روزانه های من 5

سلام به همون همیشگی هاااا

نمیدونم چرا انقدر حس وحالم رفته نسبت به وبلاگ نویسی ولی میدونم همش تقصیر این شبکه های اجتماعی هست ولی برعکس اسمش اصلا اجتماعی نیست ادم رو از اجتماع دور میکنه

از حال واحوال این روزا بگم براتون که محمد رضا ی ما شش ماهه شد وامسال به ارزوم رسیدم ورفتم براش

لباس سقا خریدم وبردمش مصلی برای همایش شیرخوارگان حسینی چند سال بود دلم میخواست برم ولی

هرسری مامانم میگفت میخوای بریچیکار بزار بعد ها بچه سیما رو میبری تا اینکه بالاخره به ارزوم رسیدم ومحمد

رضا جونم رو بردم خیلی حس وحال خوبی بود مخصوصا اینکه محمدرضا 6ماهه بود.

دیگه اینکه محرم امسال هم برام خوب بود وپر از روزهای پر انرژی بود.

کارمم الحمدالله خوبه شده وافتاده رو غلطک وراضی ام به رضای خدا تا ببینم چی میشه

وهمینطور که قول داده بودم با عکس برگردم تو ادامه عکس گذاشتم 

رمز داره هاااااا

فعلا خداففسسسس

 

 

ادامه نوشته

روزانه های من 4

سلام به همه دوستای که هنوزم به کلبه متروکه ما سرمیزنن

انقدر نیومدم بنویسم که اصلا گذشت روزها رو یادم نمیاد ولی میدونم که خیلی تلخ وخیلی شیرین بودن برام.

این مدت همش سرگرم کار.دانشگاه.زندگی بودم وحشتناک

پارسال این موقع ها بود فهمیدیم یه فرشته داره میاد الان اون فرشته کنارمونهه خدایا شکرت

چیزی کمتر از یکماه دیگه نمونده تا از شروع کارم یکسال بگذره که خداروشکر راضی ام بد نبوده این مدت

دانشگاه هم که دیگه کم کم تتموم شده وفقط مونده جندتا واحد جزیی و دیگه مدرک لیسانسم بگیریم وقابش

کنم وبنده ازهمین تریبون اعلام میکنم غلط میکنم ارشد شرکت کنم تا همینحا بسه چون دیکه به دردم نمیخوره

ومن کارخودم رو دارم وقرار نیست اضافه حقوقی دریافت کنم.

ماه رمضون امسالم گذشت باهمه خوبی ها وسختی هاش ولی پدرمون دراومد خخخخ

یه شب از ماه رمضون با همکارا رفتیم باغچه نور تو فرحزاد تا برگشتیم 12ونیم شب بود که خیلی خوش گذشت

افطاری هم جایی دعوت نبودیم فقط یه شب خونه سیما بودیم یه شبم خونه مادرشوهرش ویه شبم  اونا خونه

ما همین این کل ماه رمضون بود.

تواین مدتم درگیر کارو مهمونی ودوره همی باهمکارای بیمه ای بودیم که واقعا دوستای خوبی هستن برام

ودرگیر ا ن ت خابات انحمن وتبلیغاش بودیم که خداروشکر به خوبی تموم شد وروز شنبه 24مرداد انتخابات

بود تو هتل انقلاب تو طالقانی که از 9صبح اونجا بودیم تا 3ونیم واقعا خوش گذشت تو این یکسال دوستای زیادی

پیدا کردم که بودن باهاشون بهترین روزام بود چون واقعا باهاشون خوشحالم وبهم خوش میگذره.

عشق خاله محمد رضا هم رفته تو 4ماهگی وشنبه اول شهریور واکسن دومش رو میزنه

خیلی شیرین شده ودیگه باهاش بازی میکنیم متوجه میشه وصدا درمیاره طوری که ادم دوست داره بخورشش

وقتی این صفحه رو باز کردم کلی حرف اومد تو دهنم که بنویسم ولی نمیدونم چرا همش از ذهنم پرید....

خیلی زیاد دیگه چیزی یادم نمیمونه فکر کنم الزایمر گرفتم.

امشبم دارم میرم تولد ..تولدی که میدونم بهم خوش میگذره وکلی شاد میشم وشاد برمیگردم.

اول شهریورم عروسی دعوت شدم که اونم اگه حسش باشه برم میدونم خوش میگدره بهم ودیگه همینا

ودراخر...

هیچ وقت فکر نمیکردم که یه روزیی وقت نکنم به خونه خودم سر نزنم به خونه ای که یه روزایی واسم همه

چی بود همه روزانه هامو توش مینوشتم ولی حالا داره خاک میخوره وگذر زمان همه وراز یادم میبره ....

تو این مدت خیلی اتفاقا افتاده که خودمو تو بعضی هاش مقصر میدونم وکلی افسوس میخورم ولی بعدش

میگم به جهنممممممم وادامه میدم

دیگه همینا قول میدم به زودی با عکس های جدیدی برسم خدمتتون

 

 

 

روزهای خوب من 3...

سلامممممممممممممم به همههههههههههه

چقدر سخت بود نبودن ودسترسی نداشتن به اینجا ...

ادم همش حس نوشتنش میگرفت ولی خوب سایت خراب بود خوبین خوشین؟؟

طاعات وعباداتتون قبول باشه انشالله .برای منم تواین روزا دعا کنید لطفن

این مدت هم کوچولوی ما دوماهه شد امروز دقیقا دم ماهش شد که قراره واکسنم بزنه

انقدر دوستش دارم که یه روز نمیبینمش دیونه میشم خیلی حس خوبیه خاله شدن اونم خاله فرشته کوچولوی

دوست داشتنی مثل محمد رضا اخ راستی نگفته بودم اسم فرشته مون رو چی گذاشتیم؟؟؟

اسمش رو گذاشتیم محمد رضا

از اون روزی که اومد تو زندگیمون کلی زندگیمون عوض شد با اومدنش کلی تغییر ایجاد کرد...

انقدر دیر نوشتم یادم نمیاد دقیقا

ولی 3اردیبهشت بود مرخص شد واومدن خونه وخداروشکر نیازی به دستگاه نداشت ولی انقدر ریز بود که

اصلا نمیتونستی بهش دست بزنی همش یه گوشه میزاشتیم وبهش زل میزدیم خخخخخ

دیگه از اون روز به بعد همش مهمون داشتیم ودرحال پذیرایی بودیم منم که یه پام دفتر بود یه پام خونه خواهری

مامانم تا ده روزش خونه سیما بود وبعد از ده روز اومدن خونه ما وشب زنده داری ها شروع شدههههه

طی روز خواب بود وشبا بیدار ومجبور بودی باهاش بازی کنی تا بخوابه خلاصه درگیر بودیم ولی خوب خداروشکر

حال جفتشون خوب بود.

عمه ام هم از شهرستان اومد ویه دوهفته ای سرگرم اونا بودیم

یه روز با دختر عمه هام رفتیم بیرون از ساعت10صبح تا 8شب که دیگه وقتی اومدیم خونه جون نداشتیم ولی

خوب خوش گذشت بردمشون کاخ نیاوران چون نرفته بودن تاحالا وتا ساعت 2اونجا بودیم وبعدش اومدیم تجریش

ناهار خوردیم واز اونجا هم اومدیم پل طبیعت یه خورده گشتیم ونوشیدنی خوردیم وساعت 8بود اومدیم خونه و

شب هم مهمونی بودیم خونه عمو خلاصه با خستگی زیاد رفتیم اونجا ولی خوب خوش گذشت.

26خرداد هم تولد خاله ام بود وتولد گرفته بود وبنده هم دفتر رو تعطیل کردم ورفتم تولد به عوض شدن روحیه نیاز

داشتم وکلی خوش گذرونیدیم تا ساعت 10وبعدش خسته وکوفته اومدیم خونه

انقدر دارم درهم وخلاصه مینویسم که خدامیدونه

دیگه همینا امتحانم هم تموم شد بالاخره

الانم که با زبون روزه خدمتتون هستم چقدرم هوا گررررررررررررررررررررررررررررررررمههههه

دیگه همینا فعلا خدافس

روزهای خوب من 2

کوچولومون به دنیا اومد

روز سه شنبه

1394/02/01

ساعت 19:19

روزهای خوب من1

سلام به همه دوستای خوبم که همیشه همراه من هستن با وجود این شبکه های اجتماعی ولی بهم سرمیزنن

خوبییین؟ سال نو همگی مبارررررررررررررررررررررررررررررررررک ایشاله سال خوبی برای همتون باشهههههه

انقدر دیر اومدم که هیچی یادم نمیاد

شب سال تحویل بنده خوابیدم چون هیچ شوقی برای سال جدید نداشتم تا ساعت 1ونیم بیدار بودم ووسایل هامو جمع کردم وخوابیدم وساعت 3هم بیدار شدیم وپیش به سوی شهر پدری چون روز اول عید نوعید داشتیم.

ساعت 9صبح رسیدیم خونه عمه ام لباسهامون رو عوض کردیم وپیش به سوی مسجد اونجا چون چند تا از

فامیلها عزادار بودن مراسم نوعید تو مسجد بود رفتیم وتا ساعت 1مهمونا اومدن وبعدم مراسم پذیرایی وناهار

بود وساعت 4اومدیم خونه عمه ام ویه خستگی درکردیم وبعدش شام درست کردیم وشب همگی از خستگی

خوابیدیم وفرداش 9صبح بیدار شدیم واماده شدیم ورفتیم عید دیدنی این کار هروز بود هرجا میرفتی دپرس

میشدی چون همه عزادار بودن خلاصه روزا به این منوال گذشت ولی شبها خوب بود جمع دختر عمه وپسر عمه

هام تا 5صبح بیدار میموندیم وکلی خوش میگذروندیم ویه شبم رفتیم بیرون وکلی گشت زدیم.

تا 7فروردین اونجا بودیم ودیگه جمعه بعداظهر راه افتادیم به سمت تهران.

ولی هیجا تهر.ان الوده خودمون نمیشهههه ادم حال میکنه میاد تهران خلاصه شبمونه رسیدیم رفتیم خونه خاله

مریم جونم سیماهم اونجا بود بعد از 8روز دیدیمش کلی عوض شده بود تو این مدت واز اونجاهم ساعت 1اومدیم

خونه وخوابیدیم وصبحش من یه سر اومدم دفتر یه تمیز کاری کردم وبعدش با مامانی رفتیم بیرون خرید کردیم

برای شب سیما ورضا اومدن خونمون عید دیدنی وبراشون غذا مرغ سوخاری وحلیم بادمجان درست کردیم چون

سیما برنج نمیتونست بخوره وغذای نونی درست کردیم وشبم تا 1خونمون بودن وعیدیمونم دادن بعدش رفتن

فرداش که میشد یکشنبه ما رفتیم خونه مادر بزرگم وناهاروشام اونجا بودیم وعیدی گرفتیم

روز دوشنبه هم صبحش من رفتم بیرون با دوستام جاده تلو سمت فشم وکلی خوش گذروندیم یه روز عالیییییییییییییییییییییییییییی بود

روز سه شنبه هم سیسمونی سیما رو بردیم خونشون وچیدیم وهم عید دیدنی کردیم کلی لباس های

محمد رضا رو چیدیم وقربون صدقه اش رفتیم ایشاله زودی بیاد که همه منظرشن .

روز 4شنبه هم شب رفتیم خونه خاله ام با سیما اینا واخر شب برای 13به دررفتیم سنگان تا رسیدیم ساعت

2ونیم بود رفتیم تو ویلا وشومینه رو با اتیش روشن کردیم ویه چایی خوردیم وهوا بس ناجوانمردانه سرد بوددد

ساعت 5بود خوابیدیم وتا صبح یخ زدیم ولی عوضش صبح هوا عالی بود که برای ناهار خاله ابگوشت گذاشت

ومن وخواهری وپسرخاله رفتیم بگردیم وکلی عکس انداختیم ورفتیم تو رود خونههه ابش یخ بود ولی کلی اب

بازی کردیم وبرای ناهار اومدم بالا ناهار خوردیم وخوابیدیم و عصری چایی ومیوه خوردیم وبرای شام هم بساط

جوجه به راه بود که تا درست بشه وبخوریم ساعت 10شد وهمراه با فیلم فوق ..سری خوردیم وبعدش قلیون

کشیدیم انقدر چسبیییییییییییید که نگووووو کنار شومیه با بوی چوبهایی که میسوختن یه حالی داشت که نگو

وتا خوابیدیم ساعت 2بود فرداشم صبح بعد از صبحانه دوباره ارایش کردیم وپیش به سوی عکاسی تو اون دوروز

بالای 2500تا عکس انداختیم وبرای ناهار هم اش رشته به همراه جوجه داشتیم

وعصری دیگه وایل هار وجمع کردیم وویلا رو تمیز کردیم وپیش به سوی تهران اونجا انقدر سرد بود همه لباس

زمستونی پوشیده بودیم ولی وقتی وارد تهران شدیم پختیم از گرما هههه

تا رسیدیم خونه من سری رفتم حمام وسیمایی زنگ شد که مامان وبابای رضا میخوان بیان خونمون عید دیدنی

فکر کن....خسته دیگه بدو بدو خونه رو تمیز کردیم واومدن یه ساعتی نشستن ورفتن وسیما اینا موندن واخر

شب رفتن دیگه همین اینم از ایام عید....

برای روز مادر هم برای مامانی میزپذیرایی برای مبلا خریدیم چون من میز خونه رو اوردهب ودم دفتر وقرار بود

عید بخریم که نشد ودیگه ما براش روز مادر خریدیم

دیگه همین چیزی یادم نمیاد تو پست بعدی هم عکس سیسمونی عشقمو میذارمممم

یه دنیا دوستتون دارممممممممممممممممممممممممم

 

روزانه های من24.....

روزهای رفته ی سال را ورق میزنم.....

چه خاطراتی که زنده نمیشوند.........

چه روزهاکه دلم خواست تا ابدتمام نشوند.....

وچه روزهاکه هرثانیه اش یکسال زمان میبرد.......

چه فکرها که ارامم کرد وچه فکرها که روحم را ذره ذره فرسود.....

چه لبخندهای بی اختیار برلبانم نقش بست وچه اشک هاکه بی اراده از چشمانم سرازیرشد.....

چه ادم ها که کنارم بودند واکنون فقط خاطراتشان در قلب وذهنم بجا مانده.....

چه ادم هاکه دلم راگرم کردند وچه ادم ها که دلم راشکستند.....

چه چیزها که فکرش راهم نمیکردم وشدوچه چیزها که فکرم را پرکردونشد.......

چه ادم هاکه شناختم وچه ادم ها که فهمیدم هیچگاه نمیشناختمشان......

وچه....

سهم روزهای خوب امسال هم به زودی یادش بخیر میشود......

کاش روزهای تلخ 93تا ابد تکرار نشهههه......

پیشاپیش سال نو همگی مبارک

تو این روزای آخر سال 22اسفند نود وسه پرونده زندگی پسر عمه ی عزیزم با داشتن دوتا بچه برای همیشه

بسته شد وهمگی در سوگ از دست دادنش نشسته ایم ....پرونده ای که خاندانی را سیاه پوش کرد......

پرونده ای که خودش هیچ نقشی در ان نداشت...تصادف وحشتناک وله شدن بین دوتا کامیون ......

فقط خدا به پدر ومادرش وهمسرش صبر بده....

تواین روزای آخر سالی هر بدی وخوبی از من دیدین حلال کنید واگر عمری بود تو سال بعد در خدمتتون هستم.

 سال 93که اخرش برامون خوب نبود ولی امیدوارم تو سال 94با وجود مهمون ومسافر کوچولومون که داره از

پیش خدا میاد سال خوبی برامون باشه

محمد رضای خاله مشتاقانه منتظر روز تولدت هستم .....وامیدوارم صحیح وسالم پا به دنیا بزاری خاله جونم

ودیگه همین سال نوپیشاپیش مبارک......... مینا افشاری روزهای آخر زمستان 1393

روزانه های من23.....

 

سلام به همه دوستای بامعرفت که هنوزم ماروفراموش نکردن وبهمون سر میزنن

این روزا سخت مشغول سیسمونی عشق خاله هستیم وهمه خریداش تموم شد وحالا براتون عکسش رو میزارم

قراره یه پسر اردیبهشتی ماه بشههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

از حالا یه حس قشنگی دارم نمیدونم حسم رو چه جوری بگم ....لحظه شماری میکنم برای اون روزی که تو

بیمارستان میخوام بغلش بگیرممم هروقت به این ساعت فکر کردم گریه ام گرفت که شیرینی زندگی خواهرم

داره تکمیل میشهههه وخداروشکر خوشبختههههههه.

دیگه اینکه این روزا اصلا حس وحال عید رو ندارم نمیدونم هرچی سنم بالاتر میره چرا هی بدتر میشم دیگه

اون مینای پر شروشور نیستمم و....ولش کن حرف نزنم بهتره

جمعه باخواهری رفتیم پیش دوستم دنیا وکلی عکس انداختن با رضا وبعدش اومدیم خونه وشام جوجه کباب

داشتیم خوردیم وکلی حرف زدیم واخرشب سیما رفت خونشون

اها تبلیغاتمم اماده شد وبعدا عکسش رو میذارم براتون ببینید منی که نمیخواستم چیزی بزنم برای امسال

ولی گول خوردم و1تومن هزینه کردممتو این بی پولیییییییییییییییییییییییییییییییی

ودیگه همیناااااا خبری نیست

روزانه های من22....

رو عشق رو بهتون تبریک میگممممم

دیروز که همه در حال کادو گرفتن بودن وبنده همش درحال کار کردن مصیبتی شده واسه خودش

نمیدونم چرا دست ودلم دیگه به نوشتن نمیره همیشه فکر میکردم وقتی دفترم رو بزنم کلی وقت پیدا میکنم و

اینجا رو هروز اپدیت میکنم ولی سخت در اشتباه بودم بعضی وقتا یهو به خودم میام میبینم کلی زمان از دست

رفته وحالا امروز داشتم به تعطیل کردنش فکر میکردم چون به حدی این شبکه های اجتماعی وقتم رو پر کرده

که دیگه وقتی برای اینجا نمونده وبا همه بچه های وبلاگستان در ارتباط هستم انور خلاصه دودلم هنوز چون

کلی خاطره اینجا ثبت کردم که برام بیانگر روزهای شیرین وسخت بوده ودوستشون دارم .

حالا دارم تصمیم میگیرم که چیکار کنم چون تو کل سال 93من 21بار دستم به نوشتن رفته واین یعنی ......

خیلی بده برای منی که کلی با اینجا انس گرفته بودم نمیدونم حالافکرامو باید بکنم.

دلم برای دانشگاهم خیلی تنگ شده برای دوستام برای دورانی که باهاشون داشتم خیلی شیرین بود ومن

همش در صدد تموم شدنش بودم ولی حالا افسوسش رو میخورم چون فعلا قصد شرکت فوق لیسانس رو

ابدا ندارم چون خستمممممممم ودیگه فکرم نمیکشه برای درس خوندن یعنی یه جورایی ازاد نییست که تمرکز

کنم رو درس خوندن.

سیمایی هم روز به روز داره گردالی تر میشه وهمه منتظر اون روزیم که وروجک بیاد وکلی باهاش بازی کنیم

الان یه هفته ای هست که خونه سیما زندگی میکنیم چون خونمون رو هواست وبنایی داره وحمام ودستشویی

نداریم وکلا عین اوراه هاشدیم ادم وقتی سروکارش با بنا جماعت میفته مصیبت بزرگی پیدا میکنه حالا ببینیم

امروز تموم میشه یا نه

دیگه اینکه فردا هم ختم انعام خونه زن عموم دعوت شدیم چون مادرش به رحمت خدا رفت پیرزن خوبی بود

خدارحمتش کنه این سکته هم همه گیر شده بنده خدا بااینکه سنش بالا بود ولی هیچ مریضی نداشت

نمیدونم چی شد که سکته کرد خدا رحمتت کنه یادمه 4سال پیش رفته بودیم دهات خونشون عید باهاش

یه عکس انداختیم حالا باید بگردم پیداش کنم عکس قشنگی بود

دیگههههههههه خبری نیست همه چیز امن وامان است وروزها داره بر وقف اقا مراد میگذره خوش بحالش

ایشاله همه روزهاتون پراز عشق باشههههههههه دوستتون دارم

روزانه های من 21......

سلام به همه دوستای خوب چطورین چه خبراااااااااا

ماهم خوبین شکر انقدر دیر به دیر مینویسم یادم میره تقصیرم ندارم وقت پیدا نمیکنم

بالاخره درسمم تموم شد وبنده یک عدد خانوم مهندس هستم بزن دست قشنگه رووو

این روزا که گذشت بهترین روزاای زندگیم بود خوشحالم که خاطرات خوبی ازش بجا موند برام

چند وقت پیشا من وخواهری رفتیم دربند دوتایی باهم جاتون خالی کلی خوش گذشت وکیف کردیم وصبحانه

در دل طبیعت خوردیم وتلسیژسوار شدیم وبعدش پیش به سوی سورتمه تهران ....

چیز خوبی بود ویه بار امتحانش می ارزید وکیف داد از اونجا هم رفتیم قیطریه وپیتزا بوف ویه ناهار توپ خوردیم

خواهری رفته بود سفارش بده ومن نشسته بودم که دیدم طبقه بالاش داره اتیش میگیره خخخخخخ

دیگه اطلاع دادیم وخاموش کردن وکلی سوژه بود

بعد از ناهار هم رفتیم یوسف اباد پیش دنیا انقدر که زنگ زد بیا اینجا اخه قرار بود صبح باهامون بیاد وخانم

خوابید نیومد میخواست معذرت خواهی کنه ودیگه منم رفتم اونجا تا 7اونجا بودیم ودیگه بعدش اومدیم خونه

از خستگی ساعت 9خوابیدیم خیلی مزه داد

تو این مدت هم عموی بابایی ومادر زن عموم فوت کردن وبابایی ومامانی همش شهرستان بودن واحتمالا اخر

هفته دیگه هم برن باز چون مراسم چهلمشونه

تو این مدت هم برای سالگرد ازدواج خواهری که بابا ومامان نبودن ورضا هم فرداش رسید مادرشوهر خواهری

مار ودعوت کرد خونشون وبراشون وجشن گرفتیم

دیگه اینکه عشق خاله هروز داره قد میکشه و وقتی دست مذاریم رو شکم خوارهری حسش میکنیم وچقدر

حس شیرینی ولحظه شماری میکنیم برای دنیا اومدنش وهر لحظه هم در حال خرید برای عشق خاله ایم

گذاشتم یهو عکساشو برانون بزارم

دیگه اینکه فعلا خبری نیست همینا

امسال زمستون هم نداشتیبم خدا به دادمون برسه تو تابستون اینجا که همه چی حراج خورده عین هوای

عید شده هوا اصلا انگار نه انگار ..... کاملا خنک وبهاری

شکر خدا کارمم گرفته ویه بیمه خییلی خوب زدم ودیگه کم کم دارم جا میفتم و راضی ام وخداروشکر میکنم

خدایا بابت تمام لحظه های زندگیم که کنارمی شکررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر

 

روزانه های من 20.....

سلامممممممممممممم به روی ماهتوووون چطورین؟؟؟

اینروزا سخت مشغول کارم ودنبال یه لقممه نون حلال

چند روز پیشا با خواهری رفتیم سونوگرافی وفندوق خاله رو دیدیم که دیگه رفته تو 6ماه وتا 3ماه دیگه میاد

وکلی از فیلم گرفتم وبه باباییش فروختمممم خخخخ وشب مارو برد رضا لقمههههه جاتون خالی

بعد از صفرهم برای خواهری شب یلدایی گرفتیم و4شنبه رفتیم خونش که میشد 3ادی فکر کنم که مامان

شام خودش فسنجون درست کرد به همراه مخلفات براش بردیم که کلی هم خوش گذشت بهمون.

4دی هم که سالگرد اقاجونم بود و مادرجون تو خونه براش ختم قران گرفت وناهار دادیم وبعد از مراسم با

خواهری رفتیم مراسم رونمایی از کتاب خواهر وبردارشوهر سیما تو صادقیه که خوب بود وبهشون تبریک گفتم

خواهر شوهرش که این 5پنجمین کتابش بود ولی برادرشوهریش اولین کتابش بود که عالی بود جفتشون رو

خوندم ایشاله که موفق باشه ویه روزمفکر کنم 5شنبه بود رفتیم تائتر برادرشوهر خواهری که در مورد پوریای ولی

بود که اونم قشنگ بود ویه ساعتی اونجا بودم وبعدش اومدم دفتر تا 8شب.

نمیدونم گفتم یا نه که بازم یه خواستگارم رو رد کردم خخخخ دعوام نکنید خیلی حساس شدم خوب دست

خودم نیست یه جورایی اعتماد ندارم همش فکر میکنم دروغ میگن در صورتی که خونه داشت تو فرحزاد ماشین

داشت وکارشم بد نبود ولی خوب من از کارش خوشم نیومد بیشتر که همین باعث شد جواب منفی بدم که

کلی هم ناراحت شد ودلیل خواست وگفت کارم رو عوض میکنم وو.....که من مرغم یه پا داشت.

دیگه اینکه خواستم عکس لباس هایی که رضا برای نی نی اورده بود رو بزارم ولی گفت بزار یهو یه پست در

مورد سیسمونی میزارم دیگه هی پخش وپلا عکس نذارم.

 

عکسای جدیدمم رسید دستم اگر شد براتون میذارم هرچند که اکثریت دیدین تو صفحات مجازی

دیگه اینکه فصل امتحانام هست وبه شدت درگیرم با دانشگاه وکار

کارم که خداروشکر خوبه برام دعا کنید یه بیمه دارم که درست بشه نونم تو روغنههههه مثل روغن هایلی

دیگه اینکه این هفته 5شنبه عروسی بهترین دوستمه همونی که نیمه شعبان عقد کردن واز حالا ذوق دارم

دیگهههههههههه از بس ننوشتم یادم نمیاد خووووب همین فعلا

دوستون دارم مواظب خودتون ودلای پاکتون باشید بووووووس

اهاااا اینو یادم رفت بگه که یه هفته میشه صبحها میرم ورزش جاتون خالی تو این هوای سرد زمستونی خیلی

میچسبهههههههههههههه ودارم باربی میشم خخخخخ دیگه همین همه رو گفتممم

 

 

 

روزانه های 19....

سلام به روی ماه تک تکون

خوب از این مدت بگم که اقارضا 9/2تشریف بردن چین وخواهری از اون شب اومد خونمون که همون شب واین

چند روز حس وحال اون موقع رو داشتیم که سیما شوهر نکرده بود انقدر خوب بود که حد نداشت.

یه روز تشریف بردیم خونه عمو از صبح تا شب اونجا بودیم ومشغول خوردن وحرف زدن.

یه روز تشریف بردیم خونه دوست مامانی به صرف شام که عکسش رو میذارم.

وکلا این مدت که سیما خونمون بود نفهمیدم چه جوری گذشت وحالا فرداهم شوهرش میاد ودیگه زندگی به

روال قبل برمیگرده ولی کلا تجربه خوبی بود این مدت وکلی هم به رضا سفارش دادیم که از اونجا برامون وسایل

بیاره وکلی هم برای نی نی خرید کرده الهی خالش قربونش بره.

یه روزشم همه هوس یه چیزی کرده بودیم ولی نمیدونستیم چی که مامانی با یه چیزی قافلگیرمون کرد حالا

تو ادامه عکسش رو میذارم ببینید

روز جمعه هم مامانی رفت خونه مادرجون با بابا ومن وسیما موندیم خونه وبعداز صبحانه رفتیم خونه سونااینا

چون مامان وباباش رفتن کربلا واش پخته بود وبعدش اومدیم خونه.

تو این ایامم که همه دنبال رفتن به کربلا بودن وباز من بی سروپا جاموندم از غافلهههههههههههههه

خیلی دلم شکست که نتونستم برم ولی خوب خودمم میدونم امام حسین منو لایق ندونسته از کجا اب میخوره

ولی خوب سعی کردم که درست بشم وادم بشم.

چند روز پیشم یکی از دوستای نمایشگاه ماشینم اومده بود پیشم برای بیمه که بنده خدا زحمت کشید و

شیرینی خریده بود اومد ویه ساعتی موند وکلی حرف زدیم ودراخر با هم رفتیم ساعت9.

ودیگه اینکه اها روز شنبه با دوستم رفتیم بازار اخه عروسیشون اوکی شد برای 18دی ماه که به امید خدا

زندگی خوبی رو شروع کنن همونایی که 15شعبان عقد کردن نوشتم قبلاو رفتیم بازار وکلی خرید کردیم باهم

وساعت 2بود که کارمون تموم شد واومدم خداحافظی کنم که برم وانا هم برن ولی نذاشتن وگفتن بریم ناهار

بخوریم بعد برو از من انکار از اونا اسرار که بالاخره رفتیم رستوران شرف الاسلامی وسفارش ته چین دادیم که

تا بیارن کلی غر زدیم وخندیدیم خیلی بهمون چسبید جاتون خالی .

ودیگه بعد ناهار من اومدم واوناهم رفتن .اومدم خونه نمازم رو خوندم وچایی خوردم واومدم دفتر والانم در خدمت

شماها هستم.

خوب حالا بریم ادامه وکلی عکس داریم

روزانه های من 18....

سلام به همه خانوما تنبل که میان میخونن نظر نمیدن والا مخصوصا این جدیدااااا

خیلی وقته ننوشتم بخاطر همین دقیق یادم نمیاد چی به چی میخوام بگم درهم میگم.

اینم نی نی مون

 

اول از همه اینکه نی نی مون معلوم شد چیهههههههههههههههههههه نی نی مون پسملههههه

شرط رو من بردم با ریحون شرط بندی کرده بودم اون میگفت دختره منم میگفتم پسره که من بردم هوراااااااا

ودیگه اینکه شوهر خواهری دیشب پرواز کرد به سمت چین -گوانجو برای خرید جنس که کلی بهش سفارش

دادیم واز دیشب سیمایی اومد خونه ما تا این مدت تنها نباشه ولی مگه دیشب خوابش میبرد همش بی تابی

میکرد که دیگه الان حالش خوبه خداروشکر

امروزم من صبح اومدم  دفتریه سری کار انجام دادم که دیدم ساعت 11دختر عموم اومد پیشم وبعدشم سیما از

خونه سونااینا اومدوساعت1همگی رفتیم خونه وناهار خوردیم وبرای شب هم خونه یکی از دوستای مامانم

دعوتیم دوره زنونه اس که خیلی خوش میگذره.

هفته پیش یه سر رفته بودم پیش دنی خیلی خوش گذشت بهم کلی خندیدم وناهار هم از خونه دنیا اورده

بود وهمون رو خوردیم وکلی با شیما خندیدم.

کار هم خداروشکر همه چی خوبه وداره خوب پیش میره فقط دعا کنید برام زییییییییییییییییییییییییاد

دیگه همینا خبر جدیدی نیست جز سرما که من عجیب امسال سرمایی شدم

فعلا خدافس

روزانه های من 17....

سلام به همه دوست جونی هاااا خوبید؟

هواهم این رزوا باب میل من شده ودارم لذت میبرم ناجووووووووووووووووور

روز 5شنبه ای که سوم امام بود دیدم کاروکاسبی خبری نیست وهم بیمه دنیا رو باید بهش میدادم ورفتم یوسف اباد

تا رسیدم ساعت 1بود وبعداز احوال پرسی با شیما ودنیا نشستیم به حرف زدن وچایی خوردن و........

اون دوتا داشتن کاراشون رو ردیف میکردن ومنم داشتم حرف میزدم تا ساعت 2ونیم که گفتم نمیخواید ناهار بخورید

دیدم گفتن وایسا این کار تموم شه بعد که من گفتم شما کاراتون رو بکنید من غذا رو ردیف میکنم ورفتم پیش به

به سوی اشپزخونه ودیدم اووووووه چه خبره خلاصه هرچی تو یخچال بود دراوردم ویه غذای من دراوردی درست

کردم که دیدم اومدن اشپزخونه گفتن چی درست کردی که بهشون گفتم شما سفره رو بندازید تا من بیام

اونا مشغول سفره انداختن بودن ومنم دیگه تموم شد کارم ورفتم سر سفره کلی از غذا خوششون اومد

دیگه نشستیم حرف زدن وخندیدن یه ساعتی مشغول بودیم وبعدش شیما ظرفارو شست ومنم چایی گذاشتم

واین وسط هم با مرغ مینا حرف میزدم که با شیما ودنیا قهر بود چون دو روز تنها مونده بود بااونا قهر بودخخ

فقط من هرچی میگفتم میگفت وباهام حرف میزد خلاصه کلی سر به سرش گذاشتیم ورفتیم چایی خوردیم

واین وسطم هی مشتری دنیا زنگ میزد وهنوز کارش اماده نبود.

خلاصه ساعت 6راه افتادم اومدم خونه که سیماهم اومد وساعت 8رفتیم روضه وساعت 10اومدیم.

روز جمعه هم دانشگاه بودم تا ساعت 2وبعدش با یکی از دوستام رفتم بیرون تاساعت7

دیگه یادم نمیاد بقیه رو./

روز جمعه این هفته هم خونه یکی از اقوام دعوت بودیم ومن تا 4دانشگاه بودم وبعد اومدم خونه اماده شدیم

ورفتیم داراباد قبل از اینکه بریم خونه فامیلمون رفتیم تفریحگاه داراباد وکلی عکس گرفتیم وچایی ولبو خوردیم

وساعت 6بود دیگه رفتیم خونه فامیلمون خونشو تازه خریده بود که خدایی خوشگل بود

وکلی هم من بابت مرگ مرتضی پاشایی ناراحت بودم البته چون کلی بااهنگاش خاطره داشتم خدارحمتش کنه

ودیگه اونجا هم کلی حرف زدیم با دخترش وپسرش وساعت 9هم شام خوردیم که فوق العاده بود

بعد از شام هم میوه وچایی وشیرینی و....تا ساعت 11ودیگه اومدیم سمت خونه.

اهان اینو یادم رفت که بگم بازم سرو کله خواستگارم پیدا شده ومن موندم تو تصمیم گیری

اینم از روزانه های من

روزانه های من 38..



ولنتاینتون پیشاپیش مبارک 


فقط رمز این پست متفاوته دعوام نکنید بهم حق بدین!!!

رمز رو به کسایی میدم که دیدمشون!

ادامه نوشته

روزانه های من 38...

بی بهانه به خاطرم می ایی

شاید همین باشد

معنای عزیز بودنت خواهر عزیزم

یه دنیا خوشبختی براتون ارزو میکنم سیما ورضای عزیزم

ادامه نوشته

روزانه های من 37....

 

زندگی مثل یک استکان چایی است!!!!

به ندرت پیش می اید که هم رنگش درست باشد...

هم طعمش وهم داغیش ....

اما هیچ لذتی با آن برابر نیست....

لحظه هاتون سرشار از عشق

همانند من

ادامه نوشته

روزانه های من 36....


به تو وابسته شدم تو همه دنیام
شدی عشقم و رویام شدی آخ جونم مینا

نمیزارم دلت ازم برنجه
مینا عـُمرمی مینا ، مینا آخ جونم مینا

مینا جان ، جان مینا یه عشقه مینا
 مینا ناز داره مینا ، مینا عمر من مینا

عاشقتم عماد
ادامه نوشته

روزانه هاي من 35...


یکسال است که دلتنگی های غروب را با رفتن برسر مزارش، سپری می کنیم


و در نهایت ناباوری، باورمان شده که او دیگر نیست، دیگر نمی آید

و دیگر نباید منتظرش باشیم، دیگر آن شمع فروزان را نمی بینیم

ولی طنین صدای دلنشینش همچنان در گوش ماست

و مهربانیش در قلب ما و زیبایی چهره اش در یاد ماست


یک سال از رفتن ناباورانه عزیزمان گذشت،دست تقدیر او را از باغ زندگی جدا کرد و جز مشتی خاک برای ما باقی

نگذاشت.یک سال از پرواز معصومانه اش گذشت،این یک سال را با یاد و بی حضورش چه تلخ و مبهوت به پایان

بردیم و در فراقش چه خونها که از دل چکید و چه اشکها که بر رخ دوید،هنوز به یادش اشک می ریزیم تا شاید

آرام گیریم وشاید رفتنش را باور کنیم

پدر بزرگ عزیزم دلم برات خیلی تنگ شده خیلییییییییییییییییییی

برای صدات برای خندیدنت برای همه چی .

چقدر جات تو عروسی سیما خالیه چقدر حس نبودنت بده

چقدر دوست داشتی تو مراسم سیما باشی ولی نیستی

چقدر نیاز داریم به بودنت 

امروز اولين سالگرد  پدربزرگ عزيزمه برای شادی روح پدربزرگم خواهشا یه صلوات بفرستید.

روزانه های من34.....



آینده متعلق به کسانی است 

که زیبایی رویاهایشان را باور دارند....



پی نوشت رمز عوض شدهرکسی خواست بگه تا بهش بدم

ادامه نوشته

روزانه های من 33....


برای شادی روح همه کسانی

مخصوصا بابابزرگا ومادربرزگا که

سال پیش سرسفره شب یلدا

بودن والان از پیمون رفتن فاتحه یادتون نره

ادامه نوشته

روزانه های من32...

ﻳﺎﺩﺵ ﺑﺨﻴﺮ ﭘﺎﺭﺳﺎﻝ ﺭﻓﺘﻴﻢ ﻣﺸﻬﺪ ﺣﺮﻡ ﺍﻣﺎﻡ ﺭﺿﺎ
ﭘﺴﺮ ﻋﻤﻮﻡ ﮐﺮﻣﺵ ﮔﺮﻓﺖ ﺑﺸﻴﻨﻴﻢ ﺭﻭ ﻭﻳﻠﭽﺮ !
ﻫﻤﻴﻦ ﻃﻮﺭ ﮐﻪ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﺑﺎﺯﻱ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻭﺭﺩﻳﻢ ﺭﻓﺘﻴﻢ ﺳﻤﺖ ﺣﺮﻡ
ﺍﻣﺎﻡ ﺭﺿﺎ
ﭼﺸﻤﺘﻮﻥ ﺭﻭﺯ ﺑﺪ ﻧﺒﻴﻨﻪ ﺣﻮﺍﺳﺵ ﻧﺒﻮﺩ ﮐﺠﺎﺱ...
ﺍﺯ ﺭﻭﻱ ﻭﻳﻠﭽﺮ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﯾﺎﺩ ﭘﯿﺶ ﺑﻘﻴﻪ ﮐﻪ ﺩﻳﺪ ﻣﻠﺖ
ﻳﺠﻮﺭﻱ ﻧﮕﺎﺵ ﻣﻴﮑﻨﻦ !
ﻳﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﻳﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﺑﻪ ﻭﻳﻠﭽﺮ ! ﺗﺎﺯﻩ ﻓﻬﻤﻴﺪ ﺟﻪ ﻏﻠﻄﻲ
ﮐﺮﺩﻩ !
ﻧﺎﻣﺮﺩﺍ ﺍﻣﻮﻥ ﻧﺪﺍﺩﻥ ﺩﺭ ﺑﺮﻩ ﻓﻘﻂ ﺍﻟﺘﻤﺎﺱ ﻣﻴﮑﺮﺩ ﺑﺎ ﺷﻠﻮﺍﺭﺵ
ﮐﺎﺭﻱ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻦ
ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻥ ﺷﻔﺎ ﮔﺮﻓﺘﻩ
ﭘﻴﺮﻫﻨﺷﻮ ﺗﻴﮑﻪ ﺗﻴﮑﻪ ﮐﺮﺩﻥ ﺁﺧﺮﺵ ﻃﻮﺭﻱ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻭﻳﻠﭽﺮ ﺗﺎ
ﻫﺘﻞ ﺭﻓﺘﻴﻢ ...
ادامه نوشته

روزانه های من 31....


 اگر هدفی برای زندگی 

دلی برای دوست داشتن

وخدایی برای پرستش داری 

خوشبختی 

ادامه نوشته

روزانه های من 30....

 

بدترین احساس زمانی  است که بفهمی  از خدا دور شده ای  

 

عروس خانوم چیکارن؟

خیاط

به به 

حالا چیا میدوزن؟

دهن فک وفامیل شوهر !!!ههههههههههههههه

ادامه نوشته

روزانه های من 29.....


السلام علي الحسين

و علي علي بن الحسين

و علي اولاد الحسين

وعلي اصحاب الحسين

ادامه نوشته

روزانه های من 28.....


می گویند عشق آدمیزاد را کور می کند...اما بالاخره روزی میرسد که متوجه شوی تو کور نیستی...هیچوقت هم کور نبودی!! تنها دستمالی به چشمانت بسته بودی که واقعیت را نبینی...که با حقیقت روبرو نشوی...نمیدانم شاید میترسیدی...میترسیدی دستمال را از روی چشمانت برداری و با آنچه خوشایندت نیست روبرو شوی...شاید ترجیح میدادی چیزی نبینی و زندگی را با آنچه در ذهن و خیال ت میگذشت مجسم کنی و ادامه دهی...

روزی می آید که میفهمی آنقدر این دستمال روی چشمانت مانده که از اطرافیان ت، آنها که به راستی دوستت دارند غافل شدی...ندید گرفتی شان... و چه تلخ است آن لحظه که گره ی دستمال شل شد؛ ناخواسته از روی چشمان ت افتاد و تو را از خواب ِ خرگوشی چند ساله بیدار کرد، آن لحظه ی نحس که فهمیدی آنچه تا به حال زیر دستمال میدیدی وهم بود...خیال بود...هرچه بود واقعی نبود...تخیل بود...موقتی بود...اما همه ی زندگی که تلخی نیست جان ِ دل...همه اش که غصه نیست...گریه نیست...شاید بهتر است زودتر خودت را بازیابی...خود ِ گم شده ات را بیابی...بهتر است این کوری ِ موقت درس عبرت شود برایت...که دیگر زمان را از دست ندهی...فرصت دهی به اطرافیانی که در تمام ِ روزهای کوری خودخواسته، دستت را ول نکرده و تنهایت نگذاشتند...


پی نوشت: 11آبان چهارمین سال وبلاگ نویسی من بود ولی اصلا یادم نبود امروز داشتم ارشیو رو نگاه میکردم که

دیدم اوههه 11ابان سالگردش بوده 

وبلاگ خوبم چهارمین سال تولدت رو تبریک میگم وخیلی دوستت دارم چون تمام خاطرات خوب وبد من اینجا ثبت

شده است وکلی دوست خوبم دارم که به برکت تو پیداشون کردم هیچ وقت تنهات نمیذارم 

ادامه نوشته

روزانه های من 27....

 

وقت هایی هست در زندگانی که متقاعد می شوی تحمل ِ تنهایی آسان تر از معاشرت با هر ننه قمری ست..

چهار دوست ِ عاقل ِ خوب داشته باشی بهتر از داشتن چهل دوست ِ نادان است...آدم هایی را که تو را برای منافع

میخواهند کنار بگذار...فراموش شان کن...تنها با کسی رفاقت کن که تو را در خوشی هایش سهیم میکند و در

ناخوشی همراه ت است...

ادامه نوشته

....

انقـــدر زمیــن خورده ام...که بدانم برای برخاستــــــ ... 


نــــ ــــه دستــی از بــرون...


کـــــه همتـــی از درون لازم استـــــــ ...


حالـــا ، امــ ـــا نمیخواهــم برخیــزمـــــ ...


میخواهـــم اندکــیـــ بیاسایــــمـــــ ...

فــــــــــــــــــــردا برمیخیزمــــــ وقتی کــه فهمیده باشمـــــ ...

چــــرا زمیـــ ـــن خورده امـــــ ...


پی نوشت: امروز میخواستم یه پست با انرژی بزارم با عکس ولی یه تلفن کار  رو خراب کرد که همه انرژیم رو ازم

گرفت 2ماه منتظر این خبر بودم که خوشحال بشم ولی خدا نخواست منم راضی ام به رضای خدا.

کلی گریه کردم وسبک شدم که تونستم همین چند کلمه روهم بنویسم

نمیدونم کی دیگه اون حس بیاد سراغم که بیام بنویسم ولی فعلا بای

روزانه های من26...

باید کسی را پیدا کنم که دوستم داشته باشد -


آنقدر که یکی از این شب های لعنتی....


آغوشش را برای من و یک دنیا خستگیم بگشاید....


هیچ نگوید و هیچ نپرسد فقط مرا در آغوش بگیرد!!!


بعد همان جا بمیرم تا نبینم روزهای آینده را...


روزی که دروغ می گوید       روزی که دیگر دوستم ندارد -


روزهایی که دیگر مرا آغوش نمیگیرد         و روزی که عاشق دیگری شود... 

ادامه نوشته

روزانه های من 25....

 

 

 

آدمیزاد اگر آدم باشد با همان اولین تلنگر، حساب ِکار دستش می آید...دلش را می کَنَد می اندازد دووور...جایش چغندر می کارد که پُر خاصیت تر است، قابلیت ِ "مچاله شدن" هم ندارد...آدمیزاد اگر آدم باشد به خودش دروغ نمی گوید...سرش را مثل کبک زیر ِ برف نمی کند...
به راحتی ِ آب خوردن از همه چی دل می کند و می رود رد ِ کارش !!
آدمیزاد باید آدم باشد، عزت نفس داشته باشد...که نبخشد...فراموش نکند...تنها نقطه ای بگذارد آخر خط و تمام

ادامه نوشته

هفت مهر هزاروسیصدوشصت وهشت....

اولش همه شکل هم هستیم...کوچولو و کچل. حتی صداهامون هم شبیه همدیگه هست.

با اولین گریه بازی شروع میشه.هی بزرگ میشیم.بزرگ و بزرگ تر.

اونقدر بزرگ که یادمون میره یه روزی کوچولو بودیم.

دیگه هیچ چیزمون شبیه هم نیس حتی صداهامون.

گاهی با هم میخندیم و گاهی به هم...

یکسال دیگه گذشت...یکی میگه یکسال دیگه هم بیهوده گذشت..

یکی میگه یکسال بزرگتر شدم..

یکی میگه یکسال پیرتر شدم..

یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه..

منم یکسال بزرگتر شدم..


یکسالی که نمیدونم توش واقعا تونستم بزرگ شم یانه؟

تونستم بعضی عیب هام رو برطرف کنم یا نه؟

تونستم همونی باشمکه هستم.

نمیدونم شاید اونجوری که میخواستم باشم نبودم ولی یکسال بزرگتر شدم...

اونم خیلی سریع.....

ولی اصلا خوشحال نیستم از اینکه دارم بزرگ میشم از این که دارم وارد 25سالگیم میشم 

از اول مهر غمگینم.