باران
زمستان وحشتناک سردیست
این تابستان.
باران
خیال دیدم
در خوابم جهانی ساختم
کە تو در آنخدا بودی.
هیچکس عمق ارتباطمان را نمیداند
مگر خدا
اوهم خود زیادی جلو آمده است.
چشمهایم
هرزگی را از دکمههای پیراهن زنی آموختند
که هر روز باز و بسته میشوند.
مردمانش زمستان اند و
حال و هوایش کبود
این است، هرچه آفتاب میتابد سرما میخورم.
ورتهورتێکم بیست
لام کردهوه
پیرێژنێک لهبهرخۆیهوه دهیگووت:
خوایه گیان مهمکهکانم حهڵاڵ که!
بتوانم دهستی ههژارێ بگرم.
نیشتمانی منت وا بێ سنور کردووه
ههر کهسهو دێ پێڵاوهکانی به دڵم خاوێن دهکاتهوه.
بابت دیشبت up شدم.
شعرت را زیر بالشم میگذارم خوابم ببرد
مدتیست خواب تو را ندیدهام.
26/8/91
را بگویید
روی سنگ مزارم بنویسد
هنوز هم او را دوست دارم.
باران
میخواهم تمام قشنگی های دنیا مال تو باشد
حتی زیباترین سنگ قبر.
وقتی لخت میشود
یکی دستش را جلوی دهانش
یکی دستش را روی سینههایش
و یکی دستش را پایین تر میگذارد
مبادا کسی او را ببیند.
دلم به حال مردم این شهر میسوزد
تن شهر میلرزد
پیادهروها ترک برداشتهاند
و شاعری چسب زخم آورده است.
چیزی لای انگشتانم
دود در ریه هایم
هوای سیگار کشیدن کرده ام.
در مهر چشمهای آسمان گشود و
تو باریدی
امشب باران میاید
باید کم کم بنویسمت
قطره قطره مینویسم تا تو،تا باران
باران را با چشمهایش با گونه هایش با پیشانیش شعر میشوم
و من خدایم میشوم وقتی ردپای شعرت بر تنم جاریست
وقتی چند پروبال آن طرفتر کبوتری خود را به دیدارت می آراید.
من در تو شعر و شعر با تو باران میشود.
۰۰:۰۰ ئێستا
باران
اصلی نیستم
خش بر میدارم
رنگم میپرد
زود میشکنم.
باران
خواند چنان گم کردهام
که خودرا در آینه نیز نمی یابم
و من امروز فهمیدم بهار فصل باران نیست فصل احساس است.
مرگم
تولدم تنها مناسبتیست مانند حضور ناخواستهی سالانه بر گورم
چون مرگ، هم آغوش وداع با خاطراتی که سوزاندمشان و سرکشتر شعلهور شدند
آهاااااااااااااای
جا تنگ است
اکسیژن برای هر دومان کم است
رفتن میخوانم، خفتنی همیشه مینویسم و
از قطرات زخم بیدارم طراوت تن میتراشم
تو نفس بکش
سفید و سیاه، بیداری و خواب، تولد و مرگ چند تابلوی ناتمامند
که بازی زندگی را نقش میبندند
یک ورق سفیدتر از نانوشته مرا بنگر
نا گفته بماند سکانسی از خواندن
که بساط تابوتم را چید و قول دادم هرگز نگویمت
هر چه تورا با الفبای پرواز میخوانم
باز مشغولتر از هر وقت و ناوقتی
امروز خوب حوالی حال مرا میدانی
خوب میدانی تنم شکست و کلمه کلمه به پاهایم ریختم
از پاهایم شروع به بافتن کردم
حروفی گمند و
پازل باز ساختهام چند حرف کم آورده است
و دیگر هیچ پسامدرنیسمی نمیتواند مرا بخواند.
...
00:01 در تولدم