در ماشین تاج بخش، در کنار او جای می گیرم .میپرسد الان میل به کجا داری ؟منزل ؟شهر؟بیابان؟
ـ بیابان بیشتر. حاشیه بیابان؛ جایی میان نخل و«گیشَّر»؛ تا هوای سراوان ِ پس از باران را یک بار دیگر، و این بار، با حضور تو و نخل و گیشر و بوته زار ِ شَهداب و خاک خیس خورده که پای رهگذر، ولو اندکی در آن فرو رود، تجربه و تنفس کنم.
براه می ا فتد از توی یک خیابان ، یک محله ، و توضیح می دهد که اینها از کدام طبقه اند وکارشان چیست ودرآمدشان از کجاست . و رد میشویم به یک کمربندی مانند.
می گوید، بابای من در حاشیۀ بیابان، یک تکه زمین و تعدادی نخل دارد ،برویم آنجا ؟
پیش رو را می بینم. هلالۀ بیرونی کمربندی، نخلستانی است؛ و سمت چپ آن تا بی نهایات ِ چشم دید ِ من، بیابان است و گاه آن دور، کوهی وحشی و ناسربراه که بناگاه گویی از زمین رُسته است و خود را به همواری یکدست و خواب آور زمین تحمیل کرده؛ گـَرّ، و اَرّه مانند؛ که نام آن ( کـَرّ ِگ )، در فرهنگ کوه نشینی ِاقوام پدری من، نام تصویری ِ دلنشینی است.
نرم و آرام رانندگی کرده، و نرم و آرام نگه می دارد. پیاده میشویم .
نشانم می دهد که تا آنجا واز این طرف هم تا آنجا مال بابای من است .
نخل های کوچک وبزرگ همه خوشه داده اند وخوشه ها، رنگ پنیرَکی خود را واگذاشته وسبز شده اند وبفهمی نفهمی دارند آویزان می شوند .اما آیا به بر وباری برسند یا نه ، معلوم نیست. مدتهاست که آبی به پای شان نیامده.
ـ مدتهاست که چاه آب ندارد .وصاحبانش دیگربه اینجا نمی آیند .
قدم زنان براه می افتیم وبه یک اتاقک سنگی می رسیم ولوله های زنگ زده ی شکاف شکاف در کنار آن. دور وبر اتاقک مدتهاست پا نخورده و شکاف عریض بین در و دیوار آن، تار عنکبوت های ضخیمی بسته است .وگمان می رود که درون آن مارها مدتهاست که زندگی وزاد و رود میکنند .چنان که در دخمه های کشف ناشدۀ فرعونی، که قفل جادوی هفت دیو بر آن زده باشند.
نخلها اما با همه بی آبی ،هم چنان تابع طبیعت زاد و بود ، ریشه میدوانند ونم خاک را گاه ـ (به گوش گنهکارم .) از شعاع سیصد متری جذب میکنند ومیمانند،اگرچه بارشان چندان نیست که از مهاجرت صاحبان تا شعاع سه هزار کیلو متری ، بی نیاز شان کند.
پای رفتارم درد میکند. پایم سِر شده، و دیگر می رود که قفل کند. یارگار آسیبی قدیمی است.
می نشینیم، دربستر جویی از شن ریزه، که زمانی آب موتور اشباعش میکرده وبر آن جولان میداده. نرم وخنک است. وصدای قصه گویی تاج بخش هم نرم ِآهنگین است مثل صدای قصه گویی نیمه شب آن با نوی هَنزامان ـ ی که سال ها پیش، در غروب ِ غریبانه ای در راه مانده بودم ومرا به خانه اش برد وچند روزی ناچار در آنجا مقیم بودم . وقصه های شبانۀ شب فرسا برایم می گفت و لحن آرام و نجیبی داشت و(جی شاه ولایت !) مطلع مومنانۀ بند بند درون قصه هایش بود...
غروب غربت در اینجا آرامش بخش است .اما وقت رفتن است .آرام بلند میشویم . نسیم آرام بخش صدای تاج بخش وجودم را می نوازد. پراید سفید و نرم خوی و خوش رفتار تاج بخش، اعتماد می بخشد. با اعتماد می نشینیم و براه می افتیم.
صدای تاج بخش دیگر برایم مفهومی ندارد. تنها بستری است که روان خسته ام در آن می آساید.( گرفت ) های عصبی ـ روانی ام، یعنی همان تشنج ها، اسپاسم ها و کمپلکس ها که مرز تفکیک آنها را نمی شناسم، وا داده اند و دارند تحلیل می روند .
ـ این هم خانۀ ما!...
با اجازۀ من، عجولانه وارد می شود، و چند ثانیه بعد، به استقبالم می آید. هال را رد می کنیم. دم در اتاقی، تعارف می کند. با اکراه وارد می شوم. ماشاالله نام خدا!...سَول سیبی! ... حاجی فقیرمحمد؛ پدر تاج بخش.! سینه به سینه، دل به دل، آشنا می کنیم و می نشینیم. حال و احوال. و...بی بی هم در کنارش؛ زانو بزانو نشسته اند. دو انسان، دو انسان آرام و خوشنام که از آن سوی شصت سال آمده اند. و پر از قصه و خاطره اند. دو کانون طیف بیضوی اخلاف دختری و پسری. دو نوۀ پسرینه که دارند خدمت می کنند، از خانۀ پدر و مادر به خاطر تحصیل، به نزد بی بی و با با آمده اند. خانه شلوغ و ناچار پرهزینه است. بیت بلوچی ِ ( نان ده و داتار و نگن شانین...)، توصیف مردان سخاوتمند است. و این حاجی، از این سلسله است. و این مردان ِ سفره دار، دیوان دِرّ و دیوان دار هم بوده اند. وآنچه پیش از سفره مهمان را تا سفره نگه می داشته، قصه و شجره و بازگویی سرگذشت های گاه مفاخره آمیز بوده، و حاجی فقیرمحمد منهای مفاخره ، همه یا در دیوانش حفظ کرده. با دیوان او ، خاطراتی باز گو می شود که خود هم از زمان وقوعش خاطراتی دارم. و خاطره در کنار خاطره، زمینه ای است که خاطر ها را به یکدیگر پیوند می دهد. من و او با خاطرات و آدمهای قدیم با یکدیگر پیوند می خوریم. بهم جوش می خوریم. گرم می شویم. تا که سفره می آید.
حس حضور سفره چه شرم انگیز است. یادم از حضرت زرتشت می آید که دعا کرد :
« خدایا به پیروان من ، عقل و شرم بده.»
باشرم، و عقل ِ زایل شده از حضور شرم، به سفره نزدیک می شویم.



