آره ترس داره وقتی دله کسی رو بشکونیو حتی وقتی صداشو می شنوی خودتو بزنی به اون راهئ که انگار نه انگار
حالم بده چون تنها چیزی که از این دنیا فهمیدم این بود که خودتو نجات بده حتی به قیمت اینکه دیگرانو غرق کنی
آره ترس داره وقتی دله کسی رو بشکونیو حتی وقتی صداشو می شنوی خودتو بزنی به اون راهئ که انگار نه انگار
حالم بده چون تنها چیزی که از این دنیا فهمیدم این بود که خودتو نجات بده حتی به قیمت اینکه دیگرانو غرق کنی
راز این دیوانگی را خوانده ای؟
آره شکست باز همو باز هم
قلبی که نداشته باشی خوشی
فکر می کردم منم ندارم اما دارم بدجوری زخمی و خسته از همه چی
درد کشیده اما هنوز واسش تکراری نشده
همه چی هنوز یه خط نشده
نشده
نشده.........................
مثلا مگه میشه بارونو دوس نداشت؟
تازه بعضیام که مثله من واسشون افته کلاسه که چتر دستشون باشه
یعنی سخته که واسه اون افراد خودت نباشی
اون جا فقط خودتی و خودت و اینو میدونی که هیچ زشتی و خطایی معنا نداره مگه نه اینکه وقتی با یه آدمه با عزت نفس و با اعتماد به نفس میری بیرون حالت خوبه ؟
چون میدونیی هر خطایی که ازت سر بزنه بهت تذکر میده بی این که ازت بدش بیاد
خلاصه ی کلام منم و بارون.تمام
آرزومه اینکه یه روز به یه تیکه سنگ تبدیل بشم سنگی که نه به کسی محبت کرده نه طعم شیرین محبت را حس کرده سنگی که یک دیوار را می سازه و سردیه سایه را گرمای بی انتهای محبت می پندارد....
آری سنگ بودن بهتر از تجربه ی شیرین محبتی است که از پایان تلخ دم می زند...پایانی که وجودت را به آتش می کشد و تو را به آنسوی جنون می کشاند
خسته ام از این محبت های آلوذه به توقع .توقع بودن چیزی که نیستم و می بایست باشم. می بایست وجودی در خود بسازم که ماسک لبخندی ایست به همه ی دردهایم و این خواسته ی توست که آنچه هستم را به آنچه تو می خواهی باشم بفروشم و چوب حراج به هر چیزی که در ذهن دارم بزنم...
این روزها به هر جا که نگاهی میندازم تا شاید یک چیکه از پاکی بی پایان تورا پیدا کنم به سرانجام نمی رسم خدایا چه قدر ساده کلمه ی پاک عشق به کثیفی کشیده شده...این که هرکس هر حس کثیفی رو عشق می نامد و به مخاطبش پسوند عشقم اضافه می کند .
خدا جونم...چه قدر ساده بعضی از ما اعتماد تورو به منجلاب دنیا فروختیم و از کثیفی بی انتهای دنیا لذت بردیم خدای من مگه تو مارو دوستمون نداری؟؟؟پس چرا ما الان تو باتلاق دنیا در حال غرق شدنیم ؟؟نیازم تنها و تنها دستای لبریز از محبت توست...دستهایی که نجاتم بده...خودت میدونی که تا همین چند روز پیش توی سجده ی نماز نعمتی رو ازت خواهان بودم که کمکم می کرد...آره به بیش تر دنیایی شدنم کمک می کرد...خدایا خستم از این گردون دنیا میشه یه طناب از اون بالا واسم بفرستی؟؟؟
خدا جونم دیگه نمی خوام دنیایی بشم خودت هوایی ام کن...چه لذتی دارد با خیال رسیدن به خدا هوایی شدن.
خدایا اول وآخر و تمام حرف هام نام توست تویی که نوای بی نوای درد هایم را تسکین بخشی.
عشق پاک است احساسم به توست ..خالص بدون هیچ افزودنی..تنها قطره ای هوس می خواهد تا تمام عشق را در یک کلام ناپاک خالص کند
والسلام
یه روزی که احساس تو نسبت به خودم رو فهمیدم و دارم ذوق مرگ می شم ما امشب دارم خاطراتی رئ واسه خودم مرور می کنم که سرشار از بی احساسیه..
خاطراتی که تن خیس خاک دو به منجلاب تبدیل می کنه...
که در آغوش خاک می نویسد انشا ،می نویسد ریشه را می نویسد برگ را و در آخر می نویسد سیب را
می نویسد انشای سیبی را که در گذر جاده ای فراموش شده ....
و من اکنون در رویای سیب بسیارم و می پندارم باغ سیبی را که همه مردم شهر در آن جمع اند و درختی پر شور
که در آغوش خاک فریاد می زند شادی را.....