دلنوشته51

 

ذهنم غبار دارد
خیالت شـُـر می کند در دلم!
دلم تنگ می شود...
دغدغه ام می شوی...
نمی دانم با خودم چند چندم امشب؟!
میان اینهمه حس مبهم،بغض دارم...
بغضم را پک می زنم،
لعنتی،خیس شده کام نمی دهد!!!
امشب!
مخاطب تمام افکار مبهم من تو هستی!
حواست هست؟؟؟

دلنوشته 50

 

از همین درختی که دوباره سبز شده است،

 از همین خورشیدی که مهربان تر شده و

 از همین بارانی که گاه و بیگاه می بارد

می شود فهمید ،

خدا هنوز هم حواسش به ما هست !

دلنوشته 49

 

ای رهگذر از کوچه خاطراتم آهسته تر بگذر‌...
این دل‌ تازه به خواب رفته..
صدای قدمهایت بیدارش می‌کند...
تو نیز بگذر‌ به سردی زمستان ....
سالیان است که رهگذران پریشان کرده اند این دل‌ را...
تو این بار آرام بگذر‌....

دلنوشته48

 

فقط کسی معنی دلتنگی را درک می کند که طعم وابستگی را چشیده باشد

پس هیچوقت به کسی وابسته نشو که سر انجام آن وابستگیِ؛ دلتنگیست

دلنوشته47

 

 

تنهائی  ...

                      مرگی  است  که  هنوز  کسی  متوجه  حضورَ ش  نشده ...

دلنوشته 46

 
 
این  کوچه  به  آسمان  راه  داشت ... ،
                            بُن  ِ  این  کوچه  را ...
                            کوچ  ِ   تو  بست  ...

دلنوشته 45

 
زياده خواه نيستم ! جاده‌ ي شمال ،يك كلبه ي جنگلي‌
يك ميز كوچك چوبي با دو تا صندلي ،كمي‌ هيزم، كمي‌ آتش،
مه‌ِ جنگلي‌ ،كمي‌ مستي،كمي‌ مهتاب
 و بوي يـار... و بوي يـار... و بوي يـار ...
تـو باشي و من ...

دلنوشته 44

 

فــ ـرد غریبه پاکتـــ سیگارو

بـه طرفـــم گرفـتــــ

پرسیـــد: نـمـی کشــی؟

خـیـلـی خسته گفتمــ : خودم میـکـشـمــ

مغزمـــ نمـیـکشه

دلنوشته43

 

از خطـ خطی هایم

ساده نگــــــــذر . . . !

بـه یـاد داشتــــــه باش . . .

این "دلــنـوشته ها " را


یـــــــــــک "دل " نوشته ....

دلنوشته 42

 

بعضی وقتا که با خودم درد و دل میکنم ؛ به خودم میگم :
چرا فکر می کنی چون دختری
باید همیشه غمگین باشی؟ شکست خورده باشی؟!
عزیز من!
یاد بگیر که تو دختری!
...یاد بگیر تو هم کلاس بذاری! تو هم ناز کنی !
اون خیلی بیجا می کنه تورو ناراحت کنه!
خیلی بیخود می کنه اشکتو دراره!
اصلا برا چی به یه موجود مذکر اجازه می دی شادی زندگیتو ازت بگیره؟!
این اسمش عشق نیست به خدا!
خودتو گول نزن!
کسی که عاشق توا،
هرگز نمی تونه غمتو ببینه!
چه برسه به اینکه خودش عامل غمت باشه !!!

ولی چه فایده ...

دلنوشته41

 

گـاه دلـتنگ می شــوم، دلــتـنگـتـر از همه دلتـنگـی ها .... گوشه ای می نشیــنم و حسرت ها را می شـمارم و بـاختن ها را و صدای شکســتن ها را .... نمی دانـم من کدام امید را ناامید کرده ام و کدام خواهش را نشنیدم و به کـدام دلتـنگی خـندیدم که این چنین دلـتنـگم ... دلـتنـگم، دلتنگ...!

دلنوشته 40

سالها رفت و هنوز

یک نفر نیست بپرسد از من

که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟

صبح تا نیمه ی شب منتظری

همه جا می نگری

گاه با ماه سخن می گویی

گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی

راستی گمشده ات کیست؟

کجاست؟

صدفی در دریا است؟

نوری از روزنه فرداهاست؟

یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...؟

بارها آمد و رفت بارها انسان شد

و بشر هیچ ندانست که بود

خود اوهم به یقین آگه نیست

چون نمی داند کیست چون ندانست کجاست ...
 
چون ندارد خبر از خود که خداست ...

دلنوشته39

 

چشم دیدن چیزهایی که

 با تو

دیده ام را

با هیچ کسی ندارم!

پارک و دریا و کوه ، فرقی ندارد ...

درد دارد تنها خیره شدن به جایی، که قبلا تنها خیره نشده بودی به آن !

 

دلنوشته38

 

این قانون طبیــــــــــعت است

زخم که میخوری

اعتمادت به آدم ها سست میشود و باوَرت رنگِ شک میگیرد !

 آن وقت تنها تر از همیشه می نشینی کنجِ زنـــــــدگی و می شماری درد هایت را ...

دلنوشته37

لمس کن کلماتی ر اکه برایت می نویسم ...

تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست ...

تا بدانی نبودنت آزارم می دهد ...

لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان ...

که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد ...

لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است..

لمس کن لحظه هایم را ...

تویی که می دانی من چگونه عاشقت هستم...

لمس کن این با تو نبودن هارا...

دلنوشته36

همه ی زندگیم درده ،  درد  ...

نمیدونم عظمت این کلمه رو درک میکنی یا نه؟

وقتی میگم درد تو به دردی فکر نکن که جسم انسان ممکنه از یه بیماری شدید

بکشه ،نــــــــه،روحم درد میکنه...

افسوس این دنیا برای دوست داشتن خیلی کوچیکه

باید در زندگی به حرف مردم خندید و به قول تو دیگران رو کدو فرض کرد

من این زندگی خسته کننده و پر از قید و بند رو دوست ندارم

همیشه سعی کردم مثل یه در بسته باشم تا زندگی وحشتناک درونیم رو کسی نبینه

بعضی وقتا فکر میکنم که ترک این زندگی برای من تو یه ثانیه امکان داره،چون به هیچ چیز

دلبستگی ندارم !!!

دلنوشته35

قد کشیده ام و از تنهائى خودم بزرگتر شده ام …

اما امشب باید بروم

تمام سفرها از خداحافظی شروع مى شوند و من مسافرم

هیچکس مثل من پرده ها را کنار نمی زند

هیچکس مثل من کفش هایش را رو به ماه جفت نمی کند

من چیزهائی دیده ام که فقط با مرگ فراموش می شوند

اینجا روى زمین همسایگان کوتوله ای داشتم که فکر تسخیر فضا دیوانه شان کرد و دوستانی سنگدل که

 جانب وزیدن بادها را از دست دادند

می خواهم برگردم به خواب نردبام هائی که از روی شانه هایشان، برای ستارگان خدا دست تکان

 میدادیم

آنجا پشت دیوارهای بلند زمان ، دلم برای کسی تنگ نمی شود !!!

دلنوشته34

هم آغوش …

در آغوشم بگیر …

آن چنان خسته ام

که حتی افقهای نگاهم نیز گم می شود

در این هوای دلگیر

مرا محکم بفشار …

برای زندگی تهی از هیجانم مرا محکم در آغوشت بفشار …

به من ببخش نوازش دستت را

با تصنیف دوستت دارم لبهای شیرینت

و مرا نوازش بده در این روزها

با یاد دلنشینت …

دلنوشته33

باید فراموشت کنم

چندیست تمرین می کنم

من می توانم ! می شود !

آرام تلقین می کنم

حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ….

تا بعد، بهتر می شود ….

فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای

و بر نمی گردی همین !

خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم

کم کم ز  یادم می روی

این روزگار و رسم اوست !

این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین می کنم

دلنوشته32

سکوت جایی برای ماندن نمیگذارد 

شاید رمزهای عبور را میداند

به آرامی کوله بار خاطراتم را بر میدارم

میروم کنار پنجره نگاهم به جایی میرود

که او را برای اولين بار در قلبم حس کردم


دلنوشته31

 

 

 

. . . و من برای زندگی تو را بهانه میکنم 

دلنوشته30

یکی نیست اینو به من بگه:

با تو خواهم بود ..... هر کجا که باشی .

و ذهنت را سرشار از امید خواهم کرد .

و دیگر هیچ گاه غم به سراغت نخواهد آمد .

حتی اگر الان ... بعد از ظهر دلگیر جمعه باشد !!!

دلنوشته29

زن عشق می کارد و کینه درو می کند....

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر....

می تواند یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر

 هستی .....

برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمان بخواهی

 به لطف قانونگذار می توانی ازدواج کنی ........

در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو ............

او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی ..........

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی .........

او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد .........

او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ........

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر .........

و هر روز او متولد می شود ، عاشق می شود  ، مادر می شود ، پیر

می شود و می میرد.....

و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از

درد .......

« زنده یاد دکتر شریعتی »

دلنوشته28

این روز ها کلاغ ها هم از من فرار می کنند

تو که جای خود را داری

وقتی به فاجعه بینمان فکر می کنم

مغز درخت متلاشی می شود از پرواز پرنده ها

و تازه می فهمم که چقدر سخت است

تنها ماندن و تنها سفر کردن

و با پاهایم همراه می شوم در این امتداد تنهایی

و یادت آبله میزند در خاطرم بس که می آید و می رود

زانوانم که درد می گیرند از زیادی انتظار

خم می شوم و به تو نزدیکتر

گرچه سوگ غرور بار رفتنت را ندیدم

اما بغضم را روانه خانه ات می کنم

حالا دیگر تو نیستی و دگر من هم نیست

تا که قلبت به نگاهی منجمد گردد

آری رفتنت یک تلافی است

کاش قدری با تو مهربان تر بودم.......

دلنوشته 27

دلم تنگ است...

به دنیای تنهایی ام پناه آورده ام؛ همان دنیایی که همیشه  در آن آرام می گیرم...

 در این دنیا آموختم تنها آمدن، تنها بودن و تنها رفتن را...

 این سرنوشت من است...

 سر در گریبان غم و چشم در افق دوردست خدا کرده ام و از این فاصله می نالم...

 غمگینم به خاطر غم دیگران؛آنهایی که جز خدا کسی را ندارند تا درد دلٍ بی تابشان

 را چو من با او گویند...

 و این است سرگذشت انسان، انسانِ عاشق آفریده شده ی خدا...

 و همیشه عشق در جدایی معنا می یابد...

 خدایا! غمم را ز چشمم نمی خوانی؟!...

میبینی عاشقم و مزد چنین عاشقی، تنهایی است...

.

.

.

شاید تنهایی بهتر از تمام با هم بودن هاست...

دلنوشته26

...و با تو از شب های سرد بی کسی می گویم

از التهاب اشک، از عبور سنگین لحظه ها و سکوت مرگ آور حسرت،

در این صحرای بی پایان، به روی ماسه های سرنوشت خویش می بارم

نه نای رفتن دارم، نه تاب ماندن

آرام و سنگین قدم بر می دارم، به کدامین سو، نمی دانم

سر به سوی آسمان می کنم،

معبودا! از این همه گذشتن خسته ام،

پناهم ده امشب، که از خویشتن گسسته ام،

به راه خود ادامه می دهم، چشمانم به دور دست ها خیره مانده،

گام هایم، آرام و آرام تر می شوند، دیگر سرما تمام وجودم را گرفته

نفس هایم به شماره افتاده و دیگر توان ایستادن ندارم،

هوای پریدن به سرم زده،

ندایی در من نجوا می کند،

باور کن فردا خواهد آمد

دلنوشته 25

رو به رویم می ایستی

لبخندی پر از شهوت به من میزنی

صورتم را بر می گردانم

سعی در به دست آوردن دلم داری تعریف و تمجید می گویی

قدت ! صورتت ! چشمانت !

زیر لب آهی می کشم . تو نیز مانند دیگرانی ...

کاش جای این همه تعریف و تمجید از ظاهرم ،چند کلمه ای با من حرف می زدی و از افکارم و دیدگاهم تعریف می کردی کاش من را می دیدی! خود من ...

تو می گویی و می گویی...

ومن در دل به تو می خندم ، تویی که نمی دانی دیر زمانی است که خسته ام از آدم های ظاهر بین!

دلنوشته 24

 

همیشه مصلحتت شکستن دلی بود که نشکسته بود نه برای آنکه جواب خوبی هایم را با

بدی معنا کردی . از تو دلگیرم چون در تنهاترین لحظه ی تنهایی هایم تنهایم گذاشتی

از تو دلگیرم چون خدای دیگران بودی . از تو دلگیرم چون به حرمت آن فنجان

چای داغ کنار حیات دل هم که بود باید پاسخ نگاه بی قرارم را می دادی و

روی گرداندی . از تو دلگیرم چون به دلم تلنگری از درد زدی و مرحمش را

کنج پستوی آسمانت پنهان کردی جادوی ماهت را ارزانی کدام بنده کردی

که لایق بود؟ برای که سرود عشق خواندی؟ نگاه کدام بنده ات را جارو زدی

و دلش را با غمها بیگانه تر کردی؟ من کدام دل را شکسته بودم که اینچنین مستحق

تنهایی شدم؟ به کدام نگاه بی قرار پشت کرده بودم؟ دست رد به سینه ی کدام دل پرغم

زده بودم؟ برای کدام حرف درشت بندگانت پنبه در گوش گذاشته بودم؟ من که چون تو

صبوری پیشه کردم چون تو گذشتم چون تو دلجویی کردم من که سخنی درشت نراندم

و شیشه ی دل کسی با دشنام نگفته ام ترک برنداشت . من دلگیرم از تو

که خدایی و بنده ات را چنین آزرده کردی.من دلگیرم اما باز چون تویی ندارم

که گلایه هایم را ارزانی اش کنم . گلایه هایم را امروز هدیه میکنم به تو

خدای آسمانهای بی کران

زنده یاد دکتر شریعتی

دلنوشته23

در کوچه پس کوچه خیالم به دنبالت می دوم تا هرجا به من نیاز
 
داشتی کنارت باشم تا مبادا........
 
ناگهان پایم پیچ می خورد و به زمین می افتم . دستت نیست تا
 
برایم کمکی باشد تنها از زمین بلند می شوم . با پشت دست بی رحمانه
 
 اشک هایم را پاک می کنم و این گلوله های یخی شور
 
را  از لباسم می تکانم لبخند تلخی می زنم و در فکر فرو می روم
 

دلنوشته 22

اولین نوشته هایم

مثل همه ی حرفهای دیگرم

برای توست

برای تو که همیشه محرمی

از همان روزها که نبودی

اما انگار می شناختمت

تا آن روزها که آمدی

و من بهتر از خودت می شناختمت

و این روزها که ديگر نیستی

اما من هنوز هم می شناسمت

تو همیشـــه محرمی

خوب من