورد و رفت.من در این لحظه چه کار باید میکردم:

1- با داد و فریاد جلوی مرد رو میگرفتم و 500 تومانی را به صندوق باز میگرداندم.

2- با داد و فریاد جلوی مرد رو میگرفتم و 500 تومانی را به صندوق باز میگرداندم.و بعد با فنون جوجیتسو به خدمت مرد سارق میرسیدم.

3- با داد و فریاد جلوی مرد رو میگرفتم و 500 تومانی را به صندوق باز میگرداندم. و بعد با فنون کشتی به خدمت مرد سارق میرسیدم.

4- با داد و فریاد جلوی مرد رو میگرفتم و 500 تومانی را به صندوق باز میگرداندم.و بعد از جیب خودم بک 500 تومانی به آن مرد میدادم.

5- کاری به کارش نداشتم و میگذاشتم برود.