این که چــــــــــــــــــــــــــــــــــقدر از آن روزها گذشته،
 
یا اینکه چقدر هر دویمان عــــــــــوض شده ایم،
 
یا اینکه هر کدامـــــــــــمان کجای دنیا افتاده ایــــــــــم…
 
اصلا مهم نیست!
 
باز بـــــــــــــــــــــــاران که ببارد،
 
 
هر وقت که میخـــــــــــــــواهد باشد،
 
 
دلـــــــــــــــــم هوایت را میکند…


בلتــלּـگـــے یعـــלּــے . . .

بشیــלּـے بـﮧ خاطراتت باهاش فک کــלּــے ...

بعـב یـﮧ لبخــלּــב بیاב رو لبت ولے چـלּـد لحظـﮧ بعـב شورے اشکهاے لعـלּـتے . . .



گآهـے  اوقـ ـآتـ ...

هَـمـِﮧ چیـز دَستـ بــِﮧ دَستـ ِ هَـمـ مـیـدَטּ

تا تـ ـو رو غَـرقـ دَر خـآطِراتـِتـ  کُـنـَטּ ...

 ڪـــمـے هَـواے پاییزے ...

یــِﮧ وَجَبـ پـیـادِهـ رو ...

دو ڪـــلَـمـِﮧ حَـرفـ ...

بـوے ِ یــﮧ عَـطـرِ خـــآصـ ...

هَـمـِـﮧ و هَـمـِـﮧ ڪــــافـیــِﮧ بـراے ایـنـ ڪــــِـﮧ ...

تـ ـو چـَنـد سـاعَـتـ وَسَـطِ اُتــآقِـتـ دِراز بـِڪــشـے

بآ یــِـﮧ آهـِ بــُلــَند

خـیـرهِـ بـِشـے بــِﮧ سَـقـفـ و ...

غَرقـ تو روزایے ڪــــﮧ گــُذَشتــَـטּ ، دیگــِﮧ نیستـــَטּ ...

 وَلے  ...

 
 
 
 
  
 

تو بگو تو بگو با دلتنگی هایم چه کنم ؟
با رویا هایم چه کنم ؟با ارزوهایم چه کنم ؟
وقتی که دستان پر مهرت را در کنار خود احساس نمی کنم
وقتی صدای مهربانت نیست
وقتی خانه آرزوهایم خالی از عطر توست
تو بگو با این خانه چه کنم؟
تو بگو با دلتنگی هایم چه کنم ؟
آه که چقدر دلتنگم
دلتنگ بودنت و دلتنگ صداقت دستهایت
بودنم برای توست برای چشمهای زیبا ومعصومت
برای دستان پر مهرت برای لبانت که به جز سرود عشق ندای دیگری سر نمی دهد
برای قلب مهر بانت که حتی که ریزش گلبرگی ان را جریحه دار میکند
مدتی بود که میخواستم برایت بنویسم ولی ذهنم یاری نمی کرد
گوئی واژه ها از فکرم پاک شده اند مانند این است که کلمات را گم می کنم
هر چه تلاش میکردم فایده ای نداشت
اما امروز نوشتم تنها برای تو می خواهم بنویسم که در نبودنت چقدر بی تابم
 


حس تو لمس تو
دس تو دست تو
خاطره شد

عشق تو
عشق تو
یاد تو
یاد تو
اسم تو اسم تو
خاطره شد
روزهای شادی و عشق حیف که چه زود میگذره
از قصه منو تو چی موند بجز خاطره
یه قاب عکس خالی زیر پا هی له میشه
یه پنجره که هر گز به جایی باز نمیشه
گرفته هر ستاره فانوس عشق به راهت
نرفت از یاد آینه
هنوز رنگ نگاهت
********************************************
رفتی تو از زندگیم انگار که یک خواب بودی
تو لحظه های عمرم افسوس که کمیاب بودی
می دونستم از اول این رسم زندگی نیست
خوشبختی ها زود گذر هر گز همیشگی نیست
بدنبال یه رویا که دست نیافتنی بود
میدونستم از اول قلبم شکستنی بود
مثل یه قصه زیبا
مثل یه خواب کوتاه

من اسمتو گذاشتم قشنگ ترین اشتباه

خیلی تنهام

یه روز بهم گفت: «می‌خوام باهات دوست باشم؛آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام».

بهش لبخند زدمو گفتم: «آره می‌دونم. فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام».

یه روز دیگه بهم گفت: «می‌خوام تا ابدباهات بمونم؛ آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام».

بهش لبخند زدم و گفتم: «آره می‌دونم. فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام».

یه روز دیگه گفت: «می‌خوام برم یه جای دور، جایی كه هیچ مزاحمی نباشه.

بعد كه همه چیز روبراه شد تو هم بیا. آخه می‌دونی؟ من اینجاخیلی تنهام».

بهش لبخند زدم و گفتم: «آره می‌دونم.فكر خوبیه. من هم خیلی تنهام».

یه روز تو نامه‌ش نوشت: «من اینجا یه دوست پیدا كردم. آخه می‌دونی؟من اینجا خیلی

تنهام». براش یه لبخند كشیدم وزیرش نوشتم: «آره می‌دونم. فكر خوبیه.من هم خیلی

تنهام». یه روز یه نامه نوشت و توش نوشت: «من قراره اینجا با این دوستم تا ابد زندگی كنم.

آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام». براش یه لبخندكشیدم و زیرش نوشتم: «آره می‌دونم.

فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام».حالا دیگه اون تنها نیست و من از این بابت خیلی

خوشحالم و چیزی که بیشتر خوشحالم می کنه اینه که

نمی دونه من هنوز هم خیلی تنهام ...

 

درد من از آدمای بی وفا نیست

گله ای از غربت و دوری ندارم

اشک من از قسمت و نامردیا نیست

اونی که عشقمه                           همه وجودمه                 دلمو می شکنه

اونی که محرمه                          شریکه قلبمه                  دلمو می شکنه

زخم دشمن اونقده اثر نداره

آخه دشمن از دلم خبر نداره

ولی اونکه عشقمه محرم رازه

زخمی که رو دل می زاره موندگاره

دل من راضی به بارون چشاش نیست

آخه اون جدا از این جون و تنم نیست

ولی اون تو عمق ماجرای حرفاش

چیزی جز اینکه به پاش جون بکنم نیست

اونی که عشقمه                           همه وجودمه                   دلمو می شکنه

اونی که محرمه                          شریکه قلبمه                   دلمو می شکنه

 

لعنت به من اگه بازم اسم تو رو صدا کنم

لعنت به دل اگه یه وقت خراب عشق تو بشه

نفرین به توکه قلبمو شکوندی و کشیدی  دنبال خودت

تقدیرم و دزدیدی و انداختی تو فال خودت

نفرین به تو که تو چشات جادوگرا قایم شدن

قلبم و جادو کردی و سحر تو شد چشمای من

لعنت به من اگه بهت بگم هنوز تو رو می خوام

لعنت به من اگه بگم بازم به دنبالت میام

لعنت به من!لعنت به دل !لعنت به عشق و عاشقی

تو گفتی صادقی باهام!نگفتی آینه ی دقی

 

در اتاق سرد تنهايي نشستن تابه كي؟ شمع را نديدن و گردش

به گشتن تابه كي؟ صحبت از عشق هست وعاشق بودن و

 ديوانگي ،عشق بازي كردن واز عشق گفتن

 تا به كي؟

اي صبا ازاين دل غم ديده با دلبر

 بگو! غفلت از دل دادگان و دل شكستن تا به كي؟ عقل و دين ودل

همه با عاشقي اندر فناست عاشق و ديوانه

 گشتن تابه كي؟ چون شقايق تشنه و خونين دل و افسرده

 حال از براي ابر و باران شعر گفتن تا به كي؟

 

رسم عاشقی

 

عاشقی مي خواست به سفر بروزها و ماه ها و سال ها بود كه چمدان مي بست.
هي هفته هاا تا مي كرد و توي چمدان مي گذاشت.
هي ماه ها را مرتب مي كرد و روي هم مي چيد
و هي سال ها را جمع مي كرد و به چمدانش اضافه ميكرد .
او هر روز توي جيب هاي چمدانش شنبه و يكشنبه مي ريخت
و چه قرن هايي را كه ته ته چمدانش جا داده بود.
و سال ها بود كه خدا تماشايش مي كرد و لبخند مي زد و چيزي نمي گفت.
اما سرانجام روزي خدا به او گفت: عزيز عاشق، فكر نمي كني سفرت دارد دير مي شود؟
چمدانت زيادي سنگين است. با اين همه سال و قرن و اين همه ماه و هفته چه مي خواهي بكني؟
عاشق گفت : خدايا! عشق، سفري دور و دراز است.
.
من به همه اين ماه ها و هفته ها احتياج دارم.
به همه اين سال ها و قرن ها، زيرا هر قدر كه عاشقي كنم، باز هم كم است.
خدا گفت : اما عاشقي، سبكي است.
عاشقي، سفر ثانيه است. نه درنگ قرن ها و سال ها.
بلند شو و برو و هيچ چيز با خودت نبر، جز همين ثانيه كه من به تو مي دهم.
عاشق گفت : چيزي با خود نمي برم، باشد.
نه قرني و نه سالي و نه ماه و هفته اي را.
اما خدايا ! هر عاشقي به كسي محتاج است.
به كسي كه همراهي اش كند.
به كسي كه پا به پايش بيايد.
به كسي كه اسمش معشوق است.
خدا گفت : نه ؛ نه كسي و نه چيزي.
"هيچ چيز" توشه توست و "هيچ كس" معشوق تو، در سفري كه نامش عشق است.
و آنگاه خدا چمدان سنگين عاشق را از او گرفت و راهي اش كرد
عاشق راه افتاد و سبك بود و هيچ چيز نداشت. جز چند ثانيه كه خدا به او داده بود.
عاشق راه افتاد و تنها بود ويچ كس را نداشت. جز

 خدا كه هميشه با او بود ..    

             آخرین قصه!

          بیـــا ای بی وفای من

         و امشب را فقط امشب                      

     برای آن خاطرآن لحظه های درد

کنار بستر تاریک من، شب زنده داری کن 

که من امشب برای حرمت عشقی که ویران شد

           برایت قصه ها دارم 

                                  تو امشب آخرین اشکم بروی گونه می بینی

                                     و امشب آخرین اندوه من مهمان توست

                                                بیا نامهربان

                      وامشب را کنار بستر تاریک من شب زنده داری کن

                         چه شبهایی که من تا صبح برایت گریه  می کردم

                        و اندوهم همیشه میهمان گوشه و سقف اتاقم بود

 

قلم بر روی کاغذ لغزشی دشوار می پیمود

که من در وصف چشمانت

کلامی سهل بنویسم

درون شعرهای من

همیشه نام و یادت بود

درون قصه های من

همیشه قهرمان بودی

                                         ولی امشب کنار عکسهایت آخر

                                      تمام شعرهایم را به آتش می سپارم من

                                          درون قصه هایم، قهرمانها را

                                           به خون خواهم کشید آخر

                                          و دیگر شعرهایم بوی خون دارد

                                              ببخش ای خاکی خسته

                                              اگر امشب به میل من  

   کنارم تا سحر بیدار ماندی

برای آخرین شب هم زچشمت عذر می خواهم

که امشب میزبان

رنج من گشتی

«خداحافظ»

برای آخرین لحظه «خداحافظ....!

 

دنیای عجیبیه .........

یكی دلش رو می شكنن ، یكی عشقش رو له می كنن ، یكی ......

عجیبه. اما همه یه مشكلی دارن ، همه یه قصه واسه غصه خوردن دارن...

یه درد.....انگاری هیچكی راحت نیست......

لعنت به این روزگار

 

اگر روزی با یارت از کنار مزارم گذشتی

         مبادا بگویی من که بودم

     فقط بگو مجنون عشقی بیهوده بودم

      لحظه لحظه یاد تو با منه

 *الهی از عمر من بگیر به عمر معشوقم بیفزا*

  

({سیر تکامل دختر خانمها })

 

سن 14 سالگی : تا پارسال هر کی بهشون می گفت چطوری؟ میگفتن ... خوبم مرسی ... حالا میگن مرسی خوبم
سن 15 سالگی : هر کی بهشون بگه سلام ... میگن علیک سلام ... نقاشیشون بهتر میشه » بتونه کاری و رنگ آمیزی
سن 16 سالگی : یعنی یه عاشق واقعیند ... فردا صبح هم میخوان خودکشی کنن ... شوخی هم ندارن
سن 17 سالگی : نشستن و اشک می ریزن ... بهشون بی وفایی شده ... کوران حوادث
سن 18 سالگی : دیگه اصلا عشق بی عشق ... توی خیابون جلوی پاشون رو هم نگاه نمی کنن
سن 19 سالگی : از بی توجهی یه نفر رنج می برن ... فکر می کنن اون یه آدم به تمام معناست
سن 20 سالگی : نه , نه ... اون منو نمی خواست آخرش می ره یه کور و کچلی می گیره ... می دونم
سن 21 سالگی : فقط سن 27-28 سالگی قصد ازدواج دارن ، فقط
سن 22 سالگی : خوش تیپ باشه ، پولدار باشه ، تحصیلکرده باشه ، قد بلند باشه ، خوش لباس باشه ... آخ که چی نباشه
سن 23 سالگی : همهء خواستگارا رو رد می کنن
سن 24 سالگی : زیاد مهم نیست که چه ریختییه یا چقدر پول داره ، فقط شجاع باشه ، ما رو به اون چیزی که نرسیدیم برسونه
سن 25 سالگی : اااااااه ، پس چرا دیگه هیچکی نمی یاد... هر کس میخواد باشه ، باشه
سن 26 سالگی : یه نفر می یاد ، همین خوبه ، بله
سن 27 سالگی : آخیش
سن 28 سالگی : کاش قلم پات می شکست و خواستگاری من نمیومدی

{(سیر تکامل آقا پسرها )}

 

سن 14 سالگی : تازه توی این سن، هر رو از بر تشخیص میدن . اول بدبختی
سن 15 سالگی : یاد می گیرن که توی خیابون به مردم نگاه کنن ... از قیافه خودشون بدشون می یاد
سن 16 سالگی : توی این سن اصولا راه نمیرن، تکنو می زنن ... حرف هم نمی زنن ، داد می زنن ... با راکت تنیس هم گیتار می زنن
سن 17 سالگی : یه کمی مثلا آدم میشن ... فقط شعرهاشون و بلند بلند می خونن ... یادش به خیر اون روزها که تکنو نبود راکن رول می خوندن
سن 18 سالگی : هر کی رو می بینن تا پس فردا عاشقش میشن ... آخ آخ ...آهنگ های داریوش مثل چسب دو قلو بهشون می چسبه
سن 19 سالگی : دوست دارن ده تا رو در آن واحد داشته باشن ... تیز میشن ... ابی گوش میدن
سن 20 سالگی : از بعضیاشون رو دست می خورن ...ستار گوش میدن که نفهمن چی شده
سن 21 سالگی : زندگی رو چیزی غیر از این بچه بازیها می بینن ... مثلا عاقل می شن
سن 22 سالگی : نه می فهمن که زندگی همش عشقه ... دنبال یه آدم حسابی می گردن
سن 23 سالگی : یکی رو پیدا میکنن اما مرموز میشن ... دیدشون عوض می شه
سن 24 سالگی : نه... اون با یه نفر دیگه هم دوسته ...اصلا لیاقت عشق منو نداشت
سن 25 سالگی : عشق سیخی چند؟ ... طرف باید باباش پولدار باشه... حالا خوشگل هم باشه بد نیست
سن 26 سالگی : این یکی دیگه همونیه که همهء عمر می خواستم ... افتخار میدین غلامتون باشم ؟
سن 27 سالگی : آخیش
سن 28 سالگی : کاش قلم پام می شکست و خواستگاری تو نمیومدم


 

                  گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر 

               ازدغدغه ی دیروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم

              آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟

       گفت: عزیز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات

   بودنت بر من تکیه کرده بودی، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی.

                                                                                       

 

                       

 

 

 

 

نجات عشق

 

در جزیره­ای زیبا تمام حواس زندگی می­کردند. شادی، غم،

غرور، عشق و حتی علم و ثروت.

روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت.

همه ساکنان جزیره قایقهای خود را آماده کردند و شروع به

ترک کردن جزیره کردند.

اما عشق می­خواست تا آخرین لحظه بماند، چون او عاشق

جزیره بود. وقتی جزیره به زیر آب فرو می­رفت.

عشق از ثروت که با قایقی باشکوه جزیره را ترک می­کرد

کمک خواست و گفت: آیا مرا با قایق خود می­بری؟

اما ثروت گفت: قایق من پر از طلا و نقره است و جایی برای

تو وجود ندارد.پس عشق از غرور که با یک کرجی در حال دور

شدن از  جزیره بود کمک خواست.غرور گفت: من

نمی­توانم تو را به قایق خود راه بدهم چون تو خیس و کثیف

شده­ای و قایق قشنگ مرا کثیف می­کنی.

غم در نزدیکی عشق بود و عشق از او کمک خواست.

اما غم با صدای حزن­آلود گفت: آه عشق، من خیلی ناراحتم

و احتیاج به این دارم که تنها باشم.

عشق به سراغ شادی رفت و از او خواست تا به او کمک

کند.اما شادی آنقدر غرق شادی و هیجان بود که حتی

صدای عشق را نشنید.

آب هر لحظه بالاتر می­آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که

ناگهان صدایی سالخورده گفت: بیا عشق من تو را خواهم 

برد.عشق آنقدر خوشحال بود که فراموش کرد نام پیرمرد را

بپرسد و  سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک

کرد. وقتی به خشکی رسیدند،پیرمرد به راه خود رفت و

عشق تازه متوجه شد کسی که نجاتش داده بود، چقدر بر

گردن او حق دارد.

عشق نزد علم که در حال حل کردن مسئله­ای بر روی شن­

های ساحل بود رفت و از او پرسید: آن پیرمرد که بود؟

علم پاسخ داد: زمان عشق با تعجب گفت: زمان؟ اما او چرا

به من کمک کرد؟علم لبخندی خردمندانه و زد و گفت: زیرا

تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.گاهی اوقات ما

تا با کسی آشنا می­شیم سریع دل می­بندیم و

خودمون رو عاشق می­ دونیم. شاید هم واقعاً عاشق شده

باشیم. اما این زمانه که واقعاً مشخص می­کنه که آیا عاشق

بودیم یا فقط یک هوس زود گذر بوده..

حتماً این ضرب­المثل رو شنیدید که می­گه همه چیز نوش

خوبه به غیر از دوستی.در حقیقت این زمانه که ثابت می­کنه

مقدار علاقه یک نفر به ما یا برعکس چقدره. چون به این

زودی­ها نمی­شه به عمق یک رابطه پی برد.

البته جا داره اینجا یک مسئله­ای رو هم بگم. تا به حال به

یک طناب دقت کردید؟

چرارشته­های طناب به این راحتی­ها از هم جدا نمی­شن.

دلیلش واضحه چون طناب از سه رشته تشکیل می­شه که

به هم پیچیده شدن. در واقع رشته سوم باعث می­شه تا دو

رشته به هم بافته بشن.

عشق هم می­تونه به این صورت باشه. اگر بین دونفر که

احساسی برقراره رشته سوم یعنی خدا قرار بگیره،

هیچوقت از هم جدا نمی­شن. اگر توی عشقتون اجازه

بدید که خدا وارد بشه و ناظر بر روابط شما باشه مطمئن

باشید می­تونه ضامن دوام و رسیدن شما به هم باشه.

نترسید ضرری نداره. امتحان کنید. فکر کنم حداقل به

امتحانش بیارزه

 

 

 

 

                                                                            

  خدای من , بر سجاده ای نشسته ام که در هر گوشه آن , از بهاران رفته , یادگارهایی به جای مانده

و اینک در انتظار یادگاری دیگر از نو بهاری دیگرند .خدای من ,هر بهار را سبزتر از دیگری بر من می گشودی

و من تا انتهای سپیدی آخرین فصلش, شادمانه می رفتم و آن را به نو رسیده ای می سپردم .

 ای عزیزترین , در گوشه ای از سجاده ,نشانی از بهاری نه چندان دور می بینم"سفر" ,

 تو مرا به سفری یگانه فراخواندی , سفری به درون , به خویشتنم و در زمستان دیگر  در"سحری"

عاشقانه بیدارم کردی تا اندیشه های شبانه ام را به آن بسپارم و رهایشان سازم.

درزمستان نزدیکتر , ای نازنین , در "سایه ی خیالی " از نور و معرفت رهایم ساختی تا بدانم بی

شناخت تو , بهاران,فصل تنهایی هاست ...

خدای من , و باز در زمستانی پیش تر ,"سودایی عارفانه"در سرم انداختی که درد , کوه , است و

غربت وتنهایی , کویری بی انتها .

خدایا مطمئن باش اگر تو نباشی , آنها همه هیچ اند و هیچ اند و هیچ .

در گوشه ای دیگر از سجاده ام ,ای مهربان ترین ,"سلامی سپید"به یادگار مانده است در بهار

پیشین , مرا به سلامی میهمان کردی, گرم و دلنشین تا با هر آن چه بوی زندگی,عشق ,معرفت,می

دهد,آشتی کنم .اینک, ای خدای من ,"سجاده "معطر نشسته ام و به تمامی نشانه های

 دیدارهای بهاری ام با تو می نگرم :

با"سفری" آغازکردم که آغازش تو بودی , به "سحری"عاشقانه رسیدم که بامدادش تو بودی , در "سایه خیال" تو

به"سودای عارفانه"ای رسیدم که تنها بهانه اش تو بودی , به"سلامی"دوباره

 جانم دادی که صحتش تو بودی واینک در انتظار ندایی دیگر از تو هستم و یادگاری دیگر از تو

, تا مرا به تقدیری برساند که قادرش تو باشی ,به حالی بگردانی که محولش تو باشی .


خدایا باور کن این بنده تو تنهاست و هیچ کس را جز تو ندارد ...

خدایا باورم  کن  که باور با تو بودن تنها آرزوی من است ...

آنقدر در خانه ات می نشینم و می گریم و می کویم تا بدانی که به یک ندای چه کسی پشت در است

گفتن تو قناعت کرده ام ...

خدایا به خودت قسم ... تنهایم مگذار ... دلتنگیام زیاد شده ِ غمام سنگینتر خدایا مرا به حال خود وامگذار


آمین ...

 

 

تو رو به خاطراتمون قسمت می دم ، تو منو از حالت بی خبر نزار

                                                                          فقط اینو ازت می خوام چیز زیادی نیست. همین!!

 

 

 

 

رمضان و بهانه دل

در ماه رمضان هر شب بهانه دلم را با گوشه نگاهي به آيات سبز قرآن فراموش مي كنم.

آري، هر زمان به من هديه اي مي دهد، هديه سبز استجابت.

قرآن! اي تكيه گاه و پناه زيباترين لحظه هاي پر شكوه تنهايي و خلوت من.

اي ماه بندگي خدا! بدان روزي تمام روزهايمان تمام مي شود

 و آنگاه براي ديدن معبودمان بايد بگزاريم آنچه را كه برداشته بوديم.

در هر سحر نوراني فقط يك جمله بر زبان جاري مي كنم "اللهم عجل لوليك الفرج"

تلاوت قرآن در ماه رمضان ناب ترين لحظات هستي و زيباترين دقايق ادراك

 عارفانه پيوند انسان خاكي با ملكوت اعلي است.

 

امواج غم

امشب دوباره در دلم شوقی دگر برپا شده از لطفت ای آرام جان هنگامه ای برپا شده ***

 

*** دریای دل توفانی از امواج غمهای دگر تا آمدی آرامشی ساکن در این در یا شده

 

امشب دگر تنها نیم خوابی خیالی همرهم غمهای این دلتنگیم حالا دگر تنها شده ***

 

*** یک نثر پر مضمون تویی یک واژه ی تنها تویی چون در تمام آن فقط دنیای من معنا شده

 

دیگر ز من شعری مجوی،از بهترین فرجامها ماییم و این بیچارگی در پیش رو بین دامها  ***

 

رفتم چو در بحر بقا،جز مستی ام حاصل نشد

 

 تا کی پی ما و منی،تا کی پی اندامها *** بگشا در میخانه را،آبی بزن سجاده را

 

انگار از ره میرسند،آن آشنا گمنامها *** در وادی عشق و جنون،

 

گفتیم اشعاری کنون لیک از غم دلدادگان،خواندیم از خوشنامها

 

دردِدل بیچاره بود،این گفتگوی آخرین ما را رها کن بعد از این،در وادی بی نامها

 

 

دلم تنگ است و تنم خسته از این دنیای وانفسا

 

راز به که گویم و چه بگویم در این آشوب جان فرسا

 

حیرانم و دلم تنگ است زبازیهای گیتی

 

که می گردم ، نمی جویم دلیل زنده بودن را

 

قصه عشق

 

یکی بود یکی نبود یک دروغ کهنه بود

یکی موند یکی نموند حرف راست یه قصه بود

یکی موند با غصه ها، به غم عشق مبتلا

یکی رفت با دروغ آشنا، با دورنگی آشنا

اونکه موند ریشه پوسوند دلشو غصه سوزوند

با همه عشق و صفا راهی شد تو قصه ها

زیر آوار جفا دل دادش به هر بلا

قصه ها به سر رسید

اونکه موند یه قصه ساخت

اما هی هستی شو باخت

گم شدن تو قصه ها توی شهر عاشقا

اون به عشقش نرسید هیشکی خوابشو ندید

گل یادش را نچید

غم جدایی

سلام ای غروب غریبانه دل                                     
                                                        
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن     
سلام ای غم لحظه های جدایی                                    
                                                    
خداحافظ ای شعر شبهای روشن

خداحافظ ای شعر شبهای روشن                                       
                                              
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق                                      
                                                
خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه                                        
                                                 
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من                                         
                                                 
تو را می سپارم به دلهای خسته

تو را می سپارم به مینای مهتاب                                         
                                                 
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته                                            
                                                    
تو را می سپارم به رویای فردا

به شب می سپارم تو را تا نسوزد                                           
                                                  
به دل می سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد                                         
                                                    
اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من                                         
                                                 
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم                                            
                                             
خداحافظ ای نوبهار همیشه

همیشه به یادتم


        به تو از تو می نويسم
   
                                    به تو ای هميشه در ياد         
        ای هميشه از تو زنده
                                          لحظه های رفته بر باد

        وقتی که بن بست غربت
                                     سايه سار قفسم بود              
         زير رگبار مصيبت
                                         بی کسی تنها کسم بود
         وقتی از آزار پاييز
                                     برگ و باغم گريه می کرد
         قاصد چشم تو آمد
                                       مژده ی روييدن آورد
         به تو نامه می نويسم
                                       ای عزيز رفته از دست
        ای که خوشبختی پس از تو
                                      گم شد و به قصه پيوست
        ای هميشگی ترين عشق
                                          در حضور حضرت تو
         ای که می سوزم سراپا
                                          تا ابد در حسرت تو
        به تو نامه می نويسم
                                     نامه ای نوشته بر باد
         که به اسم تو رسيدم
                                     قلمم به گريه افتاد
          ای تو يارم روزگارم
                                    گفتنی ها با تو دارم
          ای تو يارم
                                          از گذشته يادگارم
         به تو نامه می نويسم
                                         ای عزيز رفته از دست
        ای که خوشبختی پس از تو
                                          گم شد و به قصه پيوست
        در گريز ناگزيرم
                                     گريه شد معنای لبخند
        ما گذشتيم و شکستيم
                                     پشت سر پلهای پيوند
        عشق ما از ما فنا بود
                                          بايد از هم می گذشتيم
       برتر از ما عشق ما بود

نبايد بستن اندر چيز و کس دل  که دل برداشتن کاریست مشکل


من براي تو مينويسم
براي تويي كه تنهايي هايم پر از ياد توست
براي تويي كه قلبم منزلگه عشق توست
براي تويي كه احساسم از آن وجود نازنين توست
براي تويي كه تمام هستي ام در عشق تو غرق شد
براي تويي كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است
براي تويي كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردي
براي تويي كه وجودم را محو وجود نازنين خود كردي

                      براي تويي كه سكوتت سخت ترين شكنجه ی من است

خداوندا مرا دریاب...

 

 

دلتنگ تو ام

نمی دانم از فراق تو بنالم يا از غريبی خودم؟
نمی دانم تورا بخوانم که بر گردی ياخودم رادعاکنم که بيايم؟
از اين بسوزم که نيستی يا از آن بنالم که چرا هستم؟
هيچ می گويی اسيری داشتی حالش چه شد، خسته ی من نيمه جانی داشت احوالش چه شد.
دلم تنگ است، نميدانم ز تنهايي پناه آرم كدامين سوی .
پريشان حالم و بي تاب مي گريم و قلبم بي امان محتاج مهر توست .
نميدانی چه غمگين رهسپار لحظه های بی قرارم من به دنبال تو همچون كودكی هستم

ومعصومانه می جويم    
دلم تنگ است وتنهايي به لب می آورد جانم بيا تا با تو گويم از هياهوی غريب

دل كه بی پروا تلنگر ميزند بر من و می گويد به من

نزديك نزديكی به دنبال تو ميگردم ، به سويت پيش می آيم ، چه شيرين است پر از احساس يك

خوشبختی نابم ...
تا ابد من دوستت دارم .

 

تقديم به خوشبو ترین گل دنيا مادر

چه زيباست به خاطر تو زيستن وبراي تو ماندن
و به پاي تو مردن و به پاي تو سوختن
وچه تلخ غم انگيز است دوراز تو بودن
وبدون خوشبختي زيستن براي تو گريستن
وبه عشق و دنياي تو نرسيدن . . .
اي كاش مي دانستي بدون تو مرگ گواراتر از زندگيست
بدون تو و دور از دستهاي مهربان تو وبه دورازقلب حساست زندگي
چه تلخ و ناشكيباست مادر گل به گل
سنگ به سنگ اين ديار يادگاران تو اند
مادر نامت را بر آسمان نوشتم سرشار از زندگي شد
و آفتاب در برق چشمان مهربانت برخاك نشست
درياهاي بي قرار آرام گرفتند و چمنها سبز
شدند وهمه سروها راست قامت تر به احترام ايستادند .
مادر اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان
هستي من،وقت روييدنم باران مهرباني بودي كه سيرابم كند،
مادر تو شگفتي خلقتي
تو لبريز از عظمتي،
تو راسپاس مي گويم و مي ستايمت . . .
مادر! جزيره قلبت هنوز كشف نشده و هيچكس
نميدونه چه جوري دلتو بايد لرزوند...
جز آن كودكي كه تو را مادر ناميد

 

لحظه رفتن تو

تو که رفتی، من و دل موندیم و تک تک همه ی حادثه ها

تو که رفتی، بارون قشنگ بیشه راهش افتاد میون بیراهه ها

وقتی رفتی، آسمون بغضشو خورد بسته شد تموم اون پنجره ها

وقتی رفتی، من و دل موندیم و یاد تو و اون خاطر ه ها

رفتی و نگفتی اینجا چه کنم با خودم و بهو نه ها

چه کنم با تو ودوری چه کنم با این همه فاصله ها

یادمه گفتی بهم که قاصدک دیگه حرفی نزد از خاطره ها

رفتی و نمی دونی که کوچه گرد

گم شده میون این پس کوچه ها

من و تو

در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش را داری

دستای تو توانایی آن را دارد که مرا زندگانی بخشد

چشمهای تو به من می بخشد

شور و عشق و مستی

و تو چون مصرع  شعری  زیبا سطر برجسته ای از زندگی من هستی

دفتر عمر مرا

با وجود تو شکوهی دیگر

رونقی دیگر هست  می توانی تو به من زندگانی بخشی

دوباره

  دوباره تنها شده ام!

دوباره دلم هوای تو را کرده است!

خودکارم را از ابر پر می کنم!

وبرایت از باران می نویسم!

به یاد شبی می افتم که تو را در میان شمع ها دیدم!

دوباره می خواهم به سوی تو بیایم!

تو را کجا می توان دید!

در آواز شباویز های عاشق! در چشمان یک آهوی مضطرب!

در شاخه های یک مرجان قرمز!

و یا در سلام دختر بچه ای که تازه نام تو را یاد گرفته است!

برای تو نامه بنویسم و تو نامه هایم را بخوانی!

 

از یک عاشق شکست خورده پرسیدم:

 بزرگ ترین اشتباه؟ گفت عاشق شدن

گفتم بزرگ ترین شکست؟ گفت شکست عشق

گفتم بزرگترین درد؟ گفت از چشم معشوق افتادن

گفتم بزرگترین غصه؟ گفت یک روز چشم های معشوق رو ندیدن

گفتم بزرگترین ماتم؟ گفت در عزای معشوق نشستن

گفتم قشنگ ترین عشق؟ گفت شیرین و فرهاد

گفتم زیبا ترین لحظه؟  گفت در کنار معشوق بودن

گفتم بزرگترین رویا؟ گفت به معشوق رسیدن

پرسیدم بزرگترین آرزوت؟ اشک تو چشماش حلقه زدو با نگاهی سرد گفت: ( مرگ)

 

باید فراموشت کنم

باید فراموشت کنم

چندیست تمرین می کنم

من می توانم ! می شود !

آرام تلقین می کنم

حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....

تا بعد، بهتر می شود ....

فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای

و بر نمی گردی همین !

خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم

کم کم ز یادم می روی

این روزگار و رسم اوست !

این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم

 

برای تو می نویسم که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است تویی که تصور حضورت سینه بی رنگ

کاغذم را نقش سرخ عشق می زنددر کویر قلبم از تو برای تو می نویسم ای کاش در طلوع

 چشمان تو زندگی می کرد
م تا مثل باران هر صبح برایت شعری می سرودم
آن گاه زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم و به شوق تو اشک می شدم
و بر صورت مه آلودت می لغزیدم
ای کاش باد بودم و همه عصر را در عبور می گذراندم تا شاید

 جاده ای دور هنوز بوی خوب پیراهنت را وقتی از آن می گذشتی در خود داشته باشکه

 مرهمی شود برای دلتنگی هایم .

 

loveme

بی تو اما زندگیم چه خالیه

تقدیم به بهترینم

راستی چه جوری شد اینجوری عاشقت شدم

زیـــبــاتــریــن لـحـــظــه زنــدگیــم لـحــظــــــه بــا تـــو بـــودن بـــــود

زیـــبــــــاتـــــریــن هـدیــــــــه عــمــــــرم محـــــبـــــت تــــــو بــــــود

زیـــبـــــا تــــریــن تـــنـــهـــــایــیــــم گریـــــــــه بـــرای تــــــو بـــــود

زیــــــــبــــــاتـــــریــــن اعـتــــــرافـــــــم عشـــــــــــــق تـــــو بـــــــود

 

فراموشم کن 

فرصتی نیست تا بیندیشم فرصتی نیست تا رسیدن مرگ من به امید قطره ای باران له

شدمزیر دانه های تگرگ فرصتی نیست تا بیندیشم وقت رفتن 

همیشه نزدیک است جاده ها پر از اشتیاق اند 

آسمان هم همیشه تاریک است فرصتی نیست تا بیندیشم شعله شمع رو به خاموشیست لحظه ها

 را  ز یاد خواهم برد بهترین چاره هم فراموشیست فرصتی نیست

 تا بیندیشیم ساده می گویمت خداحافظ و تو رو

 می سپارمت به خدا و خداحافظت... خداحافظ

               

                  

                        

بین دوست داشتن و عشق ورزیدن فرق زیادی وجود دارد

در دوست   داشتن تعهدی وجود ندارد!عشق ورزیدن

تعهد است.

 به همین علت است که مردم زیاد راجع به عشق حرف

   نمی زنند  ولی من می گوییم عشق را ...

            دوست   دارم .              

   

                                                                           

                                                                                  

 

 

 

loveme20

 

نمی خواهم بگویی دوستت  دارم...چون می گویی باران را هم دوست دارم اما وقتی

زیرباران خسته می شوی از آن فرار می کنی... می گویی آفتاب را دوست دارم

اما وقتی نور شدید آن تنت را می سوزاند از آن گریزان می شوی...

می گویی نسیم ر ا دوست دارم... اما وقتی نسیم تبدیل به باد

میشود از آن متنفر می شوی...می خواهم مرا

همچون قلبی که در سینه ات می تپد

دوست داشته باشی

چون نمی توانی از آن

گریزان باشی

 

12381681569loveme20

 

loveme20

كاش اي كاش مي شد با حرارت خورشيد ريشه هاي بيگانگي و ترديد را سوزاند...

اي كاش مي شد از قفس تنگ حسرت و اندوه به آسمان آبي آرزوها پركشيد

 و بربالاترين قله ايثار و مهرباني آشيانه ساخت و

اي كاش مي شد

   با ريشه هايي از ايمان با شاخه هايي از اعتماد و يكدلي با برگ هايي از تقوا

و گلبرگهايي از صفا و صميميت با هر چشمه اي از عاطفه و مهر و محبت

در ميان بوستاني از گذشت

و مهرباني و دور از نا مهرباني ها زندگي كرد.