سطرهای خالی ....

 

    مدتهاست بین آخرین نوشته هام ، فاصله می افته و دیر به دیر میام تا حرفای دلم رو ، دلتنگی هام ، و ..... تایپ کنم، توی دفتر روز نوشتم هم  برگه های سفید و سطر های خالی اند که ثانیه های نبودنت رو هی به رخم می کشن. هر چند همین فاصله ی بین نوشته ها ، سطر های خالی و سفید ، خود بیانگر حرف های ناگفته ست. حرف دلتنگی ، حرف نبودت ، حرف انتظار ، و حرف سکوت ......   .

 

 

ای آسمان....

 

   منزل از یاد رفته ام...
   ببار ، امشب ببار....
   شاید اشک تو مرا غسل دهد و پاک سازد .... 
   شاید بارانت نقطه چینی شود تا به او برسم ....
   ای چترفروش ، چترهایت مال خودت ....
   امشب می خواهم خیس شوم ، پاک شوم تا شاید محو شوم و از پله کان آبی به سوی او بروم ....
   ای آسمان ببار ....
   تا هر کس به اندازه ی پیاله اش پاک شود ....  

شکست سکوت ...

 

     امشب نه شوری در سر دارم و نه سوری بر دل.آنچه بر آن می دارم تا قلم بجنبانم همان درد هجری ست که از جان به یادگار دارم ، همان داغ مهری ست که از آدم نشان دارم. هر شب ستاره های آسمانم دانه به دانه فرو می ریزند ـ که چون نور در ما معنای خویش نیافت مرده خواهد بود ـ این دل انگیزان ساختگی عجب مهلکند،مرگ را به آرامی در .جودمان می تابانند،انسان  بودن تهمت بزرگی ست ، آدم بودیم و از بهشت رانده شدیم ، حال که به این فراموشی ابدی دچار گشته ایم به کدامین دوزخ فرو خواهیم رفت و در کدام بی نهایت محو خواهیم گشت ؟ آیا باید سکوت را در هم شکست ؟ آیا باید فریاد بر آوریم و از جان بنالیم ؟ آیا و هزاران آیاهای دیگر ....  ؟ !

     این سکوت مرگبار در افکار بلندم خوانده شد.بارها نوشتم و خواندم و گاه از همه درماندم.تا کی این افعی بد ذات گلویم را بفشارد و آهنگم را در بدو سکوت خاموش گرداند ؟؟

     به چه وسعتی رسیده ام ! کران تا کران هر گوشه را پیموده ام و پیها ربوده ام ، ... اینک خفقان به آخر رسید،فریاد برآوردم و از همه ی ناله ها و شکوه ها گذشتم و به افق دور دست مهر که در وجدانم ساطع گردید پر گشودم. در گستره ی بی نهایتی آهنگ دشت دوستی را می خوانم و در پهنه ی بی ربیتی به فصل عشق پا می گذارم. در تولدی بی پروا غرق گشته ام ، همه ی معانی را درباختم و به جانها رسیده ام ، سکوت فطرت را شکستم و به میدان مبارزه گام نهادم. اینک به کارزار گسیل می دارم آن نیروهای خدایی را و به آغوش مهرتاب دو عالم پناه می برم....   .

   

روزت مبارک...

 

اگه یه مرد تو این دنیا باشه،اون تویی...!!

روزت مبارک...

 

  به بهشت نمیروم اگر تو آنجا نباشی مادر... !!

 

  

از روی دلتنگی....

 

   چند ساعتی که از مراسمت برگشتم« دوست جونیم»، امروز که داشتیم از مهمونات با بچه ها پذیرایی می کردیم،یاد روزهایی افتادم که خونه ی شیمااینا پنجم هر ماه از مهموناشون پذیرایی می کردیم خوش به حال اون روزها که اتفاقات امروز،فکرهای محالم بود...توی مراسمت داشتم برات دعا می خوندم ، یاد روزهایی افتادم که دوتایی یک کتاب رو می گرفبیم دستمون و هیچ کدوممون هم هیچ وقت نفهمیدیم کجای دعاست،اما امروز فکر نبود تو بود که نمیذاشت بفهمم کجای دعا هستم....هیچ وقت فکر نمی کردم توی مراسم عزاداری تو شرکت کنم .سر بیماری من چقدر ناراحت شدی اما هیچ کدوممون نمی دونستیم چه ناراحتی بزرگی از سوی تو در انتظارمونه .دارم حسرت زمانهایی رو می خورم که چند کوچه فاصله مون بود،اما حالا چی...؟؟ چرا وقتی بودی انقدر دلتنگت نمی شدم؟ چرا وقتی که بودی کمبودتو حس نکردم که حالا که از پیشمون رفتی نبودت آزارم بده؟؟ از اون روز با خودم میگم کاش حداقل باهات آشنا نمی شدم کاش هیچ وقت نمی دیدمت.... کم کم مثه بقیه ی قوانین طبیعت دارم با سختی عادت می کنم به شنیدن «خدا رحمتش کنه».

 

 

   

در سوگ دوست....

درد، درد، درد، درد

در وجود گرم و مهربان مرد

خانه کرد

مرد مهربان از این هوای سرد

خسته بود

درد را بهانه کرد

****

آه، آه ، آه ، آه

             باز هم صدای زنگ و بغض تلخ صبحگا                                                                  

- ای دریغ آن که رفت ....                                                                 

- ای دریغ ما ، دریغ مهر و ماه                                                                    

دوستان نیمه راه                                                                 

****

رود، رود، رود، رود

رود گریه جماعت کبود

در فراق آن که رفت

در عزای آن که بود

«دیر مانده‌ام در این سرا... » ولی شما ، عزیز

«ناگهان چه قدر زود...»

        این شعر جانسوز و جانگداز  رو که از اعماق وجود گفته شده ، در سوگ" دوست جونم "برای یادگار روز های تلخ بر این صفحه نوشتم.... .بازم همون جمعه ی کذایی،همون جمعه ای که همیشه ازش در هراس بودم،بازم همون جمعه(۱۷ اردیبهشت) لبخند رو از لبانم ربود.... .دیرگاهی نیست که از رفتن نابهنگامت می گذرد اما بیش از حد باور دلتنگت شدم،اونقدر که برهان خلف "خاک سردی میاره" رو ثابت کردم.... .هنوز گفتن : "روحت شاد" برام سنگینه....هنور شنیدن :"خدا رحمتش کنه" برام خیلی غریبه...... .

نجوا....

 

   به تو!که می شنوی،می بینی،می خوانی و می مانی.هر لحظه در وجود خفته ام با توام.هنگامی که هر جنبنده ای در خارج من نقش نامحرمی به خود می گیرد تنها تویی که محرم ترینی برای حرفهایی که از توست و برای توست....  . روزهایی بود که تنها نوشتن تسکین دردهایم بود اما.... پیرامونم چیزهایی می گذرد که خیلی خسته کننده اند،انگار قسمت ازلی بر این بوده که ما هر چندگاه با تناوب کوتاه سنگ زیرین آسیا باشیم.سرم با درد و سنگینی باوقاری می نالد اما نالش آن نجوایی ست در گوش کیبورد بیچاره که تنها اوست امروز مرا تحمل می کند.از هر کران تیرهای بلا نه به قصد ما که به اتفاق بر روحم آوار شده.ذره ذره جسم نیز رو به زوال می رود و فکر می کنم خیلی پیر شده ام و این پیری،آرامشی ظاهری در پی تلاطم بزرگ درونی دارد.باز هم سرم می گرید اما قلبم با درد ،با یاد تو می خندد، محتاج گریه ام اما در آغوش تو، برای تو ،برای دردهایی که تو را رنجور گردانیده ،برای آنچه که می ترسیدی و بر سرت خراب شد ، برای خوکردگی که می بالیدیم و به تمسخر به آن می نگریستیم ولی امروز سخره اش گشتیم،برای همه ی عاشقهایی که با درد سپری شدند..........  

زود,زود.........

 

    چه زود متولد شدم،چه زود بزرگ شدم،خیلی زودم عاشق شدم،و به همون زودی متنفر شدم،چه زود دل تنگ می شم،چه زود فهمیدم،خیلی زود به زودم دلم می گیره،چه زود گذشت،چه زود دیر می شه، و به زودی هم خواهم مرد.........

تولدم مبارک....

 

   غروب شد....آسمان که گرفت،کودکی گریست...غریب....محو شد...صدای گریه اش میان هیاهوی آدم ها .... خدا را که دید ، عاشق شد....خندید....سالهایی سخت گذشت....درس ها آموخت....جوان شد .....پادشاهی که درون خویش را می ستاید...

  من .....در امتداد یک جاده ....در رویایی خیس... و تو...همیشه تو .... ای همسفر من...هم نفس من.... همزاد  و همراه من....من... همه ی عمر ..... تو را پادشاهی می کنم....تکیه من به شانه های من.....

    چند ساعتی از روز تولدم می گذره ، کلی تبریک و کادو و هدیه و ..... اما خودم هم نمی دونم به انتظار تبریک گفتن کی هستم......؟؟!!!!!

....       .

 

   

    امروز (۱۶ آذر) هم نشد.....هر وقت به این روزها می رسیم بازم یه علامت سوال بزرگ تو ذهنم نقش می بنده...جدا" چرا؟؟؟؟ چرا کسی صدامون رو نمی شنوه؟ چرا کسی ما رو نمی بینه؟ چرا هیچ کس نطر ما رو نمی خواد؟ چرا هیچ کس ما ها براش اهمیت نداریم؟؟ چرا....؟ چرا.....؟چرا.....؟     دلم خیلی گرفته ، دلم از این گرفته که چرا  خودی؟ ؟ ؟ کلی حرف دارم واسه گفتن اما دیگه حتی به دنیای مجازی هم اعتباری نیست...چرا ساکتمون می کنن در حالی که کلی حرف داریم ؟ چرا خاموشمون می کنن در حالی که نور امیدمون روشنه ؟؟

 

 

خسته ام....

 

         داشتم توی نت چرخ می زدم  که با وبلاگ کسی آشنا شدم که نوشته هاش به دلم نشست،آخه دنیاش خیلی با من فرق داشت نه تنها خودش بلکه دوستانشم که معرفی کرده بود دنیای متفاوتی داشتند.آخه به دور از همه ی این احساسات و...... بودند،توی دنیای مجازی به دنیای حقیقی رسیده بودند.خوش به حالشون که از عشق به دور بودند،بهشون حسودیم شد که می تونن شاد بنویسن، بگن و بخندن،و.....  . خب البته منم مدتی قید این چیز ها رو زدم ،دارم عادت می کنم...از طرفی هم خوشحالم که پرونده ی هرچی عشق و عاشقی رو مدتی بستم...خیلی خسته بودم...خیلی خسته....اونقدر خسته ام که حتی فکر کردن هم آزارم می ده....خسته تر از آنم که کیلومترها رو پیموده.....

بستن پرونده.....

 

  

          چند روزی ست پرونده ی هر چی عشق و عاشقی بستم........

 

 

 

 

جمعه ی کذایی.....

  

      هر ثانیه به یادتم اما  حیف که توان گفتنش رو  توی هر ثانیه ندارم،کلی حرف دارم واسه گفتن اما حیف که حس و حالی نیست واسه تایپ این همه حرف....   .مخصوصا" بعد از اون جمعه ی لعنتی که دیدمت دیگه به کل شوکه شدم،هنوز دنبال جواب چراهام می گردم....چرا اومدم؟چرا دیدمت؟چرا کم آوردم؟ واقعا" چرا اونشب اومدم؟؟؟چراااااا............؟؟؟ چرا............؟؟؟  چرا..............؟؟؟        اگه نمی نویسم چون هنوز تو کف اون شب موندم....

مرور گذشته ....

چند وقت پيش وقتي اومدم تا براي تو از دلتنگي هام بگم با کمال تعجب ديدم يه سري اومدن و نظر دادن.اگه ميگم تعجب براي اينکه اصلا حواسم به اين قسمت نبود و براي خودم مي نوشتم و انتظار نداشتم کسي بخونه.آخه دل نوشته هاي منه آخه هرکي هم بخونه باور نمي کنه کسي درکم نمي کنه کسي همدردم نمي شه هيچ کس.... هيچ کس...هيچکس
آخه کي باور مي کنه من عاشق يکي مثله توام؟ باور که نمي کنه هيچ به تمسخر هم مي گيره. اما دلم نمي خواد تمتم وجودم زندگيم نفسم و عشقم مورد تمسخر ديگران باشه و اونوقت که در مقابل عشقم کوچيک ميشم
از حقير شدن در برابر يک انسان نمي ترسم بلکه از کوچيک شدن در برابر عشق پاکم مي ترسم وگرنه هيچ گاه انکارش نمي کردم....هيچ گاه...... 

+نوشته شده در شنبه 31 فروردین1387ساعت19:44توسط آونا
 
 
 
 

چقدر سخت ست...
چقدر سخت ست منتظر کسي باشي که فکر آمدن نيست
مهمان عزيزي باشي که فانوس خانه اش نيست
چقدر سخت ست که آدم را از آرزوهايش دور کنند و او را به
مسير ناخواسته اي مجبور کنند
چقدر سخت است نوشته هايت را نخوانده خاک کنند و اسمت را
از خاطره ها پاک کنند
چقدر  دردناک است که  احساسات را پوچ پندارند...

+نوشته شده در دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت19:38توسط آونا
 
 

دلم عجیب تر از همیشه گرفته. بابا آخه مگه عاشقی جرمه؟ گناهه؟ اصلا" مگه عاشق شدن دست خود آدمه؟ یه زمانی عشقمو پنهان می کردم تا نکنه کسی باور نکنه تا نکنه کسی بخنده  ولی الان واسم مهم نیست چون مهم خودمم که باورش کردم خود خودم.  الان می خوام داد بزنم فریاد بزنم می خوام همه بدونن عاشقم دیگه نمی خوام عشقمو انکار کنم. هیچ وقت....

+نوشته شده در سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت19:45توسط آونا
 
 
 

مدتيِ از آخرين نوشتم مي گذره.راستش از دستت ناراحت بودم.حالا بماند که چرا؟خيلي با خودم کنجار رفتم تا با اين مشکل کنار بيام البته بين ِ خودمون باشه ها دلم هم واست تنگ شده بود...
راستي چه جوري بايد به تو دوست داشتن رو ثابت کرد؟چه جوري تو مي خواي باور کني؟ واااي چقدر سوال ِ بي جواب ...  يعني روزي مي رسه که به جواب ِ همه ي اين سوال هام رسيده باشم؟

+نوشته شده در پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت20:18توسط آونا |
 
 
 

سلام عشق ِمن....
روزهاي پيچيده اي شده. همش درس و امتحان و.... با اينکه سخته ولي اينومي دونم که دشوار تر از امتحانت زندگي نيست. بايد يادمون باشه که اينها آسون ترين امتحانت اند.کاش زنذگي هم مثه درس و مدرسه و دانشگاه کمي انصاف داشت و از قبل تاريخ امتحان رو اعلام مي کرد ولي صد افسوس که دقيقاً بر عکس عمل مي کنه و اول از آدم ها امتحان مي گيره و بعد درس ِ زندگي رو

+نوشته شده در پنجشنبه 2 خرداد1387ساعت21:41توسط آونا
 
 
 

امروز اومدم فقط یه چیز بگم و برم اونم اینکه :  

خیلی خیلی ،بیش از اونکه بتونی فکرشو کنی     <دوسِت دارم>   .باورم کن فقط باور.... 

+نوشته شده در سه شنبه 7 خرداد1387ساعت15:10توسط آونا
 
 

چند روز پیش داشتم دفتر خاطراتم رو ورق می زدم و چیز هایی که تو این سالهای اخیر بهم گذشته بود رو مرور می کردم. راستشو بخوای خیلی دلم به حال خودم سوخت آخه خیلی وقت که عشقت رو تو دلم دارم و به کسی نگفتم ....هی روزگار.....یاد روزی افتادم که رفته بودیم شمال تک و تنها روی صخره نشسته بودم .دیر وقت بود. هر چی نگاش کردم نتونستم دوسش داشته باشم ازش متنفرم بدم میاد ازش. دریا رو می گم آخه اونم مثه مرد هاست نامرد و خیانت کار. نامرد چون نه فکر اون جوون  رو می کنه که با یه دنیا عشق و آرزو به تلاطم دریا نگاه می کنه و نه به فکر اون پیر مردیست که عمق  دیدش حکایت از عشقی کهنه داره..... فکر هیچ کدوم رو نمی کنه و با نامردی تمام اونهارو غرق در خود می کنه.فقط تو شب که یک کم قابل تحمل میشه درست مثه مردها چون اونها هم تنها در سیاهی شب می تونن فقدان مردی خود را پنهان کنن. برای همین از همه ی مردها بدم میاد ازشون متنفرم..... با اینکه می دونم تو هم مثه    اونهای و از جنس اونها ولی به قول قدیمی ها عشق کورم کرده و تو با تموم دنیا واسم فرق داری . تو تک ستاره ی منی  تو تنها امید موندنمی تو نهایت آرزوها می........                     دوسِت دارم 

+نوشته شده در دوشنبه 13 خرداد1387ساعت12:11توسط آونا
 
 

يکي رو دوست مي دارم
ولي افسوس او هرگز نمي داند
نگاهش مي کنم شايد بخواند از نگاهم که او را دوست مي دارم
ولي افسوس او هرگز نگاهم را نمي خواند
به برگ گل نوشتم که او را دوست مي دارم
ولي افسوس او برگ گل را به زلف کودکي آويخت تا او را بخنداند
به مهتاب گفتم اي مهتاب
سر راهت به کوي او سلام من رسان و گو که او را دوست مي دارم
ولي افسوس يکي ابر سيه آمد ز ره روي ماه تابان را بپوشانيد
صبا را ديدم و گفتم صبا دستم به دامانت
بگو از من به دلدارم که او را دوست مي دارم
ولي افسوس ز ابر تيره برقي جست و قاصد را ميان ره بسوزانيد
کنون وا مانده از هر جا دگر با خود کنم نجوا
يکي را دوست مي دارم ولي افسوس او هرگز نمي داند

+نوشته شده در یکشنبه 16 تیر1387ساعت13:36توسط آونا |
 
 
 
 

سلام اي همه باور من از عشق، سلام همه هستي من، سلام اميد بودن ،سلام اميد موندن سلام عشق من
دلم مثه ميشه گرفته ست با اين تفاوت که گرفته تر از هميشه ست.اين چند وقت خيلي فکرم مشغول بود خيلي... دنيا خيلي نامرد اصلا با آدم راه نمياد  آخه  چرا کسي بايد اينقدر عاشق باشه اما عشقش هيچ خبر از اون نداشته باشه؟بد ترين درد همينه... بعضي وقتها فکرهاي خنده دار مي کنم که خودم  هم به عقلم شک مي کنم مثلا اونقدر دوست دارم بدونم لحظه لحظه زندگيت چه شکلي مي گذره و با کي مي گذره يا خيلي وقتها شده که با خودم گفتم الآن که من دارم به تو فکر مي کنم فکر تو پيش کيه؟ يا همين الآن که دارم واست اينو مي نويسم تو کجايي ؟ چی کار می کنی؟ الآن که من به تو فکر می کنم کدومآدم خوشبخت که داری بهش فکر می کنی ؟ تو کجایی الآن که بهت تکیه کنم ای تنها دلیل بودن و نبودنم ای عشق من؟؟؟ !!!!

+نوشته شده در یکشنبه 16 تیر1387ساعت14:17توسط آونا |
 
 
 

 خدا گفت زمین سردش است. چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟لیلی گفت من .خدا شعله ای به او داد.لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت.سینه اش آتش گرفت.خدا لبخند زد.لیلی هم. خدا گفت شعله را خرج کن. زمینم را به آتش بکش.لیلی خودش را به آتش کشید. خدا سوختنش را تماشا می کرد.لیلی گر می گرفت . خدا حظ می  کرد.لیلی می ترسید می ترسید آتش اش تمام شود .لیلی چیزی از خداخواست خدا اجابت کرد.مجنون سر رسید.مجنون هیزم آتش لیلی شد .آتش زبانه کشید.آتش ماند.زمین خدا گرم شد.......   . لیلی می دانست که مجنون نیامدنی ست.اما ماند چشم به راه و منتظر.هزار سال لیلی راه ها را آذین بست و دلش را چراغانی کرد.مجنون نیامد. مجنون نیامدنی ست. خدا از پس هزار سال لیلی را می نگریست چراغانی دلش را چشم به راهی اش را خدا به مجنون می گفت نرو مجنون حرف خدا راگوش می گرفت. خدا ثانیه ها را می شمرد صبوری لیلی را . عشق درخت بود. ریشه می خواست صبوری لیلی ریشه اش شد.خدا درخت ریشه دار را آب داد. درخت بزرگ شد. هزار شاخه هزاران برگ ستبر و تنومند.سایه اش خنکی زمین شد مردم خنکی اش را احساس کردندمردم زیر سایه ی درخت بالیدند.لیلی چشم به راه است .درخت لیلی ریشه می کند خدا درخت ریشه داررا آب می دهد. مجنون هرگز نمی آید . زیرا که مجنون نیامدنی ست زیرا که درخت ریشه می خواهد........  . لیلی گفت: بس است و از قصه بیرون آمد.مجنون دور خودش می چرخید. مجنون لیلی را نمی دید رفتنش را هم. لیلی گفت:کاش مجنون این همه خودخواه نبود.کاش لیلی را می دید.خدا گفت:لیلی بمان قصه بی لیلی را کسی نمی خواند. لیلی گفت:این قصه نیست .پایان ندارد.حکایت است.حکایت چرخیدن. خدا گفت:مثل حکایت زمین مثل حکایت ماه لیلی بچرخ. لیلی گفت:کاش مجنون چرخیدنم را می دید مثل زمین که چرخیدن ماه را می بیند. خدا گفت :چرخیدنت را من می بینم لیلی بچرخ.  لیلی چرخید چرخید و چرخید و چرخید. دور دور لیلی ست.لیلی می گردد و قصه اش دایره است. هزار نقطه ی دوار. دیگر نه نقطه و نه لیلی. لیلی!بگرد گردیدنت را من تماشا می کنم. لیلی!بگرد  تنها حکایت دایره باقی ست.    

                                                                                                       نظر آهاری 

+نوشته شده در پنجشنبه 20 تیر1387ساعت18:36توسط آونا |
 
 
 
 

هميشه زود دير ميشه و آدم ها گاهي حتي وقت نميکنن براي کارهاي بزرگ از هم تشکرهاي کوچيک بکنن. اما من از تو بابت همه خوبيهات ممنونم. خوبی هایی که خودت ازش بی خبری. ممنون که مسیر زندگیم رو عوض کردی. ممنون که منو از خیانت برحذر کردی.ممنون که منو عاشق کردی. ممنون که منو از این رو به اون رو کردی. ممنون واسه همه خوبیها و بدیهات. تا حالا ازت تشکر نکرده بودم امروز که روز مرد بود فرصتی دیدم که ازت ممنون شم. می دونم که هنوز ازدواجی نکردی که مرد یه خونه شی یا فرزندی نداری که پدر شی اما اینها دلیلی مبنی بر مرد بودن نیست مرد یعنی شجاعت و معرفت داشتن مرد یعنی پاک بودن و خوب بودن مرد یعنی علی وار زیستن . تو مرد آینده ای . مرد کوچکم این روز رو با یه دنیا آرزو ها ی قشنگ و رنگارگ تبریک میگم.......  

+نوشته شده در پنجشنبه 27 تیر1387ساعت13:0توسط آونا |
 
 
 

مدتی یه حس عجیبی پیدا کردم فکر کنم قبلاً هم گفته بودم .خودم هم نمیدونم چه حسی ست ولی هرچی هست شیرینِ. آخه یه حس نزدیکی دارم بهت.فکر می کنم به دیدارت دارم نزدیک می شم. روز های جالبی رو دارم پشت سر می زارم .روزهایی که همش به یاد تو می گذره....  . حس فرا رسیدن اون لحظه ی قشنگ.حس باور کردن .حس رسیدن. حس بودن حس لحظه ی دیدار .حس قریبی ست٬قریب امّا دور..... .

لحظه ی دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام٬مستم.

باز می لرزد دلم٬دستم.

باز گویی در جهانِ دیگری هستم.

های! نخراشی به غفلت صورتم را٬تیغ!

های! نپریشی صفای زلفکم  را٬دست!

و آبرویم را نریزی٬دل!

-ای نخورده مست!-

لحظه ی دیدار نزدیک است.

+نوشته شده در سه شنبه 15 مرداد1387ساعت19:31توسط آونا
 
 
 
 
 

امشب شب آرزوهاست ، امشب خدا یه جور دیگه به آرزوها گوش می کنه ،امشب آرزو کردم به قشنگ ترین آرزوهایت برسی هرچند بر ضررم باشه.  همین..........      .             " به امید اون روز قشنگ"

+نوشته شده در شنبه 30 شهریور1387ساعت0:40توسط آونا |
 
 
 
 

امروز داشتم به عشق ام نسبت به تو فکر می کردم.عجیب تو  فکر رفته بودم که یه آن ترس تمام وجودم رو گرفت.آره ترس ... منی که دم از شجاعت می زدم حالا میگم می ترسم،ترس از اینکه عشق من هم مثه بقیه ی عشقها برای اینکه خالص بودنش رو ثابت کنه به عشق یه طرفه تبدیل شه و باقی بمونه. ترسیدم تا مثه عشقهای واقعی بهت نرسم،ترسیدم عشق من هم به جرگه ی عشقهای اساطیری بره و مثه شیرین و فرهاد،لیلی و مجنون،خسرو و شیرین و یا رومئو و ژولیت و..... که در آخر بهم نرسیدن و عشقهاشون،عشقهای حقیقی به یادگار موند، بشم.

می دونم که  نبابد خودخواه باشم و فقط عشق خودم رو ببینم،می دونم که باید به تو هم حق انتخاب داد،میدونم که عشق یعنی فرصت انتخاب به معشوق هم دادن اما تو که نیستی تا ببینی چه فرصتهایی رو از دست دادم تا تو فرصت انتخاب داشته باشی....  .  اگه اون روز برسه که تو بخوای باورم کنی ،هرچی بگی می پذیرم،حاضرم هر کاری رو انجام بدم، حتی اگه یه روز بهم بگی (اگه از سر راهت برم کنار و دیگه اسمت رو هم نیارم ) اون وقت عشق ام رو باور می کنی باز هم راضی به انجام خواسته ات می شم ،با اینکه ذره ای از من باقی نخواهد ماند و اینجاست که : 

                                                                                           "عشق خفت جان است"

+نوشته شده در شنبه 30 شهریور1387ساعت0:41توسط آونا
 
 
 

دارم دیونه می شم، چیز هایی شنیدم که ای کاش هیچ گاه گوشی نداشتم برای شنیدنشون، چیز هایی دیدم که ای کاش هرگز چشمی نداشتم برای دیدنشون،نمی دونم با این یکی ، دیگه چه جوری کنار بیام؟ دارم دیونه می شم ، دارم کم میارم،خرابم کردی، فقط بدون داغونم ......

+نوشته شده در چهارشنبه 10 مهر1387ساعت3:56توسط آونا
 
 
 
 

چرا هیچ کس باورم نمی کنه؟ چرا کسی نیست که درکم کنه؟نصیحت ام می کنند و میگن بهت بگم آخه چه می دونند که تو کی هستی؟ چه می دونند که عشق من با همه فرق می کنه؟ چه جوری می خوان منو درک کنند؟

امروز خیلی دلم گرفته بود،بد جوری دلم هواتو کرده بود،مگه دنیا به آخر میرسه؟یا آسمون به زمین میاد؟ خدا اونقدر بزرگه و به قدرتش ایمان داره که گفته از من چیز های بزرگ بخواین. شاید برای خدا ذره ای هم نباشه ولی باور عشق من از سوی تو اونقدر بزرگه که خودم رو هم توش گم کردم ،اما بازم امیدم به اونی که در سخت ترین شرایط و بزرگترین خواسته هام تنهام نذاشت.

نمی دونم چرا هر چی پیش تر می رم مشکلاتم هم سخت تر می شه،شاید این حقیقت داره که آدم ها هرچه بزرگتر می شن مشکلات هم با اونها بزرگ می شه،ولی آخه چقدر بزرگ؟اونقدر بزرگ که خودم هم ندونم کجای این مشکل ام..........؟؟؟   شاید بارها این جمله رو از بزرگتر ها شنیده باشم ولی هیچ وقت نشده بود خودم به این جمله برسم که : <ای کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدیم>  اگه بزرگ نمی شدم ،عاشق هم نمی شدم و عشق رو توی یک عروسک یا توی یه شکلات می دیدم،اگه بزرگ نمی شدم فاصله هامون کم نمی شد ،اگه بزرگ نمی شدم دردهام دردی مثه خراب شدن عروسک ام یا افتادن بستنی ام روی زمین بودند.کاش تو همون سادگی  و صداقت کودکی می موندیم.کجایی دوران پاک کودکی......؟؟؟؟؟!!!

+نوشته شده در پنجشنبه 18 مهر1387ساعت18:38توسط آونا
 
 
 

مدتی بود ازت دلخور بودم برای همین چیزی نمی نوشتم تا نکنه یه وقت چیزی بنویسم که بعدا" از نوشتنشون پشیمون شم.توی این مدت خیلی کلنجار رفتم تا الآن تونستم با خودم کنار بیام.با اینکه چیز هایی ازت شنیده بودم بازم به این نتیجه رسیدم که تو مقصر نیستی و مثه همیشه مشکل خودمم .

واقعا" چقدر تشخیص حقیقت از دروغ مشکله .باور حقیقت سخته اونم به خاطر اینکه حقیقت تلخه.... .تا چند وقت پیش دلم از حرفی که شنیده بودم گرفته بود ولی تو اون مدت چیزهایی دیگه شنیدم که بدتر از بد شدم و سر دو راهی باور حقیقت و دروغ موندم. ای کاش آن چیزی که دل طلب من کرد حقیقت بود نه اون چیز که سرنوشت رقم می زد....  .

 وقتی به کار هاب خودم فکر می کنم خندم می گیره چه برسه به بقیه.البته حق ام می دم .خودم رو جای دیگری گذاشتم و گفتم اگه این عاشق شیدا من نبودم و یکی می اومد و به من اینا رو می گفت باور می کردم؟باور می کردم که تا این حد عاشقه؟ باور می کردم که از ترس بر ملا شدن عشقش داره پنهون می شه؟باور می کردم که عاشق یه.....شده؟اونم تا این حد؟ نمی دونم نتونستم تصور کنم ولی حتما" بتور می کردم چون اونم یه عشق...عشق زمینی...عشق خاکی...عشق آدمی به آدمیزاد..... 

+نوشته شده در سه شنبه 14 آبان1387ساعت18:50توسط آونا
 
 
 

سلام عشق من

باور می کنی الآن با چه حالی دارم واست می نویسم؟ تازه ۴-۵ ساعت که از ام آر آی برگشتم،دستم داره از درد می ترکه لوله بود که فرو می کردن تو دستم  بقیه جاها هم که سوراخ سوراخ از بس ازم خون گرفتن.امروز زیر اون دستگاه به تنها چیزی که فکر می کردم تو بودی آخه فقط تو بودی که بین اون همه صداهای عجیب و غریب بهم آرامش می دادی. عشق من شاید خیلی چیز ها رو اینجا نگفتم اما تو از همه چی خبر داری ای کاش تو این لحظه ها بودی تا ناز کش این دل تنهام بودی چون فقط تو و هرم نفسهای تو بود که می تونست  ناز این قلب شکسته رو بکشه.......

+نوشته شده در شنبه 18 آبان1387ساعت0:55توسط آونا
 
 
 

   بعضی وقتها دلم واسه خودم هم می سوزه و می گم ای کاش عاشق نبودم یا حداقل عاشق تو نبودم اونوقت می تونستم خیلی از موقعیت هایی رو که الآن دارم رو قدر بدونم منم می تونستم مثه خیلی از همسن و سال هام ،شیطنتهای دخترونم رو بکنم ،اما عشقم منو از همه ی اینها بر حذر می کنه و از این بابت به عشقم می بالم،چون آدم عاشق که از هرچیز بد دوری می کنه،آدم عاشق نمی تونه خیانت کنه،چون عاشق وفاداره،چون عشق پاک و مقدس ، و همیشه به پاک بودن عشقم غبطه خوردم....  .

   احساس می کنم هیچ کس مثه تو نمی تونه قلبم رو بخونه چون فقط تو صاحب این قلب و این همه احساسی و فقط مالک این قلب که می تونه حرفاشو بخونه. ای کاش می دونستم کدوم راه از این بیراهه ی زندگی من رو می تونست به تو برسونه ،ای کاش تو بهم می گفتی کجا باید برم توی این ناکجا آباد که به تو برسم...؟؟؟؟

   شاید حق با تو باشه ،شاید تو مال من نباشی.شابد سهم من از تو همین یاد و خاطراتت باشه،شاید حق با شما ها باشه و من آسمون عشقم رو اشتباهی اومدم.شاید این آسمونی که فکر می کنم مال منه صاحب اصلیش کسی دیگرست...؟؟!!! ولی..... وای..... خدا نکنه.....چون طاقت یه لحظه تصاحب تورو توسط دیگری ندارم . خدا کنه آسمون عشقم هیچ وقت بی فروغ نشه....  . 

+نوشته شده در یکشنبه 26 آبان1387ساعت23:35توسط آونا
 
 
 
 

   رفته بودم نمایشگاه مطبوعات چون از قبل می دونستم که امروز نمی آی قبول کردم که با بچه ها برم وگرنه نمی رفتم چون طاقت دیدنت رو ندارم .خواستم تو رو نبینم اما به جاش تا دلت بخواد دوستات رو دیدم کلی هم عصابم رو بهم ریختن.نمی دونم این دیگه چه مرضی،هرچی که رنگ و بویی از تو داشته باشه آزارم می ده. امروزم  رفتار اونها تو رو یاد من مینداخت،حرف هاشون نا خواسته منو رنج می داد کاری هم نمی تونستم بکنم جز اینکه ازشون فاصله بگیرم.

   دیگه خسته شدم،امروز دیگه تصمیم گرفتم همه چیز رو بهت بگم ،البته ۵سال که دارم این تصمیم رو می گیرم اما ۲ساعت بعدش پشیمون می شم .ولی انگاری این دفعه یکم جدی ترم. فقط خدا کنه این دفعه مثه سری های قبل پشیمون نشم .نمی دونم چرا امروز انقدر از خودم بدم اومد ،تاحالا از خودم انقدر متنفر نشده بودم ،شاید برای اینکه در مقابل تو خودم رو نا توان دیدم یا برای اینکه در برابر عشق ضعیف بودم یا... همه ی اینها از توست... عشق توست که منو به سر حد تنفر از خود رسونده... کمکم کن ای ناجی قلب تنهام... کمکم کن...   .

+نوشته شده در شنبه 2 آذر1387ساعت23:39توسط آونا |
 
 
 

مدتی بود از دنیای مجازی فاصله گرفته بودم.شاید اینم از نشانه های بزرگ شدنه نه بزرگی به معنای قد و هیکل و سن،بزرگی بدین معنی که اونقدر مشغله ی فکریت زیاد شده باشه که از دنیای مجازیت غافل بشی.بزرگ شدن به اون چند تا عدد تو شناسنامه نیست و عقل و فهم و درک و... بزرگی رو رقم می زنند.خلاصه این ها رو گفتم یعنی که ما هم آره...

 خداییش دلم برات خیلی تنگ شده بود. چند روز پیش ها یکی از بچه ها گفت:فکر می کنه تو ساخته ی ذهنمی.ای کاش اینطور که اون فکر می کرد بود،کاش تو ساخته ی ذهنم بودی،ای کاش می شد تو رو از یاد و خاطرم ببرم،کاش...و هزاران ای کاش دیگر......  . چند روز پیش باز دلم هوا تو کرد،رفتم جای همیشگی،رفتم بوستان(گفتگو)،مثه همیشه روبه رو ی سکو و کنار باغچه نشستم و با همون خرده چوب ها مشغول کندن و خیره به جای همیشه به فکر فرو رفتم . به تو ،به خودم،به زندگی ،عشق،دنیا،و تمام اتفاقات خوب و بدش فکر می کردم . بازم به تو که می رسیدم کم میاوردم و به هیچ نتیجه ای نمی رسیدم. اونقدر غرق افکارم بودم که متوجه گذشت زمان نشدم و وقتی به خودم اومدم که با همون خرده چوب ها عمیق ترین چاه دلتنگی رو حفر کرده بودم...

+نوشته شده در یکشنبه 24 آذر1387ساعت0:38توسط آونا
 
 
 
 

   فقط منو ببخش... اونقدر ازت خجالت می کشم که نتونستم توی این مدت حتی یه کلمه هم واست بنویسم... باور کن ازت خجالت می کشم...، حالا هم ازت یکم فرصت می خوام...بهم حق بده ...

+نوشته شده در یکشنبه 29 دی1387ساعت0:39توسط آونا
 
 
 

 

 

نمی نویسم تا ...................................خالی شم.

+نوشته شده در جمعه 2 اسفند1387ساعت0:52توسط آونا |
 
 
 

 

 

نمی نویسم تا.....پیدا شه.

 

.

+نوشته شده در جمعه 9 اسفند1387ساعت15:48توسط آونا
 
 
 
 
 
 

 

 

نمی نویسم تا....................................بماند.

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 5 فروردین1388ساعت23:59توسط آونا
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

قسمت یا حکمت....

 

      اصلا" باورم نمیشه .....سه بار در سه روز مختلف یک مطلبی رو نوشتم اما به بهانه های گوناگون با مشکل برخورد کردم(نسیم جان این دفعه حتی حرف تو رو هم گوش کرده بودم و اول توی ورد تایپ کردم اما وقتی دنیا نخواد باهات کنار بیاد بهونه زیاد داره واسه اذیت کردنت ) من هم قید نوشتن اون مطلب رو زدم . نمی دونم شاید اینم یه جورشه.... . نمی دونم بندازم گردن قسمت یا نه؟شایدم خواست خدا؟؟؟ یا شایدم حکمتی بوده؟؟؟ خلاصه هرچی اسمشو بزارم نخواست که سیاست رو وارد دنیای مجازیم کنم  .....

      تو رو هم هنوز دیوانه وار دوست دارم اگه کمتر به زبون میارم برای اینه که تکراری نشه هرچند که عشق تکرارشم قشنگه.....

سازش دنیا...

 

    الآن دو سری که میام بنویسم اما تا گرم نوشتن می شم نا خودآگاه دستم به حسگر لب تاپ می خوره و صفحه بک می شه و نوشته هام پاک می شه منم که از وقتی وبلاگ قبلی رو حذف کردم  منتظر بهونه واسه فرار از نوشتنم..... چقدر جالبه این دنیا وقتی می خواد باهات نسازه همه چیزم مطیع خودش می کنه حتی این تکنولوژی پیشرفته رو .... خوش به حال این دنیا...روزگار .... سرنوشت...  . هیچ کس نمی تونه عوضش کنه ،زور هیچ قوی تنی هم بهش نمی رسه....

 

چه فرقی می کنه.....؟

  

     خدا جونم دارم خسته می شم،می ترسم بازم کم بیارم،نگرانم که جا بزنم،آخه تو بگو دیگه باید چی کار کنم؟تا  کی باید نشست و اینهمه رنج رو دید ؟ خسته شدم خدا، چی میشه اخرش؟ تو که خودت خوب میدونی پس چرا انقدر کشش میدی تمومش کن دیگه......    از همه ی عشق و عاشقی ها متنفرم پس چرا منو اسیر همین عاشقی ها کردی؟ خدا جونم چرا همیشه باید کنار هر عشقی ،هجر هم باشه   ؟؟؟؟       تازه معنی جملاتی نظیر :"از هرچی بدت بیاد سرت میاد" یا "مار از پونه بدش میاد در خونش سبز میشه" رو فهمیدم .چرا منی که از این چیزا فراری بودم دچارش شدم؟چرا منی که عاشقی رو دروغی بیش نمی دونستم اسیرش شدم؟ ؟؟        کم کم دارم مي ترسم.مي ترسم يواش يواش به آخر بازي برسم. بازي سرنوشت رو مي گم مي خوام باهاش بجنگم مي خوام واسه ثابت کردن به تو تا آخرش پيش برم. مي ترسم...   مي ترسم...      نگرانم دلم نمي خواد بازنده ي اين بازي روزگار باشم،نمي دونم چرا روزگار تو رو براي من به عنوان همبازي انتخاب کرده؟ همبازي که از دل همبازي ديگرش بي خبرست...  .نمي خوام کم بيارم،مي خوام تا جايي که مي تونم ادامه بدم، ادامه بدم و ببينم سرنوشت ديگه چه چيزهايي رو برام گلچين کرده    ....!!!!    حرفام تکراریه نه؟ پس چرا جواب نمیدی؟ می خوام یه چیز دیگه هم بگم که تکراری تر از همه ست.... بیش از هزار بار از هزاران عاشق شنیدی ... آره می خوام داد بزنم ،فریاد بزنم ،تا همه بدونند بازم عشق تکرار شد.....

نمی دونم.....

 

     دلم نمی ره به نوشتن،نمی دونم چم شده...نمی دونم از کجا و از کی باید بنویسم؟؟حرف زیاد دارم واسه گفتن اما همش رو دلم مونده،بیرون نمیاد،داره رو دل و قلبم سنگینی می کنه اما توان گفتن و نوشتنش رو هم ازم گرفته....

جمله آشنا...

 

           پایانی تلخ بهتر از تلخی بی پایان است....

                         چه جمله آشنایی...!!!