من و کسادی بازار

حالا که بازار خرید وفروش کساده وقت اضافه زیاد می آرم ... متاسفانه به دلیل سرگرمی با کار وقت کمتری با تارا می ذارم و ازش غافل شدم  اونم میشه و کارتون نگاه می کنه جدیدا هم رفته فیلم عروسی مون رو پیدا کرده و صبح تا شب فیلم مامان و بابا رو نگاه می کنه جالبه که اصلا نمی پرسه من کجام؟!  و از دیدنش خسته نمیشه ... حالا که روزها بلند شده عصرها می برمش پارک دوست پیدا می کنه با مردم حرف می زنه از همه بیشتر چرخ و فلک رو دوست داره از این چرخ و فلکهای زمینی  که دور می چرخه...  

زبان انگلیسی اش خیلی بهتر شده و کلمات و اعداد رو سر جای درست خودشون بکار می بره کلمات آشنا رو پیدا می کنه حتی جمله هم می گه اما اصراری ندارم که  همیشه بکار ببره همین که تو ذهنش نهادینه بشه کافیه 

حاضر جوابه در حد تیم ملی ... برای هر عملی حرفی برای گفتن داره  یه حرفای قلمبه سلمبه ای هم می گه که هر کی ندونه فکر می کنه کسی بهش یاد داده  

در کل از اون پر رو های دوست داشتنی هست

اغوش مادر

دلم یک بغل مادر می خواهد ....

من و دخترم و زندگی

دخملم حسابی بزرگ شده... کتابهاش رو می خونه ... برای من جارو می زنه... سفره جمع می کنه... حتی ظرف هم می شوره...

دیروز رفته بودم سوپرمارکتی که همیشه ازش خرید می کنم تارا رو هم با خودم برده بودم... فروشنده میگه خانم تخم بلدرچین ها کار خودش رو کرده

من:

آخه وقتی باردار بودم می رفتم و تخم بلدرچین می خریدم

همه رو دور خودش جمع می کنه و براشون قصه می گه اونقدر هم باحال تعریف می کنه که مادرشوهرم هم که فارسی نمی دونه ترغیب میشه گوش کنه

بازی هوب رو یاد گرفته از طریق همین بازی یادگرفته تا 15 بشماره

رنگ آمیزی و نقاشی رو هم دوست داره بیشترین استفاده از رنگها رنگ سبز هست... همیشه هم لونه جوجه ها رو می کشه... شکر خدا در و دیوار رو نقاشی نمی کنه اما علاقه زیادی داره که دستهای منو نقاشی کنه

از لوله گاز. اجاق گاز. کمد خودش . سر و کول من و باباش و هر چیزی که گیرش بیاد می گیره و می ره بالا

دیگه براتون بگم که از دست شیطتنهاش هر روز گل گاوزبان و سنبل الطیب می خورم تا اعصابم آروم باشه و بتونم تحمل کنم

بطور کامل از پوشک گرفتمش...

خودمم سخت کار می کنم یه کار خانگی با اینکه درآمدش کمه  اما مشغله خوبیه برای فرار از تنهایی....

چه عجب

عجب از بلاگفا که بالاخره درست شدو هر چند که این چند وقت هم وایبر و تلگرام و گروههای آشپزی و فامیلی سرم ور گرم کرده بود و از همه مهمتر تاراااااااااااااااااااا.......... تارا رسما منو تبدیل به یه آدم روانی کرده. روزی سه تا قرص می خورم تا بتونم روی اعصابم مسلط باشم... گاهی خیلی غیر قابل تحمل میشه... به همه چیز دست می زنه بهانه می گیره همه چیز رو بهم می ریزه و امان از صداهایی که شبیه گریه کردنه اما فقط صداست. یه صدای بلند که شبیه عر زدنه.... دلم از این می سوزه که همه چیز رو می فهمه... بیشتر از سنش... منم ازش توقع بیش از اندازه دارم... مامانم میگه بچه های باهوش زیاد نق می زنند. کاش نق بزنه... زررررررر می زنه.... گاهی میشینم گریه می کنم تازه خودش ه ممیگه مامان گریه کن بعد مییاد بوسم می کنه...

حرف می زنه... خیلی هم خوب حرف می زنه... کلمات هم قافیه رو پیدا می کنه مثل املت کتلت. تا حدودی هم احتمالا حاضر جواب تشریف داره که بالاتفاق همه میگن به عمه اش رفته... حافظه اش فوق العاده قویه... شمردن رو بلده. اما همه رنگها رو میگه آبی... با اینکه آموزش رنگ رو خیلی زودتر از همه چیز شروع کردم اما رنگها رو بلد نیست تفاوتها و شباهتها رو کاملا تشخیص می ده. اشکال رو هم می شناسه دایره. مثلث. مستطیل و...

دیگه براتون بگم از شیر هم گرفتمش... روز نیمه شعبان رفتم یه زیارتگاه و نماز خوندم و بهش شیر دادم بعد هم یه استکان آب انار و اومدم خونه چسب زدم یه هفته ای چسبه بود و هی نگاه می کرد و می گفت اوف شده الان هم جاش شیر محلی می خوره....

همچنان عاشق جاهای شلوغ و تولد و پارک و بچه هاست و منتظره که بزرگ بشه بره مهدکودک

هدیه

بعدازظهری آقای همسر از سرکار اومد و یه چایی خورد و رفت بیرون بهش گفتم کجا می ری گفت می رم سرکار منم دیگه حرفی نزدم با خودم گفتم حتما پروژه جدیده می ره بررسی... 10 دقیقه نگذشته بود که اس م اس بانک اومد مبلغ قابل توجهی برداشت شده بود تعجب کردم... (آقای همسر با حساب بانکی من کار می کنه و بالطبع هر چی خرج کنه من می فهمم) هر چی فکر کردم که این مبلغ رو برای چی خرج کرده ذهنم جایی قد نداد آخر سر با خودم گفتم حتما برای کارش وسایل خریده... یک ساعت بعدش دیدم کادو بدست اومد خونه ... چند روز پیش رفته بودیم مغازه دوستش و دو تا گوشی بهم نشون داده بود منم به شوخی گفته بودم اگه می خوای بخری اینو بخر... بعدم تارا داشت مغازه رو نابود می کرد و کاغذ دیواری ها رو می کند ما از مغازه اومده بودیم بیرون و رفته بودیم خونه و منم ماجرا رو کاملا فراموش کرده بودم... خداییش خیلی طفلکی بودم خیلی وقت بود که هیچکس بهم هدیه نداده بود البته بجز دوست جونم سولماز که چند وقت پیش بهم یک دست بلوز شلوار هدیه داده بود... بسی مسرور وشاد گشتیم تازه تارا هم خیلی خوشحال شد و می خندید الانم گوشیه سر شارژه...

تارا جملاتش وسیع تر شده... توجه کردید جملات... دیگه جمله بندی می کنه و جملاتی متشکل از چهار پنج کلمه مثل صابون دست مامان بمالم، برم دستشو بگیرم، آنا آش خوشمزه ست، عمو خونشونه... رو میگه

هر کسی هم که هر حرفی بهش بزنه یک ماه بعد هم ازش بپرسی می گه فلانی اینو گفت... مثلا اوندفعه که خونه مامانم بودم زن داداشم بهش گفته بود قرتی... همین چند روز پیش بهش گفتم بیا زنگ بزنیم زن دایی زودی برگشته میگه قرتی!

کلمات هم وزن رو پیدا میکنه و باخودش تکرار می کنه... کلمات هم خانواده رو پیدا می کنه مثل دانش، دانشگاه ( دانش به ترکی میشه حرف بزن... باباش که تلفن رو می ده دستش بهش میگه دانش! چند وقت پیش دیدم خودش تلفن رو گرفته دستش و میگه دانش... دانشگاه ... سحر جون، یعنی سحر جون رفته دانشگاه)

از میان سبزی ها تره رو میگیره دم گوشش و میگه الو سلام یا کریما... چه ارتباطی بین تره و تلفن و یاکریم هست نمی دونم جالب اینجاست از بین اینهمه چیزی که می شناسه یاکریم ها رو انتخاب میکنه

همچنان حسود و بخیله... نمی ذاره باباش به من دست بزنه یا اجازه نمی ده کسی بغل من و بابا و پدربزرگ و مادربزرگش بشینه بهم کمک کنید چطوری این رفتار رو تعدیل کنم!

روز مادر

روز مادر هم اومد و رفت...

مادر بودن سخته

مادر بودن آدم رو پیر می کنه

تعطیلات

روز نهم عید سوار اتوبوس شدیم و به سمت دیار زادگاهم حرکت کردیم شکر خدا تارا تو ماشین خوابید... روز دهم و یازدهم همون حالتهای عصبی رو داشتم روز دوازدهم حالم بهتر شده بود و آرامش زایدالوصفی داشتم روز سیزده هم همسر سرماخورده بود و مامان هم از پله های خونه داداشم افتاده بود پایین و به سرش ضربه خورده بود... نرفتیم بیرون فقط بعدازظهر من وتارا و برادرزاده ام رفتیم یه پارک محلی خلوت پرنده هم پر نمی زد انگار همه شهر رفته بودند بیرون تارا یه کمی با گربه ها بازی کرد بعد هم اومدیم خونه و آقای همسر گفت حالم خوب نیست بریم دکتر رفتیم درمانگاه دم خونه مامانم آمپول زد حالش بهتر شد... روز چهاردهم هم داداشم از مشهد اومده بود ما رو ناهار دعوت کرده بود بعداز ظهر هم همگی رفتیم پارک چه پارک خوبی یه عالمه سرسره مناسب تارا بود که حسابی سرسره بازی کرد عاشق سرسره است شب هم سوار اتوبوس شدیم و برگشتیم

حاصل این سفر روحیه شاد و شنگول همسر جان بود مهربانتر از سابق شده من هم دیگه سعی می کنم کمبودها رو به روی خودم نیارم خودم رو شاد نشون بدم یه جورایی فیلم بازی کردن...

تارا رو دارم از پوشک می گیرم خیلی برام سخته مدتها تو دستشویی می شینیم بازی می کنیم بعد خانوم بلند میشه و میره روی فرش خرابکاری می کنه...

مادرشوهرم هم بهم فشار می آره که از شیر هم بگیرمش دلیلی نمی بیینم دو تا موضوع مهم رو با هم قاطی کنم اون هم دست تنها و بدون کمک...البته وعده های شیر دهی رو کم کردم

مثل کاسکو هر کی با هر لحنی باهاش حرف بزنه تکرار می کنه سعی می کنه کلماتی که می شنوه رو درست بگه. از اشکال دایره رو می شناسه... حرف هم می زنه یه چیزهایی می گه نمی دونم چیه اما معلومه که برا خودش معنا  داره...

دیگه همین... گزارشاتم نظر نمی خواد

سال 94

سال نود و چهار هم شروع شد و 8 روز ازش گذشت من هنوز همون آدم بدحال هستم این غربت زدگی دست از سرم برنمی داره حالتهای هیستریک وحشتناکی که کنترل کردنشون برام سخته نمی خوام این حال و روز رو داشته باشم بدتر از این حالتها پیشمونی بعدشه که نمی دونم چطوری باید جبران کنم باور می کنید دیگه من اون من نیستم... یه آدم دیگه شدم یه آدم پر از کینه و حرص و پرخاش که همه اینها داره روی تارا تاثیر می ذاره وقتی عصبانی میشه و یکی زیاده از حد اذیتش می کنه بدجوری حرص می کنه دلم یه دوست می خواد یکی که باهاش حرف بزنم باهاش راه برم به خدا نمی تونم اینهمه حجم تنهایی و ظلمی که داره بهم میشه رو تحمل کنم... خدا هیچیکس رو به این وضعیت دچار نکنه خیلی بده باور نمی کنید اصلا انگار اون بهار سابق تو و جود من مرده منی که از  کوچکترین چیز شاد می شدم الان هیچی راضی ام نمی کنه هیچ چیز انگار بر وفق مرادم نیست نه اینکه فکر کنید مشکل خاصی تو زندگیمه اتفاقا همه چیز آروومه اما وضع روحی و حالم خرابه نمی دونی یه روز از صبح بلند میشم ومی بینم عصبی ام اونقدر که از دست درز دیوار هم حرص می خورم الان دیگه می دونم حالم بده تا اونجایی که بتونم خودم رو کنترل می کنم اما یه جاهایی از دستم در می ره یه حالت بدی که پناه می برم به قرص اما تاثیر نمی کنه اونقدر داد می زنم بد و بیراه می گم تا تخلیه بشم کی باورش می شد بهار صبور و متین و باادب که حرف زدن معمولی اش هم کتابی بود حالا به این روز افتاده ؟!

بهاری که الان مادره و باید رفتارها و کلماتش رو بیشتر کنترل کنه به این روز افتاده... انگار یکی قلب منو از تو سینه ام درآورده و جاش سنگ گذاشته... تشنه یه توجه ام، تشنه یه ارتباطم، تشنه اینم یکی برگرده بهم بگه چطوری؟ کمک می خوای؟ بشین با هم حرف بزنیم...

این از حال و روز خودم که داغونم کی خوب بشم خدا می دونه کی خلاص بشم خدا می دونه

بگم از تارا...که یه رفتارهایی پیدا کرده که مسببش خودم بودم حرص کردن داد زدن و کوبوندن اشیا به زمین همش رفتارهای نادرست منه که روش تاثیر گذاشته جالبه که این رفتارها رو تو اجتماع بروز می ده مثلا تو خونه وقتی بهش میگیم این کار و نکن بی خیال میشه اما مثلا اگه بچه ای بهش زور بگه این کارا رو می کنه... کاش کسی بود که کمکم می کرد هم تو بهتر شدن حال خودم و تصحیح رفتار تارا

یادتونه قصه دزده و مرغ فلفلی رو موقع خواب برای تارا می خوندم  و تا آستارا که می رسیدم خوابش می برد الان خودش قصه رو می خونه... دایره واژگانش بسیار وسیعه مفاهیم جملات ترکی و فارسی رو به خوبی می دونه... اعضای بدنش رو هم به فارسی می شناسه و هم به ترکی... تمام تلاشم بر اینه که بذارمش مهد قرآن به پیشنهاد یکی از دوستانم قرار شد براش سی دی قرآن بذارم که متاسفانه اجازه نمی ده و کامپیوتر رو خاموش می کنه دلم می خواد بذارمش مهد کودک هم برای اینکه خودم یه کم وقت پیدا کنم و به خودم برسم و هم خودم با اجتماع در ارتباط باشم اما می ترسم پرخاشگر بشه و وضعیت از اینی که هست بدتر بشه...

برام دعا کنید نمی دونید چقدرررررررررررر محتاج دعام

روزهای آخر سال

امسال هم با همه خوبیها و بدی هاش داره کم کم تموم میشه... روزهای آخر سال من هم مثل روزهای خیلی ها روتین گذشت از اول اسفند مشغول خونه تکونی و تمیز کاری بودم ولی خونه بچه داری فوق العاده زیر و رو هست هر جای خونه رو که تمیز می کردم با خودم می گفتم انگار ما تو این خونه زندگی نکرده بودیم مگه میشه به یه خونه اینقدر بی توجه بود خب من همه تمرکزم رو روی تارا گذاشته بودم یه لحظه هم ازش غافل نبودم مخصوصا که الان بزرگتر هم شده و داره کم کم اعلام استقلال می کنه و خیلی جاها دیگه حرف گوش نمی کنه بهم ریختن و کثیف کاری هم کار هر روزشه ... حالا جالب اینجاست که وقتی برای خودش قاقا برمی داره و بخوره یه پارچه هم می اندازه روی پاهاش اما بالاخره یه گوشه ای که اصلا فکرش رو هم نمی کنی یه تکه خوراکی می اندازه...

امسال خیلی سعی کردم خونسردی خودم رو حفظ کنم خیلی روزها گریه کردم خیلی روزها با دوستام درددل کردم خیلی روزها دعا خوندم تا سختی اینمهه حجم تنهایی رو بتونم تحمل کنم خیلی روزها به خودم دلداری دادم که تنها نیستم تارا پیشمه تارا همه جا کنارمه... خیلی وقتها چشمام رو می بستم و تصور می کردم که تبدیل به هیولا شدم یه هیولای خشمگین که یه چهره کریه پر از کینه داره اونقدر تصویر برام واضح بود که خودم هم از خودم می ترسیدم.... نمی دونم اگر آیه الکرسی و دعای نادعلی و سوره نساء و دلداری ها و راهنمایی های دوستام و صبوری و بردباری همسرم  نبود به کجا می رسیدم و پایه های زندگی ام چطور متزلزل می شد

شکر خدا امسال هم داره تموم میشه و من به خودم قول دادم سال جدید همون آدم مهربون و بخشنده و آسان گیر  سالهای گذشته باشم

لحظه تحویل سال هر کی که از ذهنم رد بشه دعاش می کنم شما هم من و خانواده ام رو از دعای خیرتون بی نصیب نگذارید... برام دعا کنید که شادی و رضایت روحی دوباره بهم برگرده

مهمونداری

دو روزه دوست آقای همسر از تهران مهمونمه ....یه پسر مجرد همسن و سال خودم ، خوش برخورد و ساکت و آرووم و متین و سربزیر که یه جورایی در ازدواج من و آقای همسر دخیل بوده ... بنده خدا خیلی کم غذاست  نه میوه می خوره، نه چای ، نه سالاد همش هم تشکر میکنه ... تارا هم از اخلاقش سواستفاده می کنه هر بلایی دلش بخواد سرش می آره ... دیگه امروز مجبور شدیم  من و باباش طور دیگه ایی باهاش برخورد کنیم... آقای همسر که روش تربیتی اش کتکه یه دونه می زنه روی دستش تارا هم گریه می کنه بعد ساکت میشه و دوباره کار خودش رو می کنه اما امروز دستش رو گرفتم و بردم آشپزخونه و  جلوش زانو زدم و بهش گفتم  به مامان نگاه کن  مستقیم تو چشمهای هم نگاه کردیم بعد خیلی یواشکی  گفتم به لبتاپ عمو دست نزن اون وسیله کارشه و نباید تو بهش دست بزنی  عمو بهت هیچی نمیگه دلیل نمیشه تو بهش دست بزنی! فکر میکنید چکار کرد؟  دستاش رو باز کرد و بغلم کرد و یه نفس راحت کشید و رفت تو اتاق به لبتاپ هم دست نمی زد فقط می رفت سمت آقای دوست و می گفت: نگاه کنم! 

تارا اینقدر دور وبر آقای دوست می پلکه که وقتی اونها می رند بیرون خسته و کوفته می گیره می خوابه... 

مفتخرم که بگم تارا اولین جملاتش رو فارسی گفته مثل پیشی نشسته!  

آنا جارو... تمیز شه... خونه شون 

و سه رنگ آبی، سبز و قرمز  رو می شناسه  

عاشق نقاشیه... دسته مبلها رو کاغذ چسبوندم  که اونجا نقاشی کنه اما کاغذها رو می کنه و روی دسته مبلها نقاشی می کشه اگر هم کاغذ رو بذاره زمین از فرایند سوراخ سوراخ کردن کاغذ توسط خودکار حظ وافری میبره!

پایان نامه ویرایش نشده

این سری که رفتم خونه مامانم، مامانم یه دسته برگه 270 صفحه ای به من داد که پایان نامه بنده قبل از صحافی و غلط گیری نهایی بود و بهم پیشنهاد داد که اونها رو بدم به تارا تا روشون خط خطی کنه

اگر می دونستم 3 ترم مداوم زحمت و عمر سر کردن تو کتابخونه ها و یه لنگه پا ایستادن پشت در اتاق استاد راهنما و ماه به ماه تلق  و تولوق تو قطار بودن و شب و روز پرسه زدن در قرن اول هجری تا قرن هشتم هجری و بیت به بیت خوندن دیوان رودکی و منوچهری و عنصری و 7جلد شاهنامه و 5گنج نظامی و دیوان حافظ و کلیات عبید زاکانی و دو سه تا شاعر دیگه که یادم نمیاد حاصلش میشه چک نویس دخترم خب بیشتر می نوشتم، بیشتر تحقیق می کردم، پایان نامه قطور تری می نوشتم... همه سوادم و همه دانسته هام فدای به لحظه لذت بردن اون منتها رفتم براش مداد شمعی خریدم مدادها رو می کنه تو دهنش و گاز می زنه و می خوره به جای اینکه باهاشون نقاشی بکشه... هنوز روی این جنبه مهارتی اش کار نکردم باید بیشتر روش تمرکز کنیم

تارا بازم تارا

آقای همسر میگه می دونی تارا یه لبخند ریزی داره که مثل لبخند خودته؟! تازه با اون موهای فرفری شبیه بچگی های خودمه منتها ورژن سفیدش...

از صبح که بیدار میشیم کل خونه اسباب بازیه هرچی هم جمع می کنم باز هم یه جای خونه یه تکه پیدا میشه جدیدا هم یاد گرفته می دونه اگه در کمدش باز شه کلی چیزهای مورد علاقه اش اون توهست می ره جلوی در مسلسل وار میگه باز باز، در باز ... در کمد که باز میشه ایکی ثانیه همه چیز پایینه ....بدی خونه تک خوابه اینه که وسایل بچه ات سر و سامون نداره

به شدت روی این موضوع حساسه که من بچه دیگه ای رو بغل کنم... یا اینکه دست باباش رو بگیرم قیامت به پا می کنه

عاشق آب پرتقاله... به آقا خرسی، هاپو و ببعی اش صبحانه می ده... موقع غذا خوردن هم خودش برای خودش میگه هواپیمااااااااااا

می دونه عضو خصوصی اش کجاست و میگه اوکوصی نه! عیبه!

می دونه صفحه بعد کتابش چی نوشته...

صلوات می فرسته! نماز میخونه و سجده می ره، صدای اذان رو که میشنوه دستهاش رو می ذاره کنار گوشش و میگه الله اکبر

پدرشوهرم رو خیلی دوست داره تا اون از در وارد میشه می پره بغلش، پیرمرد مهربون و خوشروی 82 ساله دولا میشه و بغلش می کنه... انقدر خجالت می کشم می رم جلو از بغل پدرشوهر می گیرمش باز که میشینه براش پرواز میکنه و دستهاش رو باز می کنه و می پره بغلش و میگه گوجی (گوجی به ترکی میشه بغل)

تازه به من کلمات فارسی رو میگه، به باباش کلمات ترکی رو... دیروز هم نشسته بود روی مبل و گفت: آقا اومد، بابا اومد...

 اما نگرانشم یه کارهای عجیب و غریبی می کنه مثلا جفت پا می ره تو سطل ماست، یا می ره تو زودپز میشینه، یا سطل رو برمی گردونه و می ره روش وایمیسته و از اونجا می خواد بره روی صندلی کامپیوتر، میره روی میز آینه و شمعدان که اعصاب آقای همسر نکشید و برش داشت گذاشت بالای راه پله ها

متاسفانه اعصابم خیلی ضعیف شده انتظارم از یه بچه یک سال و نیمه خیلی زیاده،  دوست داره 24 ساعته در اختیارش باشم و من هم کار دارم باید خونه رو مرتب کنم، غذا درست کنم به تغذیه اش برسم، همه چیز می فهمه اما گاهی بدقلقی می کنه می دونم حوصله اش سر می ره می دونم احتیاج داره در کنار بچه های دیگه باشه انگار کنار یه بچه دیگه بودن بهش آرامش می ده اما چه کنم من که نمی تونم 24 ساعته خونه دیگران باشم... مادرهای قدیم که از بچه داری هیچی نمی فهمیدند به خاطر این بود که بچه ها با بچه ها سرگرم می شدند الان ماها انتظار داریم بچه هامون با یه سری اسباب بازی بی جون سرگرم بشند و با ما هم کاری نداشته باشند...

چهل روز نشده

نه هنوز چهل روز نشده که برام فاتحه بخونید و اینک من زنده ام... بلهههههههه 21روز خونه مامانم بودم تارا که حسابی به خانواده ام عادت کرده بود مخصوصا به مامانم... من هم که صبح می رفتم و شب می اومدم تارا هم خوشحال و خندان در آغوش گرم مادربزرگ و دایی ها سرگرم بود و وقتی من رو می دید کلی ذوق می کزد از دستاوردهای این سفر دیدار دوست جونم سولماز جونم بود که بعد 16 ماه می دیدمش با اینکه خیلی کم بود و به دیدارها و پیاده روی های زمان دانشجویی و مجردی نمی رسید اما باز هم خوب بود و تارا هم چنان بلایی سر سولماز جون آورد که سولماز مصمم شد که هرگز بچه دار نشه و من از همین جا نصیحت می کنم که تو به تارا نگاه نکن بچه بخشهای شیرینی هم داره و زودتر تصمیمت رو عوض کن

روزهای پرکاری بود و روزهای پرکاری هست. خانه داری، بچه داری اصلا نمی فهمم روزم کی شب میشه... تارا هم تندتند داره دایره لغاتش وسیع میشه و همچنان اجتماعی هست و سعی می کنه که با همه ارتباط برقرار کنه خب یه کارهای عجیب و غریبی هم می کنه مثلا از بشقاب مهمون میوه اش رو برمی داره گاز می زنه، تو کیف همه  سرک می کشه! می دونه دوشاخه وسایل برق داره و خطرناکه اما دست می زنه!

شعر یه توپ دارم قلقلی رو بلده و بعضی کلمات رو قبل از اینکه من بگم بیان می کنه...اتل متل توتوله میگه، لی لی حوضک میگه

اعضای صورت و دست وپا رو میشناسه و روزی صدبار روی سر و کله هر کی که می بینه تکرار میکنه

تازه صبح که از خواب بیدار میشه به عکس مامانم سلام می ده....

شبها هم مسواک می زنه هم دندونهای خودش رو و هم دندونهای منو باباش رو

پ.ن:

چقدر وبلاگ نخونده دارم چقدر به دوستام کم سر میزنم و از حالتون بی خبرم باور کنید یه لحظه هم فرصت نشستن پای نت رو ندارم اگر هم بشینم تارا زودتر از من براتون کامنت می ذاره

من مترجم میخوام

دلیل غیبت چند روزه ام اینه که یه روز ساعت 90:30 صبح مادرشوهرم صدام کرد که حالم خوب نیست بیا فشارم رو بگیر... فشار روی چند بود؟18 حالت تهوع هم داشت سریع زنگ زدم به خواهرشوهرم و با آقای  بردندش بیمارستان ؛ یه چند روزی حالش خیلی بد بود  اصلا فشار ثابت نمی موند و در عرض یک ساعت  یا فشار می رفت روی 11 یا می رفت روی 18 و سرگیجه داشت دیگه این چند روزی یا من غذا درست می کردم یا خواهرشوهرهام می اومدند و می موندند تارا هم که عاشق عمه هاش هی می رفیتیم اتاق مادرشوهر هی می اودیم اتاق خودمون یا بچه های اونا می اومدند خونه ما و بازار شامی درست می کردند واسه که بیا و ببین  شکر خدا مادرشوهرم الان حالش بهتره و باید داروهاش رو سر وقت بخوره اما همچنان خواهرشوهرم پیششه!  

تارا هم پایین رفتن از پله ها رو یاد گرفته و تا در اتاق باز میشه می ره پایین پیش مادرشوهرم   

یه روز هم دستهاش رو می گرفت طرف من و می گفت آلاجی  بعد من هی می گفتم آلاجی چیه؟ که بعدا کشف کردیم به ترکی میگه بغلم کن. فارسی هم میگه ببل 

کارهای زیادی یاد گرفته... تو سفره جمع کردن کمکم می کنه! صدای  حیوانات رو در می یاره، و خصلتهاش رو تو بازی کردن نشون می ده  دیگه داره کم کم در کنار دیگران بازی کردن رو یاد می گیره حتی گاه دوست داره با بچه های دیگه بازی کنه... تو بازی گل یا پوچ دیگه اتفاقی نمی زنه روی دستم بلکه فکر می کنه و حدس می زنه

تقلید اصوات

در پی تقلید اصوات کودکان ۵ ماهه، تارا خانوم صدای جاروبرقی  رو از خودش در می یاره

الان من یه مامان ذوق مرگ شده ام

می چرخم و می چرخم

دیشب درست شب پایان چهار ماهگی اش غلت زد اون هم زمانی که پیشش بودم اما حواسم بهش نبود. بهو دیدم چرخیده و دستش رو از زیرش در آروده و داره تلاش می کنه سینه خیز بره توپش رو برداره. البته سینه خیز رفتنش بیشتر شبیه شنا کردنه! دست و پاش رو به هر چی بند می کنه تا جلو بره...

امروز هم رفتیم بهداشت برای واکسن زدن. بیدار بود و همش اینور و اونور رو نگاه می کرد و چند نفر هم آشنا دیدیم که کلی برای اونها خندید و دلبری کرد. پوستش کلفت شده ایندفعه زیاد گریه نکرد فقط وقتی می خواست سوزن رو در بیاره یه کم صداش دراومد بعد هم باباش عین قهرمانها اومد تو اتاق واکسن و بغلش کرد. خیلی هم خوشحال و خندان پاش رو تکون می داد برای احتیاط جای سوزن رو یخ گذاشتم با خودم فکر کردم شاید از سرمای یخ اعتراض کنه اما تو چشمای من نگاه می کرد و می خندید...

 

محوم در افق

در مورد فارسی حرف زدن یا ترکی حرف زدن با تارا زیاد حساسیت به خرج نمی دم. چون منطقی اینه که تارا  زبان زادگاهش و مردمانی را که بیشتر باهاشون حشر و نشر داره یاد بگیره؛ حالا رفتیم مهمونی طرف می گه اون ترکی رو باید یاد بگیره بعد از ۴ سالگی خود به خود فارسی رو یاد می گیره... هه هه هه اساسی محو شدم رفتم تو افق...! با این حرفش رسماً من مادر فارس زبان رو از درجه اعتبار ساقط کرد

در همین راستا متوجه شدم که آقای همسر وقتی می خواد با تارا فارسی حرف بزنه یا به فارسی ناز و نوازشش کنه با مشکل مواجه میشه...

بعد با خودم فکر کردم پس چطوری تمام این سالها به من ابراز احساسات کرده؟! به دو نکته پی بردم هر چی باشه جیگر جیگر است و دیگر دیگر .... و من همون دیگری ام! دوم اینکه اصلا آقای همسر بصورت کلامی به من ابراز احساسات نکرده! کلاً خوردم به افق و له شدمممممممممممممم

ف

تا حالا حروف چقدر براتون اهمیت داشتند و چقدر از گفتن اونها لذت بردید؟ تا به حال به حروفی که ادا می کنید دقت کردید یا فقط زمانی که می رفتید مدرسه و هجی کردن رو یاد می گرفتید به حروف توجه کردید؟

وقتی که یه حرف مثل "ف" می تونه سبب تفریح بچه تون بشه و اونو تا حد غش کردن و قهقهه زدن بخندونه اونوقت ارزش حروف رو می دونید

لوازم خواب

نمی دانم چه کسی این را گفته، امّا واقعاً جاهایی در قلب هست که نمی دانی وجود دارند؛
تا وقتی که کودک را دوست داشته باشی.

لوازم لازم جهت خواب کودک: یک عدد پستانک، یک عدد کالسکه و یک عدد مامان بیکار...

تارا خانوم جدیداً فهمیده که به غیر از تکان خوردن به چپ و راست میشه جور دیگری هم خوابید و آن هم حرکت به سمت جلو و عقب هست...

ماجرا از انجا شروع شد که یه روز تارا خیلی خوابش می اومد همه راهها رو امتحان کردم اما نخوابید و مدام نق می زد... یه لحظه یادم افتاد که یه جایی خونده بودم اگه بچه نخوابید بذاریدش تو کالسکه و تو خیابون بگردانیدش و پستی بلندی های خیابان که باعث میشه کالسکه بپره به بچه آرامش می ده و موجب میشه بخوابه. فعلا که چون هوا سرده نمی تونیم بریم بیرون... کالسکه رو تو اتاق گرداندم و عمدا می رفتم روی لبه دو تا فرش تا پستی و بلندی خیابان تداعی بشه، سه سوت خوابش برد

حالا آقای همسر هم خوشش اومده هر وقت تارا نمی خوابه اونو می ذاره تو کالسکه اما حوصله اش نمی یاد بگردونه و منو صدا می کنه واقعا بعضی کارها مادرانه است... آقای همسر که اینقدر بچه ها رو دوست داره و همه راههای کنار اومدن با بچه ها رو بلده اما حوصله نگهداری بچه رو نداره... یعنی اگر قرار بود پدرها هر روز همه کارهای یه بچه رو انجام بدند یا خودشون دیوونه می شدند یا بچه رو می کشتند- خصوصا که یه کارهایی فوق العاده روتین و تکراری هست و در عین حال واجبه که هر روز انجام بشه.... مثل آروغ گرفتن

رفته بودم مهمونی؛ نوه خواهرشوهر هم اونجا بود طفلکی خوابش بهم خورده بود و تو اون همه سر و صدا نمی تونست بخوابه و مدام گریه می کرد یه صدای ریزی هم داشت... ۲۵ روز از تارا بزرگتره و تو این ۵ ماه فقط گریه کرده اولها شب و روز گریه می کرد ...مادرزادی سنگ کلیه داشت اینقدر آت و آشغال هم دادند بهش از قبیل آب قند و آب نبات و فولوس و کره و خاکشیر که عفونت روده هم گرفته بود حالا شکر خدا هر دوش خوب شده اما باز هم گریه می کنه کلا نازک نارنجیه... خدارو شکر کردم که تارا گریه نمی کنه چون صداش خیلی بلنده و بد هم گریه می کنه و اگه بیفته به گریه عر می زنه

من از اول به تارا هیچی ندادم در نظر خانواده شوهرم خیلی بد شدم، فکر کردند می خوام رو حرف اونها حرف بزنم اما خدا رو شکر می کنم که این کار رو نکردم، همسری رو هم با خودم همراه کردم و گفتم نمی خوام  بچه هر روز راه دکتر باشه.... از ترس اینکه در نبود من چیزی بهش بدند پیش هیچ کس هم نذاشتم یا جایی نرفتم یا با خودم بردمش. ۴ماهه که ازش محافظت کردم ۲ ماه دیگه هم صبر کنم می افته به غذا... الان به دختر خواهرشوهرم میگم چیزی بهش می چشانی؟ میگه نه دکتر گفته نده زوده، آخر شش ماهگی غذا رو شروع می کنم. انگار باید حتما بچه مریض بشه و دکتر بگه تا این خاله خان باجی ها از نسخه پیچیدنهاشون دست بکشند... این همیشه یادتون باشه بچه داری نسل ما با بچه داری نسل مادرهامون فرق می کنه...

خونه مامانم که بودم موقع غذا خوردن تارا رو کنار سفره گذاشتیم و خودمون هم غذا می خوردیم، زن داداشم گفت: بهش نمی چشانی؟ گفتم:نه! گفت: گریه می کنه، گناه داره! گفتم: نه برای چی گریه کنه؟! اولا که غذای سفره ادویه و نمک داره، دوماً ما هستیم که بوها و مزه ها رو به بچه می شناسانیم وگرنه اون چه می دونه این خوردینه یا نه! بعد زن داداشم گفت: محمد امین رو اصلا نمی شد سر سفره نگه داشت خیلی گریه می کرد تا یه ذره بهش می دادیم...

اینا رو گفتم واسه دوستهایی که تازه می خوان بچه دار بشند، خوشتون نیاد که بچه نسبت به فلان چیز واکنش نشون میده، حالا یه ذره آب گوشت بزنیم به لبش،یه ذره قرمه سبزی بدیم بهش بو داره،  داره نگاه می کنه و مزه مزه می کنه دلش می خواد؛ اگه بچه سر سفره لبهاش رو تکون می ده به خاطر اینه که داره غذا خوردن و تکون دادن دهن شما رو تقلید می کنه اگه می خواهید بچه آرووم و قانونمند پرورش بدید، یه سری باید نبایدها رو رعایت کنید... اگه ۴ ماه بچه رو از دست پدربزرگ ها و مادربزرگها محافظت کنید دیگه ایمنه... خیلی هم انرژِی تون رو صرف سر و کله زدن با دیگران و ثابت کردن حرف خودتون نکنید هر کی هر چی گفت، بگید بله انجام می دم. مرسی پیشنهاد خوبیه... دیدید هم خیلی اصرار می کنند و دلشون می خواد همین الان جلوی چشم اونها پیشنهادشون رو عملی کنید یا بچه رو از دسترس خارج کنید یا بگید همین الان تو خونه فلان کار رو براش کردم

تارا گلی

برای دیدن عکسهای دخملم به وبلاگ تاراگلی مراجعه کنید...

خاصیت میکروب کشی نقره

خاصیّت دیگر نقره که مهم و فوق العاده جالب توجّه است اینکه دانشمندان دریافته اند که در نقره خاصیت میکروب کشی قوی وجود دارد، بطوریکه آبی که در ظرف نقره ریخته می شود هیچوقت کثیف نمی گردد و همواره بدون میکروب و باکتری باقی می ماند که آنهم بدلیل داشتن یونهای نقره در داخل آب می باشد.
اینو دیشب از پسر جاری ام یاد گرفتم

تارا، من، زندگی

خیلی اتفاقی و ناباورانه سفرمون به خونه مامانم اینا جور شد و سه روزی اونجا بودیم... همش هم مهمون بازی بود و یا ما خونه برادرها بودیم یا اونها خونه مامان بودند... نتونستم دوستانم رو ببینم، از همه ناراحت کننده تر ندیدن دوست جونم بود که اون هم اومده بود خونه مامانش فقط ۲ دقیقه تلفنی باهاش حرف زدم اونم با هزار مصیبت... تارا اولش برای کسی عکس العمل نشون نمی داد اما یه روز که گذشت با همه آشناشده بود و با هر کسی به شیوه خودش واکنش نشون می داد... وقتی داداش بزرگم باهاش حرف می زد با صدای بلند براش می خندید، با داداش دومم با لبخند دهن باز پاسخ می داد و وقتی مهدی نگاهش می کرد اون هم با به یه لبخند ملیح بسته نگاهش می کرد، به جنگولک بازی های محمدامین با دست و پا زدن پاسخ می داد و وقتی حنانه حواسش بهش نبود اونو صدا می کرد، برادرزاده بزرگم از همه بهتر با بچه ارتباط برقرار می کرد تارا هم همه جور جواب می داد... در حد تیم ملی هم خیره می شد به تلویزیون... وقت خوابش هم اونقدر دست به دست گشته بود و باهاش بازی کرده بودند که اصلا احتیاجی به ماساژ سر و شکم و لالایی خوندن نبود همین که می ذاشتمش سر جاش می خوابید...

جدیدا با دهنش صدا در می آره، حالا که چهارماهه شده بوها رو بهش می شناسانم و هر میوه ای رو جلوی بینی اش می گیرم و بهش معرفی می کنم جالبه که ذائقه اش تحریک میشه و مزه مزه می کنه، گویا نارنگی رو بیشتر از همه دوست داره چون هر کسی که نزدیکش نارنگی پوست بگیره با اشتیاق فراوان دست و پا می زنه...

تا اسم حریره بادوم می یاد باز هم مزه مزه می کنه با اینکه نه تا حالا حریره دیده و نه بوش بهش خورده شاید چند بار بهش گفتم و ادای خوردن رو در آوردم به ذهنش سپرده و حالا تحویل خودم می ده...

عاشق اینه که اطراف خونه بگردونمش و همه جا رو بازدید کنه. گردنش رو بطور ثابت نگه می داره، عروسک خورشید تولوش رو دوست داره و وقتی میگیم تولو دست و پا می زنه

پ.ن: وضعیت روحی خودم خرابه، از استرس بی دلیلی که  سراغم می یاد می فهمم که افسردگی دارم... صحبت کردن با هیچکس آرومم نمی کنه حتی خوش اخلاقی های آقای همسر هم کاری نمی تونه بکنه البته این حالت رو تو هیچکدوم از رفتارهام نشون نمی دم اتفاقا در ظاهر هم خیلی شاد به نظر می یام اما درونم غمگینه... برام دعا کنید...

زینتی به نام گوشواره

از اون دسته آدمهایی هستم که معتقدم دختره و گوشواره اش... اما همسر جان معتقده گوش سوراخ کردن معنی بدی داره و به شدت با سوراخ کردن گوشهای تاراگلی مخالف بود و می گفت هیچوقت نباید گوشهاش رو سوراخ کنیم... اون اوایل هم ما چند بار به مادرشوهرجان گفتیم گوشهاش رو سوراخ کن هی کلاس گذاشت و پشت گوش انداخت، یه جستجویی هم کردم دیدم همه دکترهاا می گند گوش سوراخ کردن تا ۶ ماهگی ممنوع دیگه من هم بی خیال شدم... چند روز پیش مادرشوهرجان سر کیف و حال بود و تارا هم مثل همیشه شیرین بازی در می آورد و یهو مامی گفت: گوشهاش هم که مونده! بعد هم یه جوری نگاه کرد که یعنی می خوام گوشهاش رو سوراخ کنم حالا نوبت من بود که کلاس بذارم و پای بابا رو کشیدم وسط و گفتم باباش مخالفه... بگذریم از اینکه قیاقه تارا کلی پسرونه شده بود و خودم هم گاهی به دختر بودنش شک می کردم... دیگه مادرشوهر هم که از اون دسته ادمهایی که اگه بخواد کاری رو انجام بده هیچکس جلودارش نیست وسایل رو آورد و گوشهای تارا رو سوراخ کرد. با اینکه می دونم لاله گوش اصلا درد نداره و خودم تو ۲۰ سالگی گوشم رو سوراخ کردم اما دلم ریش شد. تا شب دل دل می زدم...

من هم از ترس یه روسری سر تارا کردم  تا باباش یه دفعه نبینه؛ شب رفتیم پایین و به مامی اشاره کردم که بهش بگه...آقای همسر هم که تو عمل انجام شده قرار گرفته بود حرفی نزد...

الان تارا با اون گوشهای نخ بسته اش شبیه دخترا شده  و از همه جالب تر با اون وضع می خواییم بریم خونه مادرجونش و دایی جوناش...

از میان کارهایی که دختری  یاد گرفته دو تاش رو از همه بیشتر دوست دارم: یکی اینکه با صدای بلند می خنده!

دومی اینکه می غلته و اما نمی تونه دستش رو از زیرش در بیاره، دمر که می ذاریمش همینجور می خزه و همه جا رو لیس می زنه... باباش بهش میگه ماشین کف شور... قراره اجاره اش بدیم

عصبانی؟ ناراحت؟ افسرده؟یا که خونسرد؟

اونهایی که تو عنوان آوردم نمی دونم الان کدومشون رو دارم! بچه داشت می خوابید اومده از دستم گرفته میگه می خوام ببرمش پایین! میگم داره می خوابه، میگه بذار ببرمش پایین باهاش بازی کنیم بهتر بخوابه! - مگه اسباب بازیه؟!

بعد از یک ساعت رفتم پایین می بینم هنوز نخوابیده و ساکته چشماش از شدت خواب آلودگی قرمز شده- آخه مادر تو چرا به هر نوع زورگویی و ظلمی اعتراض نمی کنی؟!- می فرمایند این چیزی خورده تو چشمش پشت چشمش قرمز شده؟! میگم نخیر خوابش می یاد!

می ذارمش روی پام. می یاد  برش می داره و تو بغلش راه می بره که مثلا بخوابه! دختری هم چشماش تا آخرین حد ممکن بازه!  صدای تلویزیون اونقدر بلنده که گوش آدم بزرگ رو هم کر می کنه... می فرمایند اونقدر بچه رو تو ساکتی خوابوندی الان تو صدا نمی خوابه... عاقل اندر سفیه نگاهش می کنم! تو خودت با ۳۰ سال سن تو همچین سرو صدایی می خوابی؟!

می آرمش بالا و می گیرم تو بغلم... می فرمایند بهش استامینوفن بده گوشاش درد می کنه! دکتری ات رو بخورمممم... بچه رو بد خواب کرده میگه گوشاش درد می کنه.

تو این مدت اونقدر گفتند گوشهاش درد می کنه که خودم هم شک کردم... هر چی فکر می کنم اینهمه کتاب و مقاله راجع به کودک خوندم هیچ جا به این اشاره نکرده که گوشهای کودک بعد از تولد تکمیل میشه. باز تو اینترنت رو هم سرچ می کنم هم منابع فارسی و هم منابع انگلیسی هیچی مبنی بر اینکه بچه با گوشهای ناقص به دنیا می یاد و بعدا تکمیل میشه ننوشته.....

شما اطلاعاتی راجع به این قضیه دارید؟!

پ.ن: گذاشتمش روی تخت و براش قصه گفتم ظرف ۵ دقیقه خوابید.

پ.ن: اون همه مهربونی و نگرانی از طرف عمه محترمه  بود که هنوز  ازدواج نکرده و ادعاش میشه بچه داری خیلی می دونه!

می زنم که نزنی!

اندر حیرتم از شیوه تربیتی  اون مادری که بچه اش بهش ضربه می زنه و با نق و نوق میگه فلان چیز رو بهم بده، بعد مادره با مشت و لگد بچه رو می زنه و میگه: صد دفعه بهت گفتم نزن، نزن! بچه دیگه نمی زنه اما با نق دوباره خواسته اش رو تکرار می کنه اینبار مادره دلش خنک نمیشه و با دستهای بزرگش یه پس گردنی حواله بچه سه ساله اش می کنه و دوباره تکرار می کنه دیگه نزن، نزن!

نیاز

همان اندازه که او به من نیاز دارد من هم به او نیاز دارم. وقتی عصبانی با ناراحتم اونو می چسبونم به خودم همه چیز از دلم بیرون می ره. دلم آرووم می گیره. وجودش بهم گرما می بخشه... انگار یه انرژی الهی رو به من القا می کنه.

دخترم روز به روز هوشیارتر میشه... مثلا وقتی اماده میشم برای شیر دادن. پستونکش رو می اندازه بیرون و سرش رو اینور واونور می کنه و با اشتیاق منو نگاه می کنه، برای اینکه بگه منو بغل کنید یه طور خاصی منو نگاه می کنه و صدا از خودش در می یاره، وقتی تنهاش می ذاریم صدامون می کنه که بیایید پیشم، تازگی ها دستاش رو کشف کرده، اونها رو می بره بالا با دقت نگاه می کنه و بعد می ذاره تو دهنش... صداهایی مثل آگون، غغغغغغغغغغ، گین گَ از خودش در میاره و وقتی خیلی گرسنه باشه واژه می می رو هم میگه...، بوی من و باباش رو تشخیص می ده چون وقتی پتوی باباش کنارش یا بالا سرش باشه برمی گرده و نگاه می کنه! مستقیم تو چشمامون نگاه می کنه و می خنده و یکی از خوشبختی های بزرگمون اینه که تو هر شرایط و زمانی وقتی از خواب بیدار میشه و با چهره ما روبرو میشه می خنده، موقع خواب دستش رو می ذاره روی دستم و وقتی می خوام از پیشش برم دستم رو محکم می گیره. می دونه چه وقت بهش قطره مولتی ویتامین می دم و تا قطره چکان رو می ذارم کنار لبش رو ترش می کنه و ادایی مثل تو گلوم گیر کرد دارم خفه میشم از خودش در می آره اما وقتی یه قطره می ریزم تو دهنش بهم می خنده! مزه گریپ میکسچر و عرق نعناع رو دوست داره و  با ملچ و ملوچ می خوره

چون من تا مدتی نتونستم با اسم تارا ارتباط برقرار کنم وقتی دنیا اومد زیاد صداش می زدم تا اسمش  برام جا بیفته. الان هم هر کسی تا میگه تارا زود برمی گرده و نگاه می کنه اما نمی دونم به اسمش واکنش نشون می ده یا به صدا؟!

فعلا غرییه و آشنا براش فرقی نمی کنه هر کسی که باهاش حرف بزنه بهش می خنده، البته بعضی افراد رو مثل عمه هاش و مادربزرگ و پدربزرگش رو خیلی خوب می شناسه و نیازی نیست باهاش حرف بزنند تا اونها رو می بینه یه لبخند ملیحی می زنه و کلی براشون ناز می کنه...

دمای -16 درجه

تو اف بی استاتوس زدم : دمای هوا ۱۶ درجه زیر صفر، همه چیز یخ زده!

طرف اومده لایک کرده! اینکه هوا اونقدر سرد باشه که وقتی آدم ۵ دقیقه  بیرون از خونه بمونه منجمد میشه چیز پسندیده ای هست که لایک می کنی؟!

شفقت

وقتی انسانی روی دستاته که هیچ کاری ازش بر نمییاد و تو باید همه کارهاش رو انجام بدی، رقت قلب و شفقتت چندین و چند برابر میشه!

سرگرمی با رشته های ماکارونی

روز جمعه ای هر چی صبر کردم آقای همسر از بیرون نیومد که با هم ناهار بخوریم تا ساعت ۳ شد و وقت بیدار شدن خانوم خانوما. منهم که سرم فدای شکممه. بشقاب غذام رو بردم پیش تارا... داشتم غذا می خوردم که متوجه شدم این بچه رشته های ماکارونی رو از پایین به بالا تا وقتی که وارد دهن من بشه دنبال می کنه. دیدم که اینجوریه شروع کردم با چشم و ابروم براش شکلک در آوردن. اون هم می خندید. تا سرش رو اونور می کرد و نق می زد من صداش می کردم و رشته ها رو می ذاشتم دهنم و با کمی طمانینه می بردم بالا تا بیشتر نگاه کنه، اون هم دوباره می خندید خلاصه هم اون سرگرم شد و هم من از غذا خوردنم لذت بردم.

 تارا اولین سرماخوردگی زندگیش رو در شروع سه ماهگی تجربه کرد. ماجرا از اونجا آغاز شد که خواهرشوهرم شوی لباس مجلسی  تو خونه اش گذاشته بود و  من هم رفته بودم اونجا، جاری سوم هم اونجا بود. خودش و پسرش سرماخورده بودند، پسر خواهرشوهرم هم سرما خورده بود... خب ویروس تو هوا پخش بود! اما من دو تا احتمال می دم یا جاری ام اونو بوس کرده! یا پسر خواهرشوهرم که سه ساله است پستونک تارا رو گذاشته تو دهنش و من هم حواسم نبوده همونجوری پستونک رو گذاشتم تو دهن تارا...! همونجا دیدم که چشم چپ تارا قرمز شده، بعدا هم از همون چشم اشک می اومد! همون شب که اومدیم خونه تارا بی تابی می کرد اما زودی خوابید. فرداش بینی اش گرفته بود و سرفه می کرد. بردیمش برا واکسن که گفت اگه تب نکرده اشکالی نداره

اما اشتهاش کم شده بود و وقتی بلندش می کردم برای شیر خوردن به شدت گریه می کرد. با قطره چکان بهش شیر دادم... من سعی کردم  خونسردی خودمو  حفظ کنم. چون سرماخوردگی برای هر آدمی طبیعیه و اتفاقا مقدار کمش برای بدن مفیده چون بدن پادتن اون ویروس رو می سازه و نسبت بهش مقاوم میشه اما همه تلاشم این بود که صداش در نیاد تا مادرشوهرم اینا نفهمند که سرما خورده وگرنه کلی ما دو تا رو دعوا می کردند. آقای همسر گفت ببریمش دکتر اما من مخالفت کردم بچه سه ماهه دارو نداره و دکتر هم قطره استامینوفن و کلرید سدیم می ده که اون رو هم خودم دارم. با خودم فکر کردم وقتی من سرما می خورم چکار هایی بهترم می کنه؟! بخور آویشن، قرقره آب نمک، سوپ شلغم و اینکه برم زیر پتو و بخوابم... دو تا اولی که برای تارا امکانپذیر نبود... کتری رو پر آب کردم و چند تا برگ آویشن انداحتم توش و گذاشتم روی بخاری اینکار هوا رو مرطوب نگه داشت و سرفه های تارا خشک نبود،تعداد لباسهاش رو زیاد نکردم فقط یه لباس گرمتر بهش پوشاندم، سوپ شلغم درست کردم و خودم خوردم و شیرش رو به تارا دادم و گذاشتمش زیر پتو تا بخوابه، وقتی از خواب بیدار می شد حس می کردم که حالش بهتره یه مقدار کم شیر می خورد و دوباره می خوابید. دست خاله سولمازش هم درد نکنه که پوار براش خریده. فین هاش رو با پوار می گرفتم تا راه تنفسش باز بشه... الان هم دختری ویروسش رو داده به من و باباش و یه خانواده سرماخورده هستیم و من هم مدام به تارا میگم زود خوب شو و سلامتی تو بشه کادوی روز تولد بابایی.

روزی که خونه خواهرشوهرم بودم داشتم یکی از لباسها رو امتحان می کردم و تو آینه خودم رو نگاه می کردم  که دیدم جاری ام داره با زور پستونک تارا ارو ز دهنش در می یاره تا ازش عکس بیندازه! برگشتم و یه قدم رفتم جلو و گفتم داری چکار می کنی؟! خیلی خونسرد گفت می خوام ازش عکس بگیرم! حالا تو روحت که می خوای با موبایل ازش عکس بگیری و اشعه رو بندازی تو صورت بچه  چرا خشونت به خرج می دی؟! یه روش خشنی هم هست که بینی بچه رو می گیرند تا پستونک  یا سینه رو ول کنه، یه روش ملایم تری هم هست که خودم ازش استفاده می کنم با انگشتم آرووم گوشه لبش رو می کشم پایین و خودش پستونک رو ول می کنه، البته از یه بابت هم خوبه و دخترم باید بفهمه که همه مردم مثل پدر و مادرش باهاش با ملایمت و محبت رفتار نمی کنند و باید بدونه که مردم برای رسیدن به اهدافشون از روشهای خشن استفاده می کنند و وباید یاد بگیره که از خودش دفاع کنه!

 پ.ن: این سه جمله آخر سه تا "باید " داشت

 

واکسن

امروز دو ماهش تموم شد و واکسن هاش رو زدیم. دیدن درد کشیدنش خیلی برام سخت بود... گریه هاش دلم رو کباب می کرد

اما قربونش برم اونقدر خوش اخلاقه که تو اوج اون درد، وقتی باباش باهاش حرف می زد باز هم می خندید