|
|
||
|
+
تاريخ جمعه ۱۳۹۰/۰۵/۱۴ساعت 19:19 نويسنده jester
|
گور شد، گهواره، آری بنگرید اینک زمین را
دخترک خاموش ، بهتش برده از تنهایی خود
پیرمرد انگار با خود، زیر لب، میگوید این را
مرحوم حسین منزوی
+
تاريخ شنبه ۱۳۹۱/۰۶/۰۴ساعت 14:29 نويسنده jester
|
+
تاريخ شنبه ۱۳۹۱/۰۶/۰۴ساعت 13:52 نويسنده jester
|
گاهی وقتها فکر می کردم که همیشه پایان، آدم را به سمت یک آغاز می کشاند ...
اما وقتی دلم شکـست، وقتی صدای شکستن دلم را شنیدم ....... و تا چشم گشودم دیدم، که کوه غـــــرورم پر شده از شکسته های آیینه آینده روشن ... وقتی دیدم چگونه پا روی دلــــم گذاشتی، از اوجِ غرور به قعرِ دلتنگی ســقوط کردم . وقتی که بوی خــــاک خیس وسرمای لطیف، که از درز پنجره سکوتم، گونه دلم را ... نوازش می داد و دل سنگی احســـــاسم با اولین بارش غـــربت شکست ... بـــاور کردم که ... همیشه یک پایان انسان را سمت آغازی دیگر نمی کشاند ... گاهی باید پایان را آموخت اما بی آغازی دیگر ... گاهی باید در پایان زنــدگی کرد و از پشت پنجره پایان به خاطرات گذشته نگریست ...... گاهی باید پشت حصارِ حســـرت در خاطرات ... زمانی که دستهای دلمان را گره کورِ عشق زدیم ... و با تیغ وداع گسلاندیم، غــرق شویم... باید پشت پرچین تنهــایی نشست و غبار دل را با اشک شست ... و باور کرد ... پایان را، بی آغــــــازی دیگر ..!!
+
تاريخ دوشنبه ۱۳۹۱/۰۴/۰۵ساعت 13:36 نويسنده jester
|
+
تاريخ یکشنبه ۱۳۹۱/۰۴/۰۴ساعت 13:46 نويسنده jester
زندگی گل زردی است به نام غم فریاد سیاهی است به نام آه رشته کوهی است به نام آرزو و رودخانه ای است به نام عشق که به دریای صفا می ریزد زندگی یعنی عشق، محبت، امید و آرزو که در آخر به بیابانی به نام وداع منتهی می شود
+
تاريخ جمعه ۱۳۹۱/۰۱/۰۴ساعت 18:42 نويسنده jester
|
ديرياست از خود، از خدا، از خلق دورم
با اينهمه در عين بيتابي صبورم پيچيده در شاخ درختان، چون گوزني سرشاخههاي پيچدرپيچ غرورم هر سوي سرگردان و حيران در هوايت نيلوفرانه پيچكي بيتاب نورم بادا بيفتد سايهي برگي به پايت باري، به روزي روزگاري از عبورم از روي يكرنگي شب و روزم يكي شد همرنگ بختم تيره رختِ سوگ و سورم خط ميخورد در دفتر ايام، نامم فرقي ندارد بيتو غيبت يا حضورم در حسرت پرواز با مرغابيانم چون سنگپشتي پير در لاكم صبورم آخر دلم با سربلندي ميگذارد سنگ تمام عشق را بر خاك گورم
+
تاريخ شنبه ۱۳۹۰/۱۱/۲۲ساعت 19:51 نويسنده jester
|
عشق کنار هم ایستادن زیر باران نیست...!!! عشق این است که یکی برای دیگری چتر شود و دیگری هرگز نفهمد چرا خیس نشد!!!
+
تاريخ شنبه ۱۳۹۰/۱۱/۲۲ساعت 19:24 نويسنده jester
|
تا قیامت می دهد گرمی به دنیا آتشم آفتاب روشنم نسبت مکن با آتشم شعله خیزد از دل بحر خروشان جای موج گر بگیرد یک نفس در هفت دریا آتشم چیست عالم آتشی با آب و خاک آمیخته من نه از خاکم نه از آبم که تنها آتشم شمع لرزان وجودم را شبی آرام نیست روزها افسرده ام چون آب و شبها آتشم اشک جانسوزم اثر ها چون شرر باشد مرا قطره آبم به چشم خلق اما آتشم در رگ و در ریشه من این همهگرمی ز چیست؟ شور عشقم یا شراب کهنه ام یا آتشم؟ از حریم خواجه شیراز می آیم رهی پای تا سرمستی و شورم سراپا آتشم
+
تاريخ جمعه ۱۳۹۰/۰۹/۰۴ساعت 17:32 نويسنده jester
|
خب ..آره كه خيابونا و بارونا و ميدونا و آسمونا ارث بابامه
كه عمو بارون رو طاقش
رفيق پرسه هاي بابام بودن
يا مفت بگي و يا مفت بشنفي و
ورنه خلاصي
سگ وسوتك ميدونه
+
تاريخ پنجشنبه ۱۳۹۰/۰۸/۰۵ساعت 12:29 نويسنده jester
|
وقتي کسي رو دوس داري وقتي کسي رو دوس داري،حاضري جون فداش کني رو همه چي خط بکشي،حتّي رو برگ زندگي
خيلي چيزارو مي شکني ، تا دل اونو نشکني حاضري که بگذري از دوستاي امروز و قديم
حسابتو حسابي از ، مردم شهر جدا کني به حرف اون گوش کني و به حرف قلب باوفات وقتي بشينه به دلت ، از همه دنيا مي گذري حتي يه ذرّه گرد وخاک تو معبد چشاش نره حاضري مسخرت کنن ، تمام آدماي شهر حاضري هر جا که بري ، به خاطرش گريه کني حاضري که به خاطر ، خواستن اون ديوونه شي حاضري مردم همشون ، تو رو با دست نشون بدن حاضري اعتبارتو ، به خاطرش خراب کنن حاضري که بگذري از ، شهرت و اسم و آبروت وقتي کسي تو قلبته ، يه چيزقيمتي داري حاضري هر چي بشنوي ، حتي اگه سرزنشه حاضري هر روز سر اون ، با آدما دعوا کني حاضري که به خاطرش ، پاشي بري ميدون جنگ حاضري هر کي جز اونو ، ساده فراموش بکني حاضري هر چي که داري ، بيان و از تو بگيرن وقتي کسي رو دوس داري ، صاحب کلّي ثروتي
+
تاريخ جمعه ۱۳۹۰/۰۷/۰۸ساعت 20:51 نويسنده jester
|
پاکان واهریمنان
پاداش نیکی ات به جهان مستدام باد
+
تاريخ جمعه ۱۳۹۰/۰۷/۰۸ساعت 20:37 نويسنده jester
|
نمی دونم کجاست
چه میکنه هیچ وقت نخواستم که تو را با چشمات به یاد بیارم نمی خواستم که تورو تو گم ترین آرزوهام ببینم نمی خواستم که بی تو به دیوارا بگم هنوزم دوستت دارم اخه تو هول و ولای پریشونی تو رو نداشتن تو گیر و دار ای بابا دل تو هیچ حالمون خوش دیگه دلی می مونه که جور دل کبوتر بتپه ؟ که با شما از جون زندگیش بگه اگه صدا صدای منه بزار که اون خوش غیرتاش بدونن که دل ، دل بابایی دیگه دل نیست دیگه دل نمیشه نه دیگه این واسه ما دل نمیشه
AloneBoy
+
تاريخ جمعه ۱۳۹۰/۰۷/۰۸ساعت 20:7 نويسنده jester
|
خدایا می شود گاهی صدها بار مادرم را از خود می رنجانم، صدها بار به او بدی می کنم، صدها بار قلبش را می شکانم...
ولی او صدها بار مرا می خواند، صدها بار مرا مورد محبت خود قرار می دهد، دوباره برایم دعا می کند، دوباره به من لبخند می زندو بدیهایم را فراموش می کند. حال تو ای مهربان مهربانان ای آفریننده خوبی ها ای آفریننده مادر مرا به خاطر بدی هایم نمی بخشی...؟!
+
تاريخ شنبه ۱۳۹۰/۰۶/۱۹ساعت 12:1 نويسنده jester
|
گاهـی
" سکـــــــــــــــــــــــوت " علامت رضایت نیســـت ! . . شـــــــــاید کســـی داره خفـــــــــــــه می شـــــه پـشـــــــت سنگیـــنــــیِ یـــــــک درد...!
+
تاريخ شنبه ۱۳۹۰/۰۶/۱۹ساعت 11:54 نويسنده jester
|
من اينك باز مي گويم
كلامم را و شعرم را برايت راز مي گويم تو اي نيلوفر زيبا تو اي تنها و بي همتا چنان در سحر زيباي كلامت مانده ام مفتون چنان با حرف حرف شعر تو جدا گشتم از اين گردون كه ديگر هيچ حرفي جز كلام دوستت دارم نمي دانم نمي خواهم نمي خواهم دگر اين گيتي پست دغل پرور كه ديگر من تو را دارم به استقبال تو اين بي زبون آمد اگر چه كوچك و كم قدر كه شايد در نظر آيد و آن جاني ست ناقابل كه در پيش تو قربان است يكي شكرانه كوچك براي عهد و پيمان است
+
تاريخ شنبه ۱۳۹۰/۰۶/۱۹ساعت 11:28 نويسنده jester
|
كاش بر ساحل رودي خاموش ، عطر مرموز گياهي بودم
چون برآنجا گذرت ميافتاد به سروپاي تو لب ميسودم كاش چون ناي شبان ميخواندم به نواي دل ديوانه تو خفته بر هودج مواج نسيم ميگذشتم زدر خانه تو كاش چون پرتو خورشيد بهار سحر از پنجره ميتابيدم ازپس پردة لرزان حرير رنگ چشمان تورا ميديدم كاش چون آيينه روشن ميشد دلم از نقش تو و خنده تو كاش چون برگ خزان ، رقص مرا نيمه شب ماه تماشا ميكرد در دل باغچه خانه تو
+
تاريخ شنبه ۱۳۹۰/۰۶/۱۹ساعت 11:18 نويسنده jester
|
+
تاريخ شنبه ۱۳۹۰/۰۶/۱۹ساعت 10:49 نويسنده jester
|
+
تاريخ جمعه ۱۳۹۰/۰۶/۰۴ساعت 14:59 نويسنده jester
|
پل يك دستگاه اتومبيل سواري به عنوان عيدي از برادرش دريافت كرده بود. شب عيد هنگامي كه پل از اداره اش بيرون آمد متوجه پسر بچه شيطاني شد كه دور و بر ماشين نو و براقش قدم مي زد و آن را تحسين مي كرد. پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان اين است كه برادرتان اين ماشين را همين جوري، بدون اين كه ديناري بابت آن پرداخت كنيد، به شما داده است؟ آخ جون، اي كاش..." البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزويي مي خواهد بكند. او مي خواست آرزو كند. كه اي كاش او هم يك همچو برادري داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پاي وجود پل را به لرزه درآورد:" اي كاش من هم يك همچو برادري بودم." پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با يك انگيزه آني گفت: "دوست داري با ماشين يه گشتي بزنيم؟""اوه بله، دوست دارم." تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشماني كه از خوشحالي برق مي زد، گفت: "آقا، مي شه خواهش كنم كه بري به طرف خونه ما؟". اما پل باز در اشتباه بود..
ادامه مطلب
+
تاريخ جمعه ۱۳۹۰/۰۶/۰۴ساعت 14:44 نويسنده jester
|
نه سلامم نه علیکم
نه سپیدم نه سیاهم نه چنانم که تو گویی نه چنینم که تو خوانی و نه آنگونه که گفتند و شنیدی نه سمائم نه زمینم نه به زنجیر کسی بستهام و بردۀ دینم نه سرابم نه برای دل تنهایی تو جام شرابم نه گرفتار و اسیرم نه حقیرم گر به این نقطه رسیدی تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
+
تاريخ جمعه ۱۳۹۰/۰۶/۰۴ساعت 14:39 نويسنده jester
|
همه ما پنهانی و در نهان، دل گفته هایی با خدا داریم، کسی از آن خبر ندارد و خود می گوییم و خدا شنونده است. آنچه در این جا می خوانید بخشی هایی از گفتگوهای "من وشما"، با خداست:
همان خدا، همان خدای فراموش شده ای که به گاه بی كسی و درماندگی سراغش را می گیریم ... همان كه هیچگاه ما را از یاد نمیبرد! گفتم: خستهام گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بندهات هستم و ظرف صبرم کوچک است... یک اشاره کنی تمامه! گفتم: دلم گرفته گفت: (مردم به چی دلخوش کردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا شاد باشند گفتم: چقدر احساس تنهایی میکنم؛ گفت: من که نزدیکم ناخواسته گفتم: ای خدا و پروردگار من! من جز تو كه را دارم؟
گفت: ای مؤمنین! خدا را زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشتههایش بر شما درود و رحمت میفرستند تا شما را از تاریکیها به سوی روشنایی بیرون بیاورند. خدا نسبت به مؤمنین مهربان است. با خودم گفتم: خداوند!... خالق هستی!... با فرشتههایش!... به ما درود میفرستند تا هدایت شویم؟! ...
+
تاريخ جمعه ۱۳۹۰/۰۶/۰۴ساعت 14:33 نويسنده jester
|
این دو یکی نیست...اشتباه نشود!
عشق همان دوست داشتن نیست
عشق رویائی است و دوست داشتن دنیائی
دوست داشتن با عشق مقایسه نمی شود که اگر بشود
از بین خواهد رفت
عشق خلقت خداست و دوست داشتن
خلقت عقل و دل انسان...
عشق همچون خدا یکی است و برای هر انسان
می تواند به تعداد انسانهای دیگر باشد
جدائی برای عشق مرگ است در حالی که
دوست داشتن می تواند برای مصلحت دیگری جدائی را تصمیم بگیرد
عشق روحانی است ولی دوست داشتن جسمانی
جسم میمیرد ولی روح جاودانه است
کسی نمی تواند عشق را کنترل کند چرا که در عشق عقلی نیست
عشق را معنی کردن گناه است چرا که در لغات ناچیز زبان نمی گنجد
معنی کردن آن برابر با محدود کردن آن است
ولی دوست داشتن محتاج معنی کردن آن است
دوست داشتن با دل انسان است ولی عشق با جان....
عشق غرور را از انسان می زداید ولی دوست داشتن با غرور رشد می کند
عشق از نظر خدا پاک است
و دوست داشتن از نظر انسان...
خدا عشق است و انسان دوست داشتن...
بدرستی که خدا برتر از انسان است....
+
تاريخ پنجشنبه ۱۳۹۰/۰۵/۲۷ساعت 1:47 نويسنده jester
|
گفتم: خدایا از همه دلگیرم!
گفت: حتی از من؟! گفتم: خدایا دلم را ربودند! گفت: بیش از من؟! گفتم: خدایا چقدر دوری؟! گفت: تو یا من؟! گفتم: خدایا تنها ترینم! گفت: پس من؟! گفتم خدایا کمک خواستم! گفت: غیر از من؟! گفتم: خدایا دوستت دارم!! گفت: بیش از من؟!
+
تاريخ پنجشنبه ۱۳۹۰/۰۵/۲۷ساعت 1:45 نويسنده jester
|
مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ سالهاش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد. هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس میکرد فریاد زد: پدر نگاه کن درختها حرکت میکنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. و از پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار میکرد، متعجب شده بودند. باران میبارد، آب روی من چکید. پسرتان پزشک مراجعه نمیکنید؟ مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند !!!
+
تاريخ پنجشنبه ۱۳۹۰/۰۵/۲۷ساعت 1:44 نويسنده jester
|
عشق رمز بزرگیست . افلاطون
عشق حادثه ایست . کولارن
عشق نبوغ عقل است. توسنل عشق هوس محبوب شدن نزد معشوق است . زابوتن عشق شاه کلیدی است که تمام دهلیزهای قلب را میگشاید . ایوانز
+
تاريخ پنجشنبه ۱۳۹۰/۰۵/۲۷ساعت 1:26 نويسنده jester
|
از خدا پرسيدم:خدايا چطور مي توان بهتر زندگي كرد؟
خدا جواب داد:گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير با اعتماد زمان حالت را بگذران و بدون ترس براي اينده آماده شو ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز شك هايت را باور نكن و هيچگاه به باور هايت شك نكن زندگي شگفت انگيز است اگر بدانيد كه چطور زندگي كنيد مهم اين نيست كه قشنگ باشي قشنگ اين است كه مهم باشي . حتي براي يك نفر مهم اين نيست كه شير باشي يا اهو . مهم اين است كه با تمام توان شروع به دويدن كني كوچك باش و عاشق ...كه عشق مي داند آئين بزرگ كردنت را بگذار عشق خاصيت تو باشد . نه رابطه خاص تو با كسي موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن فرق نمي كند كه گودال آب كوچكي باشي يا دريايي بي كران ... زلال كه باشي اسمان در توست
+
تاريخ پنجشنبه ۱۳۹۰/۰۵/۲۷ساعت 1:22 نويسنده jester
|
دلا در عشق تو صد دفترستم که صد دفتر ز کونين ازبرست منم آن بلبل گل ناشکفته که آذر در ته خاکسترستم دلم سوجه ز غصه وربريجه جفاي دوست را خواهان ترستم مو آن عودم ميان آتشستان که اين نه آسمانها مجمرستم شد از نيل غم و ماتم دلم خون بچهره خوشتر از نيلوفرستم درين آلاله در کويش چو گلخن بداغ دل چو سوزان اخگرستم نه زورستم که با دشمن ستيزم نه بهر دوستان سيم و زرستم ز دوران گرچه پر بي جام عيشم ولي بي دوست خونين ساغرستم چرم دايم درين مرز و درين کشت که مرغ خوگر باغ و برستم منم طاهر که از عشق نکويان دلي لبريز خون اندر برستم
+
تاريخ پنجشنبه ۱۳۹۰/۰۵/۲۷ساعت 1:20 نويسنده jester
|
برای تويی كه تنهايی هايم پر از ياد توست...
+
تاريخ پنجشنبه ۱۳۹۰/۰۵/۲۷ساعت 1:20 نويسنده jester
|
**دكتر شريعتي: لحظه هاراميگذرانديم تابه خوشبختي برسيم غافل ازاينكه خوشبختي درآن لحظه هابودكه گذرانديم.
**زندگي مثل پياز است كه هر برگش را ورق بزني اشكتو در مي ياره. **دكتر شريعتي: لحظه هاراميگذرانديم تابه خوشبختي برسيم غافل ازاينكه خوشبختي درآن لحظه هابودكه گذرانديم. **عجب معلم بدي است اين طبيعت كه اول امتحان ميگيرد بعد درس ميدهد.
+
تاريخ پنجشنبه ۱۳۹۰/۰۵/۲۷ساعت 1:16 نويسنده jester
|
|
|
|