نوازشت را محتاجم

بوسه هایت  را مشتاق تر

دستانت که نزدیک می آیند

در موهایم غوغایی برپاست

اگر لرزیدن دستهایم را می بخشی 

کمی در آغوشت بگیرم

   طلوع ازمیان بازوان مردانه ات

رستاخیز پروانه ایست در زخمی ترین پیله ی تاریخ!!

تو نیستی!!

دارم اشک می ریزم و‌ تو نیستی

شاید از ابر بهار هم بیشتر بارانی ام

کسی گفت : دیگر آن احساس قشنگ گذشته در تو نیست

شاید نمی دانست

من و احساسم هر دو دور گذشته مرده ایم

وقتی تو رفتی

وقتی تو نبودی

و‌حالا

که نیستی

دلتنگم...

دلم برایت تنگ شده

ییشتر‌از تصور تو در آغوش من

دلم برایت تنگ شده

بیشتر از احساس من در چشمان ‌تو

 

من دلم لک زده باور بکنم حرف ترا

حیف دیدم به نگاهی دل و‌جانم میرفت

 

 

بی تفاوتی انسانهایی که روزی گفته بودند دوستم دارند 

چندش آور است

تهوع آورتر...ابراز دوست داشتن کسانی ست که 

اطمینان دارم احساسی به من ندارند.

اما تو‌نه آن هستی و‌نه این

و‌این سر آغاز عشقی بود که یکطرفه.....

از چشمهای من به مژه های مشکی پرت...

به غرو ر مردانه ات،که گرفتم....سر تا پا

به دستهای گرم..سینه ی سوزان..نکاه نکته بین ...

لحن مطمئن و صدای آرامت ..که پاییز را در مشت فرو کرده بود 

می جهید!!!!