و اما خانه تکانی.........

 

 

جهان با اینهمه بزرگی.. پیش چشم تو تنگ و کوچک

باغ دلت خزان زده... خالی از انتظار آمدن بهار

همه ی علت ها برای تو پوچ....

گاهی زندگی اینطوری است...کاریش نمی شود کرد مهسا

 

   واقعا چرا کوزه گر باید از کوزه شکسته آب بخورد؟

   الف) چون از بس کوزه ساخته ، دیگه براش بی اهمیت شده که  کوزه سالم باشه یا شکسته

   ب) چون وقت نمی کنه برای خودش کوزه بسازه

    ج) خویشتن دوستی نداره

    د) هیچکدام

   حکایت من شده مثل کوزه گر.....

 

 

 

  پنج شنبه بعد مدتها رفتیم بهشت زهرا...

 

 

 باز عصبانی شدم ..حرفهای بدی زدم ..با زبانم دیگری را آزار دادم..

در نتیجه زبانم جوش دردناکی زد....این آفت دهان نتیجه این بود که زبانم را کنترل نکردم

سه چهار روز درست نمی توانستم بخورم و حرف بزنم

حالا کاش درست بشم ...آدم بشم و این زبان و حرفهایش را کنترل کنم

با خودم فکر کردم باز خدا را شکر که شاید همین دنیا عذابم کرد ... شاید هم عذاب دردناک تری

در آخرت منتظرم است... پناه می برم به خدا....از شر نفسم..

 

 

 

     خسته حالم...

 

 

بالاخره امروز آخرین امتحان رو دادیم و  راحت شدیم .  حالا مونده ادامه کارای  عملی پایان نامه

امروز فرصت کردم بعد از مدت ها دستی به سر و روی خونه بکشم و چند تا تلفن طولانی بزنم

اما بیشتر ناراحنم و عذاب وجدان دارم که نتونستم کلاسای تفسیر قرآن رو برم و از بقیه کلی عقب افتادم

نمی دونم ادامه کار چی خواهد شد ...

 

 

امام حسین (عليه السلام) : درس دادن علم موجب پیدا شدن معرفت میشود و طول تجربه

 عقل را افزایش می دهد ، شرافت تقوی است ، و قناعت آسایش بدنهاست ، هرکه تو را

 دوست داشته باشد ( از کار ناپسند ) تو را باز میدارد ، و هرکه با تو دشمن باشد فریبت می

 دهد ( و به گناه تشویقت میکند ) بحارالانوار جلد 17 ( جلد 2 صفحه 117 )

 

 

از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت

یک چند نیز خدمت معشوق و می کنم

 

امروز واقعا روز خوبی نبود و خیلی تحت فشار بودم چون فرصت نکرده بودم مطالبم رو پاکنویس کنم و

ناهار که درست کردم بدوبدو رفتم دانشگاه درحالی که نفس نفس می زدم اونم با این وزن سنگین از پله ها

رفتم که سر وقت برسم به اتاق استاد... انتظار داشتم در حد یکربع حداقل اشکالات کارم رو از استاد بپرسم

که تبدیل شد به ۳ یا ۴ دقیقه بعد هم که بچه ها حالم رو گرفتن گفتن تو خیلی سوال می پرسی لطفا موقع

 کنفرانس ما سوال نکن  و البته با لحن خیلی بدی اینو گفتن  آخه استاد انتظار داره من و بچه های دیگه تو بحث

شرکت کنیم و سوال بپرسیم و نظر بدیم ولی بچه ها چشم دیدن منو ندارن چون همیشه تو کلاس فعال بودم و

 سوالاتی که کسی زیاد بلد نبود جواب می دادم انگار حالا بهشون بدهکارم خلاصه با هر بدبختی بود تند تند

مطالب ساعت بعد رو پاکنویس کردم و تا پنج و نیم  که به خونه برگشتم گرسنگی رو تحمل کردم . از پا درد و کمر

 درد هم دارم میمیرم .