داستان واقعی
کــــﮧ آدمهایش همـــچوטּ هوایـــش ناپایـــدارند
گـــاه آنقـــدر پـــاک کـــﮧ باورتـــ نمے شـــود
گـــاه آنقـــدر آلـــوده کــــﮧ نفستـــ مے گیرد!!


چقدر نوشته های اینجا بلند گریه می کنند !
انگار تقصیر هم ندارند … !
انگار زیاد منتظر ماندند ، و شاید حدیث بی قراریست و یا …
عاشقانه هایی که نوشتن ندارد…
و من …
هنوز رویا می بافم …

خوابیده بودم
کابوس میدیدم...
ازخواب پریدم و خواستم ب آغوشت پناه ببرم
یادم رفته بود ک از غم دوریت ب خواب پناه برده بودم
آنقدر برای دیدنت عجله کردم که هنوز،
"دلم"
بند کفش هایش را نبسته بود!
با همان حال، تمام دشت را دویدم تا به تو برسم؛
که مبادا پیش از من "ناز نگاهت" خریدار پیدا کند
آخر شنیدم که کسی میگفت:
شقایقها هم عاشق میشوند...!!!
ریحانه “مدادش که اندازه یه بند انگشت شده را لای دفتر می گذارد .از جایش بلند می شود وکنار” بی بی” می نشیند .
به تره هایی که توی دست بی بی خُرد می شوند نگاه می کند. بی بی که متوجه
او شده سری تکان می دهد : -” به چی زل زدی دختر؟ پاشو! در عوض نگاه کردن به
من برو زیر اون بخاری رو بیشتر کن. بابات سردش نشه” و با کمی مکث اضافه می کند: _ ” مواظب باش یه وقت بیدار نشه “
ریحانه از جا بلند شده و کنار پدر می نشیند.به چشمهای بسته اش نگاه می کند
و دستی به صورت او می کشد. مدتهاست که پدر را فقط در خواب، آرام دیده.
صدای بهم خوردن درب حیات به گوش می رسد.
ریحانه به طرف تنها پنجره اتاق می رود پشتی را زیر پایش می گذارد . از گوشه شیشه شکسته به حیاط کوچک و چند متریشان نگاه می کند.
مادر را می بیند که با قدمهای آرام و شمرده وارد می شود ، زنبیل توی دستش را گوشه ای گذاشته، چادرش را از سرش در می آورد و روی بند رخت می گذارد.
ریحانه برایش دست تکان می دهد .مادر نمی بیند و زنبیل را بر می دارد و به طرف اتاق می آید .
ریحانه از پشتی پایین می پرد، پایش به گوشه قالیچه وسط اتاق گیر می کند .
بی تفاوت به نچ نچ بی بی به طرف در رفته و زود تر از مادر در را باز می
کند.
_”چی واسم آوردی مامان“
_”سلامت کو دختر ؟”
_” سلام ،چی واسم آوردی؟”
این را می گوید و زنبیل را می گیرد.
_ “این که خالیه!!”
با لبهای آویزان زنبیل را کنار اجاق می گذارد و به قابلمه هایی که یک گوشه ردیف شده اند تکیه میزند.
مادر به بی بی سلام می گوید. از کمد گوشه اتاق پتویی بر می دارد . کنار بی بی می نشیند و پتو را روی پاهایش می کشد.
_ “از قرار معلوم قبول نکردن”. بی بی این را می گوید و دست ازپاک کردن سبزی می کشد.
مادر سری تکان می دهد و آرام می گوید: نه
بی بی دستهایش را توی هوا می تکاند و می گوید: “دختر بیا این آشغال سبزی ها رو جمع کن”
ریحانه دستهایش را از جیب کاپشنش در می آورد ، گره روسریش را محکم می کندو به طرف سبزی ها می رود.
بی بی به طرف مادر می چرخد .عینکش را جا بجا می کند و با صدای بم می گوید:
” آخه چرا؟ اونا که وضعشون خوبه، چه فرقى می کنه چند ماه زود تر پولو بدن”
مادر گوشه پتو را به دندان می گیرد : _”می گن تا بچه سالم به دنیا نیاد از قسط دوم خبری نیست.”
ریحانه آرام سبزی ها را از روی روزنامه جمع می کند و به نوشته های روزنامه خیره می شود
_” من از اولشم گفتم اینا آدمای درستی نیستن”
_ “چی می گی بی بی . حق دارن . دارن هزینه می کنن که بچه دار بشن.”
بی بی با بغض به گوشه اتاق نگاه می کند و می گوید: _”بیچاره بچه ام اگه سالم بود تو هیچ وقت مجبور نبودی این کارو بکنی”
مادر حرف بی بی را قطع می کند :” فکر می کنی واسه چی می خوام بچه مردمو به
دنیا بیارم. به خدا اگه برا دوا درمون شوهرم نبود ، هیچ وقت تن به این کار
نمی دادم” ریحانه با کنجکاوی سبزی ها را جمع کرده و به تیتر روزنامه زل
زده است.
با دست ردیف صفرها را دنبال می کند به عدد سه که می رسد از جا بلند می شود
و روزنامه را بر می دارد ، آشغال سبزی ها توی هوا به گوشه و کنار پرت می
شوند.
_ “مامان مامان یه سه با دوازده تا صفر می شه چند.؟”
صدای بی بی بالا می رود :” لا اله الله ببین چی کار کردی دختر ؟
مادر ریحانه را با دست کنار می زند : “مواظب باش دختر رو شکمم نیفتی”
بی بی با غرولند مشغول جمع کردن سبزی ها می شود: _”من موندم فردا که شکمت بالا بیاد، وقتی بچه ای هم در کار نباشه، جواب کنجکاوی این دخترو چی میدی”
مادر پتو را از دهان دور می کند _ “منو یاد بدبختیام ننداز بی بی”
_ “چند می شه مامان ، نگفتی” مادر با بی حوصلگی جواب می دهد : “نمی دونم دخترم من تا حالا این همه صفر ندیدم…بنویس تو دفترت فردا از خانم معلمت بپرس”
ریحانه بطرف دفترش که گوشه اتاق ولوو شده می رود.روی زمین دراز می
کشد.دفتر را باز کرده مدادش را بر می دارد صفر ها را کنار هم ریف می کند به
٣ که می رسد نوک مدادش می شکند.
یادت باشد؛
دلت که شکست، سرت را بالا بگیری؛
تلافی نکن، فریاد نزن، شرمگین نباش؛
حواست باشد؛
دلِ شکسته، گوشههایش تیز است؛
صبور باش و ساکت؛
بغضت را پنهان کن، رنجت را پنهان تر؛
گاهی بازی زندگی اینگونه است؛
بازنده فقط کسی است که بازی نکند….
یه دوست دخترهم نداریم با هم بریم بیرون حتی نماز جمعه
دخترهم
نداریم انگیزه ایجاد کنه واسه پیچوندن ماشین از باباهه یه دوست
یه دوست
دخترهم نداریم سوغاتی از کیش به جز شکلات چیزای دیگه هم بیاریم
یه دوست
دخترهم نداریم کامپیوترشو که مخصوصا خراب میکنه براش
درست کنیم
یه دوست دخترهم نداریم براش پروژه کامپیوتر درست کنیم
یه دوست دخترهم نداریم بهش زنگ بزنیم جواب نده منم شاکی شیم
یه دوست دخترهم نداریم از این عروسک گندهها براش بگیریم
مثل ایـــــــــــــــــــ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ
ـــــــــــــــــــــــــ ن
یه دوست دختر هم نداریم براش بستنی بخریم بخوره ما هم هی نگاش کنیم
اونم بگه چِیـِــــــه؟
یه دوست دختر هم نداریم بریم ازوسط میدون براش گل بکنیم
یه دوست دخترهم نداریم بگیم تو فامیلمون که دختر زیاد داریم
یه دوست دختر هم نداریم تنهایی نریم جهنم
یه دوست دختر هم نداریم شبا با اسب سفید بریم تو خوابش
یه دوست دختر هم نداریم با هم بریم پارک بعد برادرا بیا بپرسن این
خانوم با شما چه نسبتی دارن ؟؟
یه دوست دختر هم نداریم شماره دوستاشو بگیریم بدیم به دوستامون ! تازه
کلی هم کاره خیر انجام داده باشیم
یه دوست دختر هم نداریم وقتی باهم بیرون میریم هی بهش بگیم اون موهای
خوشگلتو بکن تو روسریت
یه دوست دخترهم نداریم اینقد ناموس مردمو نگاه نکنیم
یه دوست دخترم نداریم جیبمونو براش خالی کنیم دوستان به حماقتمون
بخندن
یه دوست دخترم نداریم با یکی دیگه ببینیمیش شکست عشقی بخوریم
یه دوست دخترم نداریم همه دارن هی به ما پز میدن والله
یه دوست دخترم نداریم بهش پیشنهاد ازدواج بدیم بعد پشیمون بشیم
یه دوست دخترم نداریم اعتماد به نفس پیدا کنیم بالاخره یکی ام هست از
قیافه کج و کولمون خوشش بیاد
یه دوست دخترم نداریم براش افه بیایم بزنه تو حالمون ضایعمون کنه
یه دوست دخترم نداریم خرمون کنه خرج همه خانوادشو متقبل شیم
دخترم نداریم از راه به درش کنیم نفرینمون کنه برامون کاخ اختصاصی تو
جهنم رزرو کنن یه دوست
یه دوست دخترم نداریم هر روز بهمون بگه پس کی میای خواستگاریم مام
وعده سر خرمن بهش بدیم !
نداریم خودکشی کنه به خاطرمون یه دوست دخترم
یه دوست دخترم نداریم با دوستاش بریزیم رو هم حرصشو در آریم
یه دوست دخترم نداریم بگیم خدا یکی دوست دخترم یکی یکی
یه دوست دخترم نداریم بهش بگیم وقتی حرف می زنی دهنتو ببند
یه دوست دخترم نداریم اینقدر بهمون نگن بچه مثبت
یه دوست دخترم نداریم بشینه برامون گزارش کار بنویسه
یه دوست دخترمنداریم باهاش بریم کوه نوردی خسته که شد کولش کنیم
یه دوست دخترم نداریم تو ماشین با سرعت بریم بترسه جیغ بزنه
یه دوست دخترم نداریم.آخه اینم مملکته داریم؟
یه دوست دخترم نداریم روزگار پیری کوری دستمون بگیره
یه دوست دخترم نداریم براش فیری تیل ریباکو الکساندر بخونیم
یه دوست دخترم نداریم اما خب تازه اول راهیم پیدا می کنیم بالاخره
یه دوست دخترم نداریم باهاش بریم بیرون گشت ارشاد بگیردمون
یه دوست دخترم نداریم انقدر اینجا تک و تهنا به صفحه مانیتور زل نزنیم
یه دوست نداریم دخترم به ننمون بگیم برامون آستین بالا بزنه
یه دوست دخترم نداریم .....
ا آقا چرا گوجه گندیده پرت می کنی خب؟
یه دوست دخترم نداریم برای ولنتاین دلمونوصابون بزنیم
یه دوست دخترم نداریم بپریم تو جونش بترسونیمش
یه دوست دخترم نداریم بریم خواستگاریش باباش با تیپا بندازدمون بیرون
یه دوست دخترم نداریم اما به تعداد آدمهای دنیا راه هست برای پیدا
کردن دوست دختر
یه دوست دخترم نداریم اون وقت مردم ۱۰ تا ۱۰ تا دارن انصافه اخه ؟
یه دوست دخترم نداریم تو بدبختی ها تک و تهنا ولمون نکنه بره
یه دوست دخترم نداریم زنگ بزنه بگه فرا دتعطیله ما اینقدر بلاتکلیف
نباشیم
یه دوست دخترم نداریم دو روز مونده به ولنتاین باهاش قهر کنیم
یه دوست دخترم نداریم با هم تو کوچه ها قدم بزنیم لاغر شیم بلکه
یه دوست دخترم نداریم براش غیرتی بازی دربیاریم
یه دوست دخترم نداریم باهاش بهم بزنیم عین ابر بهار اشک بریزه
یه دوست دخترم نداریم گاهی بهمون محل نذاره
یه دوست دخترم نداریم مایه افتخارش باشیم
یه دوست دخترم نداریم هی بهش بگیم دوست دخترم دوست دخترای قدیم
یه دوست دخترم نداریم همیشه رو اعصابمون باشه
یه دوست دخترم نداریم بهمون دروغ بگه قبل از تو دوس پسری دیگه ای
نداشتم
یه دوست دخترم نداریم بهمون بگه قبل از اینکه چیزی بدونی قضاوت نکن
یه دوست دخترم نداریم یه هدف برای زندگیمون داشته باشیم
یه دوست دخترم نداریم با هم بشینیم درس بخونیم
یه دوست دخترم نداریم هر ترم با هم مشروط بشیم بهمون بگن ورودی خدا
خروجی امام زمان
یه دوست دخترم نداریم از بچه های دانشگاه نباشه با دخترای دانشگاهم رو
هم بریزیم
یه دوست دخترم نداریم امروزمون با دیروزمون یه کم فرق داشته باشه
یه دوست دخترم نداریم باهاش دعوا کنیم یه کم هیجان تو زندگیم ایجاد شه
یه دوست دخترم نداریم باهاش مهربون باشیم با ننه بابامون که مهربون
نیستیم
یه دوست دخترم نداریم ننه بابامون که نتونستن بلکه اون بیاد مارو آدم
کنه
یه دوست دخترم نداریم در راه عشق خودمونو فدا کنیم اسممونو تو تاریخ
بنویسن
یه دوست دخترم نداریم هی دوست پسرای دوستاشوبزنه تو سرمون
یه دوست دخترم نداریم براش از مشهد مهر و تسبیح سوغاتی بیاریم
یه دوست دخترم نداریم بگه کلاست پایینه برو خودتو عوض کن
یه دوست دخترم نداریم، فرض می کنیم که داریم . حالا که چی ؟
یه دوست دخترم نداریم یکی باشه درکمون کنه
یه دوست دخترم نداریم دوستان از دوست دختراشون تعریف می کنن دلمون آب
نشه
یه دوست دخترم نداریم گولش بزنیم بعدا ذات خبیثمونو براش آشکار کنیم
یه دوست دخترم نداریم هی دوستامون می گن بهت می خوره داشته باشی نشیم
آش نخورده و دهن سوخته
یه دوست دخترم نداریم با هم تو این هوای آلوده خفه شیم،بشیم شهید عشق
یه دوست دخترم نداریم بهش بگیم دوست دخترا رو اخر پاییز می شمرن اذیتش
کنیم
یه دوست دخترم نداریم وقتی ننمون می گه ازدواج بگیم یا اون یا هیچ ...
(هرچی شما بگین)
یه دوست دخترم نداریم بهمون بگه مگه تو بیکاری میشینی این خزعبلاتو می
نویسی ؟
یه دوست دخترم نداریم به یاد اون به افقهای دور دست زندگی مون بنگریم
یه دوست دخترم نداریم بین اون و بقیه دوست دخترا تبعیض قائل بشیم
یه دوست دخترم نداریم با هم بریم تو حوض پارک نیاوران شنا کنیم
شهرداری بگیردمون
یه دوست دخترم نداریم تو دسته زنجیر می زنیم فقط چشممون به اون باشه
نه همه دخترای مردم
یه دوست دخترم نداریم دست به دست بریم دنبال دسته
یه دوست دخترم نداریم از بقیه پنهانش کنیم بلکه یه کم بهمون شک کنن
یه دوست دخترم نداریم با همفکریش دختر و پسرا رو به وصال برسونیم
یه دوست دخترم نداریم کار اشتباهم می کنیم تشویقمون کنه به خودمون
بیایم ببینیم رفتیم ته پرتگاه
یه دوست دخترم نداریم می بینیم لب پرتگاه وایسادیم اونم با خودمون
بکشیم پایین تنها نباشیم.
:(

گفتم:این تنها چیزیه که نمی دونم

پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد!
همسرم با خونسردی یه نگاهی به من کرد و گفت:"این بار اولت بود
نوبت به دیوونگی که رسید همه را پیدا کرد اما هر چه گشت از عشق خبری نبود
فضولی متوجه شد که عشق پشت یه بوته گل سرخ قایم شده دیوونگی رو خبر کرد و
دیوونگی یه خار بزرگ برداشت و در بوته ی گل سرخ فرو کرد صدای فریاد عشق بلند
شد وقتی به سراغش رفتند دیدند چشماش کور شده و دیوونگی که خودشو مقصر
می دونست تصمیم گرفت که همیشه عشقو همراهی کنه و از اون به بعد دیوونگی عصای عشق شد



مردی ديروقت ‚ خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود.
سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم ؟
- بله حتماً.چه سئوالي؟
- بابا ! شما براي هرساعت كار چقدر پول مي گيريد؟
مرد با ناراحتي پاسخ داد: اين به تو ارتباطي ندارد. چرا چنين سئوالي ميكني؟
- فقط ميخواهم بدانم.
- اگر بايد بداني ‚ بسيار خوب مي گويم : 20 دلار
پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود آه كشيد. بعد به مرد نگاه كرد و گفت : ميشود10 دلار به من قرض بدهيد ؟
مرد عصباني شد و گفت :
اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال ‚ فقط اين بود كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملآ در اشتباهي‚ سريع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر خودخواه هستي. من هر روز سخت كارمي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه وقت ندارم.
پسر كوچك‚ آرام به اتاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و باز هم عصباني تر شد: چطور به خودش اجازه مي دهد فقط براي
گرفتن پول ازمن چنين سئوالاتي كند؟
بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي تند وخشن رفتار كرده است. شايد واقعآ چيزي بوده كه او براي خريدنش به 10 دلار نيازداشته است.
به خصوص اينكه خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.
- خوابي پسرم ؟
- نه پدر ، بيدارم.
- من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم. بيا اين 10 دلاري كه خواسته بودي.
پسر كوچولو نشست‚ خنديد و فرياد زد : متشكرم بابا ! بعد دستش را زير بالشش بردو از آن زير چند اسكناس مچاله شده در آورد.
مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته ‚ دوباره عصباني شد و با ناراحتي گفت : با اين كه خودت پول داشتي ‚ چرا دوباره درخواست پول كردي؟
پسر كوچولو پاسخ داد: براي اينكه پولم كافي نبود‚ ولي من حالا 20 دلار دارم. آيا
مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم ...


يکي بود يکي نبود
يه پسر بود که زندگي ساده و معمولي داشت
اصلا نميدونست عشق چيه عاشق به کي ميگن
تا حالا هم هيچکس رو بيشتر از خودش دوست نداشته بود
و هرکي رو هم که ميديد داره به خاطر عشقش گريه ميکنه بهش ميخنديد
هرکي که ميومد بهش ميگفت من يکي رو دوست دارم بهش ميگفت دوست داشتن و عاشقي
مال تو کتاب ها و فيلم هاست....
روز ها گذشت و گذشت تا اينکه يه شب سرد زمستوني
توي يه خيابون خلوت و تاريک
داشت واسه خودش راه ميرفت که
يه دختري اومد و از کنارش رد شد
