بعضی وقتها دلم واسه خودم هم می سوزه و می گم ای کاش عاشق نبودم یا حداقل عاشق تو نبودم اونوقت می تونستم خیلی از موقعیت هایی رو که الآن دارم رو قدر بدونم منم می تونستم مثه خیلی از همسن و سال هام ،شیطنتهای دخترونم رو بکنم ،اما عشقم منو از همه ی اینها بر حذر می کنه و از این بابت به عشقم می بالم،چون آدم عاشق که از هرچیز بد دوری می کنه،آدم عاشق نمی تونه خیانت کنه،چون عاشق وفاداره،چون عشق پاک و مقدس ، و همیشه به پاک بودن عشقم غبطه خوردم.... .
احساس می کنم هیچ کس مثه تو نمی تونه قلبم رو بخونه چون فقط تو صاحب این قلب و این همه احساسی و فقط مالک این قلب که می تونه حرفاشو بخونه. ای کاش می دونستم کدوم راه از این بیراهه ی زندگی من رو می تونست به تو برسونه ،ای کاش تو بهم می گفتی کجا باید برم توی این ناکجا آباد که به تو برسم...؟؟؟؟
شاید حق با تو باشه ،شاید تو مال من نباشی.شابد سهم من از تو همین یاد و خاطراتت باشه،شاید حق با شما ها باشه و من آسمون عشقم رو اشتباهی اومدم.شاید این آسمونی که فکر می کنم مال منه صاحب اصلیش کسی دیگرست...؟؟!!! ولی..... وای..... خدا نکنه.....چون طاقت یه لحظه تصاحب تورو توسط دیگری ندارم . خدا کنه آسمون عشقم هیچ وقت بی فروغ نشه.... .
+نوشته شده در یکشنبه 26 آبان1387ساعت23:35توسط آونا
رفته بودم نمایشگاه مطبوعات چون از قبل می دونستم که امروز نمی آی قبول کردم که با بچه ها برم وگرنه نمی رفتم چون طاقت دیدنت رو ندارم .خواستم تو رو نبینم اما به جاش تا دلت بخواد دوستات رو دیدم کلی هم عصابم رو بهم ریختن.نمی دونم این دیگه چه مرضی،هرچی که رنگ و بویی از تو داشته باشه آزارم می ده. امروزم رفتار اونها تو رو یاد من مینداخت،حرف هاشون نا خواسته منو رنج می داد کاری هم نمی تونستم بکنم جز اینکه ازشون فاصله بگیرم.
دیگه خسته شدم،امروز دیگه تصمیم گرفتم همه چیز رو بهت بگم ،البته ۵سال که دارم این تصمیم رو می گیرم اما ۲ساعت بعدش پشیمون می شم .ولی انگاری این دفعه یکم جدی ترم. فقط خدا کنه این دفعه مثه سری های قبل پشیمون نشم .نمی دونم چرا امروز انقدر از خودم بدم اومد ،تاحالا از خودم انقدر متنفر نشده بودم ،شاید برای اینکه در مقابل تو خودم رو نا توان دیدم یا برای اینکه در برابر عشق ضعیف بودم یا... همه ی اینها از توست... عشق توست که منو به سر حد تنفر از خود رسونده... کمکم کن ای ناجی قلب تنهام... کمکم کن... .
+نوشته شده در شنبه 2 آذر1387ساعت23:39توسط آونا |
مدتی بود از دنیای مجازی فاصله گرفته بودم.شاید اینم از نشانه های بزرگ شدنه نه بزرگی به معنای قد و هیکل و سن،بزرگی بدین معنی که اونقدر مشغله ی فکریت زیاد شده باشه که از دنیای مجازیت غافل بشی.بزرگ شدن به اون چند تا عدد تو شناسنامه نیست و عقل و فهم و درک و... بزرگی رو رقم می زنند.خلاصه این ها رو گفتم یعنی که ما هم آره...
خداییش دلم برات خیلی تنگ شده بود. چند روز پیش ها یکی از بچه ها گفت:فکر می کنه تو ساخته ی ذهنمی.ای کاش اینطور که اون فکر می کرد بود،کاش تو ساخته ی ذهنم بودی،ای کاش می شد تو رو از یاد و خاطرم ببرم،کاش...و هزاران ای کاش دیگر...... . چند روز پیش باز دلم هوا تو کرد،رفتم جای همیشگی،رفتم بوستان(گفتگو)،مثه همیشه روبه رو ی سکو و کنار باغچه نشستم و با همون خرده چوب ها مشغول کندن و خیره به جای همیشه به فکر فرو رفتم . به تو ،به خودم،به زندگی ،عشق،دنیا،و تمام اتفاقات خوب و بدش فکر می کردم . بازم به تو که می رسیدم کم میاوردم و به هیچ نتیجه ای نمی رسیدم. اونقدر غرق افکارم بودم که متوجه گذشت زمان نشدم و وقتی به خودم اومدم که با همون خرده چوب ها عمیق ترین چاه دلتنگی رو حفر کرده بودم...
+نوشته شده در یکشنبه 24 آذر1387ساعت0:38توسط آونا
فقط منو ببخش... اونقدر ازت خجالت می کشم که نتونستم توی این مدت حتی یه کلمه هم واست بنویسم... باور کن ازت خجالت می کشم...، حالا هم ازت یکم فرصت می خوام...بهم حق بده ...
+نوشته شده در یکشنبه 29 دی1387ساعت0:39توسط آونا
نمی نویسم تا ...................................خالی شم.
+نوشته شده در جمعه 2 اسفند1387ساعت0:52توسط آونا |
نمی نویسم تا.....پیدا شه.
.
+نوشته شده در جمعه 9 اسفند1387ساعت15:48توسط آونا
نمی نویسم تا....................................بماند.
+نوشته شده در چهارشنبه 5 فروردین1388ساعت23:59توسط آونا