محسن نامجو
نیما یوشیج
مرغ آمین درد آلودی است کاواره بمانده
رفته تا آنسوی این بیداد خانه
باز گشته رغبتش دیگر ز رنجوری نه سوی آب و دانه.
نوبت روز گشایش را
در پی چاره بمانده.
می شناسد آن نهان بین نهانان ( گوش پنهان جهان دردمند ما)
جور دیده مردمان را.
با صدای هر دم آمین گفتنش، آن آشنا پرورد،
می دهد پیوندشان در هم
می کند از یاس خسران بار آنان کم
می نهد نزدیک با هم، آرزوهای نهان را.
بسته در راه گلویش او
داستان مردمش را.
رشته در رشته کشیده ( فارغ از عیب کاو را بر زبان گیرند)
بر سر منقار دارد رشته ی سردرگمش را.
او نشان از روز بیدار ظفرمندی است.
با نهان تنگنای زندگانی دست دارد.
از عروق زخمدار این غبارآلوده ره تصویر بگرفته.
از درون استغاثه های رنجوران.
در شبانگاهی چنین دلتنگ، می آید نمایان.
وندر آشوب نگاهش خیره بر این زندگانی
که ندارد لحظه ای از آن رهایی
می دهد پوشیده، خود را بر فراز بام مردم آشنایی.
نیما یوشیج
ساری گلین
در جام می از شرنگ دوری وز غم مهجوری چون شرابی جوشان می بریزد
دارم قلبی لرزان ز غمش دیده شد نگران سافی می خواران از کنار یاران مست و گیسو افشان میگریزد
دارم چشمی گریان به رهش روز و شب بشمارم تا بیاید...
آزرده دل از جفای یاری ، بی وفا دلداری ، ماه افسون کاری شب نخفتم
با یادش تا دامن از کف دادم، شد جهان از یادم ،راز عشقش را در دل نهفتم .
با تمام شعر های دنیا میتوانم گریه کنم تا صبح
با تمام داستان های کوتاه
با اشعار الیاس علوی میتوانم روزهای متوالی گریه کنم چه دلتنگی آشنایی دارد .
از بهار تقويم مي ماند
از من
استخوانهايي كه تو را دوست داشتند.
از الیاس علوی
من ِ بی او
و هیچ شهر عاشقانه ای نیست که در آن قدم بزنم و یاد تو نیفتم
دنیا برای من تمام شده است مثل قصه ای کوتاه
دو سال و یک ماه وچند روز ناقابل !
و تمام شعر های عاشقانه دنیا من را یاد تو می اندازند حتی اگر در وصف مرد قدبلند مغرور نباشند
مستر دارسی زندگی کوتاه من
نبودت را ترجیح دادم تا به عشقی فناناپذیر برسم
به دوست داشتنی بی انتها
من اوژنی تنهای داستان های کلاسیک
تو علی عاشق داستان های رومانتیک
و تمام داستان های عاشقانه دنیا از این به بعد برای من ترسناک اند .
از تنهایی ترسیدن درد بزرگی است یعنی آدم آنقدر اعتماد به نفس نداشته باشد که تنها سینما برود و تنها تئاتر ببیند و ..یعنی آدم آنقدر ضعیف باشد که نتواند در گفتگو های پوچ دخرانه ساکت بماند من دچار این درد بزرگ هستم در واقع آنقدر بزرگ نیستم که تنها بمانم !
از این اعتراف کثیف بدم می آید اعتراف به سوء استفاده از خوب بودن یک انسان ! چقدر از انسانیت به دور است .
پ.ن : شکلات پشمکی
سوتی بزرگ
4/9
اتیسم
من به این درخودماندگی عادت کرده ام زمان برای امثال من بی معنی است تو خود خوب میدانی اتیسم اکتسابی نیست بنویس در نشریه ات بنویس :
اتیسم اکتسابی اولین مورد مشاهده شده در جهان
تو من را به من بخشیدی
به این روزهای ساده میخندم به کارهای بیهوده .. اما دلخوشی های کوچکی دارم که ...
دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت
آمدم، نعره مزن، جامه مدر، هیچ مگو ...
خواب
تمام هفته های آخر کنکور خواب میدیدم که خواب موندم ! اما دیگه میدونستم که قرار نیست خواب هام تعبیر بشن همیشه فقط یه خواب میمونن
خواب میدیدم بچه دخترخالم مریض به دنیا میاد خواب میدیدم تصادف کردم توی اتوبان خواب های ترسناک که احتمالا نشان از درون آشفته ی من داره مثه خواب های ضحاک روزای آخر عمرش !!!
خواب میدیدم بهم میگی بریم بیرون میشینی باهام حرف میزنی و بعد واسه همیشه میری ،رفتی !
کاش بچه که بودم یه بار گم میشدم کاش صبج کنکور خواب میموندم کاش تصادف میکردم تا میفهمیدم بعضی خواب ها هم ممکنه تعبیر بشن ..
همه ی هست و نیست
ازاین آرامشی که ندارم میفهمم نیستی
از این گوشی همیشه خاموش از این موهای کوتاه میفهمم که نیستی
از این صدای بلند محسن نامجو از این آواز بی ذوق خواننده ها
حس نمیکنم پایت را از زیر میز کوچک کافه
از این تنهایی های مدام میفهمم که نیستی
- وگرنه همه ی لحظات این اردیبهشت خیالی دارد با تو میگذرد
ازاین بی حوصلگی از این افسردگی از این پیاده روی بی انتها
من از این راه های شلوغ میفهمم که نیستی
نیستی که دستم را بگیری و ببری در خلوت جاده های شمال
از این دلگیری جمعه ها از این دستمال های خیس ، من از این کتاب های اطرافم
میفهمم که نیستی
- وگرنه همه ی لحظات این اردیبهشت خیالی دارد با تو میگذرد
از این قهوه های تلخ جای میلک شیک شکلات
از این کتاب های شعر جای رشدروانی حرکتی کودکان
از این چرک نویس های سفید ریاضی و فیزیک نخوانده ام
میفهمم که نیستی
نبودنت در حرف هایم در فال هایم در خواب هایم را میفهمم
اما نمیفهمم چرا نیستی چرا نیستی ...
- چند روز تا کنکور مونده و خوندن مصاحبه ی آدمایی که مدت ها شعرهاشونو خوندم برام جالب تره!
http://www.jamejamonline.ir/newspreview/1780232222518312589
- لابد امسال نمایشگاه هم نباید برم ! چه مسخره اس زندگی یه پشت کنکوری !
dreams
you tried to change the world
you told us not to waste our time watching people
you have chosen the best way to go
you do every thing i've tried but i couldnt
please do my dreams come true
you make my dreams come true

دو کلوم حرف نزده
16 اسفند سال 90
شب آرزو
از خدا تو رو بخوام
اینبار خیلی فرق میکنه من دیگه آدم سه سال پیش نیستم تو دیگه آدم سه سال پیش نیستی
من دیگه عاشق تو نیستم تو دیگه بی خبر از من نیستی
من دیگه خوشحال نیستم تو دیگه جوون نیستی
من دیگه خودم نیستی تودیگه خودت نیستی
حالا دیگه از هم فقط چنتا خیابون فاصله داریم قد یه کورس تاکسی قد دو ایستگاه مترو
حالا دیگه تو آرزوی من نیستی تو همه ی منی
امشب لیله الرغائب ِ
من فقط تو را میخواهم ...
پ.ن : بـرآورده میشــونــد حــتی محــال ترینــشان وقــتی از زبــان تـــــــــــــــو آرزوهــآیــم به گــوش خـــــــــــــدا برســد.. 27 .2 .92
منم که دم نمیزدم و بچه هامو با دمپایی پاره میفرستادم مدرسه
مدیر مدرسه گیر داده بود سوری باید بیاد کلاس آواز ! حالا یا باید خونه نگه میداشتمش یا شوهرش میدادم طفلیو، فاطی هرسال شاگرد اول میشد اما چون روسری سرش میکردم هیچوقت جایزه بهش نمیدادن !
در ِ این خراب شده های شبونه رو که گِل گرفتن و مدرسه ها که دوباره وا شد آقامون نشست خونه ،بچه هام با افتخار میرفتن مدرسه و ما با افتخار چادر سرمون میکردیم تو خیابون .
میگفتن کسی حق نداره مشروب بخوره حد داره خداروشکر آقامون هم ترک کرد امیرو فرستادم حوزه از ترس بچه های اوباش محله ولی دیگه خبری از قمه کشای ناجور هم نبود این انقلاب منو امثال منو از بدبختی کشید بیرون و همه بچه هام هم درسشونو خوندن هم ایمانشونو نگه داشتن .
- داستان واقعی از زبان مادربزرگم ساکن خیابون 13 آبان سمت شرق تهران بودن
مردم دغدغه های زیادی داشتن اما این وسط کسی که اشتباه کرد شاه بود که دست گذاشت رو اعتقادای مردم و حالا هم خوب دست گذاشتن رو اعتقادای مردمی که همه ی این بدبختی های الان رو به خاطر ارزش هایی که براشون مهم تره تحمل میکنن !
چه جسارتی میخواهد از تو گفتن این روزها
این روزهای تاریک
-آخ اگه بارون بزنه وای اگه بارون بزنه ...
فالها
بهار را میبینم که سرد مانده است و ابرها را میبینم که سیاه مانده اند و فریدون را میبینم که همچنان میخواند و من را میبینم در ته فنجانی که فال من نبوده و نیست .
تو را برای من نخواسته اند نه ورق ها نه فنجان های قهوه و نه هیچ فالی ...
باید دل بکنم
تو کتابا تو فیلما پیدات کنم
سراغتو باید از داستانا بگیرم و برای تمام اتفاقایی که برایت میفتد اشک بریزم
حسرت بخورم به تمام آدمایی که شبیه تورو دارن
و باید بگردم تو آهنگ ها دنبال صدای تو یک کلمه از حرفای تو
اونوقت خودمو گم کنم تو همون داستانا و کتابا و فیلما و ...
باید دل بکنم ...
با شعر چه کار کنم ؟
با ماه چه کار کنم ؟
با گرگ و میش صبح چه ؟
من باید با این خیابان ها چه کار کنم ؟
تو را کجا گم کردم ؟ کجا پیدا کنم ؟
"میدانم دیگر بر نمیگردد
نه شعر میشوند کلمات نه شاعر میشوند رهگذران
نه ماه را دیگر نوری مانده است نه شب را ماهی"
من با سکوت شب های پنجشنبه چه کار کنم ؟
من با روز چه کار کنم با پنجره ها که روز را میاورند توی اتاقم چه ؟
من با امیرخانی چه کار کنم ؟ با فریدون فروغی ؟
من با شمال چه کار کنم؟
تا کی باید این هوا مرا یاد تو بیاندازد ؟
این باران بند نمیاید..
این غم بند نمیاید ..
این اشک بند نمیاید..
"پشت این پنجره ها دل میگیره
غم و غصه ی این دلو تو میدونی "
رسول یونان
حالا که نیستی
من به پرندگان حق می دهم
که نخوانند
همین طور به خورشید
که مضحک و منگ
مثل یک دلقک دیوانه از کوچه ها بگذرد...
!!
من از همه چی فرار میکنم میام اینجا هر وقت بیشتر کار دارم بیشتر میام اینجا
از صب دنبال قالب گشتم این شد نتیجش
از صب خیلی کارا داشتم انجام بدم اما فقط دنبال قالب گشتم
از صب هی به کارام فک کردم و اصلا به انجام دادنشون فک نکردم !
کپی پیست از وبلاگی دیگر4