نقدی بر کارگاه داستان


کارگاه داستان روایت نویسنده ایست که به یک کارگاه رنگرزی در یک  روستا میرود. جایی که

 صاحبش ( مراد بخش ) به آنجا میگوید " کارگاه داستان ".

این داستان حداقل از سه منظر قابل بررسی است :

الف - از دید داستان و داستان نویسی

ب- از دید تمثیل و شباهت

ج  - از جهت عرفانی

ادامه نوشته

امیرحمزه، دوست کوچولوی من.

   «انسان موجودی است مسافر»

سالها پیش در کتابی ازشادروان دکتر مصطفی رحیمی که با همدستی استاد ابو الحسن نجفی کتاب های سارتر و کامو ، درباره اگزیستانسیالیزم ( اصالت بشر) را ترجمه می کردند، خواندم که ، هرکس می تواند انسان را موجودی شبیه به خود ببیند. مثلا یک کارگر می تواند انسان را موجودی کارگر بداند. یک متفکربگوید انسان موجودی است متفکر.  و با این حساب، من که به شغل قضا اشتغال دارم،  می گویم انسان موجودی است قاضی. و کیست که بگوید ، چنین نیست؟!( نقل به معنی.).

و بنده، واحد برهانی هم که به سفر علاقه مندم ـ هرچند که چندسال یکبار اتفاق بیفتد ـ ، با واهمه ، و با گردنی باریک تر از مو عرض می کنم که، انسان موجودی است مسافر.

ادامه نوشته

سفر سراوان 12

دیدار باپسرخاله ام شریف دهواری حس دیگری در من می انگیزد که همیشه در دیدار با او ودیگر خویشان دیر یافته، تکرار میشود . خویشاوندی که از ابتدا نمیدانسته ای او را هم، در ردیف دیگر خویشاوندان داشته ای، و دیرش یافته ای ،اما چه شیرین است پشت گرمی به یک خویش، یک پسر خاله ،یک برادر؛ که بی گمان برادران دیگری هم دارد؛ که خویشاوندان تو اند .وتو نادانسته صاحب یک طایفه آدم در سراوانی ؛که به همان لهجه ی شیرین ونرم وآرام سراوانی اختلاط میکنند .قصه ی زاد وبود طایفه ی ما  در مناطق دیگر،مثل کوه بابای افغانستان،لس بیله ی پاکستان ،مُکِ سُهتگِ مرز پاکستان وعلل وعواملی که موجب انتقال طایفه از یک جا به جای بعدی واین اواخر به کوهستان نیلان وگران ،در شمال ایرانشهر .ونیز رشته های قومی وشجره ها که طایفه ما را به طوایف ...

ادامه نوشته

سفر سراوان 11

سایه ابرها روی زمین  سنگینی می کند و هواهم که رو به غروب می رود و حال و هوای غروب را جلو می اندازد. باید به سراوان( شستون)  برگردیم. پس کمی شتابزده ایم. جمع می کنیم و برمی گردیم . ماشین در تنگجایی پارک شده است. تاجی با مهارت در آن تنگنای زفت ، وجب در وجب جلو و عقب می کند و سر راست می شود ماشین. و براه می افتد.

وقتی می رفتیم. از پشت شیشۀ شرابه پوش،  شبح نامشخصی از رباطی بااستانی را در سمت چپ رودخانه تشخیص دادم و رد شدیم. اما می دانستم که این ، نه رباطی باستانی، بلکه محله ای قدیمی است ؛ با خانه هایی چفتاچفت هم، و بی در و  حصار. و هر چه به کوه نزدیک تر می شودخانه ها بر سطح بلندتری بنا شده اند.و با این حال و موقعیت، پشت بام شه کرم، بهار خواب تازه داماد شهداد است. و بعد از این قرار است برای لالی دختر شاهو که یک سال پیش زیر آوار قنات ماند و جسدش را به سختی در آوردند،دو  اتاق ببندند. و این تابستان عروسش کنند. و روی بام او کسی دیگر. و همین طور...

چند خانوار نزدیک بهم نان شان را از یک تنور در می آورند و هرکدام روی سفره خود می گذارند و می خورند. اما اگر پیش آمد که زن ایسپ باز هم خورشت باقلا پخت و ایسپ بخاطر بیماری زردآبش نتوانست بخورد، دلیل نمی شود که روگیر شود و بر سفرۀ ایمنه و لالجان ننشیند و از برنج  و تباهگ شان لذت نبرد.اینجا همه از هم اند و باهم اند. با هم کار می کنند و با هم می خورند.

ادامه نوشته

سفرنامه سراوان 10

عجایب صنعتی ...!

   اگر سال 1320 ــ 1330 می بود ، می گفتیم ،باهِرِ(گله خر)ناکو داهی یا کدخدا شمسدین است که در اینجا می چرد .اما الان 1391 است . و هر کسی که از مدرسه  فرار کرده، رفته یک ماشین خریده و دم کاپار هر بیوه زنی به تعداد پسرانش پراید و پژو پارک است .پس چه نیاز که اینهمه گلۀ خران در اینجا نگهداری شود . درحاشیه رود خانه فاصله به فاصله گله های خرانند که می چرند ...، نمی چرند .هر کدام به میخ طویله یا شاخه درختی بسته شده اند. و  یونجه یا خوید (هیت  ) جلو شان کومبار کرده اند.  ومیخورند واز سر سیری عرّ وعوّری براه انداخته اند .

همه ما متولدین پس از هزار وسیصد وسی هستیم .وجز من، همه بعداز هزار و سیصد وشصت اند. و بنابرین شاید به گله های خزان کِلکِستان حاشیه رودخانه، ودربین نخلها وبیخ سیاه کوه ، به عنوان منظره هایی بدیع و زیبا نگاه می کنندـ کنیم .اما تمامی قصه این نیست .زیبایی منظره به جای خود ،توجیه واقعیت گرایانه آن چه می شود ؟  اینهمه خر دراینجا به چه کار می آید ، چه صرفه ای ؟  چه توجیه اقتصادی ای ؟  صمد توی ماشین تعریف می کرد :

 یکی از شاگردان تنبلم ،مدتی بود که یک چشم اش به هِل باز می شد، ویکی به قـَرَنفـُل. سر سنگین وتاقچه بالا یی شده بود. سرکلاس درس، در جواب سوالهایم ،جواب هایی پرت و نامربوط  به زبان بلوچی می داد. وخلاصه در کارش مانده بودم. تا یک روز که با موتور از جاده ای می رفتم .درحاشیه جاده دو ماشین نگه داشته بود ترمز کردم.دیدم همان شاگردم است. وعین خیالش نبود .

ادامه نوشته

سفر سراوان 9

 ناهار پر و پیمان صمد حسابی می چسبد. بخصوص که دو برادرش که آنها هم فرهنگی هستند، سر ناهار تنهای مان نمی گذارند.اما سر قرار رفتن به کلگان تنها صمد است که جلد و قبراق همراه می شود. با برادرانش خداحافظی می کنیم. و سوار می شویم. باران نم نمک می بارد. من و لطیف و صمد صندلی عقب می نشینیم. و آن جوان نجیب و محجوب که صندلی جلو را مثل سرنوشت محتوم پذیرفته است، بی تعارف در آن جای می گیرد.

او با آن آرامشش، اگر شخصیت داستانی بلوچی می بود، بی گمان طوفانی به دنبال می داشت.  اما او یک شخصیت واقعی است. به راه که می افتیم، من از پشت سر محو شخصیت جلیل جوان جلو نشسته ام؛ که از قضا نامش جلیل است و برادر همسر تاج بخش. و پسر عموی او. تازه لیسانس ادبیات گرفته و به دنبال امریه است. جلیل با ارامش یک بلوچ زخم دیده اما خاموش تاریخی ، مرا به یاد ـ دیدار بلوچ ـ ، سفرنامه بلوچستان نویسنده بزرگ مان محمود دولت آبادی می اندازد. نمی دانم اگر می دانست که از پشت سر با چه حسی نگاهش می کنند، و چه حس و احترامی بر آنگیخته است، واقعا چه عکس العملی می داشت.اما اگر چیزی می دانست شاید دست و پایش را گم می کرد.و ناچار و ناخود آگاه حالت می گرفت.که در ان صورت هیچ جذابیتی نمی داشت. اصل زیبایی مرد و زن آنجا و انگاه است که نداند که نگاهش می کنند. و یا برایش فرقی نکند. و این استغنای روح است شاید، بله همین استغنای روح است که او را بی نیاز از دریوزه محبت و توجه کرده است.برایش تفاوتی ندارد که نگاهش می کنند یانه. و چگونه نگاهش می کنند. و شاید درست همین است راز سکوت ما. استغنای روح و اتکاء به نفس.


ادامه نوشته

كسب  رتبه  اول رمان ماندگار توسط  محمد اكبر رئيسي با رمان ‹‹دادشاه››

دوست گرامي ؛آقاي محمد اكبر رئيسي

كسب  رتبه  اول رمان ماندگار،براي رمان دادشاه مايه افتخار داستان نويسي نوپاي بلوچي است،و حتما"تاثير قابل توجهي خواهد داشت در روحيه جوانان داستان نويس ما،كه ادبيات بلوچستاني را هنوز باور نكرده اند.موفقيت رمان دادشاه،بر شما و بر من و ديگر قلم به دستان ادبيات داستاني بلوچ مبارك باد.

در اين ارتباط ،با دوستان داستان نويس هماهنگ كرده ايم،كه در خلوت خود و در آينده بسيار نزديك،جلسه نقد و بررسي اين رمان را داشته باشيم.و نتيجه را به هر صورت به اطلاع دوستان دور از اينجا برسانيم.  


سفر سراوان 8

باخروج از شهر نجیب سراوان ،باید دلگیر باشم ؛ اما نیستم.  آسمان بجای من دلگیر است ....راستی آیا دلگیر است این آسمان ؟البته رنگش تیره است؛ اما تاب تند آفتاب را گرفته است وهوا بسیار خنک ودلپذیر است .صدای رعد گاه چنان بلند وکشیده است که با وجود صدای متن ماشین به وضوح شنیده می شود قطره های باران روی ساق دستم مضراب می زنند وبا صدای عبدالحسین مختاباد که عاشقانه ی بابا طاهر می خواند. آیا این حالات را می شود به دلگیری آسمان تعبیر کرد؟ و آن را به حالات روانی شخصیت های داستانی تسری داد؟ 

اگر این سوال از من بلوچ پرسیده شود، با دو نشانه شک و سه نقطه  (!!...) ادامه خواهم داد : ...دلم نمی آید این این آسمان آبستن را، و این قطرات زندگی زای آب را نشانه دلگیری و کدورت و اشک و عزا تعبیر کنم. هم الآن کرک های ساق دستم مانند جوانه های بوته ( سَمَرّ)ی که دو هفته پیش باران دیده باشد تیغ کشیده اند.   آسمان نمی دانم که غش وریسه می رود یا از خشم به خود می پیچد؛ اما من ،با این حسی که دارم، راهی ندارم جز این که  تعبیر به خیر کنم. چون آنچه دوست می دارم فال نیک است . واز زوال (حال نیک)ی که گه گدار دست می دهد، می ترسم.  خود را سپرده ام به جمع این عوامل؛ و درآن  شناورم.

 

ادامه نوشته

عجالتا"....مناسبت روز زن.

 

راستش من آدم گرفتاری هستم. و سر از این مناسبت ها در نمی آورم. اما تبریکات دوستان که ماشاالله هنوز هم ادامه دارد ناچارم کرده به عنوان یک آدم روز   عکس العملی نشان دهم.

زن  پیش از این روز هم زن است و یار و یاور و دستگیر ما. و همه لحظات زندگی ما پر است از حس سپاس از عواطف مادرانه ، همسرانه ، دخترانه او. و ناچار همه لحظات زندگی ما لحظۀ زن اند.و اگر هدیه ای هم لازم است. در همه لحظات باید داد و ستاند. و بی این سفارش خاص   روز زن   هم این بده و بستان وجود دارد. و نیاز به هیچ سفارشی هم نیست. و من واقعا نمی دانم در ایران ما و بلوچستان ما دیگر چه لزومی دارد که اداهای فر نگلستانی در بیاوریم. مگر مقداری از خوبی های لازم فوت شده که بخواهیم همه را در یک روز جبران کنیم؟ و آیا این فوت شدن ها اختیاری و تعمدی  بوده؟!....عجبا که تعمدی ها هم مشمول بخشودگی می شود! اگر اینطور است پس این موجود عزیز را سراسر سال و دم بدم زیارت باید کرد   نه فقط یک روز در طول یک سال !!

سفر سراوان 7

همه آنچه در باره آپاتان در قسمت ششم نوشتم، بر اساس حدس و گمان بود. و آنچه هم که تاج بخش داستان نویس به من رسانده بود، بیشتر بر اساس شنیده ها، یا تخیلات داستان نویسانه، و یا افسانه های مردمی بود.که معمولا یک محقق فرهنگ و فولکلور جمع آوری می کند. اما شب پپیش دوست جدیدمان جناب احمد یاسین که شناخت خوبی از منطقه دارد، دعوت کرد که از وبلاگ اش دیدن کنیم؛ که در آنجاهم موضوع آپاتان با مطالب زیبا  و عکس های گویا

مطرح شده بود.

.به دیدار ( آپاتان) ِ احمد یاسین رفتیم. و در آنجا به دلیل واقعی نامگذاری آن رسیدم

چنانکه احمد یاسین توضیح داده آپاتان در واقع (چیلّ ) = تالاب کوچکی است که مردم بافته های( داز)ی خود را

ادامه نوشته

سفرسراوان 6

در خیال آپاتان  ـ ام...

تاحالا فکر میکرده ام آپاتان یا آپادانا ازجنس آباد وآبادان هستند. اما این آپاتان را که میبینم بی هیچ آبادی ای درظاهر، خیالم گذر میکند به :  باد =  پات، اپات، اپاتان.... آیا میشود ریشه آپاتان (باد ) باشد؟ و اپاتان به معنی  (بادستان مثلا؟

وقتی راه ِ گمان باز است، چراکه نه !   زیراکه وقتی این پدیده ـ تپه شن روان ـ دراین نقطه خاص، برگردۀ این کوه، و نه کمی آن طرف تر تشکیل می شود، تصور ادمی جز به با د به چیزی نمی رسد. حرکت چرخشی چند موج باد متخالف که طوفان کنند می تواند باعث اجتماع این توده شن بر آن نیم دای این حصار طبیعی شده باشد.


ادامه نوشته

سفر سراوان 5

   ... وچه بگویم که در سفره چه بود؟ مگرسفره به قصد مفاخره پهن شده است؟ مگر مرد دیوان دار و سفره دار سفره اش را به قصد بهره برداری سیاسی پهن کرده است؟ این خبرها نیست. چرا که هدفی جز رضای مهمان، و آنسوتر که برویم، رضای خدای مهمان مد نظر نیست. و چنان که احساس کرده ام، هدف از رضای خدا هم مبرا از سودای سود این جهانی و آن جهانی است.

و چه بگویم از کار پزشکان، که در این گستردگی سفره ای که خود سفارش آن را کرده اند، خود نیز دستور منع از خوردن صادر کرده اند. و این منع از خوردن به فلان و بهمان علت، خود باعث عدم امنیت در استفاده  از یکی ازلذت بخش ترین نعمت های خداوند است.دستور امتناع از خوردن سبزی، میوه ، گوشت قرمز، سرخ کردنی، چربی،ترشی، شیرینی، سردی ، گرمی، اگرچه برای شخص من صادر نشده ، اما برای امثال من هم، چنان وحشت انگیز است که بی هیچ شبهۀ بیماری هم مو بر تن سیخ می کند. اما با همه این احوال، کسی از درونم می گوید، پس چرا آنهمه گرسنۀ جهان، سالهاست که آرزوی « یک شکم سیر و بعد از آن، گو مرگ!!»را دارند...

وسوسۀ این کس، این خناس، همه مانع هارا خراب می کند. و آزاد می شوم از امر و نهی پزشکان عزیز. و درود می فرستم بر جد و آبای این خناس؛ الذی یوسوس فی صدور الناس…  و دیگر هیچ کس جلودارم نمی شود.

بعد از شام، اجازه می خواهم که با تاج بخش به اتاق کامپیوتر برویم.کامپیوترش پر است از چیزهای گوناگون. اما از او می خواهم که به سراغ طرح های داستانی اش برویم. آخرین ویرایش داستان« مارسَمّی» را می آورد. تاج بخش بومی نویس است؛ و حتی کمی غلیظ تر از بومی نویس. زبان آدم هایش شبیه زبان کسانی است که فارسی را ناشیانه صحبت می کنند؛ یعنی شبیه ترجمۀ لفظ به لفظ. ومن این خصوصیت او را در تقابل با میل شدیدجوانان به استفاده از لهجۀ هرچه غلیظ تر تهرانی ، غنیمت گرفته، خوشباش داده و تشویق کرده ام. و دلیلم این است که ما نیاز به نویسندگان اینجایی نویس داریم نه تهرانی نویس. و آنهایی که کارشان را با تهرانی نویسی هم شروع کرده اند، ناچار روزی باز خواهند گشت و از همین جا شروع خواهند کرد. پس چه بهتر که ازحالا، از خود، و فرهنگی که می شناسند شروع کنند؛ تا سال های فلیل عمرعزیزشان با یک آزمون از پیش شکست خورده از دست نرود.

مارسمی، داستانی از نوعی است که با وجود خوبی هایی که دارد، به نوعی سفارشی و یک بار مصرف است. مار سمی، تمام وجود،  می خواهد یک جمله را به کس یا کسانی گوشزد کند.که این کس یا کسان، امروز هستند و فردا شاید نه. و از این نظر است که می گویم سفارشی و یک بار مصرف.

بااین حال، همین داستان، اگر با دیدی باز و فراگیر و جهانی پردازش شود، به راحتی می شود که از انحصار زمان و مکان و اینجا و اکنون بدر آید. و مخاطبانی بسیاربیشتر از این گروه کوچک به دست بیاورد. 

از داستان مار سمی که فراغت پیدا می کنیم، می گوید : (شئیران پت اون...)= شعرهای پدرم...

ـ !!!...ئه!...مگر پدرت شاعر است؟

ـ همینطوری یک کمی شعر هم گفته.

   همینطوری، یعنی تفننی. یعنی بدون ادعای شاعری. می آورد شعرهای پدرش را. و شروع می کند. وزن های دلکش حماسه های بلوچی است...خودم ادامه می دهم. همه را می خوانم با لذت.

حاجی فقیرمحمد فقط شش کلاس درس خوانده اما چون شعرهای پیشینیان را با لذت خوانده، یا شنیده، آهنگ وزن های گوناکون به نهادش نشسته و نیازی پیدا نکرده که شعر و موسیقی را سرکلاس بیاموزد. در واقع کلاسی هم در کار نبوده تا شعر را قالبی بیاموزد. وچه بهتر. شاعران ِ اُمّی، شعر و موسیقی را از طریق حواس، و بسا از طبیعت می ـ آموخته اند. شولان شاعر بزرگ بلوچستان که شعرهایش از پانصدسال پیش، سینه به سینه تا به ما رسیده، شاعری را از طریق حواسش و بدون تلمذ مستقیم از پیشکسوتان آموخته است. صدای باد و باران، و صدای گام چارپایی که برآن نشسته بوده ، وزن را به او آموخته است. و حاجی فقیرمحمد حسین بُر هم مشمول همین قاعده است.

تاج بخش برنامه می گذارد که فردا به سراوان می رویم.  پسرعمویش «لطیف»را از سراوان بر می داریم و به سمت نائوگ و جالک و کلگان می رویم .

اول صبح، هردو بیداریم. سر صرف  صبحانه  از مکانی خبر می دهد که می تواند از عجایب جهان باشد. وگرچه در مسیرمان است، اما به خاطر سفر دور و دراز و تنگی و قت نخواهیم توانست از آن دیدار کنیم. این  مکان با نام باستانی و مختصات خاص زمین شناختی ای که باعث به وجود آمدنش شده، ارزش دیدن، و معرفی کردن دارد.

[ آپاتان] می تواند موضوع یک تحقیق ارزشمند، و نیز به عنوان یک ظرفیت مهم گردشگری مورد توجه قرار گیرد.                     اما من رفتم توی نخ ِ آپاتان...آبادان ـ ؟ ـ باد ِ ستان ـ ؟ ـ...   


yfb99rutnomnhbmzrbnp.jpg

hbusgf5delee3pl8q6q5.jpg

pedbthy95rajfq093rqi.jpg

9a0mg3izdjcitylligrh.jpg

3b0tq9095t6dnxaynypb.jpg


سفرسراوان4

در ماشین تاج بخش، در کنار او جای می گیرم .میپرسد الان میل به کجا داری ؟منزل ؟شهر؟بیابان؟

ـ بیابان بیشتر. حاشیه بیابان؛ جایی میان نخل و«گیشَّر»؛ تا هوای سراوان ِ پس از باران را یک بار دیگر، و این بار، با حضور تو و نخل و گیشر و بوته زار ِ شَهداب و خاک خیس خورده که پای رهگذر، ولو اندکی در آن فرو رود، تجربه و تنفس کنم.

براه می ا فتد از توی یک خیابان ، یک محله ، و توضیح می دهد که اینها از کدام طبقه اند وکارشان چیست ودرآمدشان از کجاست . و رد میشویم به یک کمربندی مانند.

می گوید، بابای من در حاشیۀ بیابان، یک تکه زمین و تعدادی نخل دارد ،برویم آنجا ؟

پیش رو را می بینم. هلالۀ بیرونی کمربندی، نخلستانی است؛ و سمت چپ آن تا بی نهایات ِ چشم دید ِ من،  بیابان است و گاه آن دور، کوهی وحشی و ناسربراه که بناگاه گویی از زمین رُسته است و خود را به همواری یکدست و خواب آور زمین تحمیل کرده؛ گـَرّ، و اَرّه مانند؛ که نام آن ( کـَرّ ِگ )، در فرهنگ کوه نشینی ِاقوام پدری من، نام تصویری ِ دلنشینی است.

 نرم و آرام رانندگی کرده، و نرم و آرام نگه می دارد. پیاده میشویم .

    نشانم می دهد که تا آنجا واز این طرف هم تا آنجا مال بابای من است .

 نخل های کوچک وبزرگ همه خوشه داده اند وخوشه ها، رنگ پنیرَکی خود را واگذاشته وسبز شده اند وبفهمی نفهمی دارند آویزان می شوند .اما آیا به بر وباری برسند یا نه ، معلوم نیست. مدتهاست که آبی به پای شان نیامده.

ـ  مدتهاست که چاه آب ندارد .وصاحبانش دیگربه اینجا نمی آیند .

    قدم زنان براه می افتیم وبه یک اتاقک  سنگی می رسیم ولوله های زنگ زده ی شکاف شکاف در کنار آن. دور وبر اتاقک مدتهاست پا نخورده و شکاف عریض بین در و دیوار آن،  تار عنکبوت های ضخیمی بسته است .وگمان می رود که درون آن مارها مدتهاست که زندگی وزاد و رود میکنند .چنان که در دخمه های کشف ناشدۀ فرعونی، که قفل جادوی هفت دیو بر آن زده باشند.

نخلها اما با همه بی آبی ،هم چنان تابع طبیعت زاد و بود ، ریشه میدوانند ونم خاک را گاه ـ (به گوش گنهکارم .) از شعاع سیصد متری جذب میکنند ومیمانند،اگرچه بارشان چندان نیست که از مهاجرت صاحبان تا شعاع سه هزار کیلو متری ، بی نیاز شان کند.

پای رفتارم درد میکند. پایم سِر شده، و دیگر می رود که قفل کند. یارگار آسیبی قدیمی است.

 می نشینیم، دربستر جویی از شن ریزه، که زمانی آب موتور اشباعش میکرده وبر آن جولان میداده. نرم وخنک است. وصدای قصه گویی تاج بخش هم نرم ِآهنگین است مثل صدای قصه گویی نیمه شب آن با نوی هَنزامان ـ ی که سال ها پیش، در غروب ِ غریبانه ای در راه مانده بودم ومرا به خانه اش برد وچند روزی ناچار در آنجا مقیم بودم . وقصه های شبانۀ شب فرسا برایم می گفت و لحن آرام و نجیبی داشت و(جی شاه ولایت !) مطلع مومنانۀ بند بند درون قصه هایش بود...

غروب غربت در اینجا آرامش بخش است .اما وقت رفتن است .آرام بلند میشویم . نسیم آرام بخش صدای تاج بخش وجودم را می نوازد. پراید سفید و نرم خوی و خوش رفتار تاج بخش، اعتماد می بخشد. با اعتماد می نشینیم و براه می افتیم.

صدای تاج بخش دیگر برایم مفهومی ندارد. تنها بستری است که روان خسته ام در آن می آساید.( گرفت ) های عصبی ـ روانی ام، یعنی همان تشنج ها، اسپاسم ها و کمپلکس ها که مرز تفکیک آنها را نمی شناسم، وا داده اند و دارند تحلیل می روند .

ـ این هم خانۀ ما!...

با اجازۀ من، عجولانه وارد می شود، و چند ثانیه بعد، به استقبالم می آید. هال را رد می کنیم. دم در اتاقی، تعارف می کند. با اکراه وارد می شوم. ماشاالله نام خدا!...سَول سیبی! ... حاجی فقیرمحمد؛ پدر تاج بخش.! سینه به سینه، دل به دل، آشنا می کنیم و می نشینیم. حال و احوال. و...بی بی هم در کنارش؛  زانو بزانو نشسته اند. دو انسان، دو انسان آرام و خوشنام  که از آن سوی شصت سال آمده اند. و پر از قصه و خاطره اند. دو کانون طیف بیضوی اخلاف دختری و پسری. دو نوۀ پسرینه که دارند خدمت می کنند، از خانۀ پدر و مادر به خاطر تحصیل، به نزد بی بی و با با آمده اند. خانه شلوغ و ناچار پرهزینه است. بیت بلوچی ِ ( نان ده و داتار و نگن شانین...)، توصیف مردان سخاوتمند است. و این حاجی، از این سلسله است. و این مردان ِ سفره دار، دیوان دِرّ و دیوان دار هم بوده اند. وآنچه پیش از سفره مهمان را تا سفره نگه می داشته، قصه و شجره  و بازگویی سرگذشت های گاه مفاخره آمیز بوده، و حاجی فقیرمحمد منهای مفاخره ، همه یا در دیوانش حفظ کرده. با دیوان او ، خاطراتی باز گو می شود که خود هم از زمان وقوعش خاطراتی دارم. و خاطره در کنار خاطره، زمینه ای است که خاطر ها را به یکدیگر پیوند می دهد. من و او با خاطرات و آدمهای قدیم با یکدیگر پیوند می خوریم. بهم جوش می خوریم. گرم می شویم. تا که سفره می آید.

حس حضور سفره چه شرم انگیز است. یادم از حضرت زرتشت می آید که دعا کرد :

« خدایا به پیروان من ، عقل و شرم بده.»

باشرم،  و عقل ِ زایل شده  از حضور شرم، به سفره نزدیک می شویم.  

f4heo0h748qzkb300is.jpg

7nz9qo6u5fnav5lzs6ty.jpg

spinvzpxhr4pyl5m5thw.jpg

t1uf0kcjxr8g328l9s.jpg

kvj7228kn81x2rv8uind.jpg

یک سفر دو روزه. با اجازه.

سفر ِ سراوان3

جاده به راست  پیچید، وجهت ریزش قطره های باران عوض شد.شیشه راباز کردم.هوای خنک، تمام گنجایش ماشین را  انباشت.

 بیرون، با ریزش یکریز باران به زمین، غباری برمی خاست؛ که گویی غبار نبرد تِشتر  ـ ایزد ِ باران ـ با اَپوش ـ  دیوخشکسالی ـ بود. .درفرصت کوتاه این نبرد، که با توجه به فصل، به پیروزی اَپوش خواهد انجامید، بوته های «دولُک» و «گرا اُنز» و «بودُک»، لاک پشت وار، تن به تازیانۀ احیاگر باران سپرده بودند و آن زیر انگار، طرح و توطئۀ قصۀ امسال شان را می ریختند. «یهِ شـَرک» و «پَنیرباد» و «کـَریچ»  و «کـَلَمَک»، واداده بودند و با طَبَق سینه ، بی واسطه باران را می نوشیدند. درختچه های «گیشر»،  تاآن دور های دشت، فواره های سبز دوکی شکل شان تمامی گسترۀ  دشت را زینت داده بود.

گاه درمیان«گیشر»هاشمایل «گـُواتام»ی هم دیده میشد که سبزی اش آبناک تر و زنده تر، و درختش درشت تر و قوی تر است.

گواتام به گمان باید بادام کوهی باشد. اما در مطلبی خواندم که به گواتام درفارسی «پسته کوهی» می گویند. در این خصوص باید بیش تر تحقیق کرد.

فصل برداشت میوۀ گواتام، فصل بهار است. این درخت در ایرانشهر نمی روید. از این نظر آگاهی چندانی در بارۀ آن ندارم. مثلا نمی دانم که میوه اش را دانه دانه می چینند، یا درخت را تکان می دهند و میوه را از پای ان جمع می کنند. اما شنیده ام که دانه ها را به روش خاصی می شکافند و مغز ها را از پوسته جدا می کنند . مدتها در آب می خوابانند، تا تلخی اش گرفته شود. انگاه آفتاب می کنند تا خشک شود. سپس روی تین که نوعی ساج است تفت می دهند. که آمادۀ مصرف می شود. و به ان « وَشَـّک» می گویند.وشک را با گندمک تفت دیده قاطی می کنند، که می شود « دانکو وشک »؛ که از پرطرفدارترین شب چره های آجیلی است.

نام وَشَّک، از «وَشَّ» گرفته شده، که به معنی خوش، یعنی خوشمزه است.

باران بهاری اگر به وقت ببارد، پهنۀ این بوته زار پر از بهار می شود. و زیبنده خواهد بود آنکه ببینی گلۀ ای درآن گران وار می چرد. اما در راه که می آمدیم ندیدم که بزی یا گوسفندی در حال چریدن باشد. به عکس ایرانشهر که استپ های مرتعی اش کمتر و فقیر تر، اما احشامش از شتر و بز و گوسفند، بسیار بیشترند.

مردم سراوان زمین بیشتر به کار کشاورزی اشتغال دارند. سر راه چندین پارچه آبادی بود. تاج بخش زنگ  زد که کجایید. از بغل دستی ام آرام  پرسیدم. همه با هم  گفتند : چاهان!  و تاج بخش  شنید. و  گفت، خب، پس من کنار داروخانه منتظرم. بغل دستی ام شنید و به راننده سفارش  کرد که داروخانه نگه دارد. پرسیدم، چرا اینجارا چاهان می گویند؟ توضیح داد که، همۀ این آبادی ها چاه و موتور آب اند. به همین خاطر همه را با هم چاهان می گویند.

از چاهان رد شدیم. راننده  پرسید، لاله جان، این نفر کیست؟ منظورش تاج بخش بود. اما صمیمیت نابی که در کلمۀ «لاله جان» است لحظاتی مرا به خود مشغول داشت. خوب است که در سراوان هنوز از این کلمه استفاده می شود. چیزی هم معنی ِ  «داداش جان»!

گفتم ، از حسین بُرـ های گـُشت است؛ دبیر راهنمایی. پرسید: بلکه پسر فقیر محمد است؟ گفتم: ...؟؟ شاید. پرسید : این نیست؟ نگاه کردم از میان سرهای مسافران؛ و دیدم که از میان سرهای مسافران، راست مرا می جوید. گفتم : همین است. ترمز را کیپ کرد.پیاده شدم.

باران بند آمده بود. اما دنیا را شسته بود.چشمان مرا هم شسته بود. تاج بخش هم شسته بود و سفید؛ عین نمک.  و چشمان جاپونی اش این بار، مهربان تر می خندید.

سفر سراوان 2

.............

مانده ام در نام ِ مَ ـ گَـَس؛ که اگر حتما نام آن حشرۀ مزاحم می بود، بلافاصله « مگس » می نوشتم و خود را راحت می کردم.  اما بیش از آنکه وجه نامگذاری اش به این حشره بخورد، به کلمات باستانی را می نماید.

« مگس » را در لغتنامۀ فارسی به فارسی سرچ کردم. آمد :

« پایتخت آلان در قفقاز. مسعودی در مروج الذهب آن را «مغص » نوشته است. در جهانگشای جوینی «مکس» آمده است.

این شهر در 1239 میلادی خراب گردیده است.

 « مغص » را سرچ کردم.آمد :  شُتُر ِ نیک. شترِ سفیدِ گرامی نژاد.

مگس، اولا نام مکان بود، و بعد، نام نوعی از شتر. که این هردو می تواند بهانه برای نامگذاری « مَ ـ گـَس » باشد.

غیر از این، مَ ـ گـَس، از دو جزء تشکیل شده، که اولی می تواند « مَه = ماه باشد. بزرگ باشد، یا « مِه = ابر زمینی باشد. الخ.

ـ گـَس، می تواند گِس = خانه   باشد؛ که « کَت» هم به لفظ سراوانی ـ مگسی، به این معنی است.

کت ،  همان  کـَد ـ است. در کلمۀ کدخدا ـ و کدبانوـ ؛ به معنای آقای خانه، خانم خانه. و کد ـ می تواند،کـَدَ گ، کده،  گد، گده، گاد، گره، ، گر و حتی گراد باشد. مثل مَچّ کدگ، دهکده، پارسه گده، پاسارگاد، ست گره، علیگر، و پتروگراد؛ که همه نام مکان اند.

در گمانی دیگر، مگس می تواند، مَزگـَت، یا مزداکده بوده باشد، که کم کم به سبب کثرت استعمال، تراش خورده وباریک شده و بصورت امروزی مگس در آمده است.

اما نام «زابلی» که چند دهه به جای مگس، بر این شهرک تحمیل شده بوده است،چه وَجه موجّهی داشته، من یکی نمی دانم. زابل کجا، زابلی کجا، مگس  کجا؟!! این از عجایب کارستان های دولت شاهنشاهی است، که بی هیچ منطق معقولی، بنیان مربوط و مصداقدار و معنی دار یک نام باستانی را به طرفه العینی قلم می گیرند واداری اش هم می کنند تا مردمی که به آن اعتراض دارند، رسما از همان نام جعلی برای انجام کارهای اداری شان استفاده کنند ؛ یعنی در عمل تاییدش کنند، و اعتراض به دلشان زهر هلاهل شود.و وجودشان را خاکستر کند.

ماشین می گیرم به «سوران». وبراه می شویم. هرچه پیشتر می رویم باران تندتر می شود. راننده با مسافری که آشنای اوست در مورد موضوعی حرف می زند و لحن گرم سخنگویی اش، باعث مشارکت و هان و هوم فعالانۀ او می شود. درنتیجه، فضای داخل ماشین ا ز گرمای حس ونفس و مصاحبت، زیر تاثیرلحن ولهجۀ نجیب سراوان زمینی گُر می گیرد و من، معتکف یک ساله را که باهمسایۀ چهل ساله اش هم نیم ساعت هم سخن نشده، به اوج لذت هم صحبتی آدم با آدم می برد. احساس می کنم فضای داخل ماشین گرم و تنگ است. نمی گنجم. چیزی در دلم در حال حجیم شدن است.میلی به پرواز؟ به ترکاندن پوست؟ به قول دوستم، موج موجم، مست مست.شیشه را اندکک پایین می کشم، وبا یورش هاشورهای باران به سر و صورتم، باز می بندمش.

این آب، که آب زمین نیست، و آب باران است، نمی دانم چه جادویی دارد که آب زمین نداشته است! اثری دارد مثل شوک الکتریکی، که سلول های نیم نفس ساعدهایم را احیا می کند. و تمنای جذب خنکی را برمی انگیزد. و با این انگیزه، دلم نمی آید ادب به  خرج دهم و از این چندلحظه مهمانی باران چشم بپوشم.

پایین و بالاکشیدن شیشه را مثل کودکی ادامه می دهم. و عجیب است که مسافر کناردستی ام هم که با این شیطنت من، دم بدم برمی جهد، اعتراض که نمی کند هیچ، هربار برویم می خندد. ومن شرمنده می شوم. ودیگران هم، تا شرم را از رویم بروبند،  لبخند می زنند. عشقی حاکم شده است در محفظه ای که ظرفیت پراید است. همه عاشقند. عاشق باران لابد! عاشق آب و آبادانی...وجعلنا من الماء کل شئ حی. ما با آب زندگی یافته ایم. و به اصل خود عشق می ورزیم. و آنکه گاهی به خون هم تشنه می شویم، از بی آبی است ناچار. آن خشم مان از خشکی آتش صفراست که عطش و عصبیت را برما چیرگی می دهد. و آتش به دست مان می دهد تا خشک و تر را به آتش بکشیم.

وجز این، نجابت مردم سراوان زمین هم بی تاثیر نیست، که دست به دست لطیف باران داده تا آذمی یک بار دیگر از آب و عشق و نجابت متولد شود.

...........ادامه دارد.

   sldbqvi5fgcmktj31.jpg

 vlxhv3z8ssbscvb7h22.jpg

   0zgs27fxy3siusllb9i2.jpg

 8xs21x2vhtfc8o5emml.jpg

  
ai6jfhqao987ujwr0d.jpg

سفر ِ سراوان

   بالاخره بخت یار شد و توانستم از اعتکاف تقریبا یک ساله و آن چارچوب کسالت آور اتاقکم که البته مامن مهربانی هاست بیرون بیایم و به مدت یک روز حتی، در هوای آزاد ـ ی پر بکشم. آن هم هوای سراوان؛ که نه سردی سرحد است ، ونه گرمای تاب فرسای ایرانشهر خودم.

از راه کـُِنارو، با سواری رفتم. و از مانِش که رد شدیم، رو به  سینه کشی گردنه ای که پاسگاه انتظامی بر روی آن است، هوا کم کم رو به خنکی گذاشت. و بفهمی نفهمی یاد بوی نم را تداعی می کرد.

یک زابلی میانه سال مهربان در جبهه پاسگاه ایستاده بود که لبخند زد و احترام گذاشت. از مسافران یک نفر با تعجب گفت، « چه مامور خوبی!!»، و رد شدیم.

در سرازیری آبشُر ِ  مَ ـ گَـَس، بوی تازه و تر ِ نم می آمد، و سطحه های خاکستری تپه شانه ها، «لاش» سبز کرده بود. معلوم شد این سال ِ مَ ـ گـَس سال بی بارانی نبوده است. اگرچه تعریفی هم نداشته.

با این حال، لاش ها، آبستن خوشه بودند و درنقطه هایی که لای بیشتری نشسته بود، خوشه داده بودند، که خوشه ها در نور شرمناک غروب، آن جلای نقره ای خودرا به کدورت سُرختاب اُخرا واگذاشته بودند. و این اخرای رقیق تا آنسوترها، گله به گله می بود و فاصله به فاصله بی رنگ می شد.

کم کم سواد شهرک های اطراف  مَ ـ گـَس به چشم می آمد. و جز خط اسفالت که لابد طبیعتی گرم و خشک دارد، زمین تر بود. اثر باران شب پیش؛ که هوا را هم در حد اعتدال نگه داشته بود.

در مَ ـ گـَس پیاده شدم. نم نم باران بود. تاج بخش زنگ زد. گفتم : «رسیده ام. و الآن است که ماشین بگیرم به سمت شما.» 

اما قبل از ماشین گرفتن خوش داشتم زیر این نم نم ِنرم ِزیرِ آسمان ِمَ ـ گَس قدم بزنم. و به کلمۀ مَ ـ گَـَس، م ِ ـ گـَس، مَ ـ کـَت. مَز گـَت ، = گِـس، کـَت، کـَد،  کـَدَگ، کـَده،گـَدَه، پارسَه گـَدَه، پاسارگاد، پتروگراد و...فکر کنم.......

ادامه دارد

لاش = علفی که قبل از فصل بهار می روید و از تیرۀ گندمیان است.


........

v7r56ll4caqe2ehi121.jpg

b8p9ov5zfwzuykbdf2jd.jpg

s7sjcueswe0phanmasvu.jpg


برگزاری دوره آموزش کامپیوتر در روستای ما ـ آبادان ـ

     گاهی می شنویم که: خدا شانس بدهد. خدا از این شانس ها به من یکی، خیلی داده است. یکی از این شانس ها اواخر سال نود بود که روی آورد آقای شهرام ریگی، مدیر عامل شرکت پیام بلوچ را همه جوانان ایرانشهری می شناسند. جوان فعالی است که نیاز به معرفی ندارد. در اواخر سال نود، در یک نیمروز ملایم نیمه بهاری با یکی از نزدیکانم به نزدم در روستای آبادان آمد. و هرکار کردم تعارف کرد و وارد نشد. اصرار داشت که همان ظل آفتاب بمانیم و فقط دو دقیقه حرف بزنیم. دو دقیقه اش پروژۀ نزدیک به یک ساعته ای شد که با این سوال شروع شد: ـ می خواهی برایت یک دوره کامپیوتر رایگان برگزار کنم؟ ـ چی ؟!! کور از خدا چه می خواهد!...لحطاتی زبانم بند آمده بود. گُ گُ گُفتم: ـ لالالاله جان، ییه سی سی سیلی هم بزن. گفت، پس لیست تمام علاقه مندان را .... لیست را تهیه کردم با مشکلات خاص روستا و گردش خانه به خانه آن هم در روستایی که دو ونیم کیلومتر طول و یک کیلو متر عرض دارد و خانه ها گاه بالای تپه و گاه در قعر دره است ، و با بسیج اعضای خانواده مدتی طول کشید اما تمام شد و لیست را بردم. اما مشکلی پیش آمده بود. پایان سال بود و راه موافقت برای تشکیل کلاس بند آمده بود. ـ خب چاره؟! گفت ، برو پیش امام جمعه. من هم زنگ می زنم. رفتم به دفتر امام جمعه، که پر از مهمان از ادارات بود. نیم ساعتی ماندم تا جلسۀ آنها تمام شد و مهمانها بیرون آمدند. نوبت من شد و رفتم داخل. حاج آقای عبداللهی داخل اتاق شان نزدیک ورودی منتظر مهمان تازه ایستاده بودند و با همان خوشرویی که پیش از آن از ایشان دیده بودم، تحویل گرفتند و تعارف کردند؛ که نشستم، و کاغذ کوچولویم را دادم خدمتشان. در همین وقت شهرام هم وارد کرد. و نشستیم. حرف ها را زدیم و خداحافظی کردیم. شهرام کاغذ را از من گرفت که خودش به استان ببرد.و جدا شدیم. طولی نکشید که زنگ زد و خبر داد که، آقای جهانتیغ، مدیر کل فنی حرفه ای استان، با بزرگواری در کمترین زمان ممکن موافقت کرده و حتی در تماس تلفنی به همکارشان در ایرانشهر سفارش موکد کرده اند که کارتحویل تعداد کافی کامپیوتر هر چه سریع تر انجام شود. یک بار پیش از آن، خدمت آقای کارگر رئیس فنی حرفه ای ایرانشهر رسیده بودم و خونگرمی و تعهد کاری و خصوصا وقار خاص ایشان را دیده بودم. همراه آقای مصطفی دانشورخدمت شان رسیدیم. ایشان الزامات اداری را یادآوری کردند و از من خواستند که کارها را انجام دهم و فردا بروم خدمت شان. با وضع مشکلی که در روستا حاکم است، کار چند روزی به درازا کشید. در این مدت جناب کارگر دو بارزنگ زد که، چه شد فلانی؟؟ عذر تقصیر آوردم. و فردایش با کار انجام شده دست بوس مصطفی دانشور شدم. و به او گفتم، یک بار از من نمی پرسی که کلاس کامپیوتر تو به من ِ مصطفی چه دخلی دارد که ولکنم نیستی؟! مصطفی با همان بزرگواری که در این مدت کم در او شناخته بودم، لبخندی زد و براه افتادیم. در فنی حرفه ای ایرانشهر، آقای کارگر گفتند، فلانی ، می بینی ما اداره حاتی ها گناهی نداریم؟!! می بینی خود شمایید که تعلل می کنید؟! گفتم، شما متین می فرمایید جناب کارگر! این بار خود بنده شاهدم که این « رئیس اداره» هیچ گناهی ندارد. با همه دقتی که به خیال خودم بکار برده بودم، باز یک چیز کم بود. وکار من و مصطفی کشید به آینده. و در آیندۀ آن روز ها ، انتخابات و ایام نوروز را داشتیم. اما با شهرام که صحبت کردیم، گفت ، هرطور شده، حداقل کامپیوتر هارا تحویل بگیر. تنها کلاسها بماند برای بعد از تعطیلات. و با انجام ضربتی آن کار باقیمانده، فردای آن روز پسرم را با ماشینش برداشتم و یک نفر از پیام بلوچ ؛ و رفتیم کامپیوترهارا بار کردیم آوردیم. تا تعطیلات شهرام و مصطفی چند بار دیگر هم آمدند و بر سر این اتاق یا آن اتاق و بحث های دیگر چانه زنی کردیم و تع.. طی.. لات... در بیست و یکم فروردین، شهرام و بهرام و مصطفی وارد کلاسی شدند که ازشدت فشار جمعیت(دختران فقط) به حد انفجار رسیده بود. شهرام با کلامش آغاز کرد و توانست شیطنت کوچولوهای ناسربراه را با کلمات و لحنی ارام کننده عکّال بزند. و کلاس و آرامش بایستۀ آن بدینگونه آغاز شد.

      وبهرام ریگی برادر شهرام که کارشناس ارشد...است تا امروز 28 فروردین درس تئوری را به پایان برده و در جلسۀ بعدی با (عمل) آغاز خواهد کرد. برای او و شهرام و مصطفی و آقای کارگر و آقای جهانتیغ، مدیرکل محترم فنی حرفه ای استان، و در نهایت برای حجه الاسلام آقای عبداللهی بزرگوار سلامت ، سعادت و طول عمر و موفقیت آرزو می کنم.

عکس از بلوچستان

کوه تفتان سرافراز واقع در شهرستان خاش ، مرتفع ترین قله ی استان







سفر تصویری به بلوچستان (1)

برگ سبزیست تحفه درویش
عکس هایی از مناظر گوناگون طبیعت و اماکن بلوچستان جهت بازدید عموم جمع آوری کرده ام امید است
مورد توجه دوستان قرارگیرد.

  
                           
                                                                          *  قلعه ناصری ایرانشهر



                                                                               * قلعه بمپور



                                                                                 * شالیزارهای بلوچستان




                                                                                                   * ساحل و کوههای مریخی چابهار


                                                                                                                                                       
                                                                                                        * باغ موز


                                                                             *لیپار چابهار(عکاس : ناروئی)

ادامه نوشته

ملانقطی

نقد شما برهان عزیز را با جان و دل پذیرا هستم.خوشحالم از دقت نظر شما.در مورد استفاده از اصطلاحات باید بگوییم اگر از منظر لغوی یا آکادمیک مکتبی نگاه کنین حرف شما درست خواهد بود ولی در بیان ادبیات عرفی مفهوم نوشته برداشتیست که از فحوای ساختار آن گرفته میشود....دوست عزیز خیلی ملا نقطه ای نباشید ‘غمی....این یک بیان ادبی کوچک برای عنوان نمودن موضوع بود‘نقد شعری نکنید قربان...گفتید بیسوادم.قبول دارم ما خیلی بیسوادیم اگر غیر این بود اوضاع و احوال طور دیگری بود....در کل خیلی سپاسگذارم از نقدتان.
***
 یونس گرامی، از یاران تازه نفس، در وبلاگ ـ گپ و گال ـ مطلبی گذاشت و من نظری گذاشتم، که کمی متاسفانه صریح بود. سپس دوستم رنجیده خاطر شد، یا من خود شرمنده شدم. در نتیجه آمدم جبران کنم.   توضیحاتی دادم. و یونس در زیر آن مطلب بالا را نوشت.
در مطلب یونس نکته ای بود که وادارم کرد این را بنویسم.
« دوست عزیز خیلی ملا نقطه ای نباشید.»
درجواب دوست خوبم می خواهم بگویم، اتفاقا در اینجا، جای یک ملانقطی غرغرو خیلی خالی بود؛ چون دوستان اینجایی که هزار ماشالله همه نویسنده اند به تنها چیزی که اهمیت نمی دهند، ـ مگر اندکی ـ  دقت در  نوشتن است. شما خودتان هم اگر یک بار به پست ها یا نظرات نگاه کنید نمرۀ املای این نویسندگان گرامی را حتما دوگوش خواهید داد. ونه از بابت ندانستن، بلکه به خاطرتساهل؛ که مدام دارد تکرار می شود. وتکرار آن، یعنی این که این موضوع در نوشتن اهمیت چندانی ندارد. و درست همین است که حضور یک ملا نقطی سختگیر عتیقه ی کله خر را الزامی می کند.
دوست عزیز من گفته است که: اگر ازمنظر «..لغوی یا آکادمیک مکتبی » نگاه کنین، حرف شما درست خواهد بود. می پرسم:  مگر یک نوشته را از منظر دیگری هم نگاه می کنند؟  البته ادامه حرف یونس هست و لازم نیست من تکرار کنم. شما بخوانید من جواب می دهم.
ادبیات عرفی(!) منهای کلمه چیست؟فحوای ساختار، اگر قرار است درست برداشت شود، باید به تک تک کلماتش اهمیت داد. چون محمل معنا کلمات هستند. بیان ادبی کوچک، انگشت نمک از خروار نمک است. اگر حوصلۀ این را نداشته باشیم، بار خروار را چگونه خواهیم کشید!! من نقد شعری نمی دانم. با کلمات انتخابی مشکل داشتم. بی سواد گفتم، دلایلش را هم گفتم. معذرت خواهی هم در آن زیادئ بود به نظر خودم؛  در نقد ادبی معذرت خواهی معنی اصلا ندارد. چون مبنای آن بر خیرخواهی است.وکیست که از کار خیری که کرده معذرت هم بخواهد؟!
این که نوشتم، به لزوم وجود یک ملا نقطی بود؛ که هر از چندی تذکری بدهد.تا هنرنویسندگی با تساهل و  تسامح به سمت ابتذال وبی مایگی نرود. چرا که معتقدم، هنرمندان و در اینجا نویسندگان آخرین کسانند.  و فیلسوفان را هم این طایفه به خاک می سپارد.

 

پیش نویس داستان ــ امیر صاحب ــ نوشتۀ 

             تاج بخش حسین بُر.

 متن داستان

طرح مصطفی و ادامۀ آن.

مصطفی دانشور در تاریخ 5 فروردین 91پستی گذاشته با عنوان « وبلاگ های منطقه ای بلوچستان ». که در آن، ضمن معرفی وبلاگ هایی که گردشگری را مد نظرقرار داده و به معرفی منطقه جغرافیایی خاصی پرداخته اند، بطورضمنی تقدیری هم کرده از این بزرگواران روشن ضمیر، که اوجب واجبات زمانه را درک کرده اند.
این حرف، حرف دیگری می آورد، و این موضوع مرا به یاد موضوع دیگری می اندازد. من نمی دانم دوستان من به چه میزان از کشور ایرلند چیز می دانند؛ این که وسعتش چقدر، و جمعیتش چه تعداد است. البته اگر سیستان دور است ، میدان نزدیکاست.از همین جا سرچ کنند و ببینند!  ببینند که مردم این کشورکوچکِ مستعمرۀ انگلستان برای اثبات هویت خود چه کارها کرده اند.
 در کتابی خواندم که در ایرلند جنوبی، شصت تن کاغذپاره از یادداشت های مردمی درخصوص فولکلور منطقه ای، به «فرهنگستان ایرلند»  رسیده، که با پیشرفته ترین روش های علمی، در انبارهای مخصوصی نگهداری می شوند. و این ها تنها، یادداشت هایی است که عوام هرکدام از منطقۀ خود فرستاده اند. و همه، فرهنگ شفاهی است؛ از لالایی ها، اشعار، داروهای سنتی، روش های درمان سنتی،گیاهان طبی و صنعتی، گیاهان اقلیمی، حشرات، حیوانات و پرندگان، ماهی ها ، آدم های معروف( شاعردیوانه قدبلند، قدکوتاه گدای سمج، ردزن، قابله.حکیم و...........
ما در اینجا فرهنگ بسیار غنی بلوچی را داریم، با این خاک گسترده، که گویشوران آن  از این مرز تا آن مرز، زبان بلوچی یکدیگر را به درستی متوجه نمی شوند و اگر بنا بر جمع آوری فولکلور باشد، و مردم خود دست به این کاربزنند ما بی گمان تا پایان همین سال مجموعۀ عظیمی خواهیم داشت که کامپیوترهامان از وحشت آن ناگهان بشکافند.
چند سال پیش، پس از حملۀ آمریکا به عراق، یکی از دانشمندان ایرانی، در یکی از شبکه های خارجی، گفت:
اگر عراق تنها یک نفر مثل مولوی می داشت، آمریکا به او حمله نمی کرد.
نمی دانم دوستان من رمان بزرگ جیمز جویس ، نویسندۀ ایرلندی را خوانده اند یا نه.اما این رمان، چنان که منتقدین می گویند، پس از یکصد سال، هنوز هم بزرگ ترین و غریب ترین رمان جهان است . این رمان غریب، با استفاده از قصه های شفاهی ( قصه اودیسۀ یونانی) با روایت جاری در ایرلند نوشته شده است. و نام آن به ایرلندی( اولیس )است.
اکنون کیست که گمان کند از فرهنگ بلوچستان، آثاری چون اولیس و نویسندگانی چون جویس سر بر نخواهند آورد؟
من می گویم ، این جُمّاجویس پشت همین تپه است. و حالاست که مَلّامَلّ وارد شود.
اما، این فرهنگ، این فولکلور!....!!!

حرف، حرف می آورد.

 می گویند حرف ، حرف می آورد. و به نظر من اگر حرفی حرف نیاورد، به خصوص در این دنیایی که مجازی اش نام داده اند، و خوبی آن، امکان ارتباط آدم با ادم است، پس، کاری انجام نشده است. و آن حرف، حرفی خنثی، و ناچار سترون است. و حرف سترون اصلا زدن ندارد.
حرف، یعنی حرف زدن در این خاموشی غم انگیز ما که با بهت و نگاه کردن منفعلانۀ توام است، حتی باید چالش بر انگیز باشد. و البته معلوم است که باید دوستانه، مودبانه و خیرخواهانه هم باشد.
من اگر بحث های چالش بر انگیز رازگو و آبگینه را ( منهای بعضی جنبه عای شان ) دوست می دارم، به همین لحاظ است. و اگر طرح های گسترش یابندۀ یاسر عزیزم را در ـ مرز ارتباط ـ دنبال می کنم، همین دلیلم است. و  رحیم و نوهان و رئیسی ها و درخشان و ابومصعب و سحر و دیگران را اگر دوست می دارم به این دلیل است که اینان، سر نخ ها را می گیرند و می کشند و گره می زنند و شبکه ای از افکار را بهم می بافند که هرکسی را درگیر می کند.
خوبی این دنیای مجازی در این است که مرا از اینجا با چهبار و ساربوگ و پیشن و خاش و زاهدان و تهران و سوئد و نروژ و... پیوند می دهد. و در این پیوند، بعکس دنیای واقعی، خوشگلی و بدگلی، و سوء پیشینه و عصبانیت و....دخالتی ندارد..تنها ارتباط است که مطرح است. ارتباط انسان با انسان. و نظر با نظر. و ارتباط، ما بلوچ ها با جهان، چند هزار سال است که قطع بوده است. و این بی ارتباطی، بدی های بسیاری داشته و خوبی های کمی هم. یک خوبی اش ، این است که زبان مان از تاثیر پذیری های مخرب محفوظ مانده است. و فرهنگ مان غالبا خودی و ناب و منزه است. و بدی اش در همین موضوع زبان و فرهنگ، این است که زبان بلوچی تنها بین سی و دو دندان خودمان غلطیده و راهی به بیرون نیافته است تا با زبان های دیگر بیامیزد و در آن صورت تازه صیقل بخورد و اعتباری کسب کند و به کتابت درآید و ما امروز، گودک نوپایی در عالم دانش نباشیم. و فرهنگ مان فقط در صندوقچۀ سینۀ خود مان مخفی نماند. بجنبد، راه بجوید، جاری و ساری شود و تسخیرکند. و فرهنگ جهانی را در حد پتانسیل های خود متحول کند.
با این احوال، ما همچنان کنار کشیده، و شکاک و محتاط و مرموز باقی مانده ایم. و با این چند خصوصیت، یک کمپلکس، یک عقدۀ منجمد ـ ایم که انگار بنا نیست، یک ارتباط پاک و بی آلایش انسانی، حتی در رشتۀ فکری مشترک، با کسی برقرار کنیم.

درمیان پایان و آغاز

سال نود از هر نظر که بد بوده باشد، از این نظر که جوانان بسیاری را جذب دنیای مجازی کرد سالی نیکو بود.دنیای مجازی نسبت به جهان واقع عالم ایده آلی بود؛ جوانانی گرد هم آمدند و حرف زدند وچون مودب و روشن نگر بودند،در حدودی که در اینجا مطرح بود، آموختند و پخته تر شدند.
کسانی بودند که انگارخمیرشان را از آغاز با روشنی ریخته بودند. و من تعجب کردم که در اینآغاز، با قلمی که هنوزتراش نخورده، چگونه چنین چیزها می توان نوشت! و دیدم این، هنر قلم نیست. و قلم همچنان تراش نخورده و زمخت نویس است. ونتیجه گرفتم که این هنر، هنر زبان و فرهنگ ماست.
زبان ما، ـ منهای کسانی که به زفت و زور و داغ و درفش حکام محلی ، زبان شان را فروخورده بوده اند ـ در همیشۀ تاریخ مفتوح بوده و هیچ گرفت و گیر و ممیزی ای هم در کار نبوده، و در سال های تنگی و قحط و قلا، که چهارچوب  دین را هم شکسته بوده ، آزاد و مختار بوده ایم که در آن کمرگاه های صعب العبور کوهستانی، از درد مرگ پیر و جوان فریاد بزنیم و دشنام بگوییم. ودر سالهای فراوانی و آرامش و آسایش، شرنگ بپا کنیم. و دیوان بگیریم و شرط سر بگذاریم. و پیمان ببندیم.یا نکول کنیم وگوهرام ـ ی یا چاکرـ ی باشیم. و در چاکری بودن هم، هیبتانی یا میرانی یا گوهری باشیم. و بر پای خود باستیم و با سر خود بیندیشیم. گاه ملا پازل باشیم و گاه سدو، و گاه همّـل.وگاه حتی فلان خستو، که نفرین مجسم است.
هَمبافت همۀ این ها، فرش هفتاد رنگی از رنگ ها و نیم رنگ ها و سایه رنگ های دیده و دانسته را در ناخودآگاه ما جاگذاشته است؛ که فرهنگ امروز ماست.و هرجا و هرگاه که پیش بیاید، بروز می کند. شایدندانیم که چگونه شاعر شدیم. چگونه قصه پرداز، چگونه طنزپرداز. ویا چگونه صلاح اجتماع را در یافتیم. اما هستیم و بسیارداریم از انواع هنرها و فضیلت ها؛ و متاسفانه به تبع ذات خطاپذیر آدمی، بدی ها هم گریبان مان را رها نمی کنند.
درپایان سال، که آغاز سال جدید است و وقت تفرج و نوش و خوشدلی، گره ای به کار افتاد. وبد دلی هایی به وجود آمد که کام من کنار نشسته هم تلخ شد؛ و شایستۀ این جمع کوچک دوستان ِ به زحمت یافته نبود.
تلخی بایسته و شایستۀ این روزها، به پشتوانۀ خوشباش های حافظ،، تلخی شراب ارغوانی است که با تکرار شین های بانگ ِ نوشانوش، نوشین شود.
شیرینی و نوشایی لحظه لحظۀ سال نو، چسبنده ترین پوشش جان تان باد.
   

«گفت » و « شنفت »

با امکان بی دریغی که برای گفتن و شنیدن در دنیای مجازی به وجود آمده، دریغ است که همچنان خاموش وار، چنان که در دنیای واقعی، غریبانه ار کنار یکدیگر رد شویم، و حتی به دست مهربانی که به سمت مان دراز شده است بی اعتنا باشیم.دنیای مجازی در یک وجه آن،به نظر من ، جشن روابط بازیافتۀ انسانی است.

گاه که به ستون نظرات در وبلاگ های دوستان نگاه می کنم، می بینم، دستی به دوستی پیش آمده، اماطرف، ابا می کند از فشردن آن. ویا سوالی طرح شده که جوابی داده نمی شود. و این به نظر جوانمردانه نمی آید. و از جهت دیگر، کفران نعمت است. 

انسانیت آدمی، در «رابطه» است که متبلور می شود. و رابطۀ دو انسان گویاک، با « گفت» و « شنود » برقرار می شود. وما دو زبان ، دو وجود گرم و گویاک را در گور دهان چپانده ایم. نه انگار که این زبان نرم و با انعطاف برای بازیدن و ورزیدن و رابطه برقرار کردن به وجود آمده؛ و تنها برای محفوظ ماندن است شاید (!!..)که در آن محفظه نهاده شده است.

ما نویسنده ایم.

 ما نویسنده ایم؛ زیرا که شب یا روزی نمی گذرد که ننویسیم. ما نه تنها می نویسیم ، بلکه بسیار می نویسیم. و بسیار نوشتن مان فرق می کند با بسیار نوشتن یک منشی اداری که کارش را به وظیفه انجام می دهد. منشی اداره گرچه ممکن است در کارش ماهر باشد؛ اما جانش در گیر آن کار نیست. آن (عرقریزان روح )، که هنگام نوشتن ِ مثلا رمان اتفاق می افتد، کاری با منشی اداری ندارد. برای او شاید کمیت کار خیلی مهم باشد؛ اما برای رمان نویس، کار بی کیفیت کار مطلوبی نیست. نویسنده با تمام وجدان به مخاطبش بدهکار است . او مدتها به یک کلمه می اندیشد. وبا دقت و وسواس انتخاب می کند. او درخورترین کلمه را برای معنی مورد نظرش انتخاب می کند. زیرا که کلمه حبابی است که نویسنده جانش را در ان شلیک می کند.*
نویسنده نفس تعهد است. و کلمه ابزار کار اوست. پس نمی تواند نسبت به نارسایی کلماتش بی اعتنا باشد.......
و ما نویسنده ایم وباید بدانیم که نباید از روزنامه ها و مجلات معروف به "زرد"، نوشتن بیاموزیم. نباید نوشتن را از نامه های اداری تقلید کنیم. در نامه های اداری، فعل ِ (کردن= انجام دادن) را (نمودن= نشان دادن ) می نویسند. و فعل (شدن) را بدون توجه به فرایند تکوین ـ ی که مدّ نظر است، به معنای تبدیلی اش، (گشتن)، یا ( گردیدن) می نویسند. و اینها درست نیست. ما می توانیم همچنان که از کتابهای ادبی، از روزنامه های خوشنام و وزین دیگر که در حد کتاب های ادبی اند، چیز بیاموزیم. موضوع دیگری که هم مهم است، توجه به نقطه گذاری ـ نقطه، نقطه ویرگول، ویرگول، نشان توجه یا تعجب، نشان سوال، گیومه، هلالین، نشان نقل قول، ودیگر نشان های لازم در کار نوشتن است.این نشان ها، کمک می کند که خواننده بیش از پیش به نوشتۀ ما اعتماد کند. ونوشته را راحت تر بخواند و حل و هضم کند. اگرچه افراط در این کار، باعث حواس پرتی می شود.
می دانم که بسیاری از این کم توجهی ها به علت شتاب در نوشتن است که لازمۀ وبلاگ نویسی است.  اما آیا شتاب در نوشتن به دلیل وبلاگ نویسی می تواند ( غلط نویسی ) را توجیه کند؟!   

 

*- جمله از محمود دولت آبادی، نویسندۀ بزرگ ایران است.

       دا ستان
        آخرین بار
        نوشتۀ : تاج محمد طائر
        ترجمۀ : عبدالواحد برهانی

        متن داستان 

انتخابات و یاد مسعود هاشم زهی

انتخابات مجلس شورای اسلامی، مارا به یاد مسعود هاشمزهی می اندازد. نمایندۀ جوان و فعال شهرستان خاش؛ که در آذر ماه 1381 در یک تصادف درجادۀ شمال از دست رفت.
آن زمان ، در هفته نامۀ مرز پرگهر یادداشت می نوشتم.شمارۀ پیش تر از شماره ای که مرگ ناگهانی مسعود را اعلام کرد، از قول او نوشته بود:«بچه های ما،  رنگ سبز طبیعت را از یاد برده اند.»
 این حرف او، به همان تازگی در خاطرم بود، که ناگهان آن خبر پیچید و مایۀ شور احساسات شد. چنان که آنچه نوشتم، آن چیزی نشد که پیش از آن می نوشتم.بروز شور آن احساسات به این صورت بود:
  گفته بود،
بچه های ما طبیعتی به رنگ سبز را زیاد برده اند.
و خود، به جست و جوی سبز،
در آستانۀ طبیعت سپید،
براه سرخ رفته بود؛
                          - بی حضور بچه های ما.
رفتن اش، به رنگ
                    رنگ
                       رنگِ بیرق َاش:
براه سرخ.
به جامه ای سپید.
در هوای سبز.
خسته، دست بسته ، دل شکسته بود و
                                                   - رَست؛
زرَنج ِ خستگی،
زبند ِ دست بستگی،
ز دِ قّ ِ دل شکستگی و
                             - بست؛
      کمان ِ رنگ رنگ ِ خواب های سبز ِ عالم ِ خدا،
      به نازُکین بلور ذهن ِ بچه های ما.
      خوشا به حال او.
      بَدا به حال مانده ها.
                  به حال ما،
                           بَدا. ____                                                                                              

    
     

کـر کـری

می خواسنم ریشۀ « کرکری» را بدانم. قبلا در کتابهای مختلف گشته و نیافته بودم. این بار خواستم اینترنت را ببینم.
 دهخدا از اول بزرکترین بوده؛ وشاید تا قیام قیامت هم بزرکترین بماند. به سراغ او رفتم. آنجا هم نبود؛ اما در عوض راهی پیش پایم گذاشتند :
(  گفت وگو  دربارۀ این واژ ة )
و به عنوان گفت گو  یادداشت زیر را که حامل پیشنهادی هم هست، برای سازمان لغتنامه فرستادم. این کار به نظرم کارخوبی است : کمک به غنی تر شدن لغتنامۀ دهخدا. به همین لحاظ فکر کردم این یادداشت را در وبلاگ بگذارم. تادوستان هم ببینند . و گاهی از این کارها هم بکنند.
«با سلام. معنایی که در اینجا برای « کُرکُری» آمده، همانی نیست که ازجامعه گرفته ایم. در میان مردم، این واژه مرادف رجز خوانی، و  وعدۀ تهدیدآمیز است. مثل  کارمحمدعلی کلی در مقابل جوفریزر؛ یا کاکارستم در برابر داش آکل.
در تاکید بر تایید این نظر، و روشن تر شدن این معنا، یک نمونۀ بلوچستانی می آورم ::
شتر نر در بهارگاه مست می شود. شتر در زمان مستی، نه وجود رقیب را تحمل می کند و نه حضور مزاحم را. و برای ترساندن و تاراندن آنها تظاهراتی دارد:
از ددهانش کیسۀ *پربادی بیرون می آید، و  او با دمیدن در آن ، صدایی تولید می کند شبیه صدای غلیان:  کُرکُرکُرکُررررر...
آیا « کرکری » نمی تواند از این کار شتر مست گرفته شده باشد، بخصوص این که ، آن که این عمل را به طرف نسبت می دهد، کمی بدخواهی هم دارد؛ تا خوی حیوانی هم در آن لحاظ شده باشد؟
 _ این کیسۀ پرباد در فارسی، شیقشیقه نام دارد. و شقشقه به فتح اول و سوم و چهارم  صدایی است که شتر مست در می آورد. لغتنامه دهخدا.