همه نام باید که ماند بلند

همه نام باید که ماند بلند/ ماندلا

با محلی بودن می توان جهانی شد. با سیاه بودن می توان بر دل­های سپید حکومت کرد. مخالفت با تبعیض نژادی را می توان برای همانها که عامل تبعیض بودند به کرسی نشاند.

 همة این کارها را نلسون ماندلا کرد. سیاهی برزنگی از گوشة افریقا که بر قلب جهان سپید حاکم شد. امروز صبح که خبر درگذشت ماندلا اعلام گردید همة خبرگزاریهای معتقد به آپارتاید  و همة آنهایی که ماندلا با آنها بر سر حقانیت سیاهان  جنگیده بود، برنامه هایشان را قطع کردند و از مناقب او سخن در پیوستند. ماندلا یک عمر بر ضدآپارتاید جنگید و دشمنان این اندیشه را سرجای خود نشاند؛ این بماند آنها را با خود همعقیده کرد و کار را به جایی رساند که امروز همة مقامات سفید جهان اول کار و کردار روزانة خود را تعطیل کردند و در مناقب این سیاه از قارة سیاه و معتقد به برابری سیاه و سفید سخن در پیوستند. بر بارک اوباما حرجی نبود که خودش هم رنگین پوست بود و اصلاً حضورش هم در مقام رهبری آمریکا تأیید حقانیت ماندلا بود. آیا نخست وزیران بریتانیا و ژاپن و چین هم دنباله رو آمر یکا بودند که آنها هم درگذشت ماندلا را شتابناک و در بحبوحة یک روز کاری به جهان تسلیت گفتند؟   

ماندلا پس از سی سال تحمل زندان سر انجام در 1994 با رأی قاطع مردم کشورش به ریاست جمهوری انتخاب شد و بر دلها حکومت کرد. او امروز پس از یک دوره بیماری طولانی که همگان را دراضطراب داشت، سرانجام در سن 95 سالگی در میان اندوه حهانیان با نیکنامی از این جهان رفت. رئیس جمهور وقت کشورش او را پدر ملت افریقای جنوبی خواند؛ اوباما از او به عنوان کسی که برای صلح جهانی کوشید یاد کرد و بسیاری از سران کشورها او را جاودانه توصیف کردند. مردم کشورش در سوگ پدر داغدار شدند. مرگ ماندلا دنیا را تکان داد و به جهانیان ثابت کرد که در عین محلی بودن می توان جهانی بود. در عین مبارزه می توان محبوب ماند و بر اوج انسانیت پای یهاد.

بزرگی به این نیست که زندگی تو در زندگی دیگران اثر بگذارد بخشی از بزرگی آدمها هم این است که مرگشان چقدر در زندگی دیگران اثر می گذارد.

سیاستگران عالم راه ماندن و نیکنام زیستن را از ماندلا بیاموزند.

چقدر می توان از دیگران آموخت، دریغا که راه آموختن بر ما هموار نشده است!

ما اَکثَرَ العِبَر وَ اَقَلَّ الاِعتِبار!

 .

 

 

تونس یا نتونس

اگر وقت دارید مطلب صفحه بعد را ببینید

لازم نیست تا آخر بخوانید

ادامه نوشته

سعدیا حب وطن...

دیگر طاقت نمی آورم: طاقت بار خجالت: از روی برخی از شما که هی می آیید و هی می بینید که خبری نیست. واقعا هم خبری نیست. از پیامها و پیامکها و پیام نگارهای شما که می پرسید کجایی؟  جای دوری نیستم . به دور خود می گردم  در گرداب سرگردانیُ که دور بادا از جناب شما!

الآن هم بی آنکه به صفحه وبلاگم مراجعه کنم و ببینم شما چه نوشته اید اول این پیام را می گذارم شاید فرصت نکنم. الآن هم چیزی ندارم مطلبی نوشته ام برای سخنرانی در دانشگاه سوسه تونس (اگر کسی سوسه ندواند) که قرار است اوایل آبان ایراد شود. فکر کردم در این حا بیاورم شاید به اعتبار موضوعش برای برخی به یک بار خواندن بیرزد.

 

اگر خیلی اصرار دارید چیزی بخوانید به صفحه بعد مراجعه کنید:

ادامه نوشته

یاد قهرمان با حضور شفیعی کدکنی

 

                     یاد قهرمان باحضور شفیعی کدکنی

قصه بسیار زیبا وساده بود، به همین سادگی؛ تمام اطلاعیه همین بود، روی دو برگ A5؛ یکی جلوکتابخانة قطب نصب شده بود و یکی هم در پاگرد راه پله ها، وقتی می رفتی به طرف قطب؛ همین و همین. تازه یک ساعت قبلش هم اعلام کرده بودند؛ اول صبح شنبه 4/3/1392. عبارتِ«باحضورِ» هم خیلی نازک نوشته شده بود با نستعلیقِ کِلک؛ به طوریکه وقتی از دور می دیدی فقط دو تا اسم به چشمت می خورد: «قهرمان» و «شفیعی کدکنی»؛ همین و همین.  گفته بودم اطلاع رسانی نکنند نمی خواهیم شلوغ بشود مخصوصاً تأکید کرده بودم به روزنامه چی ها نگویید لازم نیست قضیه خیلی رسانه ای بشود. این بود که وقتی این دو اسم را توی یک صفحة سفید وساده می دیدی، خاصه اگر می دانستی که این دو نام با هم چه نسبتی دارند همة وجودت تکان می خورد. هردونبودند: یکی در این عالم و یکی در این دانشکده. یادِ زمانی می افتادی که هردو بودند: چه بودنی! و در چه دورانی! اوایل دهة چهل قهرمان در کتابخانه بود و شفیعی با عبا و عمامة سفیدش در همه جا: در کلاس وکریدور و صحن سنگفرش دانشکده و زیر درختان چنار و اقاقی، که دانشکده هنوزهم برای بیرونیان«منزل دکتر فاضل» بود. کسانی که می دانستند قهرمان و شفیعی از پنجاه سال پیش با هم «یکی روحند اندر دو بدن» و دیده بودند که نیمی از این روح با آن نیمِ دیگر و با عالم وجود بدرود گفته، می توانستند بدانند که این دو نام چرا باز هم در یک صفحة سپید A5 کنار هم آمده است به ویژه که کلمة «یاد» هم از دوری و درد حکایت می کرد.

باری، صبح شنبه چهارم خرداد 92 یاد قهرمان گذاشته بودیم در کتابخانة قطب علمی فردوسی شناسی(کتابخانة دکتر یوسفی) واقع در طبقة دوم ساختمان دانشکدة ادبیات مشهد، با حضور دکتر شفیعی کدکنی که سراسیمه از تهران برای شرکت در مراسم سوگواری دوست پنجاه ساله اش محمد قهرمان به مشهد آمده بود. صبح بهاری غم انگیزی بود و می توانست دل انگیز باشد، غم غروب قهرمان اگر می گذاشت؛ که نگذاشت! گفته بودم این جلسه را در کتابخانه بگذاریم که قهرمان 27 سال و چند ماه عمرخدمتی اش را در آن گذرانیده بود. از فروردین 1340 به پیشنهاد دکتر علی اکبر فیاض در دانشکده ادبیات مشهد استخدام شد تا آذر ماه 1367 که با اصرار خودش را بازنشسته کرد و به پناهِ خانه رفت برای ادامة کارهایی که در دانشکده بخشی از آن را انحام داده بود: تصحیح دیوان شش جلدی صائب که علمی و فرهنگی چاپ کرد درتهران و دیوانهای کلیم و ناظم هروی که آستان قدس منتشر کرد درمشهد. دیوان صیدی تهرانی را هم قبلاً موسسة اطلاعات در آورده بود در تهران. تصحیح دیوان حاجی محمد جان قدسی مشهدی را هم در دانشگاه فردوسی چاپ کردیم چنان که دیوان میرزا قلی میلی مشهدی و صیادان معنی و ارغوان زار شفق(برگزیدة دیوان طغرای مشهدی) را هم امیرکبیر در آورد درتهران و دیوان محمد قلی سلیم تهرانی را انتشارات نگاه. دیوان میر رضی دانش مشهدی ، و فریادهای تربتی هم در مشهد درآمد. او در این فاصله دو گزیدة حساب شده هم از صائب در آورد یکی با عنوان برگزیدة اشعار صائب و دیگر شعرای سبک هندی، که سمت منتشرکرد و دیگری مجموعة رنگین گل (گزیدة اشعار صائب تبریزی)به سرمایة انتشارات سخن برای تدریس در دانشگاهها که هردو پرفروش و پر خواننده بود برای آن که انتخاب محمد قهرمان با آن بصارت و مهارتی که در شناخت صائب پیدا کرده بود، حرف نداشت. با یادهای عزیزگذشته(ده نامه از م.امید به محمد قهرمان) هم در انتشارات زمستان چاپ شد و دو دوست دیرین و جانجانی را در کنار هم نشان داد. قهرمان برای انتشار اشعار دوستان صمیمی اش در مشهد زنده یادان غلامرضا قدسی، احمد کمالپور و ذبیح الله صاحبکار هم کوشید و برانتشار مجموعة شعر هر سه تن نظارت کرد؛ چنان که برای تصحیح عرفات العاشقین هم مدتی با صاجبکار در بنیاد عاشورا همکاری داشت.

 کارنامة علمی قهرمان سنگین و نظرگیر است به طوری که اگر او شاعری ناماور و بی همتا در طریق صائب و کلیم هم نمی بود، از او به عنوان محققی متخصص و پرکار در حوزة سبک شناسی هندی می توانستیم یاد کنیم و نامش می توانست در ردیف مصححان پرکار و دقیق النظر جاودانه شود و حالا که از او بیشتر به عنوان شاعر و صاحب غزلهای ناب بر شیوة صائب یاد می کنیم ارزش کار و ارج وجود او دو چندان می شود. اگر به یاد بیاوریم که قهرمان در انجمن ادبی خود، که متجاوز از پنجاه سال در منزل شخصی و به میزبانی شخص او همه هفته رزوهای سه شنبه تشکیل می شد و شاعران پیر و جوانی از مشهد و شهرهای مختلف به آنجا رفت وشد داشتند و چیزها یاد گرفتند و بعداً راه شاعری خود را پیدا کردند و سری در میان همگنان در آوردند، موضوع اهمیت دیگری پیدا می کند و به ما حق می دهید که در هفتمین روز فقدانش سوگمندانه گردهم آییم و بر سر سفرة خاطرات مشترکش با شفیعی کدکنی بنشینیم.

جلسه را بعدالحمد وسپاس و نشان دادن عکسهایی از حالاتِ نشست و برخاستش در جلسات علمی و شعرخوانی فرهنگسرای فردوسی، با صدای رسای قهرمان آغاز کردیم که شعرهای ناب تربتی اش را کشدار و شعرانگیز می خواند از مجموعة «دمِ دِربندِ عشق» که چند سال پیش با صدای شاعر پرشده بود:

اَفتَوِ داغِ پِتَو رفتی و مُر جِیزّوندی      آخ ای عشق، رگ و ریشة مُر سوزُندی

وِر مُگفتی دلِ زِلّة تُر چاق مُنُم   مُر گِریفتی تو به رو، بس که دِگوشُم خُندی

کمی از حالات و مقاماتش گفتم و باز رفتیم سرِ صدای پردرد و داغش و این بار دریغ­یادی که در سوگ رفیق همشهری اش سروده بود، ذبیح الله صاحبکار؛ و اینک خودش مصداق این دریغ­یاد می توانست باشد و شعرش زبان حال ما، که بود:

آسِمو سِنگِ بِلا وِر پر و بالُم پِرُّند     دستِ غم خاکِ مصیبت به سرِ مُو پَشُند

غصّه پِخّید به رویِ مُو و زَهرَه­م اُو رَف      خِنجر غم به تَه اَمَد جگرِ مُر دِرُّند...

یِکَّه­چین رِفته چِطُو دستِ اَدم­کوشِ اجل ای حرُم مرگ چه خُونا که نِکِرده پامال...

بعد هم تنی چند از دوستان قهرمان از یادها و خاطراتشان با قهرمان گفتند: دکتر احمد علوی، دکتر محمد مهدی تاصح، دکتر مه دخت پورخالقی، و...و دیدم همه تواضع می کنند و نمی گویند یا کم می گویند که می دیدند جمعیت چگونه ملتهبند و مشتاق برای شنیدن حرفهای شفیعی، که سیمرغ بود و کیمیا! و همه حالا در انتظار«کیمیا کاری و دستان کدامین دستان/ گسترانیده شکوهی به موازات ابد/ روی آن پنجره با زینت عریانی هاش/ که گذر می دهد از روزن اسرار مرا»!

جمعیت از در و دیوار کتابخانه بالا می رود: نشسته و ایستاده و نیم­خیز و تکیه­داده به دیوار و دستة صندلی­­ها و سرکشان از بیرون در و از پنجرة اتاق روبرو! نفس­ها حبس در سینه!

دیدم طاقت همه طاق شده است، بیش از این جای درنگی نیست. رو می کنم به شفیعی، که سر برچینه دان غم کنار من در صندلی رها شده است: با­خود و بی­خویش و در خود و بر خود رفته.   

می گویم شفیعی تن به هرجلسه و نشستی نمی دهد، اینجا به ما لطف کرده است و حذبة نام و یاد دوستش محمد قهرمان هم سلسله جنبان واقعی است که اینک شما او را در کنار خود می بینید، از این بابت از او و روح بلند قهرمان سپاسگزارم که دانشجویان ما و دوستداران خودش را منت پذیر کرده است.  چند سال پیش (سال 84) هم که ما در همین قطب علمی جلسة بزرگداشتی برای قهرمان گذاشتیم دکتر شفیعی لطف کرد و از گروهی از صاجب نظران ادبیات سبک هندی خواست که مقاله بدهند که به حرمت نام او و محمد قهرمان دادند و ما درمجموعة پردگیان خیال چاپش کردیم(کتاب را نشان می دهم). ایشان علاوه تر از این لطف کرد و به رغم عادت دیرینه اش در آن جلسه حضور یافت و با دست خویش از این کتاب و مجموعة شعر محمد قهرمان(حاصل عمر) که دوستانش دراصفهان به طرز پاکیزه ای چاپ کرده بودند رونمایی کرد(کتاب را نشان می دهم). از همین آقای دکتر فتوحی هم درخواست کردیم که به عنوان سخنران ویژه در مجلس ما سخنرانی کند. آن زمان دکتر فتوحی درتهران بود. امروز قهرمان و گلچین که متخصصان بی همتای سبک موسوم به هندی بودند در میان ما نیستند و جور ایشان باز هم باید درخراسان کشیده شود؛ دکتر فتوحی همین جورکش معهود است و این بار هم از این پس خراسان باید میان­دار سبک هندی باشد به همت دکتر فتوحی و دانشجویانی که در این مسیر تربیت می کند. از دکتر فتوحی می خواهم که چیزی بگوید در بارة قهرمان و یا سبک هندی که تواضع می کند، گمانم ذوق حضور دکتر شفیعی و شوق شنیدن سخنان او بر زبان همگی (جز من یکی) قفل زده است.

می گویم  قهرمان دوستان زیادی داشت: از یک طرف گروه ربعه(یا به عبارتی خمسه) در خراسان بودند: قدسی، کمالپور، صاحبکار، قهرمان و باقرزاده ؛ که چهارتای اولی با ما و جهان خاکی ما خداحافظی کردند و رفتند و جز قدسی(که در حرم دفن شد) همگی به اتفاق گلچین و قرائی و عماد و نکیسا قهرمان و صدیق در آرامگاه شاعران مدفونند سر بر آستان حکیم طوس(رو می کنم به دانشجویان که وقتی خواستید وارد باغ آرامگاه شوید به دست راست نظری بیفکنید و با فاتحه ای از اینان که گفتم یاد آورید). اما دوستی قهرمان با دو تن دیگر نیز زبانزد بود: اخوان ثالث و شفیعی کدکنی. اخوان سالهاست که در میان ما نیست و قهرمان هر سال چهارم شهریور مثل یک فرزند مرده بر بالین اخوان می ایستاد و به سوگباد دوستداران شعر امروز درود می گفت؛ از شهریورآینده خدا می داند جای خالی قهرمان را چه کسی بر بالین اخوان پرخواهد کرد! اما خدای را سپاس که شفیعی اینک درمیان ماست-که همیشه باد-  من باید سخن کوتاه کنم و از دکتر شفیعی عزیز بخواهم که از قهرمان برای ما بگوید.

نفسها در سینه حبس مانده است. شفیعی در صندلی فرورفته است بی آنکه جابجا شود به سخن آغاز می کند و از نخستین آشنایی اش با قهرمان سخن می گوید زمانی که طلبه ای 15، 16 ساله بوده و حریص دانستن که غیر ازساعاتی که در محضر استادانش ادیب نیشابوری و آشیخ هاشم قزوینی و آیت الله میلانی بوده بقیة وقت را یا در کتابخانة آستان قدس می گذرانیده یا درکتابخانة گوهرشاد. در سال 1334 در بخش مجلات کتابخانه مجله ای دیده است به نام در راه هنر که توجهش را جلب کرده  و شاملو، عماد، اخوان و دیگران در آن شعر و مقاله چاپ می کرده اند و شفیعی شش شماره از این نشریه را خریده و با دست خود صحافی کرده که هم اکنون در کتابخانة شخصی او، که به مرکز دایر ه المعارف بزرگ اسلامی اهدا شده، موجود است. و او برای نخستین بار با حواندن مقالة «نوعی وزن در شعر امروز» قواعد کوتاه و بلند شدن شعر نیمایی را فهمیده ودر خط شعر امروز افتاده است. درهمان مجله یک غزل هم به لهجة تربتی از محمد قهرمان دیده و عملاً با نام او آشنا شده است در سال 1334. بنا براین هم اکنون 58  سال از این آشنائی می گذرد. در این مدت در سفر و حضر از او ترک اولائی در عالم دوستی ندیده است. در همین راستا او از تقید قهرمان به پرداخت دانگش در امر هزینه های سفر یاد می کند و می افزاید در سفر وقتی می خواستیم پول هتل یا رستوران را بپردازیم می گفت: «التدنّگ دینی و دین آبائی!»(پرداختن دانگ روش من وروش پدران من بوده است، یعنی دانگم را حتماً باید بپردازم).

 اما نخستین دیدارش با قهرمان درسال 1339در دفتر روزنامة خراسان اتفاق افتاده است، زمانی که او و علی شریعتی و نعمت آزرم در آن روزنامه صفحه ای داشته اند برای نقد و تحلیل شعر نو. و محمد قهرمان به توصیة اخوان ثالث برای دیدن این جوانان همشهری خوش ذوق به دفتر روزنامه می آید و از نزدیک با آنها آشنا می شود و ستاره­شان با هم می گیرد. شفیعی ادامه می دهد: بعد از آن ما با هم رفت وشد ونشست و برخاست داشتیم. در آن زمان دو سه انجمن ادبی در مشهد وجود داشت: یکی انجمن ادبی سرگرد نگارنده بود که اغلب کلاسیکهای مذهبی در آن گرد هم می آمدند و شعرهایی با حال و هوای مذهبی و غزل سبک هندی در آن خوانده می شد. یکی هم انجمن ادبی شادروان محمود فرخ بود که اغلب پیش کسوت ترها در آن شعر می خواندند و بیشتر متمایل به سبک خراسانی بودند. ما هم انجمن ادبی کوچکی داشتیم: مرحوم شریعتی، نعمت آزرم و من در منزل فخرالدین حجازی در سرشور دور هم می نشستیم. نشانی اش را حجازی در یک بیت به نظم در آورده بود:

میدان چرخ کوچة کسرائی           بن بست اول است اگر آئی

این انجمن درواقع یک انجمن ادبی آوانگارد(پیشرو) به شمار می آمد.

با تشکیل انجمن ادبی قهرمان درواقع چهار انجمن ادبی فعال داشتیم در مشهد. قضیه به سال 1340 مربوط می شود. انحمن قهرمان که تشکیل شد ما هم حذب این انجمن شدیم. این انجمن سالها ادامه داشت و این اواخر فعالترین و سرزنده ترین انجمنهای ادبی خراسان بود. سلوک روحی قهرمان زبانزد بود. انضباط اخلاقی و سلوک معنوی این مرد واقعآً آموزنده بود. بنده متجا.وز از پنجاه سال با او دوست بودم. با هم سفرها رفتیم. در بارة سلوک اخلاقی او می توانم ساعتها حرف نامکرر بزنم. اشک بر دیدگان و بغض بر سخن شفیعی راه می بندد. مطلب را بر می گردانم و ادامه می دهم: قهرمان مرد آزرم بود دایم سرش پایین بود عکسهایش را ببینید جگونه چشم از شما دزدیده است. صدایش آرام بود و با همه بااحترام سحن می گفت. شعرهای بد از کسانی می شنید اما به روی خودش نمی آورد و هیچگاه کسی را تقبیح نمی کرد. دانش و شعر شناسی او را من بی نظیرمی دیدم خاصه در شعر شیوة صائب. این سالهای آخر به صحرای رباعی زده بود. ما با هم روزهای پنجشنبه در فرهنگسرای فردوسی شاهنامه می خواندیم. اغلب من دنبال ایشان منی رفتم در راه می گفتم تازه چه دارید؟ می گفت چند رباعی سروده ام. صبح­ها پا می شوم و در حیاط ورزش می کنم رباعیهائی به ذهنم می رسد بلا فاصله یاداشت می کنم. البته در اتومبیل نمی گفتم بخواند می گذاشتیم برای پایان جلسة شاهنامه خوانی. پایان بخش جلساتمان همیشه شعر خوانی بود: دست کم در جلسه سه شاعر داشتیم: باقرزاده دکتر حدادی و قهرمان. شعر پایانی را قهرمان می خواند، خِتامُهُ مِسکٌ.

شفیعی به قرار آمده است.

 رو به جمعیت می کنم ومی گویم اگر سئوالی هست از استاد شفیعی بپرسیید. بغض گلوی همه را گرفته است. هیچکس لب نمی جنباند. دو سه مطلب یادداشت کرده ام که اگر سئوالی نبود بپرسم. زبان همه در سئوال هم بند آمده است برای آن که سکوت را بشکنم می پرسم: شما گمانم در سال 42  کتاب شعر امروز خراسان را چاپ کرده اید با نعمت آزرم، من الآن حضور ذهن ندارم برای آن که از سالها پیش به این کتاب رجوعی نداشته ام،  آیا در این کتاب از محمد قهرمان هم شعری آورده اید؟ و چرا این کتاب را تجدید چاپ نمی کنید؟  

می گوید: آورده ام، دکتر احمد علوی هم تأیید می کند. اما در مورد کتاب شعرامروز خراسان، شفیعی شأن پیدایی آن را شرح می دهد: در همان انجمن مدرن­های خراسان، درمنزل شادروان فخرالدین حجازی بود که در سال 1340 به سرمان زد از حاصل خلاقیت­ها ادبی اعضای انجمن منتخبی فراهم بیاوریم. این انجمن نامش «انجمن ادبی پیکار» بود. اول قصدمان این بود که قضیه در داخل انجمن محدود بماند. از اعضا خواستیم هرکس نمونه ای از شعرش را بدهد تا در جزوه ای چاپ کنیم. چون من ونعمت به انجمن­های ادبی دیگر مشهد(نگارند، فرخ و قهرمان) هم رفت و آمد داشتیم، گفتیم چه دلیل دارد این جزوه را به انحمن پیکار محدود کنیم، از آنها هم خواستیم نمونه ای از شعرشان را بدهند. ابتدا از خودمان نگذاشته بودم دوستان گفتند دلیل ندارد از خودتان هم بهتر است بگذارید. من و آزرم هرکدام یک شعر هم از خودمان در آخر کتاب گذاشتیم.   به این ترتیب کتاب در اسفند 1341 به عنوان نخستین نشریة انتشارات توس، که رفیقمان محسن باقر زاده بتازگی راه اندازی کرده بود، منتشر شد. در این کتاب علاوه برنمونة کار شاعران این چهار انجمن از اخوان ثالث و عماد که اصلاً خراسانی اما ساکن تهران بودند هم نمونه ای آوردیم. بر روی هم در این کتاب از 60 شاعر آن روز خراسان شعر آوردیم. با وجود جوانی و خامی انتخاب معتدل و بی طرفانه ای صورت گرفت. در این کتاب بهترین شعرهای آن ر وز این شاعران آمده است بدون هیچ ملاحظه و محدودیتی. مسن ترین فردی که از اوشعر آوردیم شیخ الادباء محمود فرخ متولد 1318 قمری بود. از در گذشته ها مقید بودیم شعری نیاوریم برای آن که قضیه فرق می کرد. این کتاب دقیقاً امسال پنجاه ساله شد. به باقرزاده چند روز پیش گفتم این انتشارات دارد پنجاه ساله می شود حوب است به این مناسبت برنامه ای تدارک ببینی و این کتاب را هم که اولین کتاب انتشارات تست بدون یک حرف کم یا زیاد تجدید چاپ کنی.

اینگونه کتابها باید در همة استانها تهیه شود. من یک برنامة مدون برای این کار دارم  بر آنم که در ولایات و نه استانهای فعلی یعنی در خراسان، گیلان، مازندران، اصفهان، فارس، آذربایجان و... به معنی ولایتی آن گزیده هایی از شاعران امروز  بی حب و بغض و صادقانه تهیه شود، که اگر بشود چیزی خواهد شد در حدود 15 جلد. در این صورت ما می توانیم بر اساس آن در بارة شعرامروزهمة ایران قضاوت کنیم. شعر فارسی امروز تنها در تهران تولید نمی شود همیشه حق ولایات به دلیل دوری از مرکز و بی کس و کاری ضایع می ماند. من بنا دارم این مجلدات را که به اهالی ادب ولایات سفارش داده ام حتی اگر شد به هزینة خودم چاپ کنم. اگر بشود برای افعانستان و تاجیکستان و حتی هند و پاکستان هم چنین مجموعه ای فراهم کرد مطلب کاملتر و تمامیت قلمرو شعر فارسی جامع­تر می شود. توی حرفش می دوم و سه تا دانشجوی دکتری اهل افغانستانم را یکی یکی صدا می کنم و چون هر سه تن حاضر هستند می گویم اینها امروز و فردا فارع التحصیل می شوند و می توانند این وظیفه را بر دوش گیرند.

از نشریة هیرمند می پرسم که در همان سالها در همین دانشکدة ادبیات منتشر می شد و تنها چهار شماره از آن در آمد اما جای خود را در میان مطبوعات استان باز کرد و قطعاً در تاریخ مطبوعات خراسان این نام باقی خواهد ماند. نامی که متأسفانه نسلهای امروز این دانشکده با آن آشنا نیستند. شفیعی با حالتی نوستالژیک به آن دوران باز می­گردد: در روزگار جوانی ما تعداد زیادی روزنامه و مجله در مشهد منتشر می شد. اما چند روزنامه از همه بیشتر مطرح بودند: روزنامة خراسان، که هنوز هم منتشر می شود، روزنامة آفتاب شرق که اسماعیل آموزگار منتشر می کرد و هفته نامة آزادی که به همت مرحوم علی اکبر گلشن آزادی منتشر می شد. گلشن آزادی شاعر و روزنامه نگاری برجسته بود و برگردن خراسان حق بزرگی دارد که روزی باید این حق گزارده شود. در حدود سال 1340 عبدالمجید مجید فیاض، که وکیل موفقی بود، امتیاز یک هفنته نامه به نام هیرمند را گرفت. این نشریه از هر نظر نشریه ای مترقی بود. من دانشجوی دانشکدة ادبیات مشهد و طلبه ای معمّم بودم با مهدی علائی قرار گذاشتیم از امتیاز هیرمند استفاده کنیم و از حاصل کار استادان ودانشجویان این دانشکده یک نشریه منتشر کنیم. چهار شماره منتشر شد. مقالات آوانگارد و دیدگاههای مترقی در نقد و شعرشناسی داشت و همچنین اشعار بسیار خوبی در این چهارشماره منتشر شد. چند نفری بودند مثل مهدی علائی، اقدس یغمائی و ابراهیم شکورزاده که از فرانسه مقالات خوبی ترجمه می کردند . برخی از شعرهای خوب دکتر رجائی و مقالات دکتر یوسفی هم در این نشریه منتشرشد. از اخوانُ  و سایه ُو  اصغرواقدی و شرف الدین خراسانی هم چیزهایی داشتیم. هیرمند آینة طبیعی هنر و ذوق خراسان در سالهای آغاز دهة چهل بود.

 از فرصت استفاده می کنم وبه یاد می آورم از کتاب اخیر روان شاد عبدالمجید مجید فیاض به عنوان از باغ قصر تا قصر آرزوها در دو جلد که همین یکی دوسال پیش منتشر شده(انتشارات کویر 1389) و نکته های خوب و دست اولی دارد در مورد تأسیس دانشکدة ادبیات مشهد و حرفهای نگفته ای در مورد دکتر علی اکبر فیاض بنیادگذار و موسس این دانشکده که با مرحوم مجیدفیاض نسبت نزدیک داشت. استاد شفیعی ظاهراً این کتاب را ندیده است. به دانشجویان و علاقه مندان به تاریخچة این دانشکده خواندنش را توصیه می کنم.

از کافة داش آقا می پرسم و این که آیا دکتر شفیعی و قهرمان هم به این کافه رفت وآمدی داشته و اگر داشته کی ها در آن جا دیده می شدند. شفیعی با ذوقی دوچندان به سر یادهایش می­رود، گویی سپاس می گزارد که به یادش آوردم. باری آن سالها به موازات خیابان جنت درست پشت دادگستری فعلی کوچه ای بود که داخل آن کوچه به چند قدم قهوه خانه ای معمولی بود با چند تا صندلی و سماوری که فقط در آنجا با چای از افراد پذیرایی می شد. به این قهوه خانه می گفتن«کافة داش آقا» که مهمترین مرکز روشنفکری مشهدبود. هرکس  اندکی چیزی سرش می شد معمولاً به این کافه رفت و آمد داشت. عصرها در سایه سار بیرون قهوه خانه می نشستند و تا پاسی از شب بساط گفتگو و شعر خوانی گرم بود. از کسانی که مرتب به این قهوه خانه رفت و آمد داشتند مرحوم احمد کمالپور بود. کمال درواقع پای اصلی و بزرگترِ این محفل ادبی به شمار می آمد. از کسان دیگری  که به این محفل آمد و رفت داشتند دکتر سعید هدایتی بود. این مرد آیت انسانیت بود اصلاً طبیب بود اما بیشنتر فعالیتهایش اجتماعی و ادبی بود. ذوق ادبی خوبی داشت و دائم با ادیبان و شاعران نشست و برخاست داشت. او یکی از پاهای اصلی داش آقا بود. مشتری دیگر داش آقا جعفر محدث بود که دائم با صندلی چرخدارش همه جا حاضر بود. در کودکی برایش حادثه ای پیش آمده و از ناحیة پا فلج شده بود اما مغز و دلش خوب کار می کرد. محدث نقش کعب الاخبارشهر را داشت هرخبری بود او زودتر از همه بو می برد. دائم احبار تازه داشت. هرکتابی منتشر می شد اول دست او می دیدیم. نوعی معرکه گیری ادبی و اجتماعی داشت همه را دور خودش جمع می کرد و یکریز از ری و روم و زمین و زمان حرف می زد. او از پاهای قرص داش آقا بود.  قهرمان علاقه ای به داش آقا نداشت اما او هم بالاخره گه گاهی به آنجا سر می زد. داش آقا در تاریخ انجمنهای ادبی و حرکتهای روشنفکری مشهد دردهه سی و چهل مطرح و موثّر بود. نمی توان از ادب و اندیشه در مشهد آن سالها سخن گفت و داش آقا را به یاد نیاورد.

وقت گذشته است خستگی در چهرة شفیعی هم پیداست. می گویم سخن زیاد است و حضور استاد شفیعی که همیشه به ما  و دانشکدة ادبیات، که خانه و محل تحصیل ایشان و تکوین بسیاری از این خاطرات است، لطف داشته اند، بسیار مغتنم. اما بالاخره هردیداری را پایانی است. باید استاد حرف پایانی را بزند؛ که می زند: خطاب به دانشجویان مشتاق و همه تن چشم و همه جان گوش: شما در بهترین ایام عمرتان هستید بعد آدم در دام انواع گرفتاریها فرو می غلتد قدر خودتان را بدانید، خودتان را دست کم نگیرید. اگر شعر خوبی دارید، اگر نقد خوبی نوشته اید اگر مقالة عالمانه ای دارید منتشر کنید حتماً موجی ایجاد می کند و کسی نمی تواند آن را نادیده بگیرد، چنان که ما را در دهة چهل نتوانستند نادیده بگیرند. این دانشکده تاریخ دلپذیری را از سرگذارنیده است. در سال 1334 که برای اولین بار مجوز تأسیبس گرفت در یک خانة 400 متری استیجاری بود ساختمانی خیلی ابتدائی داشت. وقتی می خواستند برای این دانشکده کتابخانه درست کنند مجموعة کتابهای احمد کمالپور شاعر فقید مشهدی را خریداری کردند. این کتابها هستة اولیة همین کتابخانة دانشکده ادبیات شد.  مجموعة جامعی بود از دواوین شعرا و متون کلاسیک.

 

جمعیت برای گرفتن امضا و برداشتن عکس هجوم می آورند فاصلة قفسه ها با صندلی­های اطراف کم است. تراکم جمعیت راه را برهر عبور و مروری بسته است. دعوت می کنم همگی را به صحن دانشکده برای گرفتن عکس و امضا. تا از کریدور و پله ها بگذریم نیم ساعتی گذشته است. در تزاحم و تراکم مشتاقان  خود را به صحن دانشکده می رسانیم. خطاب به شفیعی، جملة گلستان را می خوانم: «حاتم طائی که بیابان نشین بود اگر شهری بودی از جوش گدایان بیچاره شدی و جامه بر او پاره کردندی...»  

 

 

 

    

 

چهار راههای کتابی مشهد

چندی پیش جیزهایی نوشتم از کلاسهای چهل و اندی سال پیش مشهد که بعضی ها پسندیده بودند .

حالا که حر ف دیگری ندارم، گرانی و انتخابات و هسته ای و این و آن چیز هم  از گروه خون قلم من قدری بدور افتاده است، رو پس می کنم و از کتاب و کتاب فروشی می نویسم آن هم از چهل و شش سال پیش. اگر شما هم مثل من برای فرار از مسئولیتهای امروز فیلتان یاد هندوستان دیروز کرده بفرمایید به صفحه بعد:

ادامه نوشته

از این حسن تا آن حسن

 

امروز وقتی دوست دیرینم حسن لاهوتی سر برخاک خواجه ربیع نهاد نتوانستم بر خود نلرزم. برای تسلای دلم قلم را بروی لختی گرداندم گریه را باید بر خود می کردم، آن را هم گذاشتم برای دیگران. 

اگر می خواهید بدانید چرا، به صفحة بعد مراجعه فرمایید

ادامه نوشته

نوروزانه 92

 

 روزی که آدمی

خورشید دوستی را

        درجان خویش یافت

راه رهائی از دل این شام تار هست

             وآنجا که مهربانی لبخند می زند

                   در یک جوانه نیز شکوه بهار هست.   (فریدون مشیری)

نوروز جشن یادها و شکوفه­هاست، یادهای خوب بهاری از درازای روزگار؛ خوب می­گویم و خوب می­بینم. با بدش ما را کاری نیست، کاری هم نبوده است، که بدی­ها ­رفتنی­اند چنان که بدان؛ آنچه می ماند خوبی است و خوشکامی. و شما در نوروز و آنچه بدان وابسته است از آئین­ها و آذین­ها، از دیرینگی­ها و دیرینه­ها چیزی جز خوبی و خوشدلی نمی بینید. باور کنید نوروز بدها و بدکاری­های بسیاری به خود دیده اما بدها و تاریکی­ها را به فراموشی سپرده و هماره بر روشنی­ها و دوستی­ها انگشت نهاده است تا آدم­ها پا بر دوش یادهای خویش بگذارند و ببنند «که خورشیدشان کجاست».

ما پروردگان نوروزیم، با یادهای فرخنده و آئین­های خجسته که مانائی و پایائی را به ما گوشزد می کنند؛ ما با فرهنگ دیرینه­سال نوروز پیمان بسته­ایم و گرم­دلی و خرسندی را در جهان می­پراکنیم تا همگان بدانند که خود را چگونه پیدا کنند. نوروز ما با همه فراز و فرودهای روزگار کنار آمده و از میان همة بی­راهی­ها راه زندگی همراه با سرفرازی را پیش پای آدم­ها گذاشته­است. ما خون سیاووشیم و در آن سوی سده­ها با کینه بدرود گفته­ایم، دشمن از شکیبائی ما بستوه آمده­است. همة کینه داران تاریخ در برابر شکیبائی و شادمانگی نوروزانة ما به زانو در آمده­اند. نوروز ما بر اندیشة سیاه­کاران تاریخ راه بسته و با روشنای نگاه خود تاریکی را از سر راه آن­ها به نیستی تارانده­است.    

  سال 1392 مانند سال­­های سال دیگر که گذشته­اند و مانند سال­های بسیار سال دیگر که گذشتنی­اند سال پاک­دلی خواهد بود و سال خوش­منشی، که نوروزش در آغوش بهاری که با خرّمی پیمان بسته­است، خوبی­ها و خرسندی­ها را در کوله بار سنگین خود خواهد پیچید برای آیندگانی که به روی آن­ها آغوش گشوده­است. و باز جهانِ بی­خود و بی­خویشتنی، که ما در آنیم، همچون گذشته­ها در آرزوی آرامش و آشتی و بی­آشوبی شرمسار خواهد ماند و بی آن­که باری از دوشی فروگذارد بر گُردة آفرینش سنگینی خواهد کرد.

 نوروز پیروز سرفراز خواهد ماند، تا جهانی باشد و روزی و نوروزی؛ و ما به جهان، که در آرزوی روزی نو تشنة راستی و نیکنامی استَ، خواهیم گفـت:

بهار است و نوروز پیروز ایران  

                       به هر روی

                          پاینده نوروز ایران.            

مباد که!

 

امروز بعد از ۷ روز رفتیم به دیدار دوست و رفیق همدل و معلم آموزگار دکتر رضا انزابی نژاد  در خفتنگاه خواجه ربیع.  گفتم به یادش بعد از ۷روز قلم را لختی بگریانم. من خیلی اهل گریه نیستم اما قلم به اختیار من نیست اگر می خواهید بدانید چرا به صفحه بعد رجوع فرمایید: 

ادامه نوشته

از آستانة فصلی نو

من کار دارم و فرصت نمی کنم به وبلاگم سر بزنم تقصیر آنهایی که به امیدی هر بار به این جا می آیند و دست خالی بر می گردند چیست ؟ دیدم خدا را خوش نمی آید شما را که این قدر وفادارید هر بار دست خالی برگردانم. چیزهای زیادی نوشته ام و می نویسم که به درد خودم می خورد و باشد برای خودم وآدمهای اندکی مثل خودم. گفتم تا فرصت کافی به دست بیاید و من هم بتوانم مثل شما با فراغت خاطر کنار لب تابم بنشینم یا آن را در کنار خودم بنشانم  و از این دنیای تلخ حقیقی به دنیای شیرین و فروبرنده مجازی سفر کنم همین بخشی از مطالبی را که مدتها پیش نوشته ام و در انتظار اتمام و بعد هم چاپ به سر می برد، برایتان این جا بیاورم تا اگر خواستید و از نوشته های من خسته نمی شوید بخوانید تا دوباره کی به هم برسیم. پس اگر با این پیشنهاد موافقید به صفحه بعد مراجعه کنید و خاطره ای را که از یکی از دبیرستانهای مشهد مربوط به 47 سال پیش، نوشته ام بخوانید: 

ادامه نوشته

حجاب دیدة نامحرمان زیادت باد!

 

حجاب دیدة نامحرمان زیادت باد!

این سنایی هم عجب اعجوبه ای است! می گویید: نه! بیایید با هم سری بزنیم به همین حدیقه که لابد دم دست همة شما هست. بعضی وقتها آدم از همین چیزهای دم دستی هم غفلت می کند. علتش شاید این باشد که به ما فقط بالابالانگری را آموخته اند وقتی خیلی هم بالانگر باشی جلو پایت را نمی بینی و آن وقت است که اگر چالهای، چاهی یا دست کم دست اندازی جلو پایت باشد یکراست می افتی به چاله و از چاله در نیامده به چاه. و چیزی بدتر و شکننده تر از این نیست که با دو چشم باز در روز روشن بیفتی به چاله ؛ چاه البته پیشکش شما!

نمی گویم دور از جان شما، برای آن که می دانم از آن چیزی که می خواهم به آن توجه دهم، برای شما هم گزیری نیست؛ اما دست کم می توانم بگویم ناسلامتی به همین یک دو چیزی یا پدیده ای که دم دست هرکسی هست و به یکی همیشه و با دیگری فقط به ظاهر یک بار، اما آن هم به واقع همیشه مبتلاهستیم، توجه کنیم و آن هم نه به کلیت اندیشةوی در این مورد که به همین دو مضمونی که عجالتاً توجه مرا، تازه آن هم هنگام تصحیح که آدم حواسش ابداً به این چیزها نیست، جلب کرده نظری بیفکنیم (در پرانتز عرض کنم که چندسالی است با دوست سنایی شناسم دکتر زرقانی سرگرم تدارک تصحیح و شرح تازه ای از سنایی هستیم) ببینیم چه کار کرده است این شوریدة غزنه!

از «غم» آغاز کنیم که خانه زاد وجود آدمی است و راهبر به مرگ؛ که به قول بوشکور:

اگر غم را چو آتش دود بودی       جهان تاریک بودی جاودانه

درین گیتی سراسر گر بگردی            خردمندی نیابی شادمانه

و یا بنا به به این رباعی هلالی جغتایی:

در عالم بی وفا کسی خرم نیست         شادی و نشاط در بنی آدم نیست

آن کس که در این زمانه اورا غم نیست      یا آدم نیست یا درین عالم نیست

 وقتی شوریدة غزنه می گوید:

 زین جهان همه سراسرغم     دلم از دل گرفت وز جان هم!

تصور نمی کنم بتوان با کلمه چیزی فراتر از این بر زبان آورد و یا با اندیشه به چیزی ژرفتر از این دست یافت.

تصور کنید چگونه می توان از «دل» که منشاء همة عواطف است دلگیر بود ! چطور می توان از «جان» که همة احساسها جوشندگی خود را زا آن می گیرند دل گرفته داشت! تأمل بیشتر را بگذارم بر عهدة خودتان.    

 به «مرگ» برسیم که آخر خط است، همة بارها آخر خط پیاده می شود، حتّی «بارِغم».

از این مصرع سنایی: «ای مرگ اگر نمرده ای دریابم!» آدم چیز دیگری احساس می کند و مرگ را جورِ دیگر می بیند، بی آن که لازم باشد به قول سهراب چشمانش را بشوید. با همین چشمان نَشُسته هم آن چیزی که اومی بیند دیده می شود. شما هم ببینید! این چه مرگی است که در مورد زنده بودنش شک می کنیم؟ این چه متناقض نمایی است که خودش را انکار می کند! مرگی که خود به مصداقِ«هرچیزی به ضدش شناخته می شود»، یا به تعبیر عربی اش«تُعرَفُ الاَشیاء بِاَضدادِها» موجب اثبات زندگی است؛ و با مرگ است که زندگی معنی پیدا می کند، چگونه می توان پنداشت که مرده است؟ هیچ فیلسوف و طبیعی و دهری و کافر و ملحد و ماتریالیستی را نمی شناسیم که در وجود مرگ تردیدی داشته باشد. در وجود روان و ماده و رستاخیز و پیامبر و حتی خدا شک کرده اند این ملاحده و زنادقه و مراکسه و لیاننه، اما درمورد مرگ، هرگز!

یک و نیم سده بعد از سنایی البته خداوندگار عشق و سرگشتگی و شورآفرینی حضرت مولانا در واپسین دم های کارزار زندگی هَل مِن ُمبارِزی جانانه طلبیده و فریاد کرده بود:

مرگ اگر مرد است آید پیش من    تا کشم خوش در کنارش تنگ تنگ!    

من ازو جانی برم بی رنگ و بو        او زمن دلقی ستاند رنگ رنگ!

اما به گمانم این لایة دیگری از مرگ ا ست و لزوماً فروتر از انکار آن!

از این گونه لایه ها در خود سنایی هم هست، جای دیگر در دیوان می گوید:


  

                           بی برگی اگر مرگ مالد گوشم  آزادی را به بندگی نفروشم

گرانیگاه این سخن جای دیگری است باید به آزادی و آزادگی اندیشید و وزن و جایگاه آن را در چشم و دل وی برسنجید. کشف این گوهر البته در گفتگوی شاعر با مرگ بیشتر و ژرفتر آشکار می شود.

در تأمّلات سنایی جادارد که تأمّل کنیم، فتأمَّل!

ادامه نوشته

من به شعر تر- او به شیر حشک

 

 کمی کمتر از یک سال پیش، درست نیمه های آبان 90 که در سوئد بودم شبی

که چندان کوتاه هم نبود-روزهای سوئد از همین اوایل مهر خودمان کوتاه می شودخیلی کوتاهتر از نوع خودی آن- فراغتی بود و کتابی و گوشة چمنی(البته چمنش از پشت شیشة رستوران دیده می شد) با دو دوست همزبان یک ایرانی: دکتر محمود حسن آبادی از دانشگاه سیستان و بلوچستان که در اوپسالا دو سه سالی بود فارسی درس می داد از طرف دولت ایران یعنی همین وزارت علوم خودمان؛ و دیگری افغان: محمد شریف سعیدی شاعر و ژورنالیست جوانی که از چندین سال پیش مثل بسیاری از هموطنان آواره اش رخت به دیار مغرب برده اند. او مدتی در کار ژورنالیسم بوده و اخیراً یعنی از چندی پیش از آن(یعنی پیش از پارسال) در آموزش و پرورش اوپسالا برای تدریس زبان دری به هموطنان آواره اش به کار گرفته شده بود. (این را هم در پرانتز یواشکی بگویم که کشور سوئد مثل بسیاری از کشورهای دیگر غربی با وجود آن که بالاخره خارجیها و بویژه خارجیهای آلوده به مسلمانیی مثل ایرانی ها و افغانها را، خارجی به معنای واقعی کلمه می داند و هرگز بنا ندارد با آنها یکی بشود، با این حال برابر قانون خودشان تسهیلات انسانی فراوانی قائل می شود که یکی از آن تسهیلات آموزش زبان مادری آنهاست در مدرسه های سوئدی تا خارجیها هم احساس بیگانگی با خودشان نکنند و هم زبان مادری خود را از یاد نبرند یا آنها که در بیرون از مرزهای خودی زاده شده اند زبان مادریِ مادرِ خود را از یاد نبرند و برای این کار هم حتما مقیدند به هرقیمتی که شده معلم اهل زبان از همان کشور اصلی استخدام کنند. این اقدام ظاهراً خیلی برای خارجیهای مقیم این کشورها بسیار دلپذیر است). ببخشید که داخل پرانتز از بیرون آن بیشتر شد. می گفتم: آن شب ما سه نفر بودیم و یک دفتر شعر که شریف(ما به این نام صدایش می کردیم همان محمد شریف سعیدی را) با خودش آورده بود. من از قبل می دانستم که شعر می گوید، یعنی یک بار هم دو سال پیش (پیش از آن تاریخ؛ و گرنه حالا می شود سه سال پیش) او را در مشهد دیده بودم. دانشجوی کابلی‎‎‎ام سرورسا رفیع زاده او را با خودش آورده بود به یکی از جلسات شاهنامه خوانی قطب علمی ما، و گفته بود که شاعر و ژورنالیست است و از سِویدن(افغانها به سوئد می گویند) آمده است و شعری هم برای ما خوانده بود که اصلاً در گوش و هوشم ننشسته بود. و من شریف را آن سال جوانکی یافته بودم با شعری بی نام و نشان و بی هویت که خوب باری برای آن که مهمان بود و از بچه های افغانستان که همراهش آمده بودند رودرواسی داشتم، سری تکان داده و مثلاً تحسینی کرده بودم و گرنه هیچ چنگی که هیچ، حتی ناخنکی هم به دلم نزده بود شعرش. آن روز او مهمان من بود و من جلو همشهریهایش رودرواسی داشتم و حالا من مهمان اویم در این مملکت یخ‎زده و از خود او و محبتهایی که این یکی دو روز بی‎هوا و بی‎دریغ به من کرده و مثل پروانه دورم گشته است، حسابی زیر بار منت اویم. عصری حسن آبادی گفته بود شریف شعر خوبی گفته و قرار است امشب برای ما بخواند. یادم آمده بود از شعری که در مشهد خوانده و مرا ابدا نگرفته بود اما نمی توانستم زورکی هم که شده ابراز خوشحالی نکنم از شعرخوانی اش .

و گفته بودیم شریف جان بخوان،

و او که خوانده بود:

وسوگند به سنگ

که چخماق بر شقیقة شقایق

و سوگند به آتش

که از تیغ‎آبدار

می چکد در لالة گوش بی بی عایشه

و سوگند به صبح

که تنفس می کند بینی بریدة بی بی را‎ ‎

بینی بی بی را چاقوی آبدار ملکة چشم آبی می برد

و گوشهایش را کارد پرزیدنت

و باقیمانده اش را سربازهای بیابان گرد

که در پشت پدرهای شان

 بر فراز هیروشیما پرواز می کردند

یا برکشتی دزدان دریای بار می انداختند

حالا پزشکان مهربان شان

جراحی پلاستیک می کنند

چهرة بی گوش و دماغ افغانستان را

بر تخت خواب تایمز

در بیمارستان بزرگ جهان.

عایشه کیست جز افغانستان

که بینی اش پیش جهان بریده

و گوگوش را بی دایره و تنبک می شنود

افغانستان عکس رنگی است

که چسبانیده شده است بر پشتی زمانه

بی گوش

بی دماغ

با گیسوان منتظر شانه های سیاه

با چشم های زاغ

تو تفنگ هایت را بر میخ های استخوان بیاویز

میخ های استخوانی

در دیوار توپ خورده آسان تر گور می شوند

و اسکلت انتحاری بر مانکن افغانستان زیباست

که مردان مرده را در لبان اوباما می خنداند

برای گوشواره ها

برای چهارگل ها

گیسوان بی بی  بی‎گوش است

و بی بی عایشه قرآن را با بینی بریده تلاوت می کند

 برای دختران باکره ی بی گوش

که گوش به فرمان داده اند

برای مفسران حیران

تا جهان را بر وحشت افغان ها بگریاند

جهانی که نیمه اش درازکشیده

با شکمی لبریز از شراب

و نبمة دیگرش قوز کرده

بر مشک سوراخ سوراخ بی آب

 به این جهان پریشان که نمی داند

گوش های عایشه

گوش گیرهای دیگدانهای سیاه

 وبینی اش هواکش چلم های تریاک است

.... [کمی جلو تر بروم، حوصله تان را نبرد]

و سوگند به دُبی

که صدای سکس و صلواتش

از برج العرب به گوش جهانیان می رسد

و تمام برج ها و کوهان های شترانش

بر خلافت برحقِّ ملا عمر

بر پای ایستاده شهادت می دهند

و سوگند به ریش بلند مارکس

که امیرالمومنین ما

آفتابه اش از تاشکند

تسبیحش از توکیو

جانمازش از پکن

کلاهش از مکه

عرق چینش از چچن

خرمای افطاری اش از خوزستان

کفش هایش از مسکو

عینک یک چشمه اش از برج العرب

تفنگش از تلاویب

کامپیوتر اوپلش از نیویورک

پوندش از لندن

ووحی اش از طریق جبرئیل آی اس آی

و قربانی اش افغانستان است

و امیرالمومنین با این همه دارائی دیگران

خود را

افغان

مسلمان

مالک اصفهان

و امیرالمومنین جهان

می داند

 وبا صلابت حکم جاری می کند

 

بر گوش و بینی بینوایان

گوش های عایشه

 شهادتین را از زبان کارد می شنود

 وبینی اش بو می کشد

خون های تازه برلب شمشیر را

.... وسوگند به واسکت های پاک

که جلیقة نجات بشر از گناهان کبیره اند در خاک

و فیل ها که خواب هندوستان می بینند

رسول در غار حرا وحیانی شد

و امیرالمومنین در غارهای توره بوره

و عایشه در غارهای توره بوره

و عایشه دماغ آواز نداشت

 وامیرالمومنین دماغ آواز نداشت

و امیرالمومنین هیچ وقت نگفت

کلمینی یا حمیرا

و نگاه کرد به لب های ام المومنین

که سرخ شده بود از خون های ریخته از گوش و بینی اش

وامیرالمومنین

سوره ی سرخ خواند

برای گوش های بی لاله

و ختم کرد

فتقبل منا یا رجیم

آمین!

******

داستانش این شعر را قبلاً برایم گفته بود شریف که چگونه در عهد طالبان

این بی بی عایشه را به جرمی واهی گوش وبینی بریده بودند ام المومنینی در چنگال امیرالمومنین(ملا عمر).

این بود که وقتی شعر تمام شد با صدای کش دار و ته لهجة افغانی شریف(برای شما تمامش را نیاوردم)، خودم هم نمی دانم که چقدر از پهنای صورتم را اشک فرا نگرفته بود.

آن روز این شعر چاپ نشده بود از شریف خواستم که به میلم بفرستد و نمی دانم چرا نفرستاد(وشریف می دانست که من چقدر از این شعر خوشم آمده). شاید همان وقت برای چاپش فکری کرده بود، و حالا بعد از نزدیک یک سال که حسن آبادی از اوپسالا آمده برایم هدیه ای آورده است از شریف دو جلد کتاب شعر:

الف لام میم دال با ده دوازده شعر بلند و کوتاه از جمله همین شعر که بخشهایی از آن را خواندید با عنوان «بینی بریدة بی بی عایشه» و

زاغ سپید با 54 شعر کوتاه اما پر تصویر و معنی دار و درد آلود، با وزن و بی وزن، سپید و منثور. هردو در تابستان 1391 درافغانستان چاپ شده است: اولی، انتشارات تاک؛ دومی انجمن قلم افغانستان.

شما این دفتر ها را ندارید، حسودیتان نشود، به سه شعر کوتاه از مجموعة زاغ سپید مهمانتان می کنم تا سیب سرخ را دست بچة همسایه روا دارید:

1-            نیمه ی تلخ

نیمی از دوستان قدیمی

خون چکان زیر خاکند!

نیمی از دوستان صمیمی

پیش چشمان من چاک چاک اند!

نیمه ی تلخم- از شست  پا تا کمرگاه-

زنده در گور

نیمة شهدم- از سینه تا کاسة سر-

پر از وزوز زرد زنبور.

 

2-            خیاط

خیاط حال و حوصلة چینه زن نداشت

           ماشین خویش را بی سوزنش فروخت

          با سوزن دراز سکوتی

       لب های خویش را

      در کارگاه آیینه

    آهی کشید و دوخت.

3-            اشتباه

من به شعر تر

دخترم به شیر خشک

همسرم به نان و نقره های ماه فکر می کند

ای مثلث عجیب زندگی کدام ضلع

اشتباه فکر می کند؟

در دل مسیح

میخ خون چکان به آخرین گناه فکر می کند؟

   

غیرت فرهنگی، نجابت ذاتی

 

 غیرت فرهنگی، نجابت ذاتی

 محمد جان شکوری دانشمند سرشناس و ایران دوست تاجیکستان هم به خیل رفتگان این راه دراز پیوست.  شکوری در سال 1925 م / 1304ش، در بخارا زاده شد. پدر او شریف‎جان مخدوم صدر ضیاء از روشنفکران و بزرگان روزگار خود بود و در حرکتهای فرهنگی و سیاسی بخارا در دهه‎های اول قرن بیستم تأثیر فراوانی برجای گذاشت.

محمدجان شکوری زود از پدر و مادر یتیم ماند و دوران کودکی را با دشواری سپری کرد. او  توسط عمویش و همسر جلال اکرامی نویسنده نام آشنای تاجیک بعدها به دوشنبه برده شد و تحصیلات خود را در اوج دشواریهای جنگ جهانی دوم به پایان برد و بعدها به عنوان عضو اتفاق(کانون)نویسدگان و آکادمیسین آکادمی علوم تاجیکستان سمتهای علمی چندی را  تصدی کرد. . وی  آثار فراوان خود را که عموماً در تحکیم موقعیّت فرهنگی و تاریخی تاجیکان بود در دوشنبه  پدید آورد امّا هرگز ارتباط خود را با بخارا قطع نکرد. احساس عمیق و درد ناشناخته‎ای که در آثار و تحقیقات شادروان شکوری در ارتباط با تمامیّت فرهنگی آریاییان و ارتباط تاجیکان با فرهنگ ایرانی دیده می‎شود، از او شخصیّتی ممتاز و یگانه ساخته که نظایر چندانی برایش نمی‎توان پیدا کرد. به همین دلیل بود که از سال 1376 به عنوان عضو پیوستة فرهنگستان زبان و ادب فارسی ایران انتخاب و معرّفی شد. تألیفات او عمدتاً به خط سریلیک است. با این حال برخی از آثار معروف او مانند دو کتاب: خراسان است اینجا و انسان گرایی آموزش و زبان ملی در همان تاجیکستان  به خط فارسی نیز چاپ شده است. کتاب خراسان است اینجا  درواقع بیانیة فرهنگ و زبان آریایی و سند هویت و استقلال و دیرینگی زبان  و فرهنگ تاجیکی است. اعتبار علمی و شخصیت فرهنگی ممتاز وی باعث شد که در سال 1384 در ایران به عنوان چهرة ماندگار نیز معرّفی شود.

شکوری مردی عالم، متین و نجیب بود ایران و زبان فارسی یا به قول خودشان تاجیکی را دوست میداشت و برای رسمیت بخشیدن آن به عنوان زبان رسمی تاجیکستان پیش از فروپاشی اتحاد شوروی بسیار تلاش کرد تا این که سرانجام توانست در سال 1989 یعنی دو سال قبل از استقلال تاجیکستان آن را به عنوان زبان رسمی تاجیکان به کرسی بنشاند. شکوری در دوستی با ایرانیان هم مخلص و با فرهنگ ایرانی صمیمی بود.

من او را از نزدیک می شناختم و با او مراوده داشتم. چند سال پیش که به تازگی بیمار شده و موقتاً در منزلش بستری بود باتفاق دوستم مهدی سیدی و قهرمان سلیمانی رایزن فرهنگی ایران در دوشنبه به عیادتش رفتم. مردی به آن بزرگی و نجابت در یک آپارتمان مستعمل کمونیستی سرد و بی روح و نه در شأن آدمی مثل او، زندگی می کرد. تنها او نبود که در چنین شرایطی با زندگی دست به گریبان بود؛ اغلب دوستان تاجیک ما به ویژه آنها که مناعت طبعی داشتند و برای کسب درآمدی غیر از معاش رسمی خود به این و آن در نمی پوییدند همین گونه بودند. وضع دوست دیگر من پروفسور رسول هادی زاده هم از او بهتر نبود. من در شگفت بودم که آدمهای مسن و بزرگی مانند اینان چگونه زمستانهای سرد و یخ زده دوشنبه را در این ساختامهای بی رحم سر می کنند!

در این آپارتمانهای بی روح کمونیستی اگر گرمی وآلاف و الوفی نبود صفا و مهر و نجابت تا دلت بخواهد بود. به همین خانة شکوری که وارد شدیم همسر وفادارش دل افروز خانم اکرامی با چهره ای پرخنده و سرشار از مهر و نجابت به استقبالمان آمد. نان که به رسم تاجیکان شکستیم پیالة چای سبز تاجیکی هم سبزی با خود آورد و هم گرمی. نشاط چهرة شکوری از حضور مهمانان ایرانی و حرمت و لطفی که کرد همه چیز را کامل کرد.

شکوری هم به دلیل ارتباطش با فرهنگستان و هم به دلیل علاقة خاصی که به ایران داشت مرتب به تهران سفر می کرد. دریغ که نشد از وجود نازنینشن در مشهد بهره مند بشویم و من چند بار که در ایران دیدمش بیشتر در تهران بود و این اواخر یعنی آخرین ماههای سال گذشته هم درجلسة رسمی فرهنگستان شرکت کرده بود با دل افروز خانم و یک بغل کتاب که از دو شنبه با خود آورده بودند از جمله برخی آثار برگردان شدة پدر زنش جلال اکرامی نویسنده توانای تاجیک که گفتم در سرپرستی او هم چیزی از مهربانی فروگذار نکرده بود. بعضی از این کتابها هم نصیب من شد که از آن میان یکی به خط فارسی بود: من گنه کارم، رمانی از جلال اکرامی بر گردان میر بابا میر رحیم  که دل افروز خانم به عنوان تحفه ای از بابایش جلال اکرامی به من مرحمت کرد. سالها پیش استاد شکوری هم برخی از کتابهایش از جمله: خراسان ست این جا و انسانگرایی آموزش و زبان ملی را برایم در دوشنبه پشت نویسی کرده بود که به یاَدگار دارم.   

 آخرین سفر استاد شکوری به ایران همین یکی دو ماه اخیر بود که برای معالجه در تهران بستری شده بود. متاسفانه بیماری او شدت گرفت و عملاً کار از دست پزشکان معالج خارج شد و درست چند روز پس از بازگشت به تاجیکستان روز یکشنبه 26 شهریور ماه 1391 در سن هشتاد و هفت سالگی به دیدار دوست شتافت. با مرگ او رشتة استوار ذیگری از رشته های ارتباط فرهنگی ایران و تاجیکستان از هم گسیخته شد.

شکوری دانشمندی والا مقام، انسانی شریف و دوستی سزاوار احترام بود. این ضایعة اندوهبار را باید به جامعة علمی تاجیکستان و ایران، به ویژه فرهنگستان زبان و ادب فارسی و فرزندان و همسر نازنین و فداکارش دل افروز خانم که همیشه در سفرها و مراودات  علمی در کنار همسر دانشمند خود بود، تسلیت گفت و برای روانش در مینو آرامش آرزو کرد.

پیامکیها

پیامکیها

 

از شما چه پنهان من که به این نتیجه رسیده ام که همه چیز خوب است و دراین هیچ شکی نسیت، بد وقتی است که چشممان را به روی خوب ببندیم و در به روی تاریکی بگشاییم. به شیخ (شمس تبریز) لابد گفته بودند: «ایام مبارک!» و او که گفته بود:     

  «ایام را مبارک باد از شما!

مبارک شمایید!

ایام می آید تا به شما مبارک شود!

«شب قدر» در ما « قدر» تعبیه کرده است!»

و من می گویم: خوبی در شماست همه چیز در ذات خود نه خوب است و نه بد. هرچیزی از شماخوب می شود یا بد. بستگی دارد که ما چگونه باشیم: خوب یا بد.

چیزهای نوظهور امروز هم از این قاعده جدا نیست: انرژی اتمی، ماهواره، اعتراض، اطلاع رسانی و به عنوان یکی از مظاهر کوچک آن همین پیامک. کلمه ها گاهی غلط اندازند. آدم قبل از آن که با مفهوم آن آشنا شود تصور دیگری دارد. یکی از آن کلمه های غلط انداز همین «اتم» است. به گوشتان مراجعه کنید، کاری به آنچه در بارة اتم می دانید نداشته باشید. وقتی می شنوید چه هیبتی از تلفظ آن در گوشتان می نشیند! خیال می کنید چقدر باید بزرگ و پر شکوه باشد‍! و حالا در ذهنتان به مفهومش مراجعه کنید: «کوچکترین ذرة هر عنصر شیمیایی»: اتم اکسیژن، اتم ئیدرژن و... من وقتی پنج دهه پیشتردر دبیرستان برای اولین بار این کلمه را شنیدم هیبت و هیمنة زیادی از آن در دلم پدید آمد که هنوز هم نمی توانم گمان کنم از آن هیبت و هیمنه چیزی در نظرم کاسته شده است. وقتی برای اولین بار بنای یاد بود اتومیوم بروکسل را دیدم (بنایی مرکب از 9 گوی استیل با ارتفاع 102 متر که بر اساس بلور آهن و 150 بیلیون بار بزرگتر از اندازة واقعی ساخته شده)، گمان کردم همان هیبت را سازندگان آن خواسته اند به باز دید کنندگان آن نشان بدهند. وقتی با آسانبربه درون این ذرة غول آسا رفتم سخن هاتف خودمان را فرا یاد آوردم که:

دل هر ذره را که بشکافی   آفتابیش در میان بینی     

اتم چیز بدی نیست. پیامک هم خوب است بنا براین روانیست که کسی را از داشتن این چیزهای خوب به هردلیلی یا بی دلیل محروم کنیم.

من نمی دانم در دل شما چه می گذرد؛ من یکی همیشه به آن چیزهایی فکر می کنم که رویش به روشنی است. روشن اندیشی چیز خوبی است که هیچ کس به هر دلیلی یا بی دلیل نمی تواند ترا از داشتن آن محروم کند. محرومیت هم چیز بدی است من چیزهای بد خیلی دیده ام محرومیت از بدترین آنهاست.

همین پیامک از خیلی چیزها شما را محروم می کند: از انتخاب، از اعصاب راحت، و گاهی از وقت عزیز! چه وقتها که باید برای خواندن و حذف کردن پیامهای بی هوده وبی معنی و بی ربط(البته برای تو و گرنه برای فر ستندگانش بسیار باربط و با معنی و سودآور هم هست) صرف کنی! اما خوبهایش چی؟ یکی از آن خوبها و خوبیها ادبیاتی است که از طریق پیامک دارد همه گیر می شود. خیال نکنید منظورم زبان زرگری خاص جوانها و نوجوانها یا اختصارات و کوته نویسیهاست و یا فارگلیسی تیتیش مامانی خانوادگی ودوستانه و رفیقانه و دخترانه!

اینها نه! چیزهای نجیب و بزرگانه ای که مخصوص آدم بزرگها و فرهنگ چشیده هاست، که البته جوانترها و فرنگ دیده ها هم دست کم از آن بدشان نمی آید. همین که ما از چیزی خوشمان بیاید که آنهایی که از ما خوششان نمی آید ازآن بدشان نیاید، بدنیست . شما هم باید از آن بدتان نیاید.

این روزها به من پیامک هایی می رسد که از دریافت آن بدم نمی آید که هیچ؛ شما هم گمان نمی کنم اگر بشنوید بدتان بیاید. بعضی از آنها را در گاه شمارم یادداشت می کنم. ممکن است خیال کنید اینها ادبیات محض و رشته و سررشتة من است. تا حدی تصدیق می کنم؛ اما باور بفرمایید این لایه از ادبیات دیگر ادبیات تخصصی من نیست همانهایی که ادبیات را با لبنیات هم اشتباه می گیرند وقتی دست روی دلشان بگذاری می بینی لایه ای از ادبیات، که امروز می توان ادبیات پیامکی را جزئی از آن دانست، بر دلشان نشسته و یک لایه چربی هم روی آن باقی گذاشته است. 

می خواهید نمونه ای از آن را ببنید؟ حرفی ندارم برایتان می نویسم و شما را به خودتان می سپارم تا بی رودرواسی خوشتان بیاید:

درختها گاهی دلتنگ تبر می شوند

آنگاه که پرندگان سیم برق ر ا بر او ترجیح می دهند.

+++++

بوی مهربانی می آید

کجا ایستاده ای؟

در مسیر باد؟

++++

وقتهایی هست که جز به بودنت دلم به هیچ رضا نمی دهد. حالا .... من از کجا برایش «تو» بیاورم!

++++

نظم چهان بر سه است:

پرخنده باشید

فرخنده باشید

سر زنده باشید

(و دیدم دریغ که من نیستم!)

++++++

چایت را بنوش

نگران فردا نباش

از گندمزار من و تو

مشتی کاه می ماند

           برای بادها (نیما)

++++

هیچکس کاغذ سفید را قاب نمی گیرد

برای ماندن باید حرفی برای گفتن داشت

*****

گفتم همه چیز خوب است

زلزله چطور؟

با صدای بلند می گویم:

ننننه

   ودر پایان نمی توانم که نگویم:

دلم از این طبیعت قهر آلود گرفت

چرا رحم با او بیگانه است؟

من قهر طبیعت را دیده ام

من با چشمان خودم زلزله را دیدم

من دیده ام که چگونه آدمها باورشان نمی شود

که دیگر نیستند

که دیگر حق ندارند که باشند

من جنبیدن زمین را که دهان به خشم بازکرده بود

 با تمامت تن خود حس کرده ام

من با زمین جنبی آشنایم

شهر من در شهریور 1347

مثل روستاهای آذربادگان

با مرگ آشتی کرد.

 

سنگ را در بغل ريشه نگه مي دارد

 

 

                  سنگ را در بغل ريشه نگه مي دارد

                                       

كتاب ريشه در خاك را كه خريدم در آن سالهاي دور جواني، بيشتر به آن دليل بود كه از هر دو واژه «ريشه» و «خاك» خاطره هاي نوستالژيك داشتم. موضوع بر مي گشت به دوران نوجواني و حتي كودكي ام كه مي ديدم پدر وقتي مي خواست در باغچة خانه و يا در باغ پي كاريز نهالي بنشاند چگونه بستر ريشه ها را با خاك نرم و بي سنگ و شن آماده مي كرد و آنگاه چنان كه طفل به خواب رفته اي را آرام در دامان مادري مي گذارند و مراقبند كه بيدار نشود، با احتياط ريشة نهال را آرام روي خاك مي نهاد و بسم اللهي مي گفت و با دقت و مراقبت از آن خاكهاي نرم و بي سنگ و سفال و سَرَند شده، كه قبلاً آماده كرده بود، در گلوگاه نهال مي ريخت و چنان كه طفلي را آرام مي خوابانند زير لب وردي مي گفت و درواقع امانت خويش را به خاك تسليم مي كرد. آن خاك بكر در آن سالها چه بوي رطوبت لطيفي به اطراف مي پراكند! در آن تابستانهاي گرم و كويري بوي نم و بوي خاك صميمانه در هم مي آميخت و خاطرة خوبي در ضمير گرما زدة بجه هاي كوير مي نشاند.

وقتي ريشه ها در سينة نمناك خاك ولو مي شدند و دو يا چند روز بعد مي آمدي و مي ديدي جوانة بسيار نازكي در گره شاخه پديدار شده و قرار است فردا به شاخه اي تنومند و بارآور تبديل شود، باور مي كردي، كه تنها نه مرگ، كه زندگي براي آدمي و در حضور آدمي اصلاً از خاك سر بر مي آورد! آن وقت مي توانستي به ياد بياوري كه در زير زمين اين ريشة نازك گياهي چگونه با رطوبت كنار مي آيد و از تباني نبات و خاك شاخه ها با دست پر سر برمي آورند و باغبان پير را رو سپيد مي كنند.

ريشه هاي نازك وقتي جاي پاي خود را محكم مي بينند در زمين پنجه مي افكنند و با تمام وجود از بودن شاخه ها مراقبت مي كنند. آن وقت است كه ديگر هيچ چيزي نمي تواند جلودارش باشد. مي تازد و در هرعمقي كه باشد راه به ديار رطوبت مي برد. ما چه مي دانيم در اعماق زمين چه كشمكشي ميان ريشه ها و موانع سر راه در ميان است! فقط مي بينيم كه شاخه ها هرسال تنومند تر مي شود و ميوه ها رنگين تر و آبدار تر. ما برون را بنگريم و حال را.

جنگل گلستان در دامنه هاي خود نصيبي هم براي خراسان كنار گذاشته است، يعني ابرهاي خزر وقتي بر سرش مي بارد ترشح ناچيزي هم نصيب دامنه هاي جوزك و سركش مي شود و حاصل آن سر سبزي مختصري كه وقتي از كوير سوختة خراسان بالا مي آيي، قبل از آن كه بوي جاده هاي نمناك سواحل خزر سرمستت كند، سبزينة دلپذيري بر سينة كوهها مي بيني و اين يعني طليعة جنگلي كه قرار است بر سرت سايه اي جانانه بيفكند. به دعوت دوستي حالا در اين دامنه هايم همبر با درختاني كه بعضي سر به ساليان و قرون مي برند. از آن ريشه به اين ريشه. از نازكي مويي به ستبري تنه اي كه با همة سختيها جنگيده و بر همة هماوردان پيروز شده است. اين ريشه ديگر نه آن مويرگ نازك و لطيفي است كه باغبان پير برايش بستر نرمي آماده كند و با مراقبت سر به دامان مام زمينش بگذارد، اين ريشه تحمل خاك نشيني را از دست داده و با قدرت يك تهمتن سنگلاخها را به كناری رانده و با پشت قوز كرده خود را از لابلاي سنگ و لاخ بيرون كشيده و آنهايي را هم كه با ستيهندگي خواسته اند راه را بر او ببندند در خود گرفته و در لابلاي پنجه هاي آهن شكن خود خورد و خمير كرده است. سنگها اين جا تسليم درختانند، برخي انگار به پناه ريشه ها آمده اند و ريشة ستبر آنها را مادروار در آغوش فشرده است

در آن سالهاي دور نوجواني وقتي كتاب امير ارسلان نامدار را با اشتياق مي خواندم، از اين بيت آن خوشم مي آمد و شده بود ورد زبانم:

گر نگه دار من آنست كه من مي دانم              شيشه را در بغل سنگ نگه مي دارد

و حالا مي ديدم:

... سنگ را دربغل ريشه نگه مي دارد    

 

دو ریباس غریبانه

 

به سمت راست رو به دامنه هاي هزار مسجد از كوچه هاي خاكي حومة قوچان كه مي گذري در فرو رفتگي شيب دار دره مي تواني بستر يك كاسه رود را به نظر بياوري. درختان و سبزه ناي پيوستة كشت و كار روستاها از هم نمي گسلد. بالاتر درختان حتي انبوه ترك مي شوند بي آن كه فاصلة دو دامنه كمتر شده باشد. زندگي آن پايين جريان دارد و دستت را مي گير و بالاترت مي برد. آب كه هست زندگي هست پس آن سالهاي كم باران چي؟ چشمه ها به آب ذخيرة ساليان متصلند نگران خشك سالي نبايد بود، اما تاكي؟ اين چشمة زلال از كوه «لار» مايه بر مي گيرد بر دست راست روستاي گوگانلو. عجب ماية شفّافي دلم نمي خواهد با دست در اين زلالي حتي موج و شكني ايجاد كنم. ميانجي لازم نيست تماس بي واسطة لبها با اين زلال گوارايت باد!

 

درختان خپله و درهم لميدة اُرس بر اين سينه كشِ كوه در درازاي آن صخره هاي دو رديفه نظر دوستان و قامت دراز و سبزه ناي آن تكدرخت قدافراشته بر كمركش كوه آن سوترك مرا با خود خوانده است. تكدرخت، اما از دور به نظر مي آيد. نزديكتر كه مي آيي مي شود دوتنه، راست قامت و استوار برگها درهم فرورفته و ريشه ها اصلاً از يك جا رسته، ثنويت در توحيد؛ زردشت هم به چنين نتيجه اي رسيده بود. ازاين دوگانة يگانه دل نمي كنم. دوگانه را هميشه به درگاه يگانه گزارده بودم. و اين جا اين دو گانه سر برآستان يگانه گذاشته بودند. با اين عكسي كه گرفته ام نمي توانم يگانگي را به خانه بياورم. عظمت را از شگفتي نگاه هم مي توان خواند. بايد خيلي چيزها بداني تا شگفتي ات بيشتر شود    به كمال برسد.

 

در نمي دانم كجايي خوانده بودم كه چون كيومرث را اجل فرا رسيد بر پهلوي چپ بر زمين افتاد و نطفة او بر زمين ريخت و خورشيد او را پاك و مطهرساخت. پس از چهل سال از نطفة كيومرث مشي و مشيانه به صورت گياه ريباس(ريواس) پديدار گشت اين. دوشاخه در آغاز چنان به يكديگر پيچيده بودند كه بازوهاي آنها از پشت شانه هايشان آويخته و اندامشان به هم چسبيده بود؛ سپس چهرة بشري يافتند و روح درآنها دميده شد. اين ريباس را از جنس گياهي مي دانستند كه امروز «مهرگيا» مي خوانيمش.

اين را اگر اسطوره ها هم نمي گفتند براي من يكي كه قابل درك بود. يعني دو موجود به هم نزديك كه تو يكي بپنداريشان و يا دو درخت ريشه و شاخها در هم چنان فرورفته، برگهابه هم درپيچيده، و اين آخري يعني«مهرگيا».

اين را داشته و دانسته بودم از سالها پيش و هركجا دودرخت، دوشاخه، دو رشته، دو آهو، دو كبوتر يا دو جام بلورين گردن دراز يا حتي فرقي نمي كند دو انسان را سر برشانة يكديگر، به هم درپيچيده يا حتي به هم نزديك مي ديدم بي درنگ ياد مشي و مشيانة اساطير در ذهنم جان مي گرفت و مهرگيا جلو چشمانم مجسم مي گشت. «چشم تو چشم مرا عريان كرد از هرراز/ روزگاري را در ثانيه اي گنجانيدم/و جهان را در مردمكي/ و تكيه دام دو تنهايي را/ چون دو آهو باهم/ مشي و مشيانه/ دو ريواس/ غريبانه».

بگذاردوستان غايت اتحاد را اين بدانند كه« ما يكي روحيم اندر دو بدن» و عارفان نه «من» كه همه «او» بينند.   

 

«درختان ايستاده مي ميرند». اين جمله كي و از كجا در ذهن من نشسته است كالنقش في الحجر، نمي دانم و مهم هم نيست؛ مهم اين كه درخت و به ويژه تك درختان عرصة تنهايي در بيابانها و كوهپايه ها و دامنه ها همواره دل از من به يغما مي برده اند كه آنها را راست قامتاني  مي پنداشتم كه يكه و تنها روزگار را به زانو در مي آورند و بي واهمه اي از آفتها و آسيبها و چه مي گويم از نيستي كه به انتظار همه چيز نشسته است، روي زمان را كم مي كنند. صد سال دويست سال هزار سال و بل هزاران سال روي پاي خويش مي ايستند، طوفانها و تبرها را از سر مي گذرانند و بعد از چند صد و يا نمي دانم چند هزار سال چه با شكوه ايستاده مي ميرند!

اين بود كه هرجا درخت كهنسالي مي ديدم كنار آن مي نشستم و با او كه چنين روي روزگار را كم كرده است، راز و نياز مي كردم. راستي درختاني هستند كه با ارادة آسماني از درون و يا با جرقة مرخ و عفار آتش مي گيرند و از ميانشان، و يا فرض كن از خاكسترشان بعد از سالهاي سال درختي ديگر زبانه مي كشد و تداوم را بر بالين مام سوخته جگر سر به آسمان مي سايند. بسا درختاني كه بخشي از وجود خود را بر اثر آفتي يا آسيبي از دست مي دهند درست مثل آن جانبازي كه دستي، پايي، چشمي و يا بخشي از تن خود را ازدست داده اما همچنان اميدوار به روي زندگي وامي خندد. درختاني هستند كه از درون تهي شده اند به سببي يا آسيبي و در اطراف شهرها و آباديها پاره دوزي، پيله وري يا نمي دانم بي خانماني از آن دكاني يا سرپناهي مي سازد و چندي و چنداني به روي زندگي وا مي خندد. از آن دوچناره هاي بالاي سعد آباد در تون قديم در يادهاي كودكي من بگير تا درخت كاواك و كهنسال ميدان شانديز كه از روزگار نوجواني از آن يادها دارم و بيا تا سرو قدافراختة كاشمر و درحت اساطيري ابرقو و يا آن درخت حيرت آور حومة حيدرآباد دكن كه محيط تنة آن را 12 متر نوشته بودند و يا همين تك درخت خيابان مركزي شهراستكهلم(پايتخت سوئد) كه آبان گذشته ديدم و داشت به اسطورة حمايت از محيط زيست بدل مي شد با آن گروهي كه بست نشسته، جانشان را سپر بلا كرده و در خيابان با شهرداري سرشاخ شده بودند.

درخت هم مي تواندراه بيفتد و پيام همدلي را گوش به گوش برساند.

ما آمدیم و رفتیم

  

   من بين مادرم و عدالت, مادرم را انتخاب مي كنم.  ( آلبر كامو)

     اين سخن آلبركامو را در نمي دانم كجايي خوانده و گمان كرده بودم كه او چقدر خودخواه بوده كه عظمت عدالت را نديده يا آن را كم رنگ ديده است. گاهي هم فكر مي كردم بي عدالتي را تجربه نكرده و يا زماني آن را گفته كه مادرش را بتازگي ازدست داده بوده است و گرنه چطور مي شود كه آدمي مثل كامو چيزي را، حتي اگر آن چيز مادر باشد، بر عدالت ترجيح دهد. حالا كم كم دارم به حرف كامو نزديك مي شوم. براي آن كه متوجه شده ام از ميان همه دلبستگيها مهر مادر و مهر به مادر در ميان همه ملل عالم بيش از هرچيز زبان زد و نامبردار است. مادر را چرا دوست مي داريم؟ معلوم است، خون و پوست و گوشت و بود و نمود ما از اوست و بعدهم خوي و خلق و تربيت و منش و كردار و شخصيتمان. وقتي زمزمه هاي محبت را در گوشمان فرو مي خواند تا آرام و آسان به خواب ناز فرورويم، وقتي كه با سماجت الفاظ را يك حرف و دو حرف بر زبانمان مي نهد تا گفتنمان بياموزد و بعد ها وقتي بكن و نكنها و حتي دعا و نفرينهايش ادامه مي يابد وما را به مكتب يا مدرسه مي گذارد و شب از كار و درس و مشقمان مي پرسد تا آن بعدتر كه براي بالندگي و كمال و حتي براي زندگي به ظاهر مستقل آيندة ما دل مي سوزاند، همه و همه مي تواند و مي توانست در استحكام آن رشته هاي محبت، مهم و سر نوشت ساز باشد. آري مادر را دوست داريم براي آن كه خودمان را دوست داريم، براي آن كه ما خود را ادامة وجود او مي بينيم. ما دو مادر داريم: مامِ تن و مام وطن. چه خوش افتاده است در زبان فارسي اين تعبير " مامِ وطن" و "مادرگيتي(دهر) "، نمي دانم آيا در زبانهاي ديگر هم از اين گونه تعبيرها هست يا نه؟ باشد يا نباشد مهم نيست در زبان اساطير كه زبان مشترك همه اقوام و ملل است، بهتر از اينش هست: "دياوس" خداي مشترك اقوام هند و اروپايي، با همسر خود زمين، جفت جدايي ناپذير " آسمان ـ زمين" را تشكيل مي داده است. اوّلين انسانها، نخستين بار در تن مادرشان زيستند، يعني در عمق زمين.

پيامبرسرخپوستان آمريكايي، اسموهالا(Smiholla ) از بيل زدن خاك سرپيچي كرد و گفت زخمي كردن، بريدن، پاره كردن و خراش دادن مادر مشتركمان با كاركشاورزي، گناه است. او مي گفت: از من مي خواهيد زمين را زيرو رو كنيم؟ آيا دشنه به دست گيرم و در سينه مادرم فرو برم؟ در اين صورت، آنگاه كه مرگم فرا برسد، او ديگر مرا در آغوش نخواهد گرفت. زمين ـ مادر" Terraـ Mather كه در اسطوره شناسي غرب زبان زد است، در واقع مي تواند بيان ديگري از " مام وطن" و در تعبير وسيعتر آن " مادر گيتي" و " مادر دهر" باشد.

بي خود نيست كه پروين دولت آبادي در شعر بلندي در وصف زن، پس از آن كه به زن بودن خود افتخار مي كند، مي گويد:

گرنشان من جويي، بي نشان بي نامم              در سفال چون خم، جوش و نوش آن جامم

من زغم، زمينم، خاك، با فروتني خوگر           اسم اعظمم خوانند، عشق جاودان مادر

اين مادر و آن زمين!  ما دو مادر داريم، دور از هم؛ يا نه در كنار هم. وقتي به آرامش مي انديشيم سر بر دامن هردو مي گذاريم و حس خوبي به ما دست مي دهد. اما وقتي مادر سر بر دامن زمين مي گذارد، يا نه وقتي زمين آغوش به روي مادر مي گشايد چطور؟ مادرِ زمين حسودي اش مي شود؛ او مي خواهد ما تنها سر بردامن،(يا نه، اينجا بر بالين) او بگذاريم. مي خواهد تنها خودش در انتظار ما باشد. پس با اطمينان آغوش مي گشايد و اين يكي را در خود فرو مي برد. دو مادر يكي مي شوند: اتحاد شومي كه تو را تنها مي كند. لحظة اتحاد دو مادر آه عجب سرد و دردناك است حتي اگر دريك روز بهاري به خرمي 26 فروردين باشد!    

  

 

ما می آییم تا برویم

 

بايد نوروزي بيايد تا ما به خود بياييم.

نوروز براي به خود آمدن است. نه، اصلاً نوروز براي آمدن است و لابد زمستان براي رفتن. ما مي آييم تابرويم. ازنوروز تا زمستان راهي نيست. تا كله چرخ داده اي خوردت.

اما دريغ كه اسفند در دنبالة اين فصل، گاهي آب به آسياب زمستان مي ريزد. نديديد كه چطور در دو سال گذشته وقتي مي رفت دست خالي نرفت؛ پارسال از همين حوزة دلبستگيهاي ما ايرج افشار را با خود برد و يك جهان دريغ در دلها برجاي گذاشت و امسال سيمين دانشور را درست در همان روز هجدهم به هم درپيچيد و لاي كوله بار لعنتي اش گذاشت و چشماني را كه سياهي مي رفت به دنبال خويش بي فروغ رها كرد. اين نامِ «سيمين» آخر اين روزها حسابي بر سر زبانها افتاده بود و همه با شور و شادماني واگو مي كردند. سيمين خوب نامي بود و داشت زرين مي شد، يعني جام اسكار را زرين كرد؛ اما بسوزد پير« جدائي» كه بد واژه اي است آنها كه طعم تلخ جدائي را چشيده اند مي دانند چه مي گويم، جدائي در همة انواعش بد است اما با «جدائي سيمين از نادر» داشت اين كلمه دلپذيرمي شد، كه جدائي از سيمين دانشور آتش به جگر عالم زد و زشتي اين واژه را بار ديگرآشكار كرد. مطلبي خوانده بودم خيلي سال پيش، عنوانش بود: «بوي جگر سوخته عالم بگرفت»؛ حالا مي فهمم «بوي جگر سوخته» يعني چه. جگرسوختگي بد دردي است خواه از عشق باشد خواه از جدائي. اولي كه هيچ! اما اين دومي را  هي داريم تجربه مي كنيم و دم فرو مي بنديم.

دردي بدتر از «دم فروبستن» نيست، خاصه به وقتِ «گفتن».

نام سيمين با جلال در ذهنم نشسته بود از پنج دهه پيشتر، از وقتي كه سري به خواندن پيدا كرده بودم، بعد كه در اواخر دهة چهل مقالة «شوهر من جلال» را از او خواندم لطافت زندگي معني دار را از بن دندان دريافته بودم. وقتي فهميدم او سومين فارغ التحصيل دانشگاه تهران است كه از رسالة دكتري خود در رشتة مطلوب من، زبان و ادبيات فارسي، دفاع كرده و اولين زني كه به اين توفيق نائل آمده، نامش بيشتر برايم حرمت پيدا كرد. شووشون او اما چيز ديگري بود. دنياي يوسف و زري مي توانست همة تلخكاميهاي مقدسي را كه نسل من تجربه كرده بود، در كام ذوق آدمي شيرين كند. همان سالها يا اندكي بعدتر او را با خوشبختي ديگري قرين يافتم وقتي فهميدم استاد راهنماي رساله اش بديع الزمان فروزانفر بوده است. بديع الزمان نام بزرگي بود كه بي احتياط نمي شد آن را برزبان آورد. در سال 1383 كه ياد فروزانفر را با شاگردانش، استادان پيش كسوت آن روز، خواستيم در زادگاهش، بشرويه، گرامي بداريم از نخستين كساني كه قرار بود دعوت كنيم سيمين دانشور بود. خبر را كه به او رسانيديم شادماني كرد و چون به علت بيماري و ضعف نمي توانست بيايد، قول داد كه مطلبي بدهد و داد، عنوانش بود: «سيمين دانشور، دريغا گوي استاد بديع الزمان فروزانفر». برديم و دادم در آن جلسه باشكوه وتاريخي يكي از دختران همشهري فروزانفر، به جايش خواند. شيرين و خودماني بود و از سر عشق. در صفحة 56 كتاب سخن آشنا، يادنامة استاد بديع الزمان فروزانفر چاپش كردم. وقت كرديد و كتاب را يافتيد بخوانيد. نوشته بود كه فروزانفر به من توجه خاصي داشت و مرا (يعني سيمين را)«دوشيزة مشكين شيرازي صدا مي كرد» و بعد هم لختي از خاطراتش را آورده بود. خاطراتي خوب از آدمي كه وجودش براي دانشجويانش خاطره بود واگر روزي كس يا كساني خاطرات شاگردان فروزانفر را(كه با دريغ بسياري از آنها ديگر در ميان ما نيستند) يكجا جمع كند گنجينة ملاحتي مي شود كه نظيرش را آسان نمي توان در زبان فارسي پيدا كرد. خاطراتي از چنين استادي وبا قلم چنان شاگردي حتماً بايد خواندني باشد.

جملة آخرش اين بود پس از نقل خاطره ها: «كمي بعد از مرگ جلال، استاد هم درگذشت و براي من دو نعش بر دوش داشتن بسيار ناگوار بود». 15/8/83- تهران.

و حالا براي ما هم دو فقدان بزرگ در دو 18 اسفند(ايرج افشار:89 ، سيمين دانشور: 90) مي گوييد كار آساني است؟

اين البته مانع از آن نيست كه حالا كه از اسفند شوم داريم دور مي شويم و بوي نوروز همه جا را نو مي كند پشت به همة غمگني ها و رو به شادماني، كه يقين دارم هم آن دختر مشكين موي شيرازي و هم اين سپيد موي مرد يزدي خواستارش بودند، نگوييم:     

                            جوان باد بخت تو در فرودين        چو در فرودين ماه روي زمين

 

سر بهار سلامت

 

بهمن كمر زمستان را شكست. سر بهار سلامت .

نمي دانم از بركت هزيمت زمستان است كه از بهمن بوي بهار مي شنوم يا رازي ديگري در اين كلمه نهفته است! «بهِ» بهار البته در بهمن هست چرا «ار»ش نباشد ؟ اگر «ار»ش نيست آري اش هست. پس با صداي بلند مي گوييم: آري

بهمن براي منِ ايراني «ماه جشن» است :

 

2 بهمن= بهمنگان يا بهمنجنه

10 بهمن= جشن سده كه: « زافريدون و از جم يادگار است»

15 بهمن=جشن ميانة زمستان(يعني كمر زمستان شكست)

22 بهمن= روزباد يا جشن باد روزي

حالا اگر اين را به جشنهاي اسفند هم پيوند بزني ديگر مي شود:جشن علي جشن

ببينيد:

5 اسفند= روز خواجه نصير كه علمش همه جا را نورپاشان كرد

15 اسفتد= جشن درختكاري

24 اسفند(امسال ۱۳۹۰)= جشن چهارشنبه سوري

26 اسفند= روز آغاز جشن هاي پايان سال

27 اسفند= ولادت زردشت، پيامبر نور و روشني

29 اسفند= روز نفت

از 30 اسفند نمي گويم كدام جشن آغاز مي شود تا خودتان به استقبالش برويد

 وبگوييد:

انوشه بدي اكامك رسی. 

این را بگذاریم برای چاپار بعد.

امروز (جمعه ۲۸ بهمن)در تالار ساپكو واقع در سه راه بعثت(بلوار تلویزیون مشهد) در جلسه ميان فصلي فرهنگسراي فردوسي مي خواهيم اين جشنها را به ياد بياوريم

 

اگر وقت كرديد سري بزنيد

دی و اورمزدت خجسته بواد

  

«آذر» اگر به معني آتش هم نمي بود مي توانست با اين همه مناسبت آتشي از شور و شيدايي در دل آدمي بر افروزد. كه آتشي كه نميرد هميشه در دل ماست.

قرار بود كه مناسبتهاي آذر را ديگري بگويد و من بشنوم. من گوشم را از زبانم دوستر مي دارم براي آن كه آنچه از راه گوشم به من مي رسد از من است و آنچه بر زبانم مي گذرد پيش از آن كه بگذرد با من بدرود مي گويد. اتفاقي ناخوش مرا به ميدان آورد تا به مناسبت روزي بزرگ از مناسبتهاي آذر بگويم. ۲۵ارديبهشت را «روز فردوسي» كرديم با سماجت و حالا وقت آن است كه سوم دي ماه را«زادروز فردوسي» بكنيم، اگر به زبان خوش نشد با لجاجت و سرسختي.

به روان شاپور شهبازي دورد مي فرستم كه با پژوهشي جانانه و با فرورفتن در كنج و كنار ابيات شاهنامه و به مدد دانسته هاي گاه شماري سرانجام ثابت كرد كه روز تولد فردوسي روزجمعه سوم دي ماه سال 308 يزدگردي بوده است برابربا سوم ژانوية940 ميلادي. به يزدگردي و ميلادي اش كاري نداريم. سوم دي ماهش براي ما مهم است كه همين را هم ما به عنوان زاد روز فردوسي اعلام كرده ايم و چند سالي است كه در اين روز جشنكي برپا مي داريم در فرهنگسراي فردوسي به اين مناسبت و به جند مناسبت ديگر پيش و پسِ آن:

-        9 آذر: جشن آذرگان؛ 26آذرماه: روز عرس مولانا جلال الدين، 30 آذر: آذر جشن+ تولد مهر كه بعدها شده است مسيح و ميلاد مسيح؛ و سرانجام هم شب دراز سال يلداي ديرينه سال كه همة دلها را با معنا و گرماي خود به هم مي پيوندد. و حالا هم  3 دي ماه شده است زادروز فردوسي و به ديگر سخن زاد روز زبان و فرهنگ و ايرانيت و آدميت.

و 11 دي كه آغاز سال نو مسيحي است. پس به ما حق مي دهيد كه بر گرامي داشت اين روز پاي بفشريم و فردا جمعه با همة فرهنگيان و فرهنگوران فرهنگسراي فردوسيِ با فرً و هنگ در تالار ساپكو فراهم بنشينيم و اين روزهاي شادي آفرين را گرامي داريم كه ما اينك به شادي و گرم دلي نيازمنديم مثل نياكانمان، در ژرفاي زمستاني كه درآنيم.

زمستان را با گرماي دلها بشكنيم به شادي بزرگداشت زادروز فردوسي و اين روز را به همه شاد باش بگوييم.     

پ مثل پلیکان

 

پ مثل پليكان آدم را به اعماق مي برد. به اعماق يادها ، به خاطرات و خطرات. وقتي برگردي به اعماق بايد ژرفتر ببيني و از آن دورها سخن بگويي. كيمياوي خوب از رويه به درونه نقب زده بود. پليكان باغ گلشن براي كويريها خويشاوندي خودماني بود وقتي در زمزمة جويبار تن به آب مي زد آنها كه از كوير تشنه بالا آمده بودند، در آبْ غلطان او خودشان را مي ديدند و بدنشان به خنكا مي زد و مي شد ببيني كه چطور با طبس، كه از تبش و تابيدن مي آمد، دمخور مي شوند. پليكان سمبل طبس شده بود در «پ مثل پليكان»، چنان كه آسيدعلي ميرزا در «مغولها»؛ كه وقتي در خرابه هاي ارگ به سراغش مي رفتي مي ديدي كه با آن نگاه خيامي اش چگونه به اعماق انديشه ها راه پيدا كرده است. در زلزله ديگر از آسيدعلي ميرزا صدايي به گوش نرسيدچنان كه از پليكان، اوجدايي ازياران را برنتافته و با آنها رفته بود. اينها براي آنها كه باغ گلشن را در طراوت فروردين ديده و آن را براي طبس كه چه عرض كنم، براي منطقه غنيمتي يافته بودند، معناي ديگري داشت كه تنها واژة طبس بر همة آنها مي توانست دلالت كند.

من به واژة طبس به دو دليل حساس بودم: دومش اين كه آوارگي هموطنانم را در زلزلة 1357 از نزديك ديده بودم و اولش اين كه «تون طبس» زادبوم و رويشگاه بوتة وجودم بود. و حالا در سوئد مي گفتند كتابي در آمده است به نام«به سوي طبس» كه به فارسي ترجمه شده است. كتاب براي سوئديها البته جديد نبود، اما براي من چرا. به دست آوردنش دشوار نبود، شاعر خوش قريحة افغان و دوست همدلم سعيدي برايم آورد؛ همان شبي كه با خواندن حماسة «ام المؤمنين»ش غوغايي در دلم برانگيخت. به شعرش بايد جاي ديگري بپردازم.

به سوي طبس كتاب بزرگي نيست، خردك سفرنامه اي است با عالمي نگاه و نگره و به قول بوالفضل «از لوني ديگر». از سفرنامه نويسي سوئديها خاطرة ديگري هم داشتم. از كتاب كويرهاي ايران سون هدين به ترجمة پرويز رجبي؛ كه سالها پيش به دليل ديگري خوانده بودم. بگذاريد بگويم به چه دليل. من در سالهاي آغازين دهة هفتاد با همسرم كتاب مشتركي نوشتم: فردوس/تون، تاريخ و جغرافيا (مشهد، مؤسسة چاپ و انتشارات آستان قدس، 1374) كه براي فراهم آوردن بخش تاريخي آن تمام متنهاي جغرافياي تاريخي و سفرنامه هاي خراسان را ديده بودم. بعد هم كه اين كتاب در آمد چون به كلمة «تون» يعني به تاريخ زادگاهم حساس شده بودم هنوز هم كه هنوز است هرجا اطلاعي و حتي كلمه اي در مورد تون مي بينم ناخودآگاه دستم به قلم مي رود تا يادداشت كنم. آخر براي شهر بي نام و نشاني مانند زادگاه من بايد به هر جمله و كلمه اي كه پيدا شد چنگ بزني تا بتواني چهار كلمه بر پيشينة آن بيفزايي. بر اثر اصل مجاورت طبس هم براي من همين ويژگي را پيدا كرده است آخر تون و طبس تنها در عبارت «به تون طبس» (يعني به درك! به حهنّم!) نيست كه با هم رفاقت دارند در خيلي جاها اين اصل مجاورت كارخودش را مي كند. پيش از آن كه كتاب را ببينم پنداشتم كه اين كتاب هم از همان قماش است خواستم ببينم شيرلوند مؤلف كتاب، كه در دهة پنجاه ميلادي از طبس و لابد از تون هم گذشته در بارة شهر و ديار من چه نوشته است. غافل كه اين كتاب از لون ديگري است.

همان روز با تركيش اير عازم استانبول و از آنجا عازم مشهد بودم. فاصله استكهلم- استانبول و نزديك به چهار ساعت پرواز و تنهايي فرصت خوبي بود كه اين كتاب را بخوانم؛ كه البته نيم ساعتي زودتر تمام شد و تا به استانبول برسم مقداري هم به مندرجات و شيوة نگارش اين سفرنامه فرصت داشتم كه فكر كنم. اين كتاب در سوئد ترجمه شده است. به قلم خانم فرخنده نيكو و ناصر زراعتي. ترجمه به نظر خوب و نزديك به متن مي آيد و متن اما بواقع از لوني ديگراست، يعني پاكيزه با سبك و سياقي مقطع و تلگرافي كه هردم خواننده را از آخر به اول مي آورد. اين كتاب براي اولين بار در سال 1959 در سوئد چاپ شده است. شيرك لوند از راه زميني از مرزجلفا وارد ايران شده و از مسيرآذربايجان، به تهران، اصفهان، مشهد، طبس و كوير ايران مي آيد و در بازگشت پاره اي از مشاهدات خود را با زباني تند، مقطع، كنايه آميز و چند وجهي به قلم مي آورد به طوري كه خواننده تنها با برشهايي از سفر او آشنا مي شود اما در عين حال خود بسياري از نانوشته هاي او را هم درك مي كند و در خلق فضاي مشاهدات با او همراه مي شود. بنا براين اثراو به زبان و شيوه اي متفاوت و در عين حال جذاب با خواننده ارتباط برقرار مي كند.

كتاب در اختيار شما نيست كه خواندنش را توصيه كنم در ايران هم گمان نمي كنم به اين آسانيها پيدا شود، اما اگر روزي روزگاري به آن دست پيدا كرديدترديد را ابداً در ذهن شما جايي نباشد فوري بازش كنيد و خوشحال باشيد كه چنداني وقت شما را نمي گيرد.

    

من از شما می پرسم

    

 

نمی دانید وقتی می بینم که انگلیسیهای خام طمع چگونه استراتفورد  زادگاه شکسپیر را حلوا حلوا می کنند و از قبل آن نان می خورند یا وقتی می بینم که در باث چگونه به ویرجینیا ولف یا نمی دانم فلان شاعر یا نویسنده دیگر حرمت می گذارند و موزه و گالری برایش درست می کنند یا در شهر دوشنبه خانه لاهوتی را به روی بینندگان باز می کنند به نامش تئاتر و باله می سازند تا بیایند و ببینند که شاعر آزادی خواهشان چگونه شعر می گفته یا در همین امی ین (در 90 کیلومتری پاریس)که من هستم با خانه ژول وزن چه کرده و چگونه آن را به صورت موزه در آورده اند و دوست داران داستانهای خبال انگیزش را به خیال خامی به درون می کشانند, باور کنید دود از سرم بر می خیزد. وقتی می بینم خانه فردوسی در پاژ به آن فلاکت افتاده, یا عطار و خیام اصلا خانه ای  ندارند, بیهقی هم اصلا نمی دانیم در کدام گوری زندگی می کرده؛ این بماند جای دوری نرویم وقتی می شنوم دولت آبادی که امروز کاندیدای جایزه ادبی آسیایی است در شهر خودش سبزوار جایی ندارد که هیچ , از آن جا طرد هم می شود, می فرمایید حق ندارم درشگفت و حیرت زده انگشت به دهان مانده باشم؟

آخر ما چند تا شکسپیر و ویرجینبا ولف و لاهوتی و ژول ورن داریم؟ مگر اینها که ما داریم, نمی گویم برای دنیا دست کم برای خودمان کجایشان از آنها کمتر است؟ بازهم می گوییم بچه های ما به جاهای دیگر رو می آورند؛ نیاورند چه کنند؟

وقتی ما به بزرگانمان اعتنا نکنیم دیگران خواهند کرد و کم کم آنها را صاجب خواهند شد, مگر حالا نمی شوند؟ من می گویم بزرگان عالم به عالم تعلق دارند به شرط آن که ما هم جزو عالم باشیم و به اندازه دیگرعالمیان حرمت آنها را نگه داریم.

امی ین شهر ژول ورن است این را این جا همه می دانند پاژ هم زادگاه فردوسی است اما آیا آن جا این را همه می دانند؟

من از شما می پرسم.      

هزاره فردوسی در سوئد

قرار بود بگوبم چطور شد سر از زادگاه ژول ورن در آوردم؛ بشنوید:

در شهر اوپسالای سوئد طی روزهای 15 و 16 اکتبر 2011کنفرانسی بود راجع به فردوسی, از  بخت نیک من هم دعوت شده بودم . ویزایم را جوری گرفته بودم که بتوانم چند روزی بیایم پیش دخترم که بتازگی برای ادامه تحصیل به فرانسه آمده است به شهر دانشگاهی آمی ین و هنوز خوب هم مستقر  نشده است. این جا کار درستی ندارم بنا براین فرصت هست که هروفت به کامپیوتری دست پیدا می کنم به این صفجه سری بزنم. فعلا در ادامه گزارش کوتاهی بخوانید از آن کنفرانس سوئد تا بعد اگر دل و دماغی پیدا شد از زادگاه ژول ورن هم بنویسم: 

ادامه نوشته

در زادگاه ژول ورن

آنقدر دیر آمدم که برخی حتما گمان کردند که دیگر بر نمی گردم. غافل که دیر آمدن همیشه به معنی نیامدن نیست. من باید بروم تا بیایم. می گویید چطور؟ الآن عرض می کتم.

تا در خانه ام یعنی تا هستم فرصت نوشتن و آمدن ندارم.

حالا که آمده ام دور دتیا را بگردم البته نه مانند ژول ورن در هشتاد روز و اتفاقا در این دنیا گردی از زادگاه ژول ورن سر در  آورده ام  اندکی وقت پیدا کرده ام که برای شما از این شهر خیال انگیز بنویسم و بگویم که امروز بعد از ظهر که در کوچه پس کوچه های آن قدم می زدم و آرامش آبهای رودخانه آن را می دیدم فهمیدم که بی خود نبوده که ژول ورن از این شهر برخاسته است.

شهر زیبا و آرام آمی ین حدودا در یکصد کیلو متری پاریس شهرکی دانشگاهی است که جان می دهد برای جان گرفتن و شعر گفتن و بعد هم رندگی کردن به شرط آن که فرصت داشته باشی و تراکم کارها گلوی ایامت را نفشرده باشد.

اما چطور شد سر از این شهر در آوردم؟ حالا بماند برای فرصتی دیگر که امید وارم خیلی دیر نباشد و کم کم دستم هم به نوشتن با این کامپیوتر ناآشنا آشنا بشود.   پس تا آن زمان  که امید وارم دیر و دور نباشد عزت زیاد.

یک نقطه گذار و باش از من

گفتم زکدام فرقه ای گفت      با لهجه دلرباش ارمن

گفتم تو بیا و رویش امشب        یک نقطه گذار و باش از من

به سفری رفته بودم به قصد شرکت در یک کنفرانس. مطلب زیر را به عنوان گزارش آن سفر نوشته ام که اگر حوصله کردید بخوانید و گرنه به خواندن همین شعر بالا از باستانی پاریزی قناعت کنید و به کار خودتان بپردازید:

ادامه نوشته

...آری می شود

 

به مناسبتي با دكتر نصرالله پورجوادي قرار گذاشته بودم كه به خواف برويم براي ديدن منطقه كه اغلب تهرانيها از آن تصور درستي ندارند. مناسبت هم خيلي محرمانه و اسرار آميز نبود. آقاي پورجوادي ديوان جلال طبيب را تصحيح و منتشر كرده بود و گزارشي مي داد در جلسة فرهنگستان از اهميت اين شاعر و كارهايي كه كرده است. من پيش از آن در دهة شصت رسالة شمع او را در مجموعة رسائل خطي آستان قدس (شمارة 2 ص 41-50 )منتشركرده بودم و خودايشان هم در كتاب زبان حال (تهران، هرمس 1385) در باب مناظرة شمشير و قلم وي بحث كرده بودند(ص 510 به بعد) هردو به نام «جلال طبيب خوافي»، اما اينجا آقاي پورجوادي به دلايلي نسبت «شيرازي» را براي او ثبت كرده بود. من در آن جلسه همچنان ترجيح مي دادم كه به دليل زيستن طولاني مدت خانواده و اشتهار وي در تذكره ها و سرگذشت نامه ها از او همچنان به «خوافي» ياد كنم. اين بود كه پس از سخنان دكتر پورجوادي درجلسة فرهنگستان وقت گرفتم و اندكي در باب ولايت خواف و اهميت فرهنگي و تاريخي آن داد سخن دادم كه توجه اغلب اعضاي پيوسته فرهنگستان را جلب كرد.

در همان جلسه دكتر پورجوادي از من قول گرفت كه با هم سفري به اين متطقة رازخيز داشته باشيم؛ و اينك آن سفر در روزهاي يكشنبه و دوشنبه 8 و9 خرداد ماه 1390 صورت گرفت.

به مسير اين سفر و آنچه كه ديديم و شنيديم و مهربانيهاي مسئولان و اهالي خواف و زوزن و سنگان و سلامي فعلاً كاري ندارم؛ و تنها از آسبادهاي نشتيفان ياد مي كنم و مي گذرم تا سرتان را بيش از اين به درد نياورم.

نشتيفان، همين اسم به خودي خود مي تواند ذهن آدمهاي كنجكاو را به خود جلب كند و قدمت آن را به ياد آورد. به نظر من اين كلمه نه به توفان و تيفان ارتباطي مي تواند داشته باشد و نه به نشت كردن و كلماتي نظير آن. براي آن كه دست كم همين آسبادهاي كهنسالِ آن مي نمايد كه بايد ره به پيش از اسلام برده باشد. نمي دانم كدام يك از شما آسباد ديده ايد؟ آسباد كه بماند آسياي آبي را هم كه خيلي متأخر تر و عمومي تر و معمولي تراست، بعيد مي دانم خيلي ها ديده باشند. سرتان را به درد نياورم نشتيفان آبادي يا به زبان تقسيمات كشوري امروز بخش يا شهري است از منضمات شهرستان خواف واقع در 120 كيلومتري جنوب شرق تربت حيدريه و 270 كيلومتري جنوب غرب مشهد در خراسان رضوي. تا اين جا چيز مهمي نبود مهم آْن است كه اين آبادي در مسير باد هاي 12 روزة سيستان قراردارد بي آن كه از آن صدمات بادهاي سيستان در آنجا خبر چنداني باشد. به اين معني كه در اغلب ماههاي سال باد نسبتاً تندي در مسيري مشخص در اين شهر مي وزد بي آن كه به جايي آسيب چنداني برساند. پدران و پدرحدّانِ ما در اين ناحيه عقلشان را به كار انداخته  و از قديم و نديمهايي كه نمي دانم كي بوده است، ازاين انرژي خداداد استفاده كرده و در يك بلندي توربين گونه هايي بر سر راه اين بادها به طرز خاصي افراشته اند از چوب و در پايين هم سنگ عظيم آسيايي(مي دانم كه اين جا بايد مي گفتم: آسبادي) را كار گذاشته اند و با مكانيسمي كه به عقل هر جنًي نمي رسد اين سنگ را به حركت آورده و تمهيدي انديشيده اند كه گندم با نيروي توليد شده از حركت سنگ توسط اهرمهايي آرام آرام هدايت مي شود به زيرسنگ و از آن طرف با اختيار آسيابان (مي دانم كه اين جا بايد مي گفتم: آسبادبان) به صورت بلغور، آرد درشت  يا آرد كاملاً نرم به داخل مخزني هدايت مي شود كه به سادگي مي توان در جوالهاي مربوط جاسازي و بعد هم كارسازي كرد. ديدم دانشمندان ژاپني حق داشتند كه از سالها پيش براي تحقيق در اين پديدة شگفت و انساني دامن همت به كمر زده و مطالعات مبسوطي در اين خصوص انجام داده اند. همين چند سال پيش بود كه پروفسور هارا استاد دانشگاه دايتوبونكوي ژاپن از خود من خواست كه راهنمايي براي ايشان تدارك ببينم تا يك هفتة ديگر بيايد نشتيفان و مطالعات ميداني خود را تكميل كند.

بوي آرد تازه، و صداي خرخرِ آرام و گوشنواز سنگ ترنم زندگي دلنشين گذشته را حتي در گوشهاي سرسام گرفته از صداي ماشين و دماغهاي تهديد شده در دود كارخانجات مي تواند چنان بنشاند كه بي اختيار بر همت و ابتكار پدراني كه اينگونه سرور و سالار طبيعت بوده و عالم را به نفع خود مهار كرده بودند درود بفرستد. ديدم عجب اكسيري در دستان ماست و ما را از آن خبر نه؛  و عجب حسي را مي توان در جانها بيدار كرد و ما را هيچ فكري در بارة آن نه.

يكدم به ذهنمان گذشت كه بگوييم اي مردم خوب نشتيفان كه پدرانتان اينگونه ابتكاراتي داشتند چه نشسته ايد چرا نمي آييد و از اين گندمي كه در همين زمينهاي مستعد و بكر و با اصالتهاي طبيعي توليد مي كنيد واين آسبادهاي دلپذير و عبرت انگيزي كه داريد و كم كم دارد به اشيايي موزه اي و فاقد كاربرد عملي تبديل مي شود، استفاده كنيد برا ي توليد و كار و كسب درآمد و زنده كردن نام بلند نشتيفان و از آن مهمتر رسانيدن نان و آرد سالم و طبيعي و پر انرژي به اين تهرانيهاي محروم از همه چيز و شهريهاي كلافه در زندگي ماشيني و مصرف ماشيني و انديشة ماشيني بايد كاري كرد! اگر همين گندمي ك با آب قنات و در زمين بكر و بي خبر از كود شيميايي و سمً هاي آفت زاي همين ديار با دستان پاك و نيتهاي خير و مؤمنانة شما توليد مي شود با همين آسبادها آرد شود با سبوس و همة ارزشهاي غذايي كه خداوند به طور طبيعي در اين نعمت بي دريغ خودش تعبيه كرده با بسته بندي مدرن و كارآيي بالا به صورت آرد ( در بسته ها و براي  مصارف متعدد) يا به صورت نان دست پز كه زنان شما مي توانند با تنورهاي محلي و با استفاده از سوخت طبيعي توليد كنند در بسته ها و اندازه ها و هيأتهاي متفاوت و متناسب با نيازهاي شهريها يا به صورت كلوچه و شيريني و رشته هاي جورواجور از رشتة آش و رشته هاي پختني از قبيل رشته پلو، انواع ماكاروني و غذاهاي مختلف خميري و جزآن تهيه كنند و با بسته بندي تميز و مدرن بر بازار عرضه شود نام نشتيفان مي تواند به اين ترتيب با سمبل آسبادهايش در جهان شهرتي به هم زند و ثروتي هنگفتي براي اهالي منطقه و بيرون از آن به بار بياورد. در روزگاري كه ما با هيولاي بيكاري و فقر روزافزون مواجهيم اين روزنة اميد مي تواند براي اين بخش از كشور بركت و حركتي باشد كه آن سرش پيدا نيست.

اين پيشنهاد يا چيزي در اين حدود را دكتر پورجوادي در يك  نشست نيم ساعته مطرح كرد و اغلبي پسنديدند  و گويي به خود آمدند كه: عجب! پس مي شود كاري كرد! و ما كه گفتيم: آري مي شود.

دریغ ایرج که یگانه روزگار بود

 

غیبت این قلم  طولانی تر از آن بود که بتوان توجیهی برایش پیدا کرد. بهترین عذر بدتر از گناه من این است که حرفی برای گفتن نداشتم. الآن هم نداشتم اگر کین ایرج‌ نبود.   

درود خدا بر ایرج  که مرا به نوشتن واداشت. ایرج افشار را می گویم که درین فاصله از میان رفت. به مناسبت چهلم او برای یک نشریه چیزکی نوشته ام که بدرد خودم می خورد و شاید بدرد روان پرواز کرده او. همین امروز تمام شد. شما شاید اولین خواننده آن باشید اگر همین طور ادامه بدهید و بروید به صفحه بعد.  

می گویید بعد از دو چهل روز آمد آن هم به مناسبت چهلم! خوش خبر باشی!

اگر از مرگ و میر مثل من بدتان می آید از خیرش بگذرید و معطل بمانید تا کی از زندگی برایتان بنویسم!  

 

و دريغ ايرج كه يگانة روزگار بود و...

                                                                                                                                       محمد جعفر ياحقي

اگر بوالعلاء طبيب كه خبر مرگ بونصر مشكان را با اين عبارت به مسعود مي داد: «بونصر رفت بونصر ديگر طلب بايد كرد»، اميدوار بود كه باز هم در دربار غزنه كساني امثال بونصر پيداشوند، بايد بگويم خيلي خوش خيالي خواهد بود اگر در روزگار خودمان بتوانيم بگوييم: «ايرج افشار رفت ايرج ديگر طلب بايد كرد»! چه هركس كه اندكي با كارها و وجوه شخصيتي ايرج افشار آشنا باشد مي داند كه ايرج در فرهنگ ما تكرار پذير نيست. دردنياي ستروني كه ما در آنيم چگونه مي توان آدمي طلب كرد كه يكتنه بيايد و رژيمي مثل رژيم گذشته را متقاعد كند كه كتابخانه اي مثل كتابخانةمركزي دانشگاه تهران را تأسيس و سالها تا آستانة انقلاب به آن خوبي اداره كند كاري كه بعد از او هركس بگويد كه توانستند به آن خوبي ادراه كنند يا به خودش دروغ گفته يا مردم را دست كم و ناآگاه پنداشته است.

 يا چگونه مي توان اميدوار بود كه كسي پيدا شود كه بيايد و درشرق و غرب عالم راه بيفتد با اين و آن دانشگاهي و دانشمند و شرق شناس و اين وآن كتابخانه و مركز علمي چنان روابط دوستانه اي برقرار كند كه بتواند با يك اشاره ميكروفيلم يا عكس بسياري از نسخه هاي خطي محفوظ در آن كتابخانه ها و مراكز علمي را چه مستقيم و چه غيرمستقيم و به توسط دوستان و ارادتمندانش برايگان و يا با ثمن بخس براي اين مملكت فراهم كند كه امروز گنجينه اي از آن نسخه ها و ميكروفيلها در كتابخانة مركزي دانشگاه به عنوان ذخيره اي علمي و سرمايه اي ملي در اختيار همگان باشد؟

يا چگونه مي توان اميدوار بود كه آدمي بيايد و سالها در عالم مطبوعات با تأسيس و راه اندازي و مديريت شايسته چندين نشرية خوش نام مانند فرهنگ ايران زمين و آينده و راهنماي كتاب و تربيت و راهنمايي صدها محقق و قلم به دستِ جوان راه پژوهش و سري در ميان سرها در آوردن را بر آنان هموار كند؟

 يا چگونه مي توان اميدوار بود كه يك تن آن هم در سالهايي كه فكر فهرستنويسي و گردآوري اطلاعات علمي به ذهن كمتركسي خطوركرده بود مطالب هزاران مجله و مجموعه را به اين پاكيزگي و روشمندي در قالب 7 جلد (در 8 مجلد) فهرست مقالات فارسي بريزد و كليدي براي انواع پژوهشها در اختيار بگذارد وخاطر همه را از اين بابت جمع كند؟

يا چگونه مي توان اميد وار بود كه در روزگاري كه كسي كمتر با اصول دانشي همچون كتابداري آشنايي داشت بتواند اين رشته را به صورتي علمي و آكادميك در دانشگاهها راه اندازي كند و تجربيات گذشته را با اصول دانشي نوين به اين خوبي پيوند بزند و هزاران دانشجو و دوستدار اين علم را به دنبال خود بكشاند و به وضع كتاب و كتاب شناسي در اين مملكت سر وساماني بدهد؟

يا چگونه مي توان اميدوار بود كه آدمي پيدا شود در زمانه اي كه كمتر كسي قادر بود ده نفر استاد و محقق داخلي را دور يك ميز بنشاند با آن مايه از آشنايي با اصول راه اندازي كنگره و سمينار و قبل از آن كه واژه هاي همايش و هم انديشي و گردهمايي و سمپوزيوم و مجمع علمي و... پا به عرصة وجود بگذارند و بودجه هاي كلاني را بي دليل و با دليل هباءاً منثورا كنند و با مورد و بي مورد و چپ و راست  براي اين و آن مورد به كاررود، كنگرة تحقيقات ايراني را با آن هيمنه و شكوه بنيان بگذارد و دهها و صدها آدم علمي را ازدانشگاههاي مختلف با كمترين هزينه و بيشترين دستاورد زير يك عنوان گرد آورد و هرسال مجموعه مقالات آن را در چندين مجلد چاپ كند و نمونه اي به دست دهد كه هركس بخواهد براي تشكيل هر نوع كنگره اي اقدام كند خود را از آن بي نياز نداند؟  

يا چگونه مي توان انتظار داشت كه در عصر ماشين و كامپيوتر و اينترنت آدمي از همة لذتها و بهره وريها چشم بپوشد و راه بيفتد در قبرستانها و عمارتهاي مخروبه و كهنه بناهايي كه جغد هم كمتر گزارش به آنجا مي افتد، به خطهاي كج ومعوج سنگ قبرها و كتيبه ها و ديوار نوشته ها خيره شود و چشم و د ل خود را به اميد پيدا كردن جمله اي يا عبارتي كه از گذشته هاي مملكتش خبر مي دهد، بفرسايد و تير و طعنة كساني را كه به او برچسب مرده خواري و نبش قبرمي زنند به روي خود نياورد و حاصل جستجوهاي شيفته وار خود را در كتابهاي پرحجم و بي قوارة چند جلدي امثال يادگارهاي يزد و يا صفحات فرهنگ ايران زمين تلنبار كند به اميد اين كه به وطنش و به فرهنگش خدمت مي كند؟

و يا چگونه مي توان ‌آدم وجيه و زبان آوري را تصور كرد كه بيايد از روابط شخصي خود براي به دست آوردن نفايس كتب خطي از گوشه و كنار عالم تلاش كند، عكسي با كيفيت بالا از آنها به دست آورد شبها و روزها روي اين كهنه كتابها بيفتد زير و بالاي صفحات را وارسي كند و براي آنها مقدمه هاي جانانه اي در شناخت حروف و كلمات و شدّ و مدّ و ويژگيهاي خط و سرلوح و هويت ناسخ و قاري و مالك و صاحب وحاشيه نويس و... بنويسد و بعد هم از دوستان دلداده و ايران پرستش در خارج از كشور پولِ بي زبان كشورهاي ديگر را كه به عرق جبين و كدِّ يمين به دست آورده و خرج اتيناي آن كافركيشان خدا نشناس نكرده اند بگيرد و به مصرف چاپ نسخة برگردانِ اين كتابهاي بد خط و ربط برساند و وقتي چاپ شد به فروش آن فكر نكند و بي هوا به اين و آن هديه بدهد به اميد اين كه به وطنش خدمت مي كند؟

     و يا چگونه مي توان آدم دلباخته اي را به نظر آورد كه بيايد ارث پدري خود را در بنيادي فرهنگي ـ هرچند به اراده و سفارش پدرـ براي چاپ آثار ديگراني كه بر سر سفرة خودشان نشسته اند و يا تشويق اين يا آن محقق داخلي و خارجي كه قدمي در جهت اعتلاي فرهنگ و زبان و تمدن وطنِ بي كس و كارِ اجدادي او برداشته اند به مصرف برساند و استفاده از آن را برخود حرام كند؟

و يا بالاخره كجا مي توان انتظار داشت آدمي سرگشته و آوارة كوه و بيابان بيايد در روزگار انفورماتيك و عصراينچناني سايبري پاترول قراضة خود را سوار شود و شب از روز نشناسد، در دشت و بيابان و كوه و كمر كوره دهها و آباديهاي كم آدم و پر  هول وولا و بي سرانجام اين سرزمين را يكي پس از ديگري زير پا يگذارد، نان خالي بخورد، با روستاييان رفاقت پيدا كند، پاي درد دل آنها بنشيند و غمهاي بي اندازة آنان را با خود قسمت كند كه مي خواهد وطنش را بشناسد و بيشتر دوست بدارد؟

من كه باور ندارم كه بتوان ايرج ديگري ازين قماش طلب كرد. 

        افشار در قاموس رفاقت باب تازه اي باز كرد كه شايد بتوان آن را «رفاقت علمي» نام نهاد. شراكت در همة زمينه ها در فرهنگ ما و شايد هم در فرهنگ جهاني معني دار بوده است براي آن كه سهم الشركه در بسياري از زمينه ها  تعريف و معناي مشخصي دارد اما اين عمل در عرصة علم و دانش كمتر خود را تعريف بردار و داراي حد و مرز نشان داده است. افشار در كار «شراكت علمي»، كه كمتر به سرانجامي خوش منتهي شده است، پا را از حد متعارف شركت فراتر گذاشت و باب «رفاقت علمي» را باز كرد بابي كه تا اين حد به روي كمتر كسي تا پايان عمر گشوده مانده است. اگر در فرهنگ ايران زمين از شصت و اند سال پيش نام ايرج افشار در كنار چهار يار هميشگي اش: محمد تقي دانش پژوه، دكتر منوچهر ستوده، مصطفي مقربي، و دكتر عباس زرياب خويي به عنوان بنيان گذاران گاهنامة فرهنگ ايران زمين جاويد مانده است، يا اگر از همان دهة سي نام او را در انجمن كتاب و بعد هم در مجلة راهنماي كتاب كنار نام احسان يارشاطر مي بينيم كه حاصل آن 21 دورة پر و پيمان راهنماي كتاب بود، يا اگر در كنگرة تحقيقات ايراني نام ايرج به عنوان دبير ثابت كنگره واسطه العقد كساني امثال پرويز خانلري‌، ذبيح الله صفا، محمد محيط طباطبايي، مجتبي مينوي و... بود و نه سال كنگره را به آن پاكيزگي و بارآوري برگزار كرد، يا اگر با دانش پژوه فهرستهاي متعدد نسخه ها و ميكروفيلمها را منتشر كرد، يا اگر يحيي مهدوي آنهمه كتاب به دانشگاه تهران اهدا و بعد هم موقوفه اي براي نشر آثار معتبر در سلسله انتشارات دانشگاه معين كرد، همه از بركت همراهي ايرج افشار با اين آدمها بود. شگفت تر آن كه او در زمينه هاي مختلف ياران همراه و متناسب خود را انتخاب مي كرد و در همة كارها هم تمام بود و پا به پاي آن صاحب نظران پيش مي رفت. در فهرست نگاري و كتابشناسي با دانش پژوه كا را به نهايت رسانيد، در كنگره گرداني با مينوي و خانلري و محيط طباطبايي، در كار مطبوعات و مجله كاري با يارشاطر و مقرّبي و زرياب، در جغرافياي تاريخي و مردم شناسي با احمد اقتداري و عبدالرحمن عمادي، در ايران شناسي و آدم شناسي با كيكاووس جهانداري، در بيابان گردي و سنگ قبرخواني وآدم شناسي با ستوده و اين اواخر با شفيعي كدكني. وقتي مجلدات ارجنامة ايرج را ورق مي زنيم به طيف دوستان و دوستداران او از همه لوني بهتر مي توانيم پي ببريم.

او در اين سرزمين پهناور و گرفتار قحط سال، «نه قحطي آب كه قحطي نور» سر از هر كوره ده و كوه و كمري در آورده و در هر آبادي و قصبه اي ياران و دوستداران و خاطرخواهاني به هم زده بود كه مي دانم آن روستاييان و شبانان و كشاورزان و مادران پيرشان كه بارها از ايرج افشار ميزباني كرده و با او سر يك سفره  نشسته اند، اينك در فقدان همكاسه و دوستدار ديرين خود سوگوارند. چند سال پيش كه به بستك (در استان هرمزگان) رفته بودم فرهنگي دانشور آن سامان احمد حبيبي، كه با من سابقة معرفتي داشت، شبانه مرا به روستاي زادگاهش در چند كيلومتري بستك برد كه الآن از نظر جهت يابي نمي توانم بگويم در چه نقطه اي از اين مملكت واقع شده است. او در خانة روستايي اما پر صفاي خود، اتاقي را به من نشان داد كه ايرج افشار هر وقت مي آيد در آن  سكونت مي كند.

صبح نوروز 1387كه در گرگ و ميش هوا براي اداي فريضه بيدار شده بودم، تلفن زنگ زد، گوشي را برداشتم؛ صدا گفت: «آقاي ياحقي! سلام من ايرج افشار هستم اين تلفن آقاي ستوده است از جنگل زنگ مي زنم». ومن كه شنيده بودم كه يارِ كوه و دشت و بيابانش منوچهر ستوده چند سالي است به جنگل شمال پناه برده و تن از دد و دام شهر و خيابان  آزاد كرده است گفتم خيراست ان شاءالله كه در شمال خوش بگذرد؛ كه گفت «نخير آقا از جنگل خراسان به شما زنگ مي زنم نه از جنگل شمال، مي خواهيم برويم تربت حيدريه»؛ و من كه پنجاه سال است در راههاي خراسان سرگردانم و مسير طوس تا تون را از طريق تربت و گناباد بارها پيموده ام، به ياد آوردم كه در راه تربت به گناباد تابلو كوچكي كه سمت راه آباديي به نام «جنگل» را نشان مي دهد به چشمم خورده است. گفتم در جنگل تربت چه كار مي كنيد؟ گفت با ستوده از اين حوالي رد مي شديم آمديم اين جا را ببينيم و سال نو را ديشب در جنگل آغاز كرديم. دريغ خوردم كه منِ خراساني تاكنون اين نقطه از وطنم را نديده ام و افشار در آنجا با مردم زندگي كرده است.

در سال 1377 كه من در مركزخراسان شناسي مشهد بار فيقانم خراسان شناسي مي كرديم، از شهرنامه نويسان شهرهاي خراسان بزرگ (كه هنوز به سه پاره تقسيم نشده بود) دعوت كرده بوديم كه در مشهد گرد بيايند و درنشستي يكروزه با هم كارهاي آنها را ببينيم و اگر چيزي به نظرمان برسد درجهت راهنمايي از آنها دريغ نداريم. سي نفري از شهرهاي مختلف كه هركدام به نوعي دربارة شهر خود كاركي كرده بودند جمع آمدند همه با قلمهاي آخته و گوشهاي باز كه بشنوند و بنويسند. ديدم فرصت خوبي است از افشار و دو يار تيزپا و صحراگردش دكترمنوچهرستوده و قدرت الله روشني زعفرانلو، -كه او هم به نوعي نامش در كنار نام ايرج افشار به يادها مي آيد- دعوت كرده بودم تا در اين جلسه ما و شهرنامه نويسان ما را راهنمايي كنند. افشار بعد از انقلاب، نه اين كه از كسي دل آزرده باشد يا اگر بود قطعاً به روي خود نمي آورد و قضاوت را گذاشته بود براي آگاهان و بيدار دلان، اما هرچه بود در هيچ جلسة رسمي و مخصوصاً دولتي شركت نمي كرد و ترجيح مي داد از هفت دولت آزاد باشد، با اين حال خواهش مرا پذيرفت و در اين جلسه با دو يار ديرينش شركت كرد. هرچه خواهش كردم برايشان بليت بفرستم نپذيرفت و ترجيح داد با پاترول كذائي خود به مشهد بيايد و سر راه به صدجاي ديگر هم سري بزند. وقتي پس از يك شب اقامت خواستند مشهد را ترك كنند گفتم بمانيد تا به جاهاي بكري در اطراف مشهد برويم. هرجا را كه نام بردم از قره تيكان و چهچه و پل خاتون و لنگر و هزار مسجد و جز آن، همه را رفته بود و خوبش هم رفته بود؛ ديدم كه زيره به كرمان آورده ام و خرما به بصره مي برم. بعدها در پاره هاي ايرانشناسي كه دربخارا منتشر مي كرد خواندم كه در بازگشت در كوههاي دره گز و كلات با همان پاترول كذايي به جاهايي رفته بودند كه اسمش بعضاً به گوش خراسان شناسي ما هم نخورده بود. از روان تابناك ايرج افشار سپاسگزارم كه يك بار ديگر هم، برخلاف سنتي كه بدان وفادار بود، دعوت مرا پذيرفت و براي شركت در همايش بزرگداشت فردوسي با عنوان «متن شناسي شاهنامه- از تهران تا توس» در ارديبهشت ماه 1385 به مشهد آمد و همه را سرفراز كرد. با حضور امثال او و خالقي مطلق و اميد سالار و رسول هادي زاده و محمد نوري عثمانوف و اسلامي ندوشن و مصطفي جيحوني و منصور رستگار فسايي و محمد دبيرسياقي و جلال الدين كزازي و عزيزالله جويني و چندين شاهنامه شناس جوان ديگر بود كه مي توانم ادعا كنم كه جلسه اي به اين بار آوري براي بحث و گفتگودربارة شاهنامه شايد ازكنگرة هزارة فردوسي( 1313) به اين طرف در جايي تشكيل نشده است.  

 افشار اهل مدارا و گفتگو بود. درست به ياد دارم كه نهمين كنگرة تحقيقات ايراني به ميزباني دانشگاه تربيت معلم و دبيري ثابت ايرج افشار در دانشگاه رضائيه تشكيل شده بود. انبوهي از مدعوين و سخنرانان به رضائيه آمده بودند. قراربود صبح روز 18 شهريور 1357 كنگره در سالن دانشگاه رضائيه افتتاح شود. عصر روز 17 شهريور از تهران خبرهاي مبهمي رسيد مبني بر اين كه واقعة ميدان ژاله اتفاق افتاده و گروهي كشته شده اند. ما جوانتر ها شب دور هم نشستيم و تصميم گرفتيم پيشنهاد كنيم كنگره برگزار نشود. شب نامه اي تنظيم كرديم و عده اي آن را داخل اتاقها انداختند. ديديم فايده ندارد و ممكن است كسي به آن ترتيب اثر ندهد. همان شب رفتيم پيش ايرج افشار و خواستيم خود او اعلام كند كه كنگره برگزار نمي شود؛ به علامت همراهي سري تكان داد و پس از مشورت با يكي دو تن از زعماي كنگره قبول و اعلام كرد كه كنگره به دليل حوادثي كه در تهران اتفاق افتاده برگزار نمي شود. همگي و مخصوصاً تهرانيها پا توي يك كفش كرده بودند كه بايد هرچه زودتر به تهران بازگردند. همة پروازها لغو شده بود؛ مي ديدم كه ايرج افشار خود را به آب و آتش زد و بالاخره  اتوبوسهاي دانشگاه تبريز را به راه انداخت تا شركت كنندگان توانستند با زحمت و در گرفت و گير حكومت نظامي روز بعد خود را به تهران برسانند. خود او به شمه اي از سرگذشت نهمين كنگره تحقيقات ايراني در مقدمة پانزده گفتار، مجموعه گفتارهاي نهمين كنگرة تحقيقات ايراني( تهران 1358) اشاره كرده است.       

من از چاپ كرده هاي ايرج افشار نگفتم و نمي گويم كه برهيچ كس پوشيده نيست كه بالاخره اهل كتاب هم كه نباشي اگر فقط خواندن بتواني محال است كه از 300 كتاب و رساله و 2500 مقاله و نوشته اي كه او چاپ كرده دست كم يكي به چشمت نخورده باشد.

من از ارتباطات بين المللي ايرج افشار هم نگفتم كه مي دانم همة آنهايي را كه در نادره كاران از فقدانشان ياد كرده، و صدها كس ديگر را كه ياد نكرده و يا هنوز زنده اند، از نزديك مي شناخت و با اغلب آنها رفاقت و بده بستان علمي داشت و از كارها و برنامه هاي پژوهشي آينده شان با خبر بود، «ور باورت نمي شود از بنده اين حديث» به پاره هاي ايرانشناسي او كه اين اواخر در بخارا منتشر مي شد مراجعه فرما. به هرجاي عالم كه رفتم ايرج افشار را مي شناختند و اگر آنجا حاضر نبود از حال و احوالش مي پرسيدند؛ كتابها و چاپ كرده هايش را در همة كتابخانه هاي عالم مي توانستي پيدا كني براي آن كه همة كتابخانه ها به آنها نيازمند بودند. در اين سالهاي پس از انقلاب كه كتابهاي چاپ ايران به ندرت به كتابخانه هاي عالم مي رسيد نوشته هاي ايرج افشار يك استثناي منقطع بود.

 بگذاريد با بوالفضل بيهقي هماوا شوم و با تصرفي در سخن او بگويم: به مرگ اين محتشم كتابشناسي و ايرانگردي و ايرانشناسي و نسخه شناسي و مجله كاري و سنگ قبر خواني و فضل و كفايت و بزرگي بمرد و اين جهان گذرنده دارِخلود نيست و بركاروانگهيم و پس يكديگر مي رويم.

«ودريغ ايرج كه يگانة روزگار بود و چنو كم يافته شود!».

                                 

 

برنامه؟ کدام برنام؟

چندی پیش جلسه ای داشتیم با برخی از همکاران گروههای ادبیات فارسی کشور در دانشگاه الزهرا برای چاره اندیشی در مورد تغییر برنامه های درسی رشتّه ادبیات فارسی دانشگاهها. چون اغلب مخاطبان این صفحه دانشجویان عزیز هستند فرصت خوبی است که از آنها هم نظر خواهی شود- هرچند آنها هیچ وقت برای اینگونه تغییرات به بازی گرفته نشده اند- خدا را چه دیدی!  ممکن است خود ما هم که ظاهرا به بازی گرفته شده ایم قریبا از صفحه بازی خارج یا اخراج شویم.

پس هنوز که هستیم دست و پایی بزنیم  وبگوییم که برنامه های درسی چگونه باید باشد؟ جه برنامه ای برای این رشته پیشنهاد می کنید؟

مخاطب من شما عزیز غیر دانشجویی هم هستید که به برای دل خود و شاید برای یافتن حرفی حساب به این صفحه سر می زنید و من شرمنده ام اگر احساس می کنید دست خالی بازگشته اید. شما هم می توانید بگویید چه برنامه ای را در دانشگاهها مناسب رشته زبان و ادبیات فارسی می دانید؟

ماشان ورنبسته ایم  تا ما بازکنیم

 

روزهای دوشنبه اسرارالتوحید می خوانیم و کیف می کینم.  امروز رسیده بودیم به این حکایت که شیخ در نشابور مجلس می گفت در ین میان ناگاه نعره مستان و های و هوی ایشان برآمد که شبانه به کار باطل مشغول بودند و بامداد شراب خورده بودند.  صوفیان و مریدان شیخ برآشفتند و فریاد برآوردند که : برویم و سرای بر سر ایشان فرو کوبیم . شیخ در میان سخن بود  گفت: " سبحان الله   ایشان را باطل ایشان چنان مشغول کرده است که از حق شماشان یاد نمی آید  شما حقی بدین روشنی می بینید و چنان مشغولتان نمی کند که از آن باطلتان یاد نیاید؟" فریاد خلق برآمد و بسیار بگریستند و بترک آن معروف گفتند.

دیدم ما  چقدر مثل یاران بوسعید امروز به ترک معروف نیازمندیم.

در حکایتی دیگر خواندیم:

روزی شیخ بوسعید در نشابور باجمع یاران به جایی می رفت. به در کلیسایی رسیدند اتفاق را روز یکشنبه بود و ترسایان در کلیسا جمع بودند خبر به شیخ آوردند که ترسایان می خواهند ترا ببینند شیخ پای بگردانید و به درون کلیسا رفت. ترسایان فراوان شیخ را خدمت کردند و بسیار بگریستند و تضرع کردند و حالتها پیش آمد. مقریان همراه شیخ قرآن خواندند و آن جماعت ترسایان نعره ها زدند و زاری کردند و همه جمع را حالتها پدید آمد. چون به جای آمدند شیخ برخاست و بیرون آمد. یکی از مریدان گفت :"اگر شیخ اشارت می کرد همه زنارها باز می کردند [ و مسلمان می شدند] " : شیخ گفت: "ماشان ورنبسته بودیم تابازگشاییم".[ ما زنار آنها را نبسته بودیم تا ما بازکنیم]

دیدم ما درین روزگار چقدر به گشاده دلی هایی از این دست نیازمندیم.  گفتم: کجایید دموکراسی ها و آزاد اندیشی ها و آزادی های دینی  تا ببینید ما آن روز چه داشتیم. به امروزمان نگاه نکنید. 

و گفتم: ای نشابوری ها کجایید تا ببینید در شهر شما چگونه ادیان و مذاهب در کنار هم بودند؟. به امروزتان کاری نداشته باشید. 

  

به مرو گرفتیم و هم به مرو دادیم

 در سالن ۲۲ بهمن دانشگاه فردوسی مراسمی بود برای تجلیل از دانش آموختگان برتر دانشگاه که به همت بنیاد دانشگاهی فردوسی برپا داشته شده بود عصر امروز چهارشنبه ۲۸ مهر ۱۳۸۹.

چطور شد که نام من هم به برکت کاری که برای دانشجویان کرده بودند خوانده شد به عنوان یک معلم دیرینه سال و مثلا تجلیل و از این حرفها.

متن زیر را در آن جلسه که خانواده ها و نیکوکاران دانشگاهی و غیردانشگاهی هم حضور داشتند خواندم. چون چیز دیگری نداشتم این جا نوشتم برای آنها که از بی پناهی به پناه وبلاگ من آمده اند. اگر بر خودتان مسلط هستید و قول می دهید که عصبانی نشوید می توانید بخوانید : در ادامه    

به نام خداوند جان و خرد

 

به فردوسي گرفتيم و به فردوسي داديم

 

من فردوسي هستم. زادة فردوس: شهري تشنه بر كران كوير: هم تشنة آب و هم تشنة معرفت.

از نوجواني به دبيرستان فردوسي رفتم؛ و همانجا بود كه شاهنامة فردوسي به دستم رسيد و مرا به جهان ديگري رهنمون شد. به دانشگاه فردوسي آمدم. پايان نامة ارشدم دربارة شاهنامة فردوسي بود. تا دفاع كردم -البته با موفقيت- از من خواسته شد كه در دانشگاه فردوسي استخدام شوم، كه سر از پاي نشناختم و شدم: مهرماه 1354.

پس اينك بيشتراز 35 سال است كه در دانشگاه فردوسي خدمت مي كنم و با احتساب دوران دانشجويي 43 سال است كه با دانشگاه فردوسي در ارتباطم و به عبارتي با خود فردوسي. براي من درس خواندن و درس دادن نه تحصيل و خدمت؛ كه زندگي است. پس 43 سال و كسري است كه من در دانشگاه فردوسي با فردوسي زندگي مي كنم. در همين دانشگاه همسرم را انتخاب كردم كه او هم از همان آغار به خدمت دانشگاه درآمد. و امروز كه من اين جا با شما سخن مي گويم جمعاً و با هم 69 سال در دانشگاه فردوسي خدمت كرده ايم. 69 سال عمر كمي نيست، 69 سال يعني دو جواني، دو ميانسالي و اينك دو پيري. از مهر امسال پسرم هم به ما پيوست و ان شاء الله اگر خدا بخواهد و تصميم گيرندگان هم قدر اين پيوستگي را بدانند، او پس از ما اين خدمت را ادامه خواهدداد.  

  چهار فرزندم يكي پس از ديگري در همين دانشگاه چشم به روي زندگي بازكردند و يكي از آن چهار- بزرگترينشان- به روي مرگ نيز. او در سن 14 سالگي هنگامي كه با مادرش از دانشگاه بر مي گشت، جلو همين دانشكدة مهندسي به آن بالاها پركشيد، 19 سال پيش درست در چنين ماهي كه ما در آستانة آن هستيم، 25 همين ماه آبان؛ برخي از شما كه هم سن منيد و در دانشكدة ادبيات بوديد شايد هنوز او را به خاطر داشته باشيد كه از مدرسه به دانشكده مي آمد تا با پدر و مادر خود دردانشگاه فردوسي زندگي كند. او دانشجويان آن سالها را بهتر از همكلاسيهايش مي شناخت و اگر خطا نكنم دوستر هم مي داشت. مدرسة واقعي او دانشكدة ادبيات بود در سه راه ادبيات.

رسالة دكتريم هرچند به ضرورت در دانشگاه تهران بود اما موضوعش به فردوسي و دانشگاه فردوسي مربوط مي شد: فرهنگ اساطير و اشارات داستاني در ادبيات فارسي، به راهنمايي دو تن از شيفتگان فردوسي و فرهنگ ايراني، جاودان يادان: غلامحسين يوسفي و مهرداد بهار. 

درس «بزرگان ادب فردوسي» را كه پيش از انقلاب براي دورة ليسانس گذاشته بودند، عهده دار شدم چنان كه « اساطير و فرهنگ ايران باستان»را، و كلاسم را هر روز با «نام خداوند جان و خرد» آغاز كردم. در دورة كارشناسي رستم و سهراب و رستم و اسفنديار درس گفتم و بعد ها در دورة كارشناسي ارشد «تحقيق در متون نظم 1 شاهنامه» و همزمان و تا امروز ايضاً «تحقيق در ادبيات حماسي و قهرماني» دردورة دكتري زبان و ادبيات فارسي.

راهنمايي رساله ها و پايان نامه ها در مورد فردوسي را البته از همان سالهاي پيش از انقلاب آغاز كرده بودم.

 يكي از دغدغه هاي مقدسم براي تأسيس مركز خراسان شناسي- كه چند سالي خوش درخشيد ولي دولت مستعجل بود- پرداختن به فردوسي بود. مهمترين كاري كه در خراسان شناسي كردم، البته به ياري همكارانم، تثبيت روز بزرگداشت فردوسي( 25 ارديبهشت)بود و تصويب آن در شوراي فرهنگ عمومي كشور و ثبت در تقويمها، كه با همه دشواريها و كار شكني ها شد و روز به روز گرامي داشت خاطرة اين روز بارور تر و با رونق تر مي شود.

   از سال 1377 كه روز فردوسي به تصويب رسيد تا امسال- و ان شاءالله تا سالهاي دراز بعد- همه ساله در ارديبهشت ماه اين صداي فردوسي است كه از همه جا به گوش مي رسد و خواهد رسيد بر بلنداي كاخ نظمي «كه از باد و باران نيابد گزند». و امسال كه در پيش داريم( 25 ارديبهشت 1390) شما در تهران و يك روز هم در همين شهر مقدس مشهد ناظر يك همايش بين المللي با نام «هزارة شاهنامه» خواهيد بود با ميانداري و هزينة فرهنگستان زبان و ادب فارسي و به دبيري من:

 باش تا صبح دولتش بدمد     كاين هنوز از نتايج سحر است.      

پس بي دليل نيست كه از همان روزهاي نخست كه قرار بود، قلمروي و بعد هم نامي براي قطب علمي گروه زبان  و ادبيات فارسي دانشگاه فردوسي پيشنهاد شود هيچ كلمه اي گويا تر و برازنده تر و معني دار از «فردوسي» نبود. و اينك قطب علمي فردوسي شناسي به عنوان آشناترين نام درميان قطبهاي علمي زبان و ادبيات فارسي و بل همة قطبهاي علمي كشور، بر سر زبانهاست؛ كه چنين باد.
  گمان نكنيد فردوسي در داخل دانشگاه فردوسي است كه فردوسي است. بگذريم كه اين نام با ايران از يك سو و با زبان فارسي از سوي ديگر همعنان برده مي شود؛ اما براي آن كه تكاپوهاي فردوسي شناسي به داخل دانشگاه فردوسي منحصر نباشد از 5 سال پيش از دل قطب علمي فردوسي شناسي« مؤسسة فرهنگي-پژوهشي فرهنگسراي فردوسي» به درآمده است كه امروز به عنوان يك مؤسسة نام آور مردم نهاد( NGO ) با عشق و اعتقادِ دوستداران فردوسي در بيرون از دانشگاه اداره مي شود و برنامه ها و پژوهشها و فرهنگمداريهاي بسياري را سامان داده است، كه ايدون باد.

در اين چند سال بيشتر از پانزده همايش و نشست علمي مربوط به فردوسي در مشهد و ديگر شهرها و حتي در خارج از كشور به همت مشترك قطب علمي و فرهنگسرا تدارك و برگزار شده و دهها كتاب و رساله و پايان نامه و نشريه و خلاصه مقاله و صدها مقالة علمي و پرمايه به اين بهانه منتشر شده است كه يقين دارم در جهت دهي به پويشهاي فردوسي شناسي و تقويت بنياد هاي زبان فارسي، كه به قول زنده ياد يوسفي«بنيان فكر و فرهنگ ماست»، مؤثر بوده است و باز هم خواهد بود.

آخرين سفري كه همين سه ماه پيشتر به خارج از كشور داشتم، براي ارائة گزارشي بود از فعاليتهاي فردوسي پژوهي در دانشگاه فردوسي براي هموطنان لوس آنجلسي و جزآن، كه خيلي چيزها را در ذهن بسياري بكلي دگرگون كرد. اين را من نبايد مي گفتم.

بيايم بر سر اصل مطلب: يكي ديگر از بركات نام «فردوسي» كه هميشه از آن به بزرگي ياد مي شود تشكيل اين بنياد خوشنام و پر آوازه است در عرصة نيكو كاري و فرهنگپروري، بنياد دانشگاهي فردوسي را مي گويم. اين كه گروهي بيرون از دانشگاه، هرچند با حمايت دانشگاه و با دلالت برخي از فرهنگوران دانشگاهي بيايند آستيها را بالا بزنند و از عمر و سرمايه و دستاوردهاي فكري خود براي حمايت از دانشجو و دانشور استفاده كنند و بي هيچ هوس و آرزو و چشم داشتي دانشگاه را براي رسيدن به هدفهاي بلند خود، كه عبارت باشد از فراهم آوردن محيطي بي دغدغه و امن و آرام براي دانش اندوزي و فرهنگوري، ياري كنند؛ امر مقدس و گزينش دلپذيري است كه گمانم لذت آن را جز خود آنان چنان كه بايد احساس نمي كنند. هنيأ ً لكم بما كنتم تعملون.

و اينك اين مراسم در راستاي همان هدف است كه برگزار مي شود  و خواهيد ديد كه اين تشويقها براي اين جوانان در پيشاني سال تحصيلي چه نتايجي در پي خواهد داشت. كمترينش اين خواهد بود كه بدانند چه دلهايي  براي كاميابي آنان مي تپد و از سرافرازي آنها سربلند مي شود. آغوش براي مهرباني هاي ماه مهر بازكنيم كه مهر و مهرگان و مهرورزيهايش در روز مهر بردوام خواهد بود:

روز مهر و ماه مهر و جشن فرّخ مهرگان      مهر بفزاي اي نگار مهرْچهرِ مهربان

 من از بابت اين مهرورزيها از سوي اين جوانان از شما سپاسگزاري مي كنم، دو سپاسگزاري: يكي از بابت خود آنها و يكي هم ازين بابت كه من هم از ِقبَلِ آنها در معرض مهرورزي شما واقع شدم. و چه خوش اتًفاقي! كه آخر من هم از 58 سال پيش كه براي نخستين بار به مدرسه رفتم با اين ماه سر و سرًي دارم و خاطره هايي كه بيشترين آنها اينك به تاريخ پيوسته است. ماه مهر براي من و اين جوانان دانشجو آغاز زندگي است، زندگيي كه براي من اينك به شبانگاه رسيده و براي اينها خورشيدش تازه در همه جا پهن گسترده شده است. خرم باد اين آغاز فرخنده و به خير باد آن فرجام نزديك كه مرا انتظار مي كشد!

در تاريخ بيهقي جملة زريني است با بسيار عبرت. وقتي سلطان مسعود در مرو از تركمانان سلجوقي شكست مي خورد و اطرافيان او را دلداري مي دهند امير روي به عبدالرزاق مي كند و مي گويد: «اين چه هوس است كه ايشان مي گويند؟ به مرو گرفتيم و هم به مرو از دست برفت»، كه پدرامير ماضي ملك خراسان به مرو يافت كه سامانيان را برانداخت و خراسان اينك از دست ما بشد.

من مي خواهم با تصرًفي دلپذير و با اجازة بيهقي بگويم: «به فردوسي گرفتيم و به فردوسي داديم».

 شما به آبروي فردوسي و شايد هم به خاطركارهايي كه من براي فردوسي كرده بودم به من جايزه داديد من هم اين جايزه را به فردوسي وا گذار مي كنم؛ و چون فردوسي هيچگاه و از هيچ كس براي كاري كه كرده جايزه نگرفته است، پس اين جايزه را به نيابت به قطب علمي فردوسي شناسي واگذار مي كنم تا با نظر بنياد دانشگاهي فردوسي به دانشجوياني از دانشگاه فردوسي بدهند كه در دوران تحصيل خود در دانشگاه فردوسي كاري شايستة تقدير در بارة فردوسي انجام داده باشند. معيار و ملاكهاي اين شايستگي را  قطب علمي فردوسي شناسي معين خواهد كرد.       

  حالا يك بار ديگر مي گويم: من فردوسي هستم.

بدرود باشيد.

 

 

نحن خلقنا لکم دوشنبه

 

از عنوان مطلب تعجب نکنید.

همین طور که انگشت روی صفحه کلید گذاشتم خودش آمد. این خود آمده ها خدا آمده است. مثل شعر. مثل الهام.

چرا برای ما "دوشنبه" را خلق کردید؟

مگر دوشنبه اول هفته ماست که خودمان را با آن دلخوش کنیم؟ مگر اول هفته خودمان خیلی برایمان دلپذیر است که اول هفته اجانب باشد؟ نکند شهر دوشنبه را می گویی؟

دوشنبه از این بابت که در آن صدای آشنا به گوش می آید البته برای من دلپذیر است اما چیز دلخواه دیگری ندارد.

وقتی نوشته بودم در جایی که "دوشنبه بر سه شنبه برف می بارد". بی اختیار نام دفتر شعر عزیز از دست رفته و شاعر دل آزرده شهرمان "نازنین نظام شهیدی" بر قلمم گذشت.

بگذارید به فرخندگی این اتفاق همین شعر را ازین کتاب و از آن عزیز برایتان بنویسم:   

بروید به ادامه مطلب در صفحه بعد:

ادامه نوشته