او يك قهرمان بود
مادري داشتم از جنس خورشيد
بي وفقه بر آسمان خانه مي تأبيد
دلگرم بوديم به گرماي وجودش
مادرم شمع شبستان بود
مي سوخت ليك بي منت
هميشه فروزان بود
دو ، شش، هشت
كودك قد و نيم قد
به دامان بود
نه چون دگران در پي اين و آن بود
غم وغصش تنها
براي ما لقمه اي نان بود
مادرم رحمت بود سر ما
مادرم خود باران بود
مرحمي
بر هر درد بي درمان بود
شبهاي سياه و تار
همچو ماه تابان بود
جمعي را
روحي دوباره در جان بود
مادرم
أسوه إيمان بود
براي تعليم ما مي كوشيد اما باز مي ديدم كه پريشان بود در مكتب خانه مفسر قرآن بود به فكر شاگردان هم بي كس و بي نوايان بود همه سختيها را نكته پايان بود مادرم از صاحب نظران بود خندهاش با همه كس غمش اما! در دل نهان بود مهربان و بي ريا در همه دوران بود زيبا ترين گل بر شاخساران بود مادرم يك اسطوره در جهان بود از پيش ما رفت اما او يك قهرمان بود






1.jpg)













زیر خاکستر ذهنم باقیست