دست بردار ز روی دیوار

سلام

این تقدیم به شما سر کار علیه و ممنون از بنده نوازیهاتان

میدانید خطابم را من نیز به گونه ای مرتبطم با آن خانه حالا خدا بکناد یا نکناد

 

البت شما معشوق را دچار سو ء تفاهم نشوید

"

نوازش دل غم دیده ام نکن ای عشق

که خشم یار به دلداری اش نمی ارزد ""

اما ممنون و ای کاش آری

 

وشعر این همیشه خط زده ی ...

مرا

              میشناسید

                              مثل باران که هیچ گاه

                              ابر

                                  آه

 

میشناسید؟

مثل متلهای مادر بزرگ

                              یک خیال

                              یک هرزه

                                          علف .

مرا میشناسید

                      مثل نا آگاهی های خودم در یونان

                      مثل" آخرین وسوسه "

                  مثل مسیحی ماخولیایی

 به من الهام میشود

                  من پیامبری دروغینم    

                         مثل تمام شما

مثل شاعر

همیشه دروغ خواهم گفت

              مرا نمیشناسید .

 

نقد کنید لا اقل پیشنهاد دهید لا اقل ناسزا که بلدید

اقلآ بگوییم کسی زحمت ...

یا حق

 

یارب مرا یاری بده تا نیک آزارش کنم ...

سلام

رفته بودیم تهران  برا دیدن عزیزی کمی خنده داره نه ؟

کلی داد زدیم سلام .. آهای سلام  کسی جوابی نداد شاید اصلآ کسی صدایی نشنید

خوب به هر حال

 ممنونم از اینکه مرا لایق ندانستی

از اینکه عاشق کردی و عاشق ندانستی

راستش ما زوربا رو به خاطر چیزی ُ کسی برپا داشته بودیم حالا اون کس میخواد میتونه زوربا رو ادامه بده نخواد هم   ملالی نیست

نباشم گر در این محفل چه غم دیوانه ای کمتر

تهران فقط در نمایشگاه یک جا بودم دو سه دقیقه پیش خانم دیلمقانیان عزیز برا خرید یک کتاب سفارشی به تولد آبجیمون که از هرچی زن تو دنیاست مردتره !

قابل توجه تولد آبجی حول و حوش اسفند بود

اما بر شعر استوار بود اینجا یک نوشته ی قدیمی باز که اگر حافظه ی داغونم یاری کند ما را :

من نه اینجایی ام

                  و نه چراغم خاموش

 من

به عشق زنده ام

                        وبازی میکنم با سرانگشتانم

                                         با شعله اش

خوشبختی !

همان حادثه ای

                    که هر فاحشه ای

                     در هر آغوشی درکش میکند

آنهم فقط در روزهای نخست

                                     به هر نیرنگ

دیروز اگر خدا بودم

        امروز میخواهم فاحشه ای باشم

                         اکنون اختلاف فاحشیست بین من و خدا

*

راستش بعضی جاهاشو...

دعوت میکنم نقدش کنید

 

 

سلام

 

دلمان گرفته بود و بی مخاطب خواستیم بنویسیم خون دماغ شدیم خواستیم بگیم دوستون داریم که با دماغ خونی هنوز هم

 

مخاطب نداریم فلذا برای آبجی مان مینویسیم وقتی که هیچ آدرسی ازش نداریم

گفتنی زیاده برا همه اما وقت کم به علت غربتی که اینجا دارد

(خواستم بگم هنوز هم اولین کسی که بعضی وبلاگها رو میخونه منم ولی نمیگم چرا )

 

سالها پیش این شعرو از نادر خوندم این اولین شعر بود و بی اغراق بهترین شعرش

 

مینویسم براتون که شما هم خون دماغ نشین یه وقت

پیکر تراش پیرم و با تیشه ی خیال

یک شب ترا ز مرمر شعر آفریده ام

تا در نگین چشم تو نقش هوس نهم

ناز هزار چشم سیه را خریده ام

 

بر قامتت که وسوسه ی شستشو دروست

پاشیده ام شراب کف آلود ماه را

تا از گزند چشم بدت ایمینی دهم

دزدیده ام زچشم حسودان نگاه را

 

تا پیچ و تاب قد ترا دلنشین کنم

دست از سر نیاز به هر سو گشوده ام

از هر زنی تراش تنی وام کرده ام

از هر قدی کرشمه ی رقصی ربوده ام

 

اما تو چون بتی که به بت ساز ننگرد

در پبش پای خویش به خاکم فکنده ای

مست از می غروری و دور از غم منی

گویی دل از کسی که ترا ساخت کنده ای؟

 

هشدار زانکه در پس این پرده ی نیاز

آن بت تراش بولهوس چشم بسته ام

یک شب که خشم عشق تو دیوانه ام کند !

بینند سایه ها که ترا هم شکسته ام

که ترا هم شکسته ام

ترا هم...

 

 

 

 

 

سلام

 

توی آزادی یکی نوشته بود:

""امن يجيب را تقديمش كردم به شما ... باشد كه آن قلب هميشه ضربان داشته باشد ... هميشۀ مدام ...""

برای اینکه قلبم ضربان داشته باشد و به خاطر خواهرم که گفته بود ...

 

چند حرف کوتاه البته از نظرات مفیدتان محروممان نفرمایید مرگ من !

۱)

"عکست را نمیدهم!

 ماه را از من بگیر

آب را از من بگیر

آنها که مال من نیستند !"

۲)

دیوانه ی تو ام

وتو

دنیای منی

دیوانه دنیایش را با هیچکس قسمت نمیکند "

۳)

دیوار را بشکن

دیوار فاصله ست !

آنوقط پشت کدام دیوار " بوسه " لذت خواهد داد؟"

۴)

گیرم من سگم

سگ اصحاب کهف

کجا مردم خواهم شد؟

 

فکر کنم زیاد قابل نباشند اما به هر حال به راهنمایی نیاز دارند

پس بگویید

 

 

سلام

 

چه عیدی ؟

آدمیزاد باید بهاری باشد بلکه به نو بودن بیندیشد ما در اوان ...

 

هفت سال پیش دقیقآ همین مواقع حیران و ویلان کوچه های شهر را بیهدف میگشتم و عاصی بودم از

 

تمام خودم که رفتم و پشت سرم را هم نگاه نکردم

 

اما امسال برگشتم بلکه به بهار برسم که نشد

چیزی بهاری ندارم بنویسم فلذا ترجمه میکنم برایتان یکی از ترانه های ترکی ی باریش را باشد که کسی

گمان بد نبرد و نداند که چه میگویم

شما حمل بر  عشق نفرمایید که فقط حمالی ی واژه های تند نداشتن است و...

 

"گل پنبه "

تا تو بخندی

          گلها باز میشوند        گل پنبه

بلبلها ترا میخوانند

 و ما گوش میدادیم !                                       

                                       گل پنبه

تا تو بیایی      

        بهار می آید              گل پنبه

  دره ها ترا بارور میکنند

و ما شاد میشدیم !            

                                     گل پنبه      

با اولین نمه های باران

یک روز کوچیدی و رفتی

نتوانستیم باور کنیم        گل پنبه  

 

سالهای ما بی تو

سالهای ما بی صدا

نتوانستند باشند                 گل پنبه 

 

در لبهایم

یک  ترکی ـ در حال تمام شدن  !            گل پنبه 

حالا  فقط ترا  میگوید

تو را صدا میکند                      گل پنبه 

 

در چشمهایم

 

یک  ابر ـ در حال تمام شدن          گل پنبه 

حالا همه اش ترا گریه میکند  

ترا بارور میکند                              گل پنبه 

 

با اولین بارانها  

یک روز کوچیدی و رفتی

نتوانستیم باور کنیم       گل پنبه 

...

نتوانستیم باور کنیم

.

.

.

                  

عشق؟

پيش نوشت من كه در اين يادداشت خطاب شده‌ام به نامردي! حال‌اينكه فقط دختركي هستم با دگرگون مزاجي‌هاي خاص كه احوالاتِ خوبِ او بعدِ از ساعتِ دو نيمه شب است و زوربا هي يادش مي‌رود كه هنوز سر ِ شب است و اين حرف‌هاي ناخوش شايد بهانه‌ي دردها و رنج‌هاي ديگري است كه علّت آنها نه من هستم و نه خودش ... بگذاريم به حسابِ تقدير يا بازي روزگار كه ما در بد وقتي به زندگي هم رسيده‌ايم و در بي‌وقتي بايد از هم بگذريم يا اينكه ... حالا بگذريم.

 

(۱)

سلام

 

من یک بار نوشتم و نامردی پاکش کرد به کوری چشمش می‌نویسم

راستش حرف شاید از یاد بره اما، حرف دل از دل نمی‌ره پس اونایی که تو دلم مونده می‌نویسم

گور بابای یاد

قصه از اینجا ادامه داره که من راستی راستی همیشه‌ی خدا تو سفر بودم تقریباً نصف به علاوه‌ی نصف

اون یکی نصف

اما به بدرقه‌ام هیچ‌گاه هیچ‌کس نیامد

قضیه برمی‌گرده به اینکه خیلی‌ها گفتند زوربا عاشق شده الان اینجام و نه تو سفر اما اکنون دلم واقعآ

تنگ شده برای سفر حتی

تنگ شده برای عشق

برای آیه‌هایی که هیچ‌کس برایم نخواند. برای بوسه هایی که هیچ گاه آه... بدرقه‌ام نکردند

تو نه بودی و نه خواندی اما من خواندم و اکنون حق دارم شک برم به تمام آیه‌هایی که نوشته‌ای

و هیچ بار نخوانده‌ای

نمی‌نویسم دلم پارک شهر می‌خواهد یا بازی اما

نه بعد از اما چیزی ندارد اما دلم تنگ دو لیوان چای و یک عالمه فحش است

تنگ خنکای قدم‌هایت بدون عطر ساده مثل خودت و فروغ نوشته‌هایت آری آیه‌هایی که من ایمان آوردم

اما تأثیرشان را در خودت ندیدم

تو خدایی؟

پس من این وسط کیستم؟

 

دوتارسان دامنیوی اوز قویار قدملریوه

طواف کویون اوچون اشکبار اولان کونلوم

بو صوت عشقیده گر ماهرانه ایله شه سن

کنارین ایستیه جک بی کنار اولان کونلوم

 

دیر است یا زود اما بهار می آید و من تنها

 

مژده ای دیل یئنه ده گلدی باهار ایامی

گتیریر باد صبا بولبول اوچون پیغامی

آچیلیب غونچه و گول عطری دوتوبدور چمنی

وجده گلمیش بو کونول یوخدو دخی آرامی

بیر طرف پیر و جواندیر بوطرفده من زار

نه گوزل بزمیدی بو ساقی دولاندیر جامی

قاریشیبدیر تارین آهنگینه لحن نی نای

نشعه ی موسیقیدن مست دوشوبدور هامی

 

خبر آلدیم نئچه کسدن کی نه هنگامه دی بو؟

دئدیلر بیر نظر ائت! گوردوم او گول اندامی

بیر الینده می گول رنگ بیر الینده گولو سنگ

مات مبهوت ائلییر گورسه عمر خیامی

ادامه ندارد از بس قاطی شد

 

ببخشید کسی که عاشق بشه اسمش هم یادش می‌ره! 

 * * *

بعدن نوشتِ آن يكي نامرد كه پاك كرد يادداشت اوّل زوربايش را؛

براي من نوشته بودي، گفته بودي اين حرف‌هايت را. لذّت آن خاطره‌ها و پارك رفتن‌ها و چاي خوردن‌ها، سيگار كشيدن‌ها و فحش‌دادن‌ها ... اي اگر از يادِ من برود ... اي تو اگر در دلِ من ... اوه اوه بگذريم آقا كه دوباره حتمن داغ مي‌كني با اين كلمه‌ها

منتها، حرف‌هايت را مي‌گذارم اينجا هر چند براي من است و تو هم اصلن خيالت نباشد گناه اين مخاطب‌هاي طفلكي‌ات چيست كه بايد سردرگم بمانند پي حرف‌هاي عاشقانه‌ي شاعرانه‌ات كه ابهام آشفته‌اش را من مي‌فهمم فقط و همه‌ي آن خيابان‌ها و خاطره‌ها كه هنوزم به ياد مي‌آورند مرا و تو را ...

(۲)

من عاشق بودهام تا ...

راستش را
بخواهيد هميشه در سفر بودهام هميشه

اما هيچ
گاه كسي به بدرقهام نيامده حتي وقتي تو...

نبودم سال
ها. دور بودم از خودم. بزرگ بودم،بزرگ.

آمدم كوچك نشوم
هر چند بيچيز

شاهنش
اه اعظميم اگر چه

در كشور نيستي گدا
ئيم

هنوز همانيم با دلخوشي
هاي كوچك. بد بودم بد. آنجا كه بودم

اكنون اما
دلم تنگ است، دلم تنگ شده است، براي عشق،

براي آيه
اي كه هرگز هيچكس برايم نخواند

براي بوسه
هايي كه هيچگاه بدرقهام نكردند!

اكنون چگونه گرم باشم وقتي نمي
خواهي صدايي باشددر من حتي مرگ

من اما حق دارم به تمام آيه
ها شك كنم حتي به تو كه هيچگاه نخواندي

من اماخوانده
ام، بارها

من اما چشمانم را بسته
ام كه خجالت نكشند چشمانت از من وچشمانم از نبودنت!

دل
مان پارك ميخواهد؛ پارك شهر وچاي دو فنجان و كاكائو

دل
مان اما 700 تومان ندارد

دل
مان پُر است؛ پُر از اشك، خواهرم اگر اينجا بود ....


اگر بود...

اگر
بود گريه ميكرد تا گريهام را ...

 

(۳)

 

سلام

چه سلامي زهر هلاهل! احمق تو اينجا چه غلطي ميكني؟

تو كه
يك فراري بودي، زهرمار لو نده از چي؟

من از چي فراري بودم احمق؟

از خودم
، از مادرم و خواهرانم

وزنم سنگين نيست
. اما، دردم سبك نميشود. حتي، من دير كردهام براي درد مرگ

هنوز مي
خوانم:

سن گولونجه گوللر آچار گول پنبه

بولبوللر سني سويلر

بيز دينليرديك گول پنبه

...

تو اما نمي
شنوي كه: خيال خام پلنگ من ...

مي
بيني هنوز به كوري چشم بعضيها دوستت دارم

من اما دورم از انقلاب
، از پارك و از بوي دستهايت

من چگونه سر كنم اين لحظه
هاي دوري را؟

من اما چگونه باور كنم اين مردم را

اين شهر را

و
تحمل اينجا سخت

و تو دور اين
بار

تو

آري اين توي مزخرف كه هميشه گمان ميكرده فقط گمانكه دوست دارد كسي را، چيزي را، جايي

من.كه.آمدم

آمدم خانه نبوديد

گفتند
: عاشق زياد دارد! من اما، خيانتهايم را به تو ميشمارم و هيچ نميشمارم تو را كه تنهايي با من نه با خودت هر لحظه

و
من با تو در اين دورها، دور از چشم تو، به كوري چشم ...

  

عنوان ندارد

 

خيانتهاي من!

 

سلام اولين خيانتي بود كه مرتكب شدم و بدبختي اينجاست كه بعد از آن هي سرازير مي شود ...

 

روزي كه متولد شدم اصلاً نمي خواستم بدانم كه موجودي در من به هواي اينجا بزرگ خواهد شد

 

قرار نيست بداني چه مي گويم "پست مدرن "يعني همين كه هر چه مي خواهي برداشت كني

 

حيف كه نمي توانم صداي تلفنم را اينجا بنويسم شما بعد از آن را تصور كن كه كسي شروع  

كرده به شمارۀ خيانتهاي تو و هي كنتور مي اندازد مثل ساعت زوار در رفته ي برق خانۀ قديممان كه بعد از شش سال همان است و هنوز مي چرخد

 

چه آدمهاي مزخرفي هستند اين زنده به عشق هاي به قول مردم كشكي  

گفتم كشك! مي گويد كشكت را بساب. من هنوز نمي دانم چگونه مي سابند اما قياس گفتن  

كشكي به سابيدنش كمي احمقانه به نظر مي رسد وقتي من از آن راه دور براي گفتن_ از نزديك  

اولين خيانتم  آمدم.

 

باري اگر دوست داشتن به اندازۀ كشك سابيدن براي من ناشناس باشد، من آدم احمقي  

هستم كه اين راه دور را براي ناشناخته ترين عمل آمده ام

 

در هر حال به كوري چشم خيلي ها من اينجايم نه بر تلي از خاكستر كه بر كپه اي آتش.

 

كنتور هنوز مي چرخد گرچه اكنون در خانه نيستم. چه نازنين دوستت دارم

 

يادم رفت، بعد از اولين روز تولّدم يادم آمد كه من تمام  آنچه را مي خواستم با خود نياورده ام، همزادم را!

 

كه او مي خواهد بيشتر از من، تو را دوست داشته باشد.

 

اكنون، اينجا، سردم و نه يخ كرده! ولي آنقدر سرد كه بوي تعفنم هيچ جا را نگرفته است. گر چه  

متعفن ترين كُللم ماند كنار سينمايي كه هيچ فيلمي براي نشان دادن نداشت.

 

:"آخ دلم از دهنم بيرون ريخت" آخ، گلم هنوز تو معني استفراغ با دوست داشتن را  

نتوانسته اي تميز؟

 

براي من ترس تمام سگهاي پير ملموس است

 

مي ترسم از اينكه آنقدر دوري كني كه ...قطع شد. ولي، كنتور همچنان كار مي كند در ذهنش و  

ذهنم  آشفته ...

 

مي گويند فحاشي يكي از علائم دوست داشتن است. باز استفراغ گرفت. نمي گويم  

اين فراموشي نيست، نامش نداريست، آنچه كه تو نداري و تصور مي كني قابل قبول نيست، اين  

دردي كه دوست داري نامش را توجيه بگذاري ...

 

بگذار رهايت كنم هرچند تهوعت به اندازۀ سارتر بزرگ باشد:

 

من دوستت دارم را به اثبات نيازي نمي بينم چه اگر قرار بر اثبات باشد من به ثبت رسانده ام  

در تاريخ چند روز پيش شما

 

در دلدادگي بي عنوان هنوز به صبح نرسيدۀ شما، در تمام لحظه هايي كه از تو متنفر بوده ام به خاطر عشق، طعم گس جنوب و ريزش سرماي مجازي.

 

امروز اگر هنوز به صبح نمي رسم، دال بر نيامدنم نيست، دال بر نداشتنم است كه آنچه را كه  

داشتم از نام گرفته تا نا، بذل كردم بلكه به تو برسم، به اینجا كه اكنون ايستاده ام به ثبت  

بي شناسنامه در متن شما در كلامتان، من به ثبت رسيده ام به كوري چشم تو كه مي خواهم  

دنيا نباشد و آنها باشند تا شهادت بدهند كه به عين! زندگي تو با من را ديده اند كه ديده اند تو  

نيز مرا داري كه مرا مي نويسي، مي خواني ... 

 

به جهنم كه تو هنوز آنقدر بزرگ نشده اي كه به جاي فحش با دوستت دارم استفراغ كني و دل  

درد نگيري از اين همه علاقه كه به من داري.

 

آي! با توأم. آري با تو كه نامت را گذاشته اي خدا و هر روز چند قدم مانده به طلوع آفتاب، به صبح، نامۀ اعمال مي نويسي و خوشحالي كه ديگر چيزي از من نمي نويسي!

 

باز استفراغ گرفتي؟

 

اين يكي ديگر تقصير من نيست، به ذاتت قسم - كه خيلي گند است – تقصير كم آوردنت  

است، از اينكه من اينقدر دوستت دارم هنوز .....

  

خواهر ماه

 

 

سلام  

بعد از ماه ها کلنجار رفتن به اینجا رسیدیم که بگوییم:

 

امن یجیب نخوان گل من دیر میشود

معشوق از این معامله دلگیر میشود

 

دیگر اینکه ما بیخ طرب را که خشک شده بود پیدا کردیم و اینکه نوشتن

مجالی است برای وقوع پس وقوع هر حادثه را بنویسید برای اتفاقی دیگر.

شعر جدید ندارم جز این نوشته:

من

        عشقبازی کرده ام

 

با آن سگ ماده ای

                        که پستانهایش

                                 بوی

                               تعفن زاد و ولد های مکرر می داد  

            و لب گرفته ام از الاغ

 

          پیش چشم کلاغ ۳۰۰ سالۀ حیاتتان

           گور پدرش

            به هر جا می رساند برساند این خبر را

 

البته خام و پرداخت نشده است و حق انتقاد آزاد حتی تا مرز بد و بیراه گفتن که امروز آنقدر سر حالیم که هیچ احدی نمی تواند دلخوشی هایمان را به گند بکشد!

 

این هم ابراز احساسات- زوربایی بود از نوع شدید 

 

 

فراااااااانچسكو

 

سلام

زوربا خوب است و ملالي ندارد الا ... هر شبِ سرد و سياهِ اين زمستان هي راه رفته است بر روي سكوتِ سفيدِ برف و لعنت كرده است دخترك را توي دلش بس كه دمدمي مزاج است با آن احوالاتِ هيجان زدۀ هر وقت يك طورش... شعر خوانده برايش و بيشتر عاشق تر شده است انگار يا هم خيال مي كند اين رؤياي دور از دستِ الان نزديكش ... بگذريم از حرف هايي اينگونه ... انسان به اميد زنده است و باور توانمندي هايش ... انگار سرطان! كافي است هراس مرگ به سراغ ِ تو نيايد تا شاهدِ زندگي را در آغوش بكشي تا ابد... تعبير روشن ِ خواب هاي پُر از صداي گريه و طعم بوسه هم بماند كه به يك سلام و لبخندِ ساده و هزار بوسۀ شيرين ِ بي چشمداشت و بهشتِ آرام ِ آغوشم هم جبران نمي شود اين تأخير ِ دير و دور ...

پ. ن )؛ اين چند سطر را دخترك نوشته است از زبانِ كلام و كلمۀ زوربا تا خباثت خود را نشان داده باشد باز هم يا شدّت دلبستگی اش را يا اينكه زوربا ترجمانِ دلتنگي هاي دخترك را ثبت كرده است تا ثابت كرده باشد دوست داشتن ِ دخترك را ... يا ... شما كدام حالتِ مقدّر را حدس مي زنيد كه درست تر باشد؟ نظر من اين است كه زوربا ... ... ......... .. .. . ....... ... .. . . . ....

 

آزادی

 

 

 

 

ما

   دست و پا بسته آزادي خويشيم

و پنجره

         سوراخي ست در ديوار

بياييد با گوش هاي ديگران

                               خودمان را ببينيم

                                           و بشنويم

كه چقدر آزاديم

و آزادگي ي ما

                     پشت سرمان

                                   آن دور دور ها

مي لنگد.

 

 

 

 

زندگی

 

 

سلام

 

پیش نویس:

۱ـ با شرمندگی تمام از همه ی کسانی که تنبیه کردند مرا؛ لفظی و قلمی به خاطر ننوشتنم 

کمال تشکر را دارم

۲ ـ از دختر گلم هم معذرت

۳ ـ این پست رو هم به خاطر رویاها و چتنه ی گلم میذارم ولی قبلش یک درد دل:

زوربا وقتی دلش می گیرد غیب می شود و مدتی دور از دید زندگی می کند انگار مرده

 ولی این بدین معنی نیست که واقعآ مرده اما اگر شما جای من بودید

 با این همه دردِ  تن و روح چه می کردید؟ من عمریست ... ناراحتتان نکنم 

چتنه دنیا و مافیها ارزش آن را ندارد که بیندیشی به درد برایش دوری گاهی خوب است

 و گاهی به صلاح بیشتر از وصل :«من رشته ی محبت خود پاره میکنم

                                               شاید گره خورد به تو نزدیکتر شوم»

ولی به چه قیمتی؟ من کوچکتر از آنم که بگویم. پس بگذار زوربا بگوید:

بزن بر طبل بی عاری این اولین اصل است مجالی نیست از مردم و ناگزیری از مردم

فقط کوه داری و بیابان این منم خود زوربا که می دانی هر روز می زاید ولی اکنون ...

تقصیر از کیست که من سالهاست نمی نویسم و هر بار با یک مطلب قدیمی

به روز می کنم مثل امروز نمی دانم زوربا از هر چیز فقط خود آن چیز را دوست دارد

مثل شهوت مثل تو مثل عشق و مثل زوربا

پست بعد شاید از  دوست داشتن بنویسم

 

 

بسته ی یوغ و تماشا می شویم

در تماشا خانه رسوا می شویم

روز از روزن که بیرون می رود

غرق در اوهام فردا میشویم

دلخوشی هامان به نوبت مردن است

ساده می میریم و حاشا می شویم

***

خنده داریم؟ آی لبهای چموش!

در میان خنده ها جا می شویم؟

باز هم شیریم اگر چه پیر پیر

بسته یا آزاد معنی می شویم

 

 

پدر خوانده

 

 

 

سلام

 

 و ممنونم از تمامی دوستانی که همدردی کردند یا نکردند و اصلآ سر هم نزدند

ملالی نیست با شعری نه چندان جدید سعی در تجدید مطالب دارم البته قسمتی از همین نوشته را در

آغاز کار وبلاگ نویسی زده ام

فلذا از نقد بی نصیب نفرمایید

 

 

من پدرم برادر مادرم بود

و عمویم پدرم را کشت

  و بعد وقتی پیدا کرد

                        و کشت

  ولی من برخلاف عقیده ها

           به خونخواهی اش

               بلند نشدم

آخر شب که بد نیست خدایش نیز بد باشد

                                  ما لکه ایم

                                  لکه های

                                       یک رو سپید

                         که پشت کرده ایم به زمین

                       و آویزان شده ایم از دامن شب

                           و در سایه ی ما می دزدند

پیش دِه

      دزد ملعون

   برای لیسیدن قاتق زبان را در نمی آورند

                     اول باید دستها را آلوده کرد

و من دستم را

به نشانه ی اعتراض بلند

نمی کنم

دستم بند است

***

این منم

          هوروس

خدای زمین

نه ببخشید

         خورشید

 و عمویم ست

                 ست کامل خدایانیم

 و عمویم

 قاتل

        پدرم بود

شاید هم

       دایی ام

ولی نه

آن روزها نسل ما از پدرانمان محاسبه می شد

زن که کاره ای نیست

گر چه مادرم

       برای خودش خدایی بود

          حتی مشهور تر از پدرم.

دست خر کوتاه

گفتم که گفتم

راستش را بخواهید

 می ترسم

       دستانتان

          آنقدر قاتق داشته باشد

                      که خدایتان را هم

     ماست مالی کنید.

ببخشيد

             خورشيد

و عمويم

ست

ست كامل خدايانيم .... 

 

 

 

 

 

سلام

 

 

با عرض معذرت نمی تونم شعر بنویسم

خاله ی عزیزم امروز صبح مرحوم شدند و مجبورم برم...

شاید عزاداری واژه ی درستی نبود که ننوشتم

 

آرزوی عمری پر ثمر برای همگی دارم

 

 

 

 

 

سلام

 

نوشتن براي من به سختی می گذره مثل درد در تن یک مجروح ابدی مثل خود....

این هم یک نوشته ی قدیمی! دلگیر نشويد ما هم به روز می شویم شاید

صد سال دیگه:

 

 

... و این بار

            در خواب هم فریاد می زدم

                            های مردم!

                                آدمیّت مان را فروختیم

                                     به بهایی ارزان خریدند

                                اندیشه مان را فروختیم

                                       بهایی ندادند

                                دلمان را ...

                                         چیزی هم طلبکار شدند.

                                                      مگر ما...

           و باز یکی گفت

               داد نزن فروشی چه داری؟

 

 

* شما چه؟

 

 

هفته

 

 

 

سلام

 

این پست هم قدیمی هست و به خاطر قولم به رویا (تو نه اون یکی)

نقد کنید. البته خوب نقد کنید. لااقل مثل من یه کم حرف بزنید:

 

 

من

   برای آمرزیدنتان

          شراب... ببخشید

          انجیل خواهم خورد! 

چون می دانم شراب را می پرستید 

                          برایتان 

                             نان و زن و شراب 

                              خواهم آورد 

                        که زندگی جز این نیست 

                                       و 

                                  نابود باد.

 ها؟.....

  آخر به زن چه؟

       که تو پیامبری یا خدا 

زن خدایی می خواهد 

                       که روی زانوانش ...

                        و موهایش .......

                                        حالا پیامبر باش.

وتو!...

رسالتت این است:

                    که هر روز 

                   از یک تا هوار 

                                دوستم ...

ها؟... 

بلدیم 

        بشمار:

               یک 

               شنبه 

               دو 

                 شنبه 

               سه...

                  چه؟...

                  جمعه آخر هفته است؟

      هه...

       جمعه تازه شنبه است 

       یک شنبه...

           من بر خلاف شما 

                       جمعه ها به مکتب می روم

                       و یکشنبه ها به نماز 

و شنبه ها برای آمرزیدن تان 

شراب ...

                           

                 تاریخ یادم نیست 

 

نقد یادتان نرود    

این نوشته ی زیبا هم از رویا بخونید و لذت ببرید. البته اون یکی نه این یکی