سیییییلام دوست جونیام
این چند روز خیلی داغون بودم نتونستم آپ کنم ، ببخشید.
این متنه ام که براتون میذارم ، دلنوشته خودمه!
حال که به گذشته خویش و گذر زمان می نگرم و تو را در کنار خود می بینم ، به تک تک لحظه های با تو بودن غبطه می خورم و به آن لحظه های خویش حسادت می کنم!
افسوس! که چه پیدا نبود دستانت و آغوشِ گرمت را در کنارم حس می کنم و انبوهی از خاطرات با تو بودن را در گوشه ای از قلبم تدفین می کنم .

آه که مدت هاست در کنج اتاقی تاریک همرا با خاطراتت لحظه ها را سپری می کنم و دیگر حتی توان اشک ریختن هم ندارم و چه ظالمانه لحظه ها نبود تو را به رخم می کشند و در جانم آتش به پا می کنند.

درد من فقط تنهایی نیست ، درد من دستهایم است که بهانه ی دستانت را می گیرند........................
درد من فقط بی تو بودن نیست ، درد من تن یخ زده ام است که هوای آغوشِ گرمت را دارد....................
درد من فقط تدفین خاطراتمان نیست ، درد من مرگ آرزوهایمان است...........................................................

گاهی دلم می خواهد همه ی بغضم از نگاهم خوانده شود ، می دانم که جسارت گفتن کلمه ها را ندارم اما یک نگاه گنگ تحویل می گیرم یا جمله ای مثلِ : چیزی شده؟
آنجاست که بغضم را با لیوان سکوت سر می کشم و با لبخندی سرد می گویم : نه....هیچی!!!