در خواب ناز بودم شبی

کاش

محمد

...

محمدیاسین

پارسا

فاطمه زهرا

آروم بگیر دل من...

قشنگترین دیالوگ

شاید قشنگترین دیالوگ دنیا آنجاست که پدرژپتو به پینوکیو گفت:

پینوکیو چوبی بمان

آدمها سنگی اند

دنیایشان قشنگ نیست...

'گل من..........

تنهایی

گاهی باید به دور خود یک دیوار تنهایی کشید

نه برای اینکه دیگران را از خود دور کنی!!!

برای اینکه ببینی آیا کسانی هستند که به خاطر تو این دیوار را بشکنند؟؟؟؟

حالم از زندگی بهم میخوره

خدایا کفر نمیگویم پریشانم

چه میخواهی تو از جانم؟

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی

خداوندا تومسئولی

خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است؟

خداوندا تو تنهایی و من تنها

تو یکتایی و بی همتا

ولیکن من نه یکتایم نه بی همتا

فقط تنهای تنها

versace

دوستت دارم

 

چشامو وقتی تو بهشون نگاه میکنی دوست دارم،

اسممو وقتی دوست دارم که تو صداش میکنی،

قلبمو وقتی دوست دارم که تو دوسش داشته باشی،

زندگیم رو وقتی دوست دارم که تو توش هستی

gol

پرواز...

من و تودو تاپرنده/توقفس زندونی بودیم

جای پرزدن نداشتیم/ولی آسمونی بودیم

ابرو بارونو میدیدیم/اما دنیامون قفس بود

چشم به دور دستا نداشتیم/همینم واسه ما بس بود

اما یک روز اونایی که/مارو باهم دوست نداشتن

تو رو پردادن و جاتم/یه دونه آینه گذاشتن

من خوش باور ساده/فکر میکردم روبه رومی

گاهی اشتباه میکردم/ من کدومم تو کدومی؟

با تو زندگی میکردم/قفس تنگ وسیاهو

عشق تو از خاطرم برد/عشق پر زدن تا ماهو

اما یک روز باد وحشی/رویاهامو با خودش برد

قفس اغتاد وشکست و/آینه افتاد و ترک خورد

تازه فهمیدم دروغ بود/دنیایی که ساخته بودیم

دردم از اینه که عمری/خودمو نشناخته بودم

توتو آسمونا بودی/با پرنده های آزاد

من تن خسته رو حتی/یه دفعه یادت نیفتاد

حالا این قفس شکسته/راه آسمون شده باز

اما تو قفس نشستم/دیگه یادم رفته پرواز

 

lovely

romantik

love

وقتی میشی نیاز من اگه نباشی پیش من

اشکای چشمامو ببین که میریزه به پای تو

بازم که بی قرارمو دلواپس نگاه تو

تموم هستی منی بمون همیشه پیش من

اگه شدم عاشق تو نذارکه بی تاب بمونم

لالایی شبام تویی نذارکه بی خواب بمونم

دارم برات شعر میخونم شایدبیادم بمونی

فقط یه چیز ازت میخوام همیشه عاشق بمونی

دوست دارم خیلی کمه ولی جز این چیزی نبود

واژه ها رو ولش کنیم عشقموازچشام بخون

hart

love

دل تنگی

لیلی و مجنون

هوالمیثاق

قصه ی لیلی و مجنون

پادشاهی پسری داشت به نام قیص.

یه روز قیص برای تفریح-با چندتا  از دوستاش به یه روستا

رفتن.قیص اتفاقی چشمش به دختری خورد و شیفته ی اون شد..

از اون روز به بعد بود که قیص معنی عاشقی رو فهمید..

هرروز به امید اینکه اون دختر یعنی لیلی رو ببینه به اون روستا

میرفت. این دیدارها اونقد ادامه پیدا کرد که قیص دیوونه ی

چشمای مشکی و قد وبالای لیلی شد ودوستاش اسم اونو

مجنون گذاشتن. مجنون به هر بهونه ای شده هرروز به روستای

عشقش میرفت و بیشتر وبیشتر عاشق اون میشد.

یه روز مجنون این قضیه رو با پدرش در میون گذاشت ولی پدرش از

اونجا که با پدر و طایفه لیلی رابطه خوبی نداشت با این کار

مخالفت کردو از پسرش خواست تا به دخترهای هم سطح خودش

فکر کنه.

یه روز از همون روزهایی که مجنون به اون روستا برای دیدن لیلی

اش میرفت-متوجه نگاهای عاشقانه لیلی به خودش شد وفهمید

که دل به دل راه داره و لیلی هم مجنون رو دوست داره.

همین باعث شد که دوباره مجنون  از پدرش بخواد  که برای اون به

خاستگاری بره.....

ولی پدرش همچنان مخالفت میکرد و لیستی از دخترانی که

ازدواج با مجنون برایشان آرزو بود رو به اون میداد-اما مجنون به

غیر از لیلی نمیتونست به هیچ کس دیگه ای فکر کنه.

اونا هرروز همدیگرو میدیدن و بیشتر عاشق همدیگه میشدن.یه رو

ز مجنون به پدرش گفت اگه برای من به خاستگاری لیلی نری یه

بلایی سر خودم میارم.از اون روز به بعد مجنون ترک غذا کرد و

هرچی بهش میدادن نمیخورد . چند روز این غذا نخوردنا تکرار شدو

مجنون داشت ذره ذره آب میشد و دیگه خبری از  اون قیص قبلی

که پسری شاد و با انرژی بود  نبود.

پدر مجنون که تنها پسرش رو خیلی دوست داشت و دید که داره

ذره ذره آب میشه و از بین میره و نمیتونست اینو جلوش ببینه

نظرش عوض شد و تصمیم گرفت برای پسرش به خاستگاری

لیلی بره.

مجنون از خوشحالی دست و پای خودش رو گم کرده بود

ونمیدونست باید چکار کنه..............

پدر مجنون با تجملات زیاد-با خانواده و فامیلهاشون برای

خاستگاری تنها پسرشون رفتن.اما..........اما از بد شانسی

مجنون پدر لیلی به اونا جواب رد داد و گفت هرچه زود تر از خونه

من بیرون برید..

مجنون حالش از بد بدتر شد و سر به بیابانها گذاشت و کار همیشه

اون شده بود گریه کردن از دوری لیلی  ....

هیچ کس دیگه خبری ازش نداشت و مجنون هم همچنان توی

بیابون بود وگریه میکرد .

پدر مجنون که از دوری پسرش به مریضی بدی دچار شده بود گفت

که هر کس پسر منو پیدا کنه بهش سکه های زیادی میدم –وهمه

به خاطر سکه هم که شده دنبال مجنون میگشتن. اما هیچکس

مجنون رو جایی ندید.

چند وقت  بعد پدر مجنون از دوری اون مرد.....همون روز مردی

داشت از بیابون رد میشد که مجنون رو دید وشناخت و به اون

مرگ پدرش رو اطلاع داد و یه درد دیگه به دردای مجنون اضافه

شد ...از اون روز به بعد مجنون یا در فراغ لیلی گریه میکرد یا به

قبرستان میرفت و سر قبر پدرش گریه میکرد.

افسردگی مجنون هرروز بیشتر وبیشتر میشد...

از اون موضوع یه سال گذشت و مجنون هم همون حال همیشگی

رو داشت تا یه روز یه خبر بدتر رو شنید....

.

..

...

فهمید که لیلی ازدواج کرده و دیگه نمیتونه اونو دوست داشته

باشه

هیچ کس اون رو درک نمیکرد و همیشه لغب دیوونه رو به اون

میدادن....

تو اون حالت افسردگی یه جوون پیش اون اومد و گفت قصه ی تو

رو شنیدم ومیدونم که عاشق سر سخت لیلی هستی و به خاطر

اون به بیابون اومدی و از خانوادت جدا شدی !!!

من هم مثل تو هستم و میخوام از این به بعد پا به پای تو توی این

بیابون راه بیام

مجنون هم قبول کرد –بعد چند ساعت اون جوون دستمالی رو

بیرون اورد و غذایی که از خونه اورده بود رو جلوی مجنون گذاشت

و گفت گشنه ایم بیا تا کمی از این غذا با هم بخوریم

اما مجنون قبول نکرد و گفت توی این چند سال من خوراکم گریه و

غصه و غمه یا شایدم بعضی وقتا از بوته ها  و گل و خارها

گرسنگیم رو بر طرف میکنم...

اون پسر تعجب کرده بود و دید نمیتونه خودشو با مجنون مقایسه

کنه چون اون یه عاشق واقعیه  پس بعد چند روز وقتی دید که اون

شرایط  خیلی سخته به مجنون گفت من مثل تو عاشق واقعی

نیستم تو مجنون لیلی ات هستی  ومن باتو قابل مقایسه نیستم

پس بهتره یه فکری به حال خودم بکنم و از این جا برم...

مجنون از اینکه دید اون پسر انقدر نسبت به عشقش بی اهمیته

گفت هرچه زود تر از اینجا برو! ؟

اون پسرم راهشو گرفت و رفت و دوباره مجنون  موند و گرگهای

بیابون و گریه و زاری...

دوباره مجنون به کارهای خودش ادامه داد و به اون پسر لعنت

گفت و دلش به حال معشوقه  ی اون سوخت....

مجنون فکر میکرد که لیلی خیلی خوشبخته و شوهرش رو دوست

داره و با هم زندگی خوبی دارند اما اشتباه فکر میکرد .لیلی هم

حالش از مجنون بدتر بود و همیشه گوشه ی دیوار خونه

مینشست و گریه میکرد و به فکر مجنون بود و هر وقت شوهرش

میومد اشکهاشو پاک میکرد که نکنه شوهر ش متوجه بشه....

اما  شوهرش هم این موضوع رو میدونست واز ترس اینکه لیلی

هم مثل مجنون سر به بیابون نزاره هیچی به اون نمیگفت و سعی

میکرد با اون کنار بیاد...

لیلی خیلی زندگی سختی داشت و مجنون بد تر از اون .

یه روز وقتی مجنون تو فکر خودش بود و به لیلی فکر میکرد اسبی

رو دید که به طرف اون می اومد  با خودش گفت که حتما پیغامی

از مادرش واسش اورده ولی ..... ولی اون مرد خبر مرگ مادر

پیرش رو به اون داد ...

دنیا به سرش آخر شد و واسه چند دقیقه از حال رفت ....

وقتی چشماشو باز کرد اون مرد رو بالا سر خودش دید و با هم به

سر خاک مادر و پدرش رفتن و مجنون بیچاره تنها برگشت و دوباره

تنها شد و باز هم گریه اومد سراغش .

روزها و شبا گریه میکرد ونمیدونست برای کدوم دردهاش گریه

بکنه...

روزها به سر کوهی میرفت و از بالای کوه به خونه ی لیلی نگاه

میکردو اسم لیلی رو به زبون میورد و گریه میکرد وبا همون حالت

گریه و زاری دوباره به اون بیابون بر میگشت.

و شبها هم کارش سر وکله زدن با حیوونای بیابون  بود . . . .

سالها گذشت اما گذشت زمان هیچ تاثیری روی حال مجنون

نداشت و حالش مثل قبل بود و لیلی هم همینطور. . .

اونقدر گذشت که سن لیلی به 60 رسید و مجنون هم پیر شده 

بود  ولی این هم هیچ تاثیری روی عشق اونها نداشت

یه روز مجنون برای اینکه خونه عشقش رو ببینه روی کوه

همیشگی رفت اما انگار یه خبری بود

....

....

....

همه گریه میکردن

....

....

شوهر لیلی به سر و صورت خودش میزد و ناله میکرد

.....

همه اسم لیلی رو به زبون میوردن و گریه میکردن . . .

مجنون مات و مبهوت به اونا نگاه میکرد  . . . .از خودش میپرسید

که چه اتفاقی افتاده ؟ ؟ ؟

دوست نداشت چیزی که تو ذهنش میگذشت رو باور کنه . . .

خودش رو دلداری میداد و به خودش تلقین میکرد که نه . . . .نه . .

.هیچی نشده . . . لیلی من . . . عشق من . . . هنوز هست

هیج اتفاقی براش نیفتاده . . .من بدون اون نمیتونم . . .نمیتونم

زنده باشم در حالی که عشقم واسه همیشه خوابیده . . .

کم کم بغض راه گلوشو بست و  گریه اومد سراغش  و با حالت

گریه داد میزد  . . . عشق من کجایی ؟؟؟

لیلی من کجایی؟؟؟ مجنونت اومده . . . . کجایی که من به امید

دیدن تو این همه راهو اومدم . . . .

تو که بی وفا نبودی . . . . چرا منو تنها گذاشتی و رفتی ؟؟؟

همینجور با خودش حرف میزد و گریه میکرد و میرفت . . .

دیگه نمیفهمید که داره کجا میره یا میخواد چه کار کنه . . .

همین طور رفت ورفت تا به بیابونی که تموم زندگی و جوونیش رو

به خاطر لیلی اونجا گذرونده بود رسید

دیگه زندگی واسش معنایی نداشت . . .همه ی سختی های

زندگیش رو به عشق دیدن لیلی میگذروند و فراموش میکرد ولی

حالا چی ؟؟؟ به کدوم امید مرگ لیلی اش –عشقش رو –تنها امید

زنگیش رو تحمل کنه ؟؟؟

دنیا برای چندمین بار دور سرش چرخید و به سرش آخر شد . . . .

اما این بار با دفعه های قبل فرق میکرد . . .

این بار دیگه واقعا دنیای اون تموم شده بود و به غیر از خون هایی

که از سر و صورت و دستهاش میومد چیز دیگه ای از مجنون

نمونده بود . . .

به چاقویی که توی دست پر خونش بود نگاهی انداخت و لبخندی

زد و گفت عشقم ناراحت نباش خودم میام پیشت و از تنهایی درت

میارم. . ..

همین رو گفت و بعد چند سال که خندیدن واسه اون معنایی

نداشت- لبخند روی لبای اون اومد برای همیشه چشاشو بست . ...

این بود قصه ی دوتا عاشق . . .اما عشقای امروزی چی ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟

هیچ وقت به عشقای امروزی اطمینان نکنین . . . .!!!!

Kiana.karimi.

 

هوالمیثاق


کسی دیگر نمیکوبد در این خانه متروک و ویران را

کسی دیگر نمیپرسد چرا تنهای تنهایم

و من چون شمع میسوزم و دیگر هیچ از من نمیماند

و من گریان و نالانم و من تنهای تنهایم

درون کلبه ی خاموشی خوش اما

کسی حال من غمگین نمیپرسد

ومن دریای پر اشکم که طوفانی به دل دارم

درون سینه ی پر جوش خویش اما

کسی حال من تنها نمیپرسد

و من چون تک درخت زرد پاببزم

که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او

و دیگر هیچ از من نمیماند...

مجنون لیلی

قصه ی عشقی که میگم عشق لیلای مجنونه


یا به روایت دیگه.لیلی جای مجنونه


مجنون سر عقل اومده.شده آقای این خونه


تعصب و یه دندگیش کرده لیلی رو دیوونه


اما لیلی بی مجنونش دق میکنه میمیره


با یه اخم کوچیک اون دلش ماتم میگیره


میگه باید بسوزمو...این مثل یه دستوره


همین یه راه مونده براش چون عاشق مجبوره...


زوره...عشق تو زوره.... احساس همیشه کوره....


هرجا خود خواهی باشه...انصاف از اونجا دوره....


پاییز غریب و بی رحم...

 

دلم به اندازه ی تمام روزهای پاییزی گرفته....

آسمون چشمام به اندازه ی تمام ابرهای بهاری بارونیه...

قلبم انگار به اندازه ی سردترین روزهای زمستانی یخ زده...

اما وجودم توی کوره داغ تابستانی میسوزه...

عجب چهار فصلیه سرزمین دقایق من

!!!

 

چتر برای چه؟؟؟؟؟خیال که خیس نمیشود