آفتاب مهرباني

آفتاب مهرباني...سايه تو بر سر من...

یک روز همین خانه ای که سقف دارد خانه عنکبوت ها و لانه ی خفاش ها می شود،

همین ماشینی که دوستش داریم زیر باران در یک گورستان ماشین زنگ می زند،
همین بچه هایی که نفس مان به نفس شان بند است، می روند پی زندگیشان،
حتی نمی آیند آبی بریزند روی سنگ مزارمان...

▪قبل از ما میلیاردها انسان روی این کره ی خاکی راه رفته اند.
مغرورانه گفته اند: مگر من اجازه بدم!
مگر از روی جنازه ی من رد بشید...
و حالا کسی حتی نمی تواند هم استخوان های جنازه شان را پیدا کند که از روی آن رد بشود یا نشود!

▫قبل از ما کسانی زیسته اند که زیبا بوده اند،
دلفریب،
مثل آهو خرامان راه رفته اند.
زمین زیر پای تکان خوردن جواهراتشان لرزیده.
سیب ها از سرخی گونه هایشان رنگ باخته اند
و حالا
کسی حتی نامشان را هم به خاطر نمی آورد.

▪قبل از ما کسانی بوده اند که در جمجمه ی دشمنانشان شراب ریخته اند و خورده اند.
سرداران و امیرانی که گرزهای گران داشته اند، پنجه در پنجه شیر انداخته اند،
از گلوله نترسیده اند
و حالا
کسی نمی داند در کجای تاریخ گم شده اند!

همه این کینه ها،
همه ی این تلخی ها،
همه ی این زخم زبان زدن ها،
همه ی این کوفت کردن دقیقه ها به جان هم،
همه ی این زهر ریختن ها،
تهمت زدن ها،
توهین کردن ها به هم
همه..
تمام می شود.

▪از یاد می رود و هیچ سودی ندارد جز اینکه زندگی را به جان خودمان و همدیگر زهر کنیم.

▫اگر می توانیم به هم حس خوب بدهیم
کنار هم بمانیم
و اگر نه، راهمان را کج کنیم.
دورتر بایستیم و یادمان نرود که همه ی ما می میریم.
همه ی ما.
بدون استثناء ، کمی دیرتر.
کمی زودتر.
یک دفعه.
ناگهانی ..


برچسب‌ها: شاخه معرفت
نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد ۱۴۰۱ساعت 16:29 توسط hassan.m|

 
شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد

بنده طلعت آن باش که آنی دارد

شیوه حور و پری گر چه لطیف است ولی

خوبی آن است و لطافت که فلانی دارد

چشمه چشم مرا ای گل خندان دریاب

که به امید تو خوش آب روانی دارد

گوی خوبی که برد از تو که خورشید آن جا

نه سواریست که در دست عنانی دارد

دل نشان شد سخنم تا تو قبولش کردی

آری آری سخن عشق نشانی دارد

خم ابروی تو در صنعت تیراندازی

برده از دست هر آن کس که کمانی دارد

در ره عشق نشد کس به یقین محرم راز

هر کسی بر حسب فکر گمانی دارد

با خرابات نشینان ز کرامات ملاف

هر سخن وقتی و هر نکته مکانی دارد

مرغ زیرک نزند در چمنش پرده سرای

هر بهاری که به دنباله خزانی دارد

مدعی گو لغز و نکته به حافظ مفروش

کلک ما نیز زبانی و بیانی دارد


برچسب‌ها: غزل, حافظ, شعر
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۸ساعت 1:46 توسط hassan.m|

در پیچ و خم عشق، همیشه سفری هست
خون دل و ردّ قدم رهگذری هست

گفتی: جگر شیر ندارید، نیایید
گفتی: که در این راه، همیشه خطری هست

شرم است در آسایش و از پای نشستن
جُرم است زمینگیری، اگر بال و پری هست

«آن را که خبر شد، خبری باز نیامد»
این بی‌خبری داده خبر، که خبری هست

از من اثری نیست که جامانده‌ام اما
هر جا که نظر می‌کنم از تو اثری هست

تو رفتی و گفتی که شرف، مرز ندارد
این سو در اگر بسته شد، آن سو که دری هست

رفتی و به زینب قسم! از نسل تو امروز
در شام و حلب، لشکر فریادگری هست

در راه تو، وقتی پدری باز نگردد
در بردن میراث تفنگش، پسری هست

سردار! سواران حرم، مثل تو رفتند
تا نام حسین است به سربند، سری هست

قاسم صرافان

نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن ۱۳۹۷ساعت 16:42 توسط hassan.m|

حضرت عيسي مسيح(ع) هراسان در حال دويدن بود، انگار از چيزي فرار مي‌کرد، بين راه فردي جلوي ايشان را مي‌گيرد و مي‌گويد، از براي چه اينچنين مي‌دوي؟ آن هم هراسان و مضطرب؟! 
حضرت عيسي به او پاسخ مي‌دهد، اينگونه؛ از دست آدمي نادان و احمق مي‌گريزم. 
آن مرد گفت؛ تو آن مسيحي نيستي که کور و کر را شفا مي‌دهي، تو آن نيستي که سر غيب و اسم اعظم مي‌داني و آن را که بر مرده مي‌خواني، زنده مي‌شود؟ 
حضرت عيسي(ع) پاسخ مي‌دهد؛ آري من همانم. 
آن مرد دوباره مي‌پرسد؛ پس از که مي‌ترسي که اينگونه مي‌گريزي؟ 
حضرت مسيح(ع) اينگونه پاسخش مي‌دهد؛ با سر غيب و اسم اعظم همه آنها را انجام دادم، اما با همه مهرباني خود هزاران بار آن را بر فردي نادان و احمق خواندم اما درمان نشد. 
آن مرد باز پرسيد؛ چرا دفعات پيش چنان شد و اثر کرد، اما اين بار اثر نکرد، هر دوي آنها رنج و عذابي است؟ 
حضرت عيسي(ع) اين بار پاسخي داد بس عميق؛ رنج حماقت قهر خداوند است، اما رنج کوري و کري ابتلا و آزمايشي براي انسان است. ابتلا موجب مي‌شود که رحمت خداوند به جوش آيد و از گناهان درگذرد، اما حماقت و ناداني، رنجي است که موجب صدمه به خود و ديگر ا نسان‌ها مي‌شود.

حکایت مولوی در این باب در ادامه مطلب


برچسب‌ها: بحث با احمق
ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه پنجم خرداد ۱۳۹۷ساعت 14:19 توسط hassan.m|

دیده بگشا ای به شهد مرگ نوشینت رضا
دیده بگشا بر عدم، ای مستی هستی‌فزا
دیده بگشا ای پس از سوءالقضا حسن‌القضا

 

دیده بگشا ازكرم، رنجورِ دردستان، علی
بحر مروارید غم، گنجورِ مردستان، علی

***

دیده بگشا رنج انسان بین و سیل اشك و آه 
كبر پستان بین و جام جهل و فرجام گناه 
تیر و تركش، خون و آتش، خشم سركش، بیم چاه

دیده بگشا بر ستم، در این فریبستان، علی 
شمعِ شب‌های دژم، ماه غریبستان، علی

***

دیده بگشا نقش انسان ماند با جامی تهی
سوخت لاله، مرد لیلی، خشك شد سرو سهی 
ز آگهی‌مان جهل ماند و جهل ماند از آگهی

دیده بگشا ای صنم! ای ساقی مستان، علی
تیره شد از بیش و كم، آیینه هستان، علی

علی معلم دامغانی

 

نوشته شده در جمعه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۷ساعت 2:13 توسط hassan.m|

دلت را خانهٔ مـا کن، مصفّـا کردنش با من   به من درد دل افشا کن، مـداوا کردنش با من
اگر گم کرده‌ای ای دل، کلید استجــابت را   بیا یک لحظه با ما باش، پیــدا کردنش با من
بیفشان قطره‌ی اشکی که من باشم خریدارش   بیاور قطره‌ای اخــلاص، دریـــا کردنش با من
اگر درها به‌رویت بسته شـد دل بد مکن بازآ   درِ این خانه دق‌البـاب کُـــن ، واکردنش با من
به ما گو حاجت خود را، اجـابت می‌کنم آنی   طلب ‌کن هرچه می‌خواهی، مهیّـــا کردنش با من
بیا قبل از وقـوع مرگ روشـن کن حسابت را   بیاور نیک وبد را جمـع ، منها کردنش با من
چو خوردی روزی امروز ما را شـکر نعمت کن   غم فردا مخور، تأمیــن فـــردا کردنش با من
به قـرآن آیهٔ رحمت فـراوان است ای انسان   بخوان این آیه را، تفسیر و معنا کردنش با من
اگر عمری گنـه کردی، مشو نومیــد از رحمت   تو توبه نامه را بنویس، امضـا کردنش با من

لطف حق_ژولیده نیشابوری

نوشته شده در شنبه ششم خرداد ۱۳۹۶ساعت 3:33 توسط hassan.m|

بیشتر

درد دارم ای پدر در قسمت پا بیشتر
چون اثر کرده به پایم خار صحرا بیشتر

گر چه گل انداخته رویم ز سیلی ها ولی
بر تنم انداخته شلاق ها جا بیشتر

بارها از ناقه ها افتاده ام با سر ولی
قامت من ای پدر شد از کمر تا بیشتر

دست بر پهلویم و از دیده می ریزم سرشک
روزها خیلی کم اما نیمه شب ها بیشتر

تا نیاندازد سرت را از سر نیزه زمین
ما قسم دادیم خولی را به زهرا بیشتر

از سر بغضی قدیمی بر سر ما سنگ رفت
از تو کینه داشتند اما ز مولا بیشتر

این که چشمش را عمو بالای نیزه بسته بود
ای پدر هستیم فکر این معما بیشتر

گر چه بوسیدند رویت را تمام سنگ ها
دوست دارم که ببوسم من لبت را بیشتر

بعضی اوقات ای پدر جان جای کل کاروان
می زدند این بی حیاها عمه ام را بیشتر

تو کنار قتلگاه، عمو کنار علقمه
آرزو دارم بمیرم من همین جا بیشتر

مهدی نظری


برچسب‌ها: حضرت رقیه
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۴ساعت 14:20 توسط hassan.m|

شب سردی است و من افسرده

                   راه دوری است و پایی خسته

تیرگی هست و چراغی مرده

                  می‌کنم تنها از جاده عبور

دور ماندند ز من آدم‌ها

                         سایه‌ای از سر دیوار گذشت

غمی افزود مرا بر غم‌ها

          فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من

                 قصه‌ها ساز کند پنهانی

نیست رنگی که بگوید با من

                     اندکی صبر، سحر نزدیک است

هر دم این بانگ برآرم از دل

    وای این شب چقدر تاریک است!

خنده‌ای کو که به دل انگیزم؟

                  قطره‌ای کو که به دریا ریزم؟

صخره‌ای کو که بدان آویزم؟

            مثل این است که شب نمناک است

دیگران را هم غم هست به دل

         غم من لیک، غمی غمناک است

سهراب سپهری



برچسب‌ها: سحر نزديك است, سهراب سپهري, غمي غمناك
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۲ساعت 16:48 توسط hassan.m|

منم زیبا که زیبا بنده ام را دوست میدارم

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان

رهایت من نخواهم کرد

رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود

تو غیر از من چه میجویی؟

تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟

تو راه بندگی طی کن عزیزا من خدایی خوب میدانم

تو دعوت کن مرا با خود به اشکی. یا خدایی میهمانم کن

که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم

طلب کن خالق خود را. بجو ما را تو خواهی یافت

که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که

وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد

تویی زیباتر از خورشید زیبایم. تویی والاترین مهمان دنیایم.

که دنیا بی تو چیزی چون تو را کم داشت

وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم

مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی. ببینم من تو را از درگهم راندم؟

که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور

آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را

این منم پروردگار مهربانت. خالقت. اینک صدایم کن مرا. با قطره اشکی

به پیش آور دو دست خالی خود را. با زبان بسته ات کاری ندارم

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟

بگو جز من کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن. بدان آغوش من باز است

قسم بر عاشقان پاک با ایمان

قسم بر اسبهای خسته در میدان

تو را در بهترین اوقات آوردم

قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من

قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور

قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد

برای درک اغوشم، شروع کن، یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان. رهایت من نخواهم کرد

 

کیوان شاه بداغی

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۲ساعت 13:26 توسط hassan.m|

شب آرامی بود


می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟



مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین

:با خودم می گفتم

زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست



زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست



رود دنیا جاریست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

!!!هیچ

زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت


زندگی درک همین اکنون است


زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

ظرف امروز، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک

به جا می ماند



زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ

زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود

زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر

زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ

زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق

زندگی، فهم نفهمیدن هاست

زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست

آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست

زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر، که مرا گرم نمود

نان خواهر، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست

من دلم می خواهد



قدر این خاطره را دریابیم

سهراب سپهري



برچسب‌ها: زندگي, سهراب
نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد ۱۳۹۲ساعت 0:46 توسط hassan.m|

كنكور تجربي!!!

من نميدونم  چرا بايد اين قدر سخت باشه پسر داييم كه اتفاقا خيلي هم ادعا داشت و مي گفت من دانشگاه تهران قبول ميشم ديروز گفت تركيدم تو آزمون از بس سخت بود بعدش هم كه فرصت برابرو ديدم مجريش مي گفت بچه ها ناراحت نباشيد چرا اخم كرديد؟ اگه سخت بوده براي همه سخت بوده و ...

يه جوونكي هم هست اونجا هي مي خواد روحيه بده گفت:مهم نيست كه قبول نميشيد مهم اينه كه تلاشتونو كرديد...

آخه يكي نيست بهش بگه كه آخه تلاش كردن چه به درد مي خوره وقتي نتيجه نگيري؟؟؟تو برو لب دانشگاه بگو من تلاش كردم ولي قبول نشدم ميگن برو هر وقت قبول شدي بيا...

آخه كجاش اين فرصت(ويرگول) برابره؟!

هر سال هم كنكور سطح سوالا داره ميره بالاتر...

خيلي استرس بهم داده شد

يه هفته از تابستون گذشته من فقط 3 فصل از زيست 2 و يه سري درس عمومي خوندم  اما ديگه نمي ذارم وقتم حروم بشه الان كه كامپيوترو خاموش كنم موسشو ميدم به مادرم سربه نيستش كنه بعدشم خودمو تو اتاق زنداني مي كنم ميشينم يه بند درس مي خونم... حداقل 10 ساعت در روز
ديگه زودتر برم تا دير نشده...

______________________________

*الان پسرداييم در به در دنبال طراح سوالاست لطفا با دادن نشاني شخص يا اشخاص مذكور جواني را از خون جگري برهانيد و لذت انتقام را به او بچشانيد!

**تبعيض تا كي؟؟؟چرا بايد كنكور تجربي سطح سوالاتش سخت تر از سال هاي قبل باشه ولي رياضي نه؟؟

چرا كسي جوابگو نيست؟؟؟

***وعده ديدار ما دانشكده پزشكي تهران!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در شنبه هشتم تیر ۱۳۹۲ساعت 17:51 توسط hassan.m|

آخيش احساس مي كنم يه باري از روم برداشته شده.فقط 3 تا ديگه مونده بعدش تمام.خب البته تازه راند اول تموم شده غول مرحله آخر (كنكور)مونده.بايد براي مبارزه خونين تا پاي جان آماده بشم.

اما امتحان نهايي نهايي كه ميگن همين بود تا حالا كه بيشترش آسون بوده البته خدا كمكم كرده فراوان...و همچنين خودمم شبا تا صبح بيدار بودم الان خوابم مياد شديد...

يكي رو داريم تو كلاسمون كلا تو انرژي منفي دادن استاده هي مي خواست روحيه ما رو تخريب كنه ولي نمي دونست كه من روحيه ام پولادينه..

ولي واقعا بعضيا چرا اينجورين يه پسر عمه دارم كه اونم مثه من تجربيه(كلا همه پسراي فاميل ما براي تجربي شيرجه رفتن) تو پرانتز اينو بايد بگم

ما يه شانسي كه اورديم امتحاناي نهايي تو مدرسه خودمون بود خب ايشون اومده بود تو مدرسه ما دو تا صندلي پشت من نشسته بود منم كه اينقدر گيج بودم اصلا نديده بودمش يعني يه لحظه نگام بهش افتاد ولي خب قيافه اش خيلي عوض شده بود(روزگار پيرش كرده بود) منم با خودم گفتم اين چقدر آشناست ولي تا اومدم يه كم فكر كنم ببينم كيه برگه رو دادن دستم.ديگه بيبخيال شدم.تا امتحان بعدي رو صندليم نشسته بودم يه دفعه ديدم يه نفر بالا سرم وايساده خيلي غافلگير شدم تا ديدمش و همچنين خوشحال.نه اين كه سال تا سال بهم سر نميزنه.البته اينم بگم كه مدرسه شون كاشونه ولي خودش يه جاي ديگه زندگي مي كنه.

خلاصه بعد از اون روز كلا انگار دوست داره فرار كنه بعد از امتحان فوري ميزنه بيرون بهش گفتم وايسا تا منم بيام با هم بريم گفت باشه ولي 4 دقيقه بعد كه اومدم بيرون ديدم نيست.من نميدونم چه جوري اين تو 4 دقيقه اين جوري از مدرسه دور ميشه كه من بهش نميرسم.يه روز ديگه كه اين بار تقريبا با هم اومده بوديم بيرون من يه لحظه رفتم يه سوال از يكي از بچه ها بپرسم اونم اونجا داشت با يكي حرف ميزد

من به اون دوستم گفتم جواب اين سوال چي ميشه ؟

زير چشمي نگاهم بهش بود هنوز داشت حرف ميزد.

گفت گزينه 4 ميشه گفتم نه بابا اون كه نميشه.خلاصه چهار تا كلمه كه حرف زديم.يه دفعه سرمو بالا كردم ديدم نيست .اينور و گشتم نبود اونورو گشتم نبود رفتم بيرون از مدرسه ديدم تو خيابون هم نيست گفتم حتما توئه .

همه جا رو گشتم اما نبود آب شده بود رفته بود تو زمين.فهميدم كه آقا دوباره در رفته منم با دلي اندوهگين!!رفتم خونه.منم كارش داشتم ولي گقتم موقع برگشتن بهش ميگم كه اونم رفت.

 آدما بي معرفت شدن تو اين زمونه.نه وايسيد sms  داد

((بي "دوست" حتي باران هم بوي تشنگي ميدهد...))

چه بچه با معرفتيه واقعا....من چه جوري جواب اين محبتشو بدم آخه.....

اصلا من تحت تاثير قرار گرفتم




برچسب‌ها: با معرفت, رفيق بامرام
نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۲ساعت 12:25 توسط hassan.m|

خواب

سلام

ديشب يه خواب عجيب ديدم.خواب ديدم رفته بودم توي يه مغازه بهش 5000تومن پول دادم گفتم بستني بده.(مغازهه آشنا بود چند بار رفته بودم و كلا بستني نداشت.)مغازه داره هم آشنا  بود.يه ظرف بستني از يخچالش كه همون بغل بود برام آورد و جلوم گذاشت.اولش كه بهش نگاه كردم خيلي خوشمزه به نظر مي رسيد مي خواستم همون جا يه ذره بخورم.همين الان دهنم آب افتاده.ولي بعدش يه ذره كه بستنيه رو قاطي كرد ديدم يه مگس مرده توشه.مگسه رو انداخت از ظرف بيرون. بعدش دوباره كه قاطي كرد يه عالمه مگس مرده توش بود هر جاشو كه ميديدم مگس بود.يه لحظه داشت حالم به هم مي خورد.بهش گفتم اين چرا اينجوريه؟ من اينو نمي خوام.مغازه دار فقط بهم نگاه كرد. بهش گفتم همه بستنياتون همين جوريه؟تو يخچالش يه ظرف بستنيه ديگه بود.گفت :آره.

گفتم پس  نمي خوام پولمو پس بده. اونم خيلي محترمانه پولمو پس داد منم از مغازه رفتم بيرون.

البته قبلش چند تا خواب ديگه ديده بودم ولي اونا يادم رفته.هميشه خوابايي كه ميبينم مثل فيلم سينمايي ميمونه خيلي طولاني و پر از اتفاق.مثلا يه بار خواب ديدم رفتم فضا ماسك اكسيژن هم داشتم.خيلي آروم راه مي رفتم يه دفعه ديدم يه سري جونور هزارپا مانند سياه و خيلي خيلي زشت بهم نزديك شدن.اصلا نتونستم تكون بخورم.يه دفعه پريدن رو صورتم ماسكم دراومد و از خواب پريدم.خداييش خيلي كابوس بدي بود چند ساليه كه ازش گذشته ولي هنوز يادمه.

ولي امروز روز خيلي خوبي بود برام.صبحش بر خلاف صبحاي ديگه خيلي سرحال بودم.

اولش كه اومدم تو كلاس معلم شيمي گفت يه ورق بكنيد مي خوام كوييز بگيرم.اين معلم  به طور عجيبي عاشق كوييز گرفتنه.از اون جايي كه من ديشب شيمي رو خونده بودم نمره ي كاملو گرفتم.

دوما كه ديشبم بارسلونا لوله شد(4-0) .اين بغل دستيمم كه بارساييه.حسابي تونستم حالشو بگيرم.حيف نتونستم بازي رو ببينم فقط گلاشو ديدم كاشكي تكرارشو بذارن.

سوما  كه يه امتحان ورزش ازمون گرفت كه خوب تونستم بارفيكس و انعطافو انجام بدم.بعدشم كه فوتبال بازي كردبم.

تازه چند تا از دوستاي اول دبيرستانم رو هم ديدم كه با هم حرف زديم.خيلي خوش گذشت.


برچسب‌ها: بستني, مگس
نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 18:8 توسط hassan.m|

بیانات رهبرانقلاب درمورد حضرت فاطمه زهرا(س)
ای همیشه جاری! ای بهار کوتاه! ای ترنم باران وحی! در شکوه مقام تو حیرانم که معنویت
 رشته‌های چادرت دست نیاز می‌آویزد و معرفت به غبار آستان خانه‌ات بوسه می‌زند. برهوت
این دنیای خاکی شایان میزبانی چشمه سار همیشه جاری تو را نداشت. تو که در آیینه زخم‌ها و
داغ‌ها و در هجران پدر غریبانه زیستی و در وداع شبانه‌ات با پهلویی شکسته، خانه گلین را به امید آغوش
بهشتی پدر ترک گفتی...

برچسب‌ها: تسليت
نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین ۱۳۹۲ساعت 21:4 توسط hassan.m|

انیشتین می‌گفت : « آنچه در مغزتان می‌گذرد، جهانتان را می‌آفریند. »

استفان کاوی احتمالاً با الهام از همین حرف انیشتین است که می‌گوید:« اگر می‌خواهید در زندگی و روابط شخصی‌تان  تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایش‌ها و رفتارتان توجه کنید؛ اما اگر دلتان می‌خواهد قدم‌های کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگی‌تان ایجاد کنید باید نگرش‌ها و برداشت‌هایتان را عوض کنید ..»

او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی، ملموس‌تر می‌کند:« صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم. تقریباً یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و درمجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا اینکه مرد میانسالی با بچه‌هایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد. بچه‌هایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب می‌کردند. یکی از بچه‌ها با صدای بلند گریه می‌کرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن می‌کشید و خلاصه اعصاب همه‌مان توی اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچه‌ها که دقیقاً در صندلی جلویی من نشسته بود،  اصلاً به روی خودش نمی‌آورد و غرق در افکار خودش بود. بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازکردم که: «آقای محترم! بچه‌هایتان واقعاً دارند همه را آزار می‌دهند. شما نمی‌خواهید جلویشان را بگیرید؟» مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد می‌افتد، کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت: بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانی برمی‌گردیم که همسرم، مادر همین بچه‌ها٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است. من واقعاً گیجم و نمی‌دانم باید به این بچه‌ها چه بگویم. نمی‌دانم که خودم باید چه کار کنم و ... و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد.»

استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره می‌پرسد:« صادقانه بگویید آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمی‌بینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ » و خودش ادامه می‌دهد که:« راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم: واقعاً مرا ببخشید. نمی‌دانستم. آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و....

اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور می‌تواند تا این اندازه بی‌ملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب می‌خواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم .»

« حقیقت این است که به محض تغییر برداشت٬ همه چیز ناگهان عوض می‌شود. کلید یا راه حل هر مسئله‌ای این است که به شیشه‌های عینکی که به چشم داریم بنگریم؛ شاید هرازگاه لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازه‌ای ببینیم و تفسیر کنیم . آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست بلکه تعبیر و تفسیر ما از آن است که به آن معنا و مفهوم می‌دهد

برچسب‌ها: برداشت فرد, موفقيت
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۱ساعت 1:7 توسط hassan.m|

این روزها به پدرم توهین میکنند!

روز عید بود؛ بچهها جامههای نو بر تن کرده بودند و همه جا صدای خنده شنیده میشد؛ چشمهای کنجکاو و پرمهر پیامبر بر کودکی افتاد که لباس کهنه و پارهای پوشیده بود و زیر نخلی با قیافهای اندوه بار و روحی پر از آرزو ایستاده بود و به اطراف نگاه میکرد.

پیامبر تا او را دید، دانست که کودکی یتیم است؛ به سمت او رفت و با لبخند شیرینی گفت: «امروز میخواهم پدر تو باشم» سپس کودک را از زمین بلند کرد و در آغوش گرفت و او را نوازش کرد تا اینکه کودک خوشحال شد و خندهای کرد و همراه پیامبر، وارد میدان عمومی جشن شد.

جان جانان!

ما یتیمان عصر غیبتیم؛ ای پدر! ای مصطفی!

این روزها به پدرم توهین میکنند! اشکم را گره میکنم و با تمام نیرو فریاد می زنم: ببُرید زبانتان را! کوتاه کنید بی پردگیتان را! شرمتان باد از این همه زشتی و ناروایی! دوزختان باد زشتیهایتان! گوارایتان باد عذاب خدای منتقم!

تا گلو، گِره میشویم و با مشتهای غیرتمان بیداری اسلام را به رُختان می کشیم که بچشانیم به شما روح دینداری و معنویتی که گمان می کردید مرده است.

یا رسول الله

اهانت به پدر یعنی اهانت به همه فرزندان، و ما مسلمانان همه، فرزندان توییم؛ امّت توییم.

تو خود فرمودی که « أنا و علیّ أبَوا هذه الأُمة »(دعای ندبه)[ من و علی پدران این امتیم].

پدر جان! بگذار تا کمی هم در این فراق غیبت درد دل کنم؛ چیزی نیست؛ فقط شکایتی است غمنامه وار از بی کسی یک نوکر.

اَللَّهُمَّ إِنّا نَشْکُو إِلَیْکَ فَقْدَ نَبِیِّنا وَغَیْبَةَ وَلِیِّنا وَشِدَّةَ الزَّمانِ عَلَیْنا وَوُقُوعَ الفِتَنِ بِنا وَتَظاهُرَ الأَعْدآءِ عَلَیْنا وَکَثْرَةَ عَدُوِّنا وَقِلَّةَ عَدَدِنا. اَللَّهُمَّ فَافَرُجْ ذلِکَ بِفَتْحٍ مِنْکَ تُعَجِّلُهُ وَنَصْرٍ مِنْکَ تُعِزُّهُ وَإِمامِ عَدْلٍ تُظْهِرُهُ إِلهَ الحَقِّ رَبِّ العالَمِینَ. دعای عصر غیبت-شیخ صدوق(ره)؛کمال الدین وتمام النعمه

یا رسول الله! شکایتمان به خدا از این است که نمی توانیم ببینیم شما را؛ نمیتوانیم ببینیم پسر پاک و برومندت را؛ و... و روزگار بر ما سخت شده، فتنهها پی در پی شده، دشمنی ها بر ما متمرکز شده، دشمنان بیشتر از تعداد ما هستند.اما ما پیروزیم؛ خدایا! برسان مهدی را.

به گزارش فارس به نقل از حرف تو، وبلاگ "دهستان من" .


برچسب‌ها: توهين به پيامبر اكرم
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۱ساعت 21:10 توسط hassan.m|

ﻣﯿﻨﯽ ﺑﻮس و ﻣﺮد ﻣﺴﺖ

ﻣﯿﻨﯽ ﺑﻮس ﭘﺮ از ﻣﺴﺎﻓﺮ ﺑﮫ ﺳﻮی ﻣﻘﺼﺪ در ﺣﺮﮐﺖ ﺑﻮد ﮐﮫ ﻣﺮدی رو ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻦ ﮐﮫ ﺗﻠﻮ ﺗﻠﻮ ﻣﯽ ﺧﻮرده و ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺗﺎﮐﺴﯽ ﺑﻮده. ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻦ ﺣﺎﻟﺶ
ﺑﺪه، ﺗﻮﻗﻒ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ و ﻣﺮد ﺑﯽ ﭼﺎره رو ﺳﻮار ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ھﻤﯿﻦ ﮐﮫ راه ﻣﯽ اﻓﺘﻨﺪ، ﻣﺮد ﻣﺴﺖ ﺑﮫ دور و ﺑﺮش ﻧﮕﺎھﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﮫ و ﻣﯽ ﮔﮫ: "ﻋﻘﺒﯽ ھﺎ
ﺑﯽ ﺷﺮﻓﻦ، ﺟﻠﻮﯾﯽ ھﺎ ﺑﯽ ﺷﻌﻮرن، ﺳﻤﺖ راﺳﺘﯽ ھﺎ ﺧﺮن و ﺳﻤﺖ ﭼﭙﯽ ھﺎ ﮔﺎون!"
راﻧﻨﺪه ﻣﯿﻨﯽ ﺑﻮس ﺷﺎﮐﯽ ﻣﯽ ﺷﮫ و ﭼﻨﺎن ﻣﯽ ﮐﻮﺑﮫ روی ﺗﺮﻣﺰ ﮐﮫ ھﻤﮫ ی ﻣﺴﺎﻓﺮھﺎ روی ھﻤﺪﯾﮕﮫ ﻣﯽ اﻓﺘﻨﺪ! راﻧﻨﺪه ﻣﯿﺎد ﻣﺮد ﻣﺴﺖ رو از زﯾﺮ
دﺳﺖ و ﭘﺎی ﻣﺴﺎﻓﺮھﺎ ﻣﯽ ﮐﺸﮫ ﺑﯿﺮون و ﻣﯽ ﮔﮫ: ﻣﺮدک! اﮔﺮ ﺟﺮات داری ﯾﮏ ﺑﺎر دﯾﮕﮫ ﺑﮕﻮ ﮐﯽ ﺧﺮ و ﮔﺎو و ﺑﯽ ﺷﻌﻮره!
ﻣﺮد ﻣﺴﺖ ﺑﺎ ﮐﻤﺎل ﺧﻮﻧﺴﺮدی ﻣﯽ ﮔﮫ: "ﻣﻦ از ﮐﺠﺎ ﺑﺪوﻧﻢ؟ ﺑﺎ اون ﺗﺮﻣﺰی ﮐﮫ ﺗﻮ ﮐﺮدی ھﻤﮫ ﻗﺎﻃﯽ ﺷﺪﻧﺪ!


برچسب‌ها: طنز
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۱ساعت 23:47 توسط hassan.m|

ﺧﺪای ﻋﺰﯾﺰ!
ﺑه ﺟﺎی اﯾﻦ ﮐﮫ ﺑﮕﺬاری ﻣﺮدم ﺑﻤﯿﺮﻧﺪ و ﻣﺠﺒﻮر ﺑﺎﺷﯽ آدﻣﺎی ﺟﺪﯾﺪ ﺑﯿﺎﻓﺮﯾﻨﯽ، ﭼﺮا ﮐﺴﺎﻧﯽ را ﮐه ھﺴﺘﻨﺪ، ﺣﻔﻆ ﻧﻤﯽﮐﻨﯽ؟
ﺧﺪای ﻋﺰﯾﺰ!
ﺷﺎﯾﺪ ھﺎﺑﯿﻞ و ﻗﺎﺑﯿﻞ اﮔﺮ ھﺮ ﮐﺪام ﯾﮏ اﺗﺎق ﺟﺪاﮔﺎﻧﮫ داﺷﺘﻨﺪ ھﻤﺪﯾﮕﺮ را ﻧﻤﯽﮐﺸﺘﻨﺪ، در ﻣﻮرد ﻣﻦ و ﺑﺮادرم ﮐﮫ ﻣﺆﺛﺮ ﺑﻮده.
ﺧﺪای ﻋﺰﯾﺰ!
اﮔﺮ ﯾﮑﺸﻨﺒﮫ، ﻣﺮا ﺗﻮی ﮐﻠﯿﺴﺎ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﮐﻨﯽ، ﮐﻔﺶھﺎی ﺟﺪﯾﺪم رو ﺑﮭﺖ ﻧﺸﻮن ﻣﯽ دم.
ﺧﺪای ﻋﺰﯾﺰ!
ﺷﺮط ﻣﯽﺑﻨﺪم ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺮاﯾﺖ ﺳﺨﺖ اﺳﺖ ﮐﮫ ھﻤﮫ آدمھﺎی روی زﻣﯿﻦ رو دوﺳﺖ داﺷﺘﮫ ﺑﺎﺷﯽ. ﻓﻘﻂ ﭼﮭﺎر ﻧﻔﺮ ﻋﻀﻮ ﺧﺎﻧﻮاده ﻣﻦ ھﺴﺘﻨﺪ وﻟﯽ ﻣﻦ
ھﺮﮔﺰ ﻧﻤﯽﺗﻮاﻧﻢ ھﻤﭽﯿﻦ ﮐﺎری ﮐﻨﻢ.
ﺧﺪای ﻋﺰﯾﺰ!
آﯾﺎ ﺗﻮ واﻗﻌًﺎ ﻣﻨﻈﻮرت اﯾﻦ ﺑﻮده ﮐﮫ "ﻧﺴﺒﺖ ﺑﮫ دﯾﮕﺮان ھﻤﺎن ﻃﻮر رﻓﺘﺎر ﮐﻦ ﮐﮫ آﻧﮭﺎ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﮫ ﺗﻮ رﻓﺘﺎر ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ؟" اﮔﺮ اﯾﻦ ﻃﻮر ﺑﺎﺷﺪ، ﻣﻦ ﺑﺎﯾﺪ
ﺣﺴﺎب ﺑﺮادرم را ﺑﺮﺳﻢ.

ﺧﺪای ﻋﺰﯾﺰ!
ﻻزم ﻧﯿﺴﺖ ﻧﮕﺮان ﻣﻦ ﺑﺎﺷﯽ. ﻣﻦ ھﻤﯿﺸﮫ دو ﻃﺮف ﺧﯿﺎﺑﺎن را ﻧﮕﺎه ﻣﯽﮐﻨﻢ.

ادامه  در ادامه مطلب...


برچسب‌ها: كودكانه
ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۱ساعت 23:41 توسط hassan.m|

از مترسکی سوال کردم: آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشده‌ای ؟

پاسخم داد : در ترساندن دیگران برای من لذتی به یاد ماندنی است پس من از کار خود راضی هستم و هرگز از آن بیزار نمی‌شوم!

اندکی اندیشیدم و سپس گفتم : راست گفتی! من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم!

گفت : تو اشتباه می کنی!

زیرا کسی نمی تواند چنین لذتی را ببرد مگر آنکه درونش مانند من با کاه پر شده باشد!!!


برچسب‌ها: مترسك
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۱ساعت 19:27 توسط hassan.m|

داستان طنز “مسافر اتوبوس
یکی از دوستام تعریف می کرد : “با اتوبوس از یه شهر دیگه داشتم میومدم یه بچه ء ۵-۶ ساله رو صندلی جلویی بغل مامانش یه شکلات کاکایویی رو هی میگرف طرف من هی میکشید طرف خودش. منم کرمم گرفت ایندفعه که بچه شکلاتو آورد یه گاز بزرگ زدم!بچه یکم عصبانی شد ولی مامان باباش بهش یه شکلات دیگه دادن.خیلی احساس شعف میکردم که همچین شیطنتی کردم. یکم که گذشت دیدم تو شکمم داره یه اتفاقایی میوفته.رفتم به راننده گفتم آقا نگه دار من برم دستشویی. خلاصه حل شد.یه ربع نگذشه بود باز همون اتفاق افتاد.دوباره رفتم…سومین بار دیگه مسافرا چپ چپ نیگا میکردن. اینبار خیلی خودمو نگه داشم دیدم نه انگار نمیشه رفتم راننده گفت برو بشین ببینیم توام مارو مسخره کردی… رفتم نشستم سر جام از مامان بچه پرسیدم ببخشید این شكلاته چی بود؟
گفت این بچه دچار یبوسته، ما روی شکلاتا مسهل میمالیم میدیم بچه میخوره!!!خلاصه خیلی تو مخمصه گیر کرده بودم.خیلی به ذهنم فشار آوردم بالاخره به خانومه گفتم ببخشید بازم ازین شکلاتا دارین؟گف بله و یکی داد..رفتم پیش راننده گفتم باید اینو بخورین. الا و بلا که امکان نداره دستمو رد کنین.خلاصه یه گاز خوردو من خوشحال اومدم سر جام . ده دقیقه طول نکشید راننده ماشينو نگه داشت!!!منم پیاده شدم و خوشحال از نبوغی که به خرج دادم! یه ربع بعد باز ماشينو نگه داشت…! بعد منو صدا کرد جلو گفت این چی بود دادی به خورد من؟ گفتم آقا دستم به دامنت  منم همین مشکلو داشتم! کار همین شکلاته بود!شما درکم نمیکردین! خلاصه راننده هر یه ربع نگه میداشت منو صدا میکرد میگفت هی جوون! بیا بریم!
نتیجه اخلاقی : وقتی دیگران درکتون نمی کنند ، یه کاری کنید درکتون کنند.!!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۱ساعت 19:24 توسط hassan.m|


آخرين مطالب
» عبرت روزگار
» غزل زیبا از حافظ
» آن را که خبر شد خبری باز نیامد
» گفت از احمق گریزانم برو!
» دیده بگشا
» حلول ماه رمضان مبارک
» حضرت رقیه(س)
» غمي غمناك
» رهايت من نخواهم كرد
»  زندگي چيست؟

 Design By : Pichak