درباره نویسنده
حسین زارعی
حسین زارعی .نویسنده. دانشجوی کارشناسی ارشد حقوق
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
مطالب اخیر
  • درود
  • ادرس ارتباطی .  h.zarei1 اینستای من هست برای ارتباط دوستان
  • باران ومینا
  • حالت 4رم
  • عصری که باربی به کافه فیصلی...
  • نمایشنامه دالانهای نمک
  • نمایشنامه
  • داستان کوتاه.ممکن است من باشم یاتو
  • رقص با موجها
  •                                    نمایشنامه تک نفره   
  • شعر
  • ادکلن وکپه های خارشتر
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • آذر ۱۴۰۱
  • بهمن ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
کدهای اضافی کاربر


رضا صادقی - دروغ گفت

یا
یا.ستاره یا.ستاره شمالی که دریانوردان جنوب را به سمت ساحل پارس ره می نماید
درود
نویسنده: حسین زارعی - جمعه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۱

سلام

از آخرین باری که اینجا اومدم زمان زیادی گذشته ولی گویا بد نیست گاهی به گذشته پا بذاری و ... به زودی یه مطلب تقدیم می کنم اگر کسی به اینجا سر بزنه




نویسنده: حسین زارعی - یکشنبه سوم بهمن ۱۴۰۰

درود به همه کسانی که هنوز به اینجا سر می زنن پیامتان را در اینستاگرام بگذارید.




ادرس ارتباطی .  h.zarei1 اینستای من هست برای ارتباط دوستان
نویسنده: حسین زارعی - سه شنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۹



باران ومینا
نویسنده: حسین زارعی - پنجشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۳
سلام بعداز مدتها اومدم سراغ یا یه اپیزود از یک نمایشنامه (باران ومینا) که چند اپیزودی هست و هنوز روی صحنه نرفته را گذاشتم امیدوارم بپسندید.  

اپیزود اول

/شب راه پله یک خانه جنوبی خوزستانی.سایه دختری که مینا نام دارد با تردید پیدا می شود توی نور کم./

مینا: باران../سکوت/باران هستی...

/مینا با احتیاط وترس اطراف را می پیماید.باران از پشت سرش می پرد پایین و او را می ترساند.هر دو سعی می کنند جلو جیغ مینا را بگیرند.باران او را ساکت می کنند./

باران:هپ.پ.پ.

مینا: باز قرتی بازی در وردی؟/ باران فندکی روشن می کند وصحنه روشن می شود/

باران: برای تنوع بود

مینا: داشتم از ترس زهره ترک می شدم

باران: جذبه را حال کردی؟

مینا: اون که از سر و روت می باره

باران: ایی یه چشمه اش بود

مینا: ممکن بود کسی صدامو بفهمه

باران: ای بابا همه تپیدن تو اتاقاشون ای وقت شب

مینا: اگه کسی اینجا ببینم

باران: بگو باران گفت بیام

مینا: لوس

باران: حالا تو دلمونه خالی نکن

مینا: عمه بلقیس انگار هنوز بیدار بود

باران: او که خواب و بیداریش یکیه

مینا: به هر حال هوشیاره باران

باران: نترس ولک او تا الان ده دفعه خواب رفته وبیدار شده

مینا: برای همین بابام خیلی تو فکره چطور از اینجا ببرش

باران: مگه می خواین برین؟

مینا:گفتم که بابام چند شب اضافه کار و شب کاری گرفته برای جورکردن پول کرایه ماشین اسباب کشی

باران: فکرش نمی کردم ایقد زود

مینا: میگن سربازاشون هر روز بیشتر می شن

باران: از ترسشونه

مینا: هر روز تیر اندازی می کنن امروزم یه سرباز مشهدی کشتن

باران: ها شنیدم

مینا: همه میگن جنگ شروع شده

باران: هنوز که شروع نشده

مینا: خب امروز فردا شروع می شه

باران: با ای اوضاع آره

مینا: کاشکی شما هم با خودمون می اومدین

باران: کجا بیایم؟

مینا: هرجا ما بریم

باران: شما میرین پیش کس وکارتون شیراز ما کجا بیایم؟

مینا: شما هم بیاین بالای خودتونه که

باران: هرچی می گم اسباب اثاثیه نه ببندین ننه زیر بار نمی ره

مینا: هنوز نبسته؟

باران: می گه اوضاع آروم میشه حالا دیدن ای ورا خلوته ای کارایه می کنن.

مینا: ولی بابام میگه تلویزیون های خارجی نشون دادن که عراق لشکر کشی کرده. بی بی سی هم گفته داره جنگ می شه

باران: می تو کتش می ره هر چی می گم باز راضی نمی شه و حرف خودشه می زنه

مینا: باران ارواح بابات راضیش کن

باران: نمی شه..می گه بچه هانه وردار ببر..مو می مونم تا اوضاع آروم بشه وشما برگردین

مینا: بهش بگو با ما بیاد شیراز بحساب هوا خوری، هر وقت اوضاع آروم شد برگرده

 باران: برای هواخوری ننه تو روزای خوشش تا سربندر اور تر نمی رفته حالا بیاد شیراز؟!

مینا: اگه نیاین گم میشیم باران

باران: می گی چکار کنم؟

مینا: بابام برا بردن ما عجله داره

باران: خو کار درسی می کنه نه

مینا: می گه یه جایی برای ما دس و پا می کنه خودش بر می گرده تا اوضاع آروم بشه

باران: خو راس می گه ای روزا موندن شما اینجا درس نیس

مینا: راس می گی

باران: ها

مینا: از ته دل

باران: پس چی؟

مینا: پس من برم

باران: کجا؟

مینا: تو اتاقمون. می نه می خوای که ما زودتر از اینجا بریم

باران: اونه برای سالم موندنتون گفتم مینا

مینا: ما هم مث بقیه..گفتی از ته دل می خوای که ما بریم

باران: برای ای می گم که خدای نکرده چیزی تون نشه..وگرنه کی مو می خوام که تو بری؟

مینا: اگه راس می گی تو هم ننه ات راضی کن با ما بیاد

باران: چکار کنم؟ می گی برم دسش ببوسم؟ افتاده رو دنده لج..براش پول کنار گذاشتم یه ماشین بگیره هر چی از اثاثا لازمه بریزیم توش ببره .تا بینم چی می شه..می گه نه

مینا: به ننه ام می گم بهش بگه با ما بیاد..هرجا بریم یه جای مث همینجا پیدا می کنیم یه اتاق برای ما یه اتاق برای شما

باران: شایدم بهش گوش بده وبیاد

مینا: می بریمش باران..خونه یحیا هم فردا صب می رن..غروبی اومد در اتاق وبه ننه گفت. خواست با بابام هم خداحافظی کنه..ننه گفت امشب رفته اضافه کاری پالایشگاه صب میاد..یحیا گفت منتظرش می مونه بعد که دیدش می ره

باران: با بابات خیلی ایاق بودن

مینا: ها خیلی پکر بود

باران: من ندیدمش..نبودم

مینا: تو که ای روزا اصلا ً نیستی

باران: خو گرفتارم

مینا: مگه چه می کنی؟

باران: دارم پوشاکام آب می کنم..بچه های چتربازی که با هم رفته بودیم گناوه یه سر دیگه هم رفتن و اومدن و فروختن.چیزای مو هنوز مونده

مینا: حالا می فروشی

باران: از بس گند شانسم مو

مینا: اتاق یحیا فردا خالی می شه

باران: صب می رن؟

مینا: ها

باران: اتاق خوشگله حیاط خالی میشه پس

مینا: اگه کسی نگیرتش

باران: تو ای اوضاع کی میاد اتاق بگیره..خودم بگیرمش؟

مینا: شایدم گرفتن

باران: خودم بگیرمش؟

مینا: چی

باران: کرایه اش میدمش و مشتی اثاث هم توش می ذارم

مینا: ما که داریم می ریم

باران: برای وقتی که برگشتیم/صدای سرفه می آید/

مینا: وای باران

باران: ساکت باش گمونم یحیا باشه رفت دس به آب

مینا: نبینمون

باران: او کجا چشمش ای طرف حیاطه می بینه

مینا: گوشاش خو می شنوه

باران: گوشاش فقط فیدوس پالایشگاه می شنوه

مینا: /مینا می خندد/ برای همه صفحه می ذاریا

باران: نگفتی؟

مینا: چی؟

باران: بگیرم او اتاقه؟

مینا: ما که داریم از اینجا می ریم

باران:برا بعدش

مینا: معلوم نیس کی برگردیما

باران: اتاقش تمیزتر از همه اتاقای ای خونه هس..تا الان فقط سرکارگرا کرایه اش کرده ان

مینا: حتما گرونه

باران: نگفتی؟

مینا: چی؟

باران: اتاقه بگیرم؟/صدای سرفه/

مینا: یحیا برگشت هیس

باران: ای هم که شاشش مث خوابش سبک شده

مینا: زشته باران..هیس

باران: چه برنامه هایی برای اتاق داشتم..پول اجاره اش با پول یه وسپا کنار گذاشتم

مینا: وسپا می خری؟

باران: ها قرمز بیشتر دوسداری یا آبی؟

مینا: هر کدوم بخری

باران: شایدم نقره ای خریدم../ نوری قرمزصحنه را روشن می کند باز تاریک می شود/

مینا: ای چه بود؟

باران: نمی دونم..صدای هلی کوپتر شرکت هم که نومد!

مینا: اینجا همه چی داره عجیب می شه باران

باران: نترس مینا خبری نیس

مینا: ای روزا پاک دلهره دارم باران/صدای انفجاری می آید/ ای چه بود باران؟

باران: بزار برم بالای بون بینم چی بود

مینا: منم میام

باران: کجا؟

مینا: بالا

باران: نه دختر یکی می بینه

مینا: تنها اینجا می ترسم

باران: نترس زود میام

مینا: باشه برو..زود بیا

باران: اومدم /بالا می رود..مکث..مینا می ترسد.اطراف را می پاید می آید کنار پله/

مینا: باران/سکوت/باران با تونوما چی شده؟

/مینا می خواهد بالا برود که باران سراسیمه پایین می آید/

باران: کجا میای؟

مینا: نگران تو شدم ..چی شده؟

باران: گمرک..تو گمرک آتیش افتاده

مینا: یعنی چطوری؟.. بزار بیام ببینم

باران: نه ..نرو

مینا: خو می خوام ببینم

باران: ای وقت شب بری پشت بون که چه؟

مینا: می خوام ببینم باران..یعنی کار عراقیاس؟

باران: گمونم..ببین مو باید برم

مینا: کجا؟

باران: بینم چه خبره..زود میام..نیا بالا

مینا: چرا نمیذاری بیام بالا؟

باران: خو چیزی نیس ببینی

مینا: برو کنار

باران: نه

مینا: تو اونجا چی داری؟

باران: من هیچی جون باران

مینا: بگو جون مینا..

باران: مرگ باران

مینا: برو کنار..چی داری اونجا

باران: هیچی

مینا: گفتم چیه؟

باران: ام1

مینا: چی؟

باران: تفنگ دیگه

مینا: برای چیته؟

باران: بابچه ها همگی با هم گرفتیم

مینا: جنساتو می فروشی نه؟ که بچه ها رفتن گناوه چتر بازی..پس بگو چرا ای روزا نیستی

باران: مینا

مینا: صب می ری اینو پس میدی

باران: مینا

مینا: فهمیدی چی گفتم؟

باران: نمی شه

مینا: پس چطور می خوای ننه ات اینا را بیاری

باران: اونا اگه بخوان فردا ماشین میارم اثاثیه می ریزم توش

مینا: پس این تفنگ چی؟

باران: مینا عراقیا دارن می رسن تو شهر..مث مور وملخ..نمی شه بحال خودشون گذاشتشون..با بچه ها قرار گذاشتیم بمونیم

مینا: ارتش هس..ای کار شما نیس

باران: فعلا همه چی در همه

مینا: یا صب می ری اینو تحویل می دی یا نه من نه تو

باران: میناجنگه ..می فهمی جنگ

مینا: پس خونتون چی باران؟

باران: وقتی اوضاع آروم شد..

مینا: پس من چی؟

باران: او اتاق که یحیا خالیش کرد می گیرم..برا وقتی برگردین اینجا..بگیرم اتاقه؟..ها بگیرمش مینا؟

مینا:/سکوت/

باران: مینا

/ مینا به حالت بغض و گریه قهر کرده و می رود.باران شکسته سمت پشت بام می رود/




حالت 4رم
نویسنده: حسین زارعی - چهارشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۲
سلام

یک قسمت از نمایشنامه ای از سالهای دور حدود ده سال پیش برایتان گذاشتم امیدوارم لذت ببرید. برای خواندن متن کامل به نشریه الکترونیکی عقربه دعوت می شوید.(لینک در انتهای متن تقدیم می شود)


نمایشنامه  حالت 4رم
اشخاص بازی :

مرد جوان مدلی که از روی انسان طراحی شده .

زن دکتر جوان موجودی که از تحول انسان به وجود آمده .

 صحنه : / آزمایشگاهی در منطقه ای از جنوب ایران که در آن آزمایشهای سری انجام می شود صحنه تاریک . مرد در نور موضعی با یک موسیقی تند در حال رقص است که ادا و اطواری می ماند که گه گاه رقص های آفریقایی یا آمریکایی جنوبی را به ذهن متبادر می کند با تغییر موسیقی به یک موج رادیویی دیگرصحنه روبه افزایش می رود. در گوشه صحنه زن که روپوشی را تن می کند نمایان می شود .نور افرادی سایه مانند در رقص مرد را همراهی می کرده اند که با روشن شدن صحنه محو می شوند و در دکور جای می گیرند./
زن : تو باز چشم منو دیر دیدی شروع کردی به میمون بازی
مرد : هماهنگی بدن با موسیقی . رقص . حرکت موزون طبق فرمولهای تعریفی شما
زن :طبق اشتباه من
مرد : اشتباه هر وقت که جوابش بی تعریف شده اشتباه تعریف می شه aبرای داده باشهaجوابB
زن : تو چقد حرف می زنی
مرد : میمون… میمون بازی رو می شه تحلیل کنید
زن : لطفا
مرد : آه بله … لطفا
زن : دلقک بازی
مرد : این یکی رو هم … لطفا
زن : او.وول کن تو هم … خوب نتیجه آزمایشها چی شد؟
مرد : هر دو ساعت به دو ساعت یکی از داروها استفاده شد که در همه بلا استثنا جواب منفی بود
تنها در ظرف شماره ۱۰ %۱ واکنش نشون داده شد که پس از چن دقیقه این واکنش هم از بین رفت .
زن : چن دقیقه
مرد : بین ۱ تا ۱۰ دقیقه شروع از دقیقه ۴۵ و پایان تا دقیقه ۵۵ که حد اکثر غلظت در دقیقه ۵۰ بود.
زن : چقدر وقت آزاد داشتی .
مرد : فقط یک ساعت .
زن : پس ظرفیت یک آزمایش دیگه رو هم داشتی
مرد : میشه اینطور گفت
زن : برای روز های دیگه ات پیش بینی می کنم

مرد : چرا من باید اینهمه آزمایش کنم و و معادله نه مساوی…

http://www.aghrabe.com/archives/5051




نویسنده: حسین زارعی - چهارشنبه هفتم فروردین ۱۳۹۲
سلام

متن کامل نمایشنامه دالانهای نمک را می توانید اینجا مطالعه کنید.

http://www.aghrabe.com/archives/4396




عصری که باربی به کافه فیصلی...
نویسنده: حسین زارعی - دوشنبه بیستم آذر ۱۳۹۱
 دوقسمت از شش قسمت یک داستان را برایتان گذاشتم.

 "من " جمع

 

            صداي اين ستاره فلزي است كه به ماه فلزي مي خورد و آنها به لوله هاي كوچك آويزان از در كه
 مي رقصند و اين صداي نرم و مقطع را مي پاشند ميان ميزها حتي اگر نه من جمع باشد كه برگردد به در نگاه كند و نه كافه فيصلي با اين در شيشه اي   كه باز ماه را به ستاره مي كوبد و نرما نرم صداي رنگي لوله هاي كوچك رابا  بسته شد نش توي آسمان كافه مي پاشد.

صدا لابد ته كافه حوالي ميز آخر كه دود سيگار مي پيچد و بالا مي رود رسيده كه نيم   نگاهها را  مي كشاند اين سمت. حالا صدا با دود پيچان توي آسمان كافه محو مي شود حتي كنار اين ميز خالي  كه مي شود نشست در پناه اين ستون قطور كه مثل همه ديوار هاي كافه سنگ سفيد خورده و درز سنگها را آينه كاشته اند.
 مي شود توي باريكه هاي آينه كه پله كان بالا مي روند رد آشفتگي موهارا روي پيشاني دنبال كرد و انگشت  را لغزاند سمت موهاي آنطرفتر لابد پريشان كه پله كان آينه مي شكند و پشت ستون گم مي شود تا انگشت حيران پريشاني نديده موها را روي هم بخواباند. زمزمه جمع پيچيده توي صداي تصاوير تلويزيون كه آن كنج بالا فيلمي نشان مي دهد كه هيچ حوصله اش نيست .

كلمه هاي روي سطح سفيد كنده شده جلوم كه گاهي با شكلي آميخته نگاه را مي ايستاند وادارم مي كند به فكر كردن به دستي كه آمده ا ول روي اين سطح سفيد كشيده شده بعد چرك و چربي روي آن را سرانده يك طرف خودكار يا مدادش را لغزانده روي سطح صيقل ، خطي نازك دوانده كه به قلبي تبديل شده تنها يا با تيري كه توي آن بافته شده و فكر كنم به آن جامدادي كه جلاي صورتي اش به روز اول توي كلاس مدرسه ابتدايي مان مانده بود ، براق و نقش دختر مو طلايي رويش كه  دستم را كشاند توي آن نيم كت چوبي اول كلاس و جامدادي را پراند پشت پنجره اي با قاب زنگ زده و شيشه ي هيچ وقت  نداشته، توي علفهايي كه سبز مي شدند آن حوالي و مرا صاحب جامداديي كرد كه تا آن روز هيچ كس از بچه هاي كلاس نديده بود حتي خانم معلم كه بي شباهت نبود با نقش دختر روي جامدادي وقتي آن روسري با باله هاي بلند را برداشت و ما تلمبار روي هم از درز بازمانده د ركلاس خالي مان ديديم يك موگير را از ته موهايش برمي دارد چشمهايش را مي بندد سرش را تكان مي دهد آبشار موهايش مي ريزد روي شانه. ما دويديم سمت دشتي كه از پنجره كلاس پيدابود و هميشه چند حيوان توي علفهاي سبز يا خشكش مي پلكيد ند تا از گناهي كه دامنگيرمان شده بود و ملائك هميشه نشسته روي شانه مان كه لابد روي يك تخته سياه سفيد شده جلو اسممان ضربدر مي زدند بگريزيم و مي خوانديم و پراكنده توي علفزار ..                                                                            

حيف از آن كه دادم به به بهاي مفت شايد چند تا بستني توي اين كافه ، آن صورتي درخشانش نگاه آدمها رامي دزدد از اين درها ي شيشه اي و مي كشاند روي خرت و پرت جلوي پيرمرد كه از بيرون گمانم پشت آن ستون اولي كناربسا طش نشسته . لابد حالا چانه اش را گذاشته روي دستي كه روي زانويش زده با دست ديگر بال پارچه قلمكار را كه برگشته صاف مي كند و دستش را مي آورد مي گذارد زير چانه اش روي آن دست اولي شايد، جامدادي صورتي رنگ را ميان خرت و پرتهايي چيده مي گذارد روي آن پارچه قلمكار چر كمرده حيف از آن صورتي و آن نقش كه آن روز توي كلاس همه مان به خاطرش وسايلمان را ريختيم روي نيم كت ها و صاحبش كه ديگر نبود بهت از صورت به رنگ زردچوبه شده اش مي ريخت از پيدانشدنش توي نيم كت ها مان و از ترس پدرش كه تازه از سفر برايش خريده بود خودش را خراب كرد ، بعد از كلاس فهميدم. خانم معلم خنده اش گرفته بود چين كوچكي زير خال كم رنگ بالاي لبش افتاده بود كه خنده اش را لو مي داد و هيچ كس نمي فميد حتي خودم كه شباهت چين گوشه لب او با نقش دختر روي جامدادي را فهميدم و بختك  گمان دستبرد زدن به آن چين لبخند بيش از دستبردن به نيم كت جلو و برداشتن آن جامدادي با من بوده و هيچ ديشبي خوابم را ول نكرده حتي اين چند روزي را كه از فكر كردنم فرارمي كرده ام تا كلماتم و خودم خوانده نشوم و كلماتم جمع جمله هايي نشوند كه باز توي چار چوب خطوطي بكشاندم كه مانند قايقي سرگردان روي درياي وحشي كاغذ ها رقصانده شوم .شايد امشب كه بي هيچ هستم راحت باشم براي فكر نكردن و گم شدن توي كوچه هاي خاكي تنگ و تو در توي اين شهر كوچك كه تمام من جمع اين كافه را مي بلعد و هيچ نتواند پيدايم كند كسي حتي اگر اين باشد كه آمده لبه ميزم به صندلي خالي كنارم اشاره مي كند .. اين .. اين كه مي خواهد بنشيند و من را از من جمع جدا مي كند كله ام مي ريزد توي هم يا توي كله ام هم مي ريزد چه تفاوتي مي كند وقتي باز چين گوشه لبي توي چشمم زنده شده كه با موهاي طلايي مجموع شده زير اين روسري با خالهاي زرشكي كه بر سر دارد و مرا بازي گرفته تا نتوانم هيچ سكوت لبم را بشكنم و به كلماتي بينديشم كه خوانده شوم و محصور در خطوط خاكستري جاي مانده از مدادي روي صفحه اي جان داده شوم كه از آن مي گريخته ام اين چند روز آخر شهر به شهر. اما اين خطوط روي ميزهاي اين كافه و كسي كه روبرويم روي تنها صندلي خالي مانده كه كنار ميز من است نشسته ، توي نگاهش كه بيرون پشت شيشه درها را مي نگرد و خط نازك باز مانده ميان لبش حسي را دارد مانند حس پرنده اي كه روي ديوار ناشناسي نشسته خستگي در كند و هم الان است كه بپرد برود كه باز صداي زنگوله مي پاشد توي كافه و او مي چرخد سمت من و حس ماندن جاي آن حس قبل را مي گيرد ومن نمي دانم چقدر خيره بوده ام تا صدايي به خودم مي آورد و دستي را مي بينم كه يك جامدادي توي دست دارد ومي گويد : "قلمدان نمي خريد ، آ " و بعد انگار مرا بشناسد اول منصرف شود و صندلي روبريم را كه مي بيند دهانش باز مي ماند و كلمه قلمدان توي دهانش  مي ماسد به جلد جامدادي تو دستش نگاه مي كند كه صفحه صيقل صورتي رنگ براقي است و هيچ نقشي رويش نيست با پارچه قلمكار بقچه شده توي يك دستش راه جلويش را باز مي كند واز در بيرون مي زند و صداي زنگوله جايش مي ماند، نگاه مرا مي كشاند به صندلي روبرويم كه وادارم مي كند به فكر و دويدن دستم روي چركهاي چرب ميز تا با يك خودكار لبخندي را بكشم با موهاي طلايي كه زير روسري كوچكي  مخفي شده اند .

 

 "تو" غايب

                                                                                                                                                                                                                            اين انگشت كه روي گونه كشيده مي شود و زبري كه زيرش مي غلطد رانمي بيني و حتي مژه اي كه با برداشتن انگشت از گونه روي ميز مي افتد را . تنها فكر مرا مي خواني تو كه نبوده اي نه توي آن كلاس با نيم كت هاي چوبي كه گاهي گوشه يك كدام جيب شلوار را جر مي داد يا پاي تخته سياهي كه از سفيدي نوشته هاي گچي رويش پيدا نبود نه نبوده اي و نيستي حتي ميان اين صندليها رد نشده اي بعد از بستن در و آن صداي زنگوله تا بيايي كنار اين ميز پناه اين ستون بنشيني و از پشت شيشه در كه باشبرنگ رويش نوشته هايي است به نبش آن ور خيابان نگاه كني به كيوسكي كه از آن روزنامه آويخته اند تا ببيني از جمعيت توي هم كه دور كيوسك رونامه جمع شده اند بيرون بزند طوري كه اول تو هم فكر كني ميان روزنامه هاي آويزان بيرون آمده دو طرفش را بپايد اول سمت چپ بعد راست و از اين خيابان دو طرفه شلوغ كه هميشه موتورو ماشين دوطرفش پارك شده رد شود بيايد توي پياده رو تند رد شود تو حس كني از نگاهي سنگين كه شايد پيرمرد خرت و پرت فروش است فرار كند قبل از آنكه پيرمرد از ميان همه چيزهايي كه جلويش چيده روي پارچه قلمكار جامدادي صورتي رنگي  را با يك دست بگيرد طرفش بگويد : " قلمدان نمي خريد. آ" خودش را برساند به در ، در را هل بدهد با صداي زنگوله قدم بردارد بيايد ميان ميزها رد شود روبروي تو روي صندلي خالي كنار ميز بنشيند از پائين گره روسري كوچكش ، انگشتش موهايش را عقب بزند و آرام بگيرد تو اول لبخندش را ببيني آن حس پرنده اي كه مي خواهد هم الان بپرد را كه ديدي از صورتش رفت و آرام شد برايش بگوي از آن كلاس كه تو جامدادي را از توي يكي از نيمكتهايش برداشتي و بگويي كه چقدر ترسيده بودي نصف شب براي برداشتن آن آمده بودي پشت پنجره كلاس لاي علفها .از خيسي دستت كه هنوز به ياد داري بگويي كه نمي دانستي از عرق پيشانيت است يا شبنم روي برگ  پهن بوته هاي " توله" اي كه با باران زمستاني پشت پنجره كلاس روي گه سگهاي ولگرد كه اغلب پشت پنجره مي خوابيدند سبز مي شدند بگويي كه اول پيدايش نكرده اي به خيالت آمده برده اند يكي از بچه هاي كلاس يك سگ و شايد غولك كه همه مي گفتند آن حوالي زياد است و آنقدر بدن سياهش بلند است كه سرش به ستاره ها مي رسد با لباس سفيد ش و حتما بايد يك سوزن جوال دوز داشته باشي كه از ترس آن نزديكت نيايي.. اما وقتي پيدايش كردي چپانديش توي خشتك شلوارت و خنكايش مورمور را تا لكه سرت دواند و تو تا توي راه جلد قدم برمي داشتي هزار حس غريبه توي سرو جانت مي آمدند كه سرت را به دوران مي انداخت بعد توي جاي يك آجر كه ا ز ديوار حياط بيرون كشيد بودي آن همه سال نگهش داشتي بدون آنكه حتي اشعه اي از آفتاب به آن بتابد و تاريكي بوده تنها تاريكي كه آفتاب هم موهاي نقش روي جامدادي كه شبيه خانم معلم آن سال بود را نديده و بعد از آنكه از توي نيم كت ورش داشتي و تاريكي نجابتي در آن نقش روي جامدادي ريخته كه غريبگيش را پاك از ياد برده بوده اي و همين بوده كه حسي در دستانت مي ريخته از برخورد با آن كه وادارت مي كرده اول نصفه آجر را بيرون بكشي بعد با دو انگشت چنان دو طرفش را بگيري كه نرم بيرون بيايد و به هيچ برخورد نكنه بنشاني توي دامنت گرد و خاكي كه رويش ننشسته را پاك كني بعد انگشت را ملايم روي آن نقش بكشي و بگذاري سر جايش تا آن روز كه داديش به پيرمرد خرت و پرت فروش و پارچه قلمكارش و آمدي توي اين كافه ،كافه فيضلي ،تو كه نبوده اي و نيستي كه مثل اين خطوط روي ميز از اين كوچه خلوت به ميدانگاه و خيابان دو طرفه برسي خودت را برساني به اين ميز كنار ستون توي كافه فيضلي نبوده اي پا به پاي من تا بخواي بگريزي از سطرهاي كاغذ تو هميشه كلمه نبودن را به يادم مي آوري تو هميشه غايب ،مي نشيني و من را مي خواني و ديده هايم را كه توي سرم مي گذرد به سطركلماتت  مي كشي تو غايب




نمایشنامه دالانهای نمک
نویسنده: حسین زارعی - پنجشنبه چهارم آبان ۱۳۹۱


قسمتی از نمایشنامه دالانهای نمک را برایتان گذاشتم امیدوارم خوشتان بیاید این کار درحال تمرین برای جشنواره استانی نمایشنامه خوانی است.

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

 (در زمستان 72 جسد مردی ( حدود 1700 ساله) در معدنی  نمک در استان زنجان پیدا شد پس از آزمایش  بر روی این جسد گفته شد "..  او بر اثر سقوط ناگهانی در گودالی نمک و وارد شدن ضربه بسیار شدید به جمجمه جان خود را از دست داده ..  از نوع لباس ؛ آرایش مو و .. پیداست  که او یک کارگر معمولی نبوده و از طبقه بالای اجتماع  می باشد اما دلیل آمدنش  به آنجا نامعلوم  نیست ".. قسمتی از تن سالم مانده این مرد در گنجینه ملی ایران باستان نگهداری می شود . او را مرد نمکی نامیده اند.)

دالانهای نمک


...پس من بر می خوانم قصه خویش از دلدادگی به زارمینای افغان و از شفقی که دیدمش..

  گلویم تلخ از دُرد شراب دوشین بود و بر شناختن هر شیئی  مکثی لازم .. دیدم کسی شبهی انگار، گیسو فشانده میان بیشه کاخ و با مرغابیان استخر بر خویش آب می فشاند. روزی بود بهاری  که تن هوای دریاچه  داشت و هوا بوی بهار .. من در تن خویش  سستی حس می کردم  از سرور و پایکوبی دیشبین، که با دیگر شه زادگان  دربار شب زنده داشته بودیم و دستی بر شرنگ و دستی در موهای مطربه های سبو به دست...

 ..میان مرغابیان در آب می خرامید  و آنان  هیچ این گران  نمی داشتند که غریبه ای  از جنس آدمیان در میان دارند و  نه حتی  کوشش به بال گشودن به احتیاط از او . من حیران ماندم از ترس که هنوز رویا می بینم از دُرد دوشین در رگهایم یا بیدارم ؟

..تن سیمین او در آب بلورهای شیشه را می مانست که خورشید در آن تابیده  میان خوابی که به بیداری می دیدم

-  چگونه با مرغابیان  کاخ تن به آب می شویی ؟

خواستم که بانگ کنم کیستی که به گاه روشنی با گستاخی بر آمدگی  گیج آور تنت را به رخ آب می کشی و نگفتم .. میانگاهش در آب خرامید و ساقه شکسته نی ئی پاسبان  تن گرداند و بانگ داد که تو که ای که اینگونه بر آشفته  به سرای حرم دربار آمده ای ؟. من خویش نگریستم و به نقشم در آب آرام که لباسی کوتاه و زیرین برتن داشتم نه زناری بسته بودم و نه کلاهی بر سر که حتی به موهای خویش دستی نبرده بودم و نیاراسته .. و مرا بانگ داد ..

های ستاره اقبالت بلند است که شه زادگان از پی میگساری دوشین در خوابند و دیری به هوشیاریشان مانده و گرنه خونت پاره بیشه ای را بیش رنگین نمی کرد پس سر خویش گیرو جان به در بر که من به ندانستنت که به اینجا آمده ای سخنت هیچ نمی گیرم ..

من حیران از بخششی که این هور در کاخ پدرانم  بر من می کرد و ترسی که از نام خود بر من می داد ..

-   تو خود کیستی و اینجا چه می کنی ؟ تو را چه نام کرده اند؟و آن کسان را که از تیغشان بر حذرم میداری خود میشناسی؟

سر بندی بر موهاش انداخت و در پناه ساقه های تنک نی خواست خود را به جامه گانش برساند . تنش نمکی را می مانست که از آبی زلال بر کاسه ای از زر ته نشین شده و آنقدر آبگینه مانند است که کاسه زر تهی بنماید .

- های مردک دیدگانت بر حرم نشینان بربند که رد نیشتر شه زادگان بسی بیشتر بر آن ماند تا رویایی که اینک چون گرسنه چشمان می بلعی..

 دستار خیس از موهاش بر تن سیمینش لغزید و یک دشنه شبق بر برآمدگی تنش موجین نشست و نور در آن تابید چون پیله های ابریشم چین که از درختان آویخته اند.

-   شاه زاده مهتر دربار گیسوی کسی که او را مردک بخواند می برد مگر شبقی ابریشمین باشد.. بر حرم به چه کاری ؟

 .. اندکی صدایت نلرزد خوبتری  دخترچه کسی رخست پای گذاردن به حرم دارد؟

.. خبرچین؟ تو خبرچین به بر خویش می بینی ؟ بر گوی تا چشمانش ساروج بنشانم

..آری همان است که میگویی. شه زادگان آشفته  زیر نور خورشید نمی دوند، نمی بینی که تا دمیدن خورشید مانده ؟.. چه تردیدی در صدا داری؟

..مهتر شان؟.. که گفته به شیدایی بر آفتاب و آب شهره  است دیگر چه از او شنیده ایی ؟

.. چکامه ها که بر زبان بانوان حرم است؟ ودیگر چه ؟

.. واژه هایی که از خورشید رویان است و پردیسان و هیچ  از شه و شه زادگان در خود ندارد و..؟چه دشنامهای شیرینی بر من داده اند و دیگر ؟..

.. خرده گیری حرم نشینان در سخنانت است. گفتن از ما بر کسا نی  است که دهانشان گویا نگردد مگر به ستاندن سکه ای ..

 لرزای آشکار بر سخنش بود وقتی گفت" بر من است که جامه خویش  در بر کنم آنگه سجده به درگاه شما"

-   سجده بر هیچ مبر مگر اهورا مزدا که فر و هر در ما جریان داد، جامه برکُن روی بر می گیرم " بر مهتر شه زادگان از خویش نمی گویی "؟

کلماتش رقصان  چون نور مشعل  بر دیوار دالانها بود دانستم دخترکی مادر مرده است که پدرش  در دالانهای نمک شاهی شکر خداوند گاران این کاخ  می گوید و خود در حرم

-         چه  می خوانندت؟

.. تمنا بر بخشش نکن  که مروارید غلتان از زبانت را یاوه ندیدم ..  چه بر زبان می رانی ؟بخشش برای چه ؟سیه سر نیستی  گیسو شبقی

.. نامت؟

   .. زارمینا ..!غریب نامی است

-   پدرش ماهان پارسی کوچانده به کوهای شرق که پس از مرگ مادراو به دیار پدران پارسی بازگشت. اما سرداران ملک میراثیش  ازاو دریغ داشتند او اکنون دالان نمک می کاود . خود فرمان دختران حرم می برد زارمینا نامش کرده اند به نام مادرافغانش و  زارمینای افغان می خوانندش

من پدر زارمینا را که بزرگ زاده ای زخم خورده از نا اهلان  بود بر کارگران نمک گماشتم و بر او مزدی نهادم جون بزرگان دربار.. زارمینا پری روی گمشده چکامه های من شد که من بسیار سرزنش شنیدم از سرودن آنان ودوچندان بیشتر هنگامی که نشانه های دخترماهان نمک یاب در کلمات چکامه ام نقاب از چهره افکنده و آشکار گردید.

-         خرد خویش از یاد نبرده ام  من خرد خویش سرود می کنم .. و میل پادشاهی در من نمرده

گفتند اگر نه چنین است خبرچینانی از سرکشان به دام افتاده اند بر آنان شکنجه ای روا دار تا به  توان سرورانشان اعتراف کنند و ما بر آنها و سر کشی هاشان بتازیم تا این آب و ملک بر جای ماند و فر ایزدی در آن جاری.

  من بر سنگ آسیابی تیغ نشاندم و بر تیغ نمک  ریختم که با رقص سنگ به نیروی آب تیغ اندکی از گوشت خبرچینان بدرد و بر آن نمک  بنشاند . سنگ چندان نرقصیده و تیغ چندان نبریده که همه اسرار بر نطع ریختند و ما دانسته از توان و چندی مردم سرکشان بر آنان تاختیم و تاراندیمشان من همه بامداد شبان   می گساری که دیگران در خواب دُرد نشانشان غوطه  می خوردند میان بیشه های استخر کاخ زارمینا را می جستم  که از کار پدر خرسند و بر گونه هاش از نوازش آفتاب بهارین خون دویده بود چون رگه خونی که در شیر گوسپند مانده باشد...

موهات پرده نقش شب نقاش چینی را می ماند...ترس از چه؟ مگر غیر از من کسی اینگاه به بیشه می زند؟...آرامتر بلغزی دنیا به آخر رسیده و تو دستان مرا..




نویسنده: حسین زارعی - پنجشنبه بیستم مهر ۱۳۹۱
نمایش تعزیه اشباح بر دریای پارس در مرحله اول جشنواره بین المللی تئاتر فجر پذیرفته شد
www.theater.ir/fa/news.php?id=30632



نویسنده: حسین زارعی - یکشنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۱
حسرت نبرم به خواب آن مرداب

کآرام درون دشت شب خفته است

دریایم ونیست باکم از طوفان

دریا همه عمر خوابش آشفته است

                                       دکترشفیعی کدکنی




مطالب قدیمی تر »