که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت...

شعر زیبای (سیـبو جوابیه ها

 
 
  

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم


باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید

 

غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک


و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام


خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم


و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت...

 

حمید مصدق ( خرداد ۱۳۴۳)

 

*********************************

من به تو خندیدم
چون که می دانستم


تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید


و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است


من به تو خندیدم
تا که با خنده خود ؛پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم


بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک


دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را….


و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان


می دهد آزارم


و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

 

( پاسخ فروغ فرخزاد)

 

 

 

 

*********************************

او به تو خندید و تو نمی دانستی
این که او می داند


تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
از پی ات تند دویدم


سیب را دست دخترکم من دیدم
غضبآلود نگاهت کردم


بر دلت بغض دوید
بغض ِ چشمت را دید


دل و دستش لرزید
سیب دندان زده از دست ِ دل افتاد به خاک


و در آن دم فهمیدم
آنچه تو دزدیدی سیب نبود


دل ِ دُردانه من بود که افتاد به خاک
ناگهان رفت و هنوز


سال هاست که در چشم من آرام آرام
هجر تلخ دل و دلدار تکرار کنان


می دهد آزارم
چهره زرد و حزین ِ دختر ِ من هر دم


می دهد دشنامم
کاش آنروز در آن باغ نبودم هرگز


و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که خدای عالم


ز چه رو در همه باغچه ها سیب نکاشت؟

 

 

(پاسخ مسعود قلیمرادی)

 

 

*********************************

دخترک خندید و
پسرک ماتش برد


که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید


به خیالش می خواست
حرمت باغچه و دختر کم سالش را


از پسر پس گیرد
غضب آلود به او غیظی کرد


این وسط من بودم
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم


من که پیغمبر عشقی معصوم
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق


و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم


و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام


هر دو را بغض ربود
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت


او یقیناً پی معشوق خودش می آید
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود


مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام


عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم


همه اندیشه کنان غرق در این پندارند
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت

 

(پاسخ جواد نوروزی)

 

 

*********************************

از شیمی آموختم ...

من از چرخش الکترون ها به دور هسته آموختم که کل جهان به دور مرکز هستی می چرخد.

و از حرکت پیوسته ذرات چه ارتعاشی چه انتقالی یا دورانی آموختم که ثبات و سکون در آفرینش راه ندارد و پیوسته در مسیر تغییر و تحول و تکامل هستیم.

از شیمی آموختم که هر چه فاصله ما از مرکز آفرینش و خالق هستی بیشتر باشد ما و نیستی ما آسانتر خواهد بود همانطوری که جدا کردن الکترون از دورترین لایه اتم آسانتراست.

از تلاش ذرات بی شعور برای پایدار شدن متعجب شدم و دریافتم که شعوری والا و اندیشه ای برتر در پس پرده هدایت گر نقش ها و طرح هاست.

از پیوند اتم ها برای پایدار شدن دریافتم که اتحاد در مرز پایداری است.

و از گازهای نجیب کامل شدن را رمز پایداری یافتم.

از بحث واکنشهای چند مرحله ای و زنجیری آموختم که ما ذره های حد واسط مراحل زندگی هستیم که در یک مرحله واکنش متولد میشویم و در واکنشی دیگر می میریم و هدف افرینش و خلقت فراتر از تولید و مصرف ماست.

از بحث تعادل های شیمیایی و واکنشهای برگشت پذیر آموختم که جهان تعادلی است پویا و دینامیک که گرچه در ظاهر خواص ماکروسکپی ثابت و یا متغییری دارد اما در درون در تکاپو و فعال است.

و از شیمی اموختم که از دست دادن فرصت ها واکنش های برگشت ناپذیری هستند که تکرار آنها میسر نخواهد بود...

 

ادامه نوشته

خوب باشید و خوبی کنید

این را همیشه به خاطر بسپار:


وقتی پرنده ای زنده است مورچه ها را می خورد


وقتی می میرد ... مورچه ها او را می خورند


زمانه و شرایط در هر موقعی میتواند تغییر کند


در زندگی هیچکس را تحقیر یا آزار نکنید


شاید امروز قدرتمند باشید ... اما یادتان باشد


زمان از شما قدرتمند تر است!!


یک درخت میلیونها چوب کبریت می‌سازد


اما وقتی زمانش برسد ... فقط یک چوب کبریت


برای سوزاندن میلیونها درخت کافیست ...


پس خوب باشید و خوبی کنید ...

رسم زمين

این روزها من


خدای سکوت شده ام


خفقان گرفته ام تا


آرامش اهالی دنیا


خط خطی نشود…


اینجا زمین است


اینجا زمین است رسم آدمهایش عجیب است


اینجا گم که میشوی


بجای اینکه دنبالت بگردن


فراموشت میکنند ...

دچار آبی بیکران ...

با همان تنگ بلوری سر کن؛

 

اقیانوس

 

برای ماهیان کوچک 

 

جای خوبی نیست!

 

                         

باران که می بارد تو می آیی؟

 

از کودکی تا به حال به ما می‌گفتند آن مرد زیر باران آمد

 


حال که باران می آید پس چرا تو نمی آیی ...؟
 

روزگار لعنتی ...

 

هر سازی زدی رقصیدم

 

بی انصاف یکبار هم تو به ساز من برقص

 

ببین دلم چه شوری می زند

 

 

دل من از تبار دیوار های کاه گلیست

ساده می افتد

ساده میشکند

ساده میمیرد

سخت میگرید ...

 

 

افسوس و دريغ ...

کبوتری از شاخه پرید

 

برگی از درخت افتاد و روی زمین خزید

 

گفت گنجشک به قناری؛ چه بود که پرید؟

 

نکند پاییز رسید

 

که برگی از درخت به زمین رسید؟؟

 

یا که زمستان رسید؟؟

 

با سرمایی که تحملش در من نیست؟؟؟

 

قناری گفت : نه ... کبوتری بود دیوانه

 

روی شاخه نشسته بود یکهو پرید

 

ساقه‌ی برگ شکست و به زمین رسید

 

و درخت این گفتگو را شنید

 

او خبر داشت از آمدن پاییز

 

و کبوتر این را از برگهای درخت فهمید

 

فهمید و در پی پناهگاهی پرید

 

و چه گنجشک بی خبر، قناری مست

 

و چه پرفهم کبوتر، چه پر درد درخت

 

و فردای آن روز پاییز رسید

 

و اولین باران پاییزی بر حیاط بارید

 

و گنجشک، پرواز کبوتر را تازه فهمید

 

ولی نداشت هیچ سودی

 

باران تمام آشیانه‌ی او را به یکباره  درید

 

او ماند و آشیانه ای ویران و افسوس و دریغ ...

دلم براي خودم تنگ است

 

دلم برای خودم تنگ است

 

همان "من" که؛ لبخند از چهره ام نمی‌رفت

 

                    هر که ناراحت بود، شادش می‌کردم؛

 

                    هر که غم داشت، از خنده برایش می‌گفتم؛ 

 

                    هر که در افسردگی خویش گم بود، پیدای دنیای نشاطش می‌کردم؛ 

 


دلم برای خودم تنگ است 

 

پیراهن فراغت به اندام زندگی، تنگ است 

 

بر چهره‌ام طرح عبوس غم نشسته است

 

و بر روحم غبار خاکستری خواب 

 

و خشک شده تمام افکار نشاطم

 

دیگر از ته دل نمی‌خندم 

 

آسمان هر چه زیبا هم باشد دیگر لذتش را نمی‌چشم

 

هر چه دست مهربان هم نوازشم کند، دیگر قندی در دلم آب نمی‌شود 

 

مدتیست که دور چشمم، دیگر چروک نمی‌شود؛ لبخندهایم همه خشکند و ساکن 

 


دلم برای خودم تنگ است 

 

همان "خود"ی که عشقش،  نسیم سپیده بود و سحر 

 

همان "خود"ی که از باران درس می آموخت؛ که چگونه باید مهربان بود

 

دلم برای خودم تنگ است؛ همان "خود"ی  که قدم زدن را به تمام لذتها ترجیح می‌داد 

 

همان "خود"ی که شب می‌شد، دلش قنچ می‌رفت برای تماشای مهتاب، با ستاره های بی‌تابش 

 

براستی چه بر سرم آمد، که این چنین خواب آلوده‌ی شهر غم شدم؟؟؟

 

مگر دنیا همان نیست؟؟ مگر من همان نیستم؟؟

 

شاید در هجمه  ملخهای وحشیِ بزرگسالی به مزرعه‌ی طلایی کودکی‌ام  گم شده‌ام 

 

شاید روزنه‌ی آفتاب را کسی گل گرفته باشد که دیگر نوری در حیاتم نیست 

 

دلم برای خودم تنگ است، آسمان هم این روزها بی رنگ است 

 

سهم گنجشک‌های گرسنه به جای دانه، سنگ است 

 

به گمانم دل خدا هم برای ما تنگ است 

 

شما را نمی‌دانم، اما من، دلم برای خودم بدجور تنگ است ...

 

 

" گاه باید از ارابه‌ی دنیا پایین آمد و زیر سایه‌ی درختی آرام گرفت و با خود کمی درد دل کرد"

برگ پاييزي


برگ پاییــــــــزی راهی ندارد جز ســـــقوط !

 

 

... وقتی میداند
 
 
 درخت برگ تازه ای را در سر دارد ...

اوج دلتنگي ...

شـده ام مـعـادله چنـد مَـجهـولی

 

                                           ایـن روزهـا

 

                                                             هـیـچ کس …

 

                                                                                 از هـیـچ راهی

 

                                                                                                        مـرا نـمـي فهمـَد …

جملات زيبا

بنام خداوندی که داشتن او جبران همه نداشته های من است



ترجیح می دهم حقیقتی مرا آزار دهد، تا اینکه دروغی آرامم کند ...




تنها دو روز در سال هست که نمیتونی هیچ کاری بکنی‌!

یکی‌ دیروز و یکی‌ فردا ...



خوبی بادبادک اینه که می‌دونه زندگیش فقط به یک نخ نازک بنده

ولی بازم تو آسمون می‌رقصه و می‌خنده ...



با کسی زندگی کن که مجبور نباشی

یه عمر برای راضی نگه داشتنش فیلم بازی کنی ...


انسان مجموعه ای از آنچه که دارد نیست؛

بلکه انسان مجموعه ای است از آنچه که هنوز ندارد، اما می تواند داشته باشد!



مردمی که گل ها را دوست میدارند خود از آن گل ها دوست داشتنی ترند ...


تهمت مثل زغال است اگر نسوزاند سیاه می کند ...



چقدر سخت است همرنگ جماعت شدن وقتی جماعت خودش هزار رنگ است ...



دوره، دوره آدم هایی ست که همخواب هم می شوند

ولی هرگز خواب هم را نمی بینند ...


اگر گیاهان صدایی نداشته باشند به معنای آن نیست که دردی ندارند ...


اگر میخواهی محال ترین اتفاق زندگیت رخ بدهد باور محال بودنش را عوض کن ...



برنده می گوید مشکل است، اما ممکن

و بازنده می گوید ممکن است، اما مشکل ...



آن اندازه که ما خود را فریب می دهیم و گمراه می کنیم، هیچ دشمنی نمی تواند ...



حتی اگر بهترین فرد روی کره زمین هستید به خودتان مغرور نشوید

چون هیچ کس از شخصی که ادعا می کند خوشش نمی آید ...


من در رقابت با هیچکس جز خودم نمیباشم

هدف من مغلوب نمودن آخرین کاری است که انجام داده ام ...

"بیل گیتس"



تنها راه کشف ممکن ها، رفتن به ورای غیر ممکن ها است ...

"آرتور سی کلارک"


برای یاد گرفتن آنچه می خواستم بدانم احتیاج به پیری داشتم،

اکنون برای خوب به پا کردن آنچه که می دانم، احتیاج به جوانی دارم ...

"ژوبرت"


دوست تو کسی است که هرگاه کلمه "حق" از تو شنید، خشمناک نشود ...


بسان رود که در نشیب دره سر به سنگ می کوبد رونده باش

امید هیچ معجزه ای از مرده نیست، پس زنده باش ...


یادها فراموش نخواهند شد، حتی به اجبار و دوستی ها ماندنی هستند، حتی با سکوت ...


دوستی کلام زیباییست که هرکس درکش کرد، ترکش نکند ...



زندگی قانون باورها و لیاقتهاست، همیشه باور داشته باش که لایق بهترین هایی ...



اگر مایلیم پیام عشق را بشنویم، بایستی خود نیز این پیام را ارسال کنیم ...


زندگی یعنی :

ناخواسته به دنیا آمدن

مخفیانه گریستن

دیوانه وار عشق ورزیدن

و عاقبت در حسرت آنچه دل میخواهد و منطق نمیپذیرد، مردن ...


زن مانند شیشه ی ظریف و شکستنی است

هرگز توانایی مقاومت او را نیازمایید، زیرا ممکن است این شیشه ناگهان بشکند ...


آموخته‌ام که هیچ‌گاه نجابت و تواضع دیگران را به حساب حماقت‌شان نگذارم ...


پیروزی یعنی :

توانایی رفتن از یک شکست، به شکستی دیگر بدون از دست دادن اشتیاق ...



مردم هرگز خوشبختی خود را نمیشناسند

اما خوشبختی دیگران همیشه در جلو دیدگان آنهاست ...


زندگی ارزش دویدن دارد، حتی با کفشهای پاره !



گلایه ها عیبی ندارد، کنایه هاست که ویران می کند.


یادمان باشد که "اعتماد" المثنی ندارد، پس لطفا گمش نکنیم.



یه قلب پاک از تمام مکانهای دیدنی جهان زیباتر است.



در زندگی باران نباش كه فكر كنند خودت را با منت به شیشه میكوبی؛

ابر باش تا منتظرت باشند كه بیایی


غم قفس به كنار

آنچه عقاب را پير مي كند

پرواز زاغهای بی سر و پاست ...


بهترین روزهایت را به کسانی هدیه کن که بدترین روزها در کنارت بوده اند ...



دنبال واژه نباش؛ کلمات فریبمان میدهند

وقتی اولین حرف الفبا کلاه سرش میرود

فاتحه ی بقیه حروف را باید خواند ...


گاهی خداوند درها را قفل می كند و پنجره ها را می بندد

چه زیباست فکر کنیم طوفانی در راه است

و خداوند نمی خواهد آسیبی به ما برسد ...



نمی توان برگشت و آغاز خوبی داشت،

اما می توان شروع کرد و پایان خوبی داشت ...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net

 گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

قایقت جا دارد؟

صبر کن سهراب

 

گفته بودی قایقی خواهم ساخت

 

قایقت جا دارد؟

 

آری تو راست میگویی

 

آسمان مال من است

 

پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است 

 

اما سهراب تو قضاوت کن!!!

 

 بر دل سنگ زمین جای من است؟

 

من نمیدانم که چرا این مردم، دانه های دلشان پیدا نیست...

 

کجایی سهراب؟

 

آب را گل کردند

 

 چشم ها را بستند و چه با دل کردند...

 

 وای سهراب کجایی آخر؟ 

 

زخم ها بر دل عاشق کردند، خون به چشمان شقایق کردند...

 

 تو کجایی سهراب؟

 

که همین نزدیکی عشق را دار زدند، همه جا سایه ی دیوار زدند

 

کجایی که ببینی حالا دل خوش مثقالی است! دل خوش نایاب است!

 

دل خوش سیری چند؟!

 

صبر کن سهراب

 

قایقت جا دارد؟

 

خوشبختي

http://ap5.persianfun.info/img/92/5/Namayeshe%20Ehsas%2015/18.jpg

 

خوشبختی یافتنی نیست، ساختنی است ...

 

از زندگی لذت ببرید ...

 

حتی اگر چیز با ارزشی را از دست داده‌اید ...

تجربه

http://ap5.persianfun.info/img/92/5/Namayeshe%20Ehsas%2015/14.jpg

 

تجربه نامی است که تمام افراد بر روی اشتباهات خود می گذارند.


 

" اسکار وايلد "

نمايش

http://ap5.persianfun.info/img/92/5/Namayeshe%20Ehsas%2015/12.jpg

 

این روزهــــایم به تظاهر می گذرد ...

 

تظاهر به بی تفاوتی،

 

تظاهر به بی خیـــــالی،

 

به شادی،

 

به اینکه دیگــــر هیچ چیز مهم نیست ...

 

اما ...

 

چه سخت می کاهد از جانم این "نمایش" 

 

مترسك

http://ap5.persianfun.info/img/92/5/Namayeshe%20Ehsas%2015/2.jpg

 

چه زیبا می گفت مترسک

 

وقتی نمی شود رفت

 

همین یک پا هم اضافیست ...

فاصله‌اي نيست ...

http://mj6.persianfun.info/img/92/6/Namayesh16/28.jpg
 

دست به دامن خدا که میشوم ...

 

چیزی آهسته درون من به صدا میاید که : نترس!

 

از باختن تا ساختن دوباره …

 

فاصله ای نیست …

خوب باش ...

http://mj6.persianfun.info/img/92/6/Namayesh16/26.jpg

 

سعی نکن متفاوت باشی!


فقط "خوب باش"


خوب بودن به اندازه ی کافی متفاوت است ...

بصيرت عاشورايي

12 محرم 60 ﻫ . ق ؛  ورود كاروان اسرا به كوفه

اي كوفه! ديگر روز خوش نخواهي ديد. نفرين بر تو و بر كوچه پس كوچه­هايت! كوچه­هايي كه علي(ع) نيمه شب ها انبان نان و خرما بر دوش مي­گرفت و در ميان كودكان يتيمت تقسيم مي­كرد، ولي خاك پست و بي­وفاي تو امروز همان كودكان را به جنگ با حسين (ع) فرستاد و اينك كودكان آن كودكان سر حسين (ع) و يارانش را بر نيزه­ها تماشا مي­كنند. در كوچه­هاي نفرين شده­ي تو بود كه مسلم درهاي خانه­ها را كوبيد و ندايي سلامش را پاسخ نگفت. و امروز كاروان اسيران را در كوچه پس كوچه­هايت مي گردانند. خاك سفله پرورت، خانه­هايي كه جز پستي و ذلت چيز ديگري ندارند، پرورانده است. آبت بوي خيانت مي­دهد كه مردمان امروز اينچنين ورود كاروان اسيران اهل بيت: را هلهله مي­كنند. چه فراموشكارند اهالي منافق تو! همين­ها بودند كه ديروز با هلهله به استقبال سپاهيان پيروز علي (ع) از جنگ نهروان رفته بودند و اينك براي سرهاي بر نيزه­ي پسران علي (ع) كيل مي­كشند. كوچه­هايت عاري از هر مهر و محبتي است و سرشار از كينه و عداوت. به خود نگاه كن كوفه! برايت چه مانده است؟! جز داغ ننگ ابدي و نفرين علي (ع) چيزي نيست كه از بين برود ...

10 محرم 60 ﻫ . ق ؛  عاشورا

امروز آخرين لالايي رباب خوانده مي­شود براي شيرخوار شش ماهه. امروز كوه صبر بر تل زينبيه ضجه خواهد زد. امروز حسين (ع) وضوي خون مي­گيرد. امروز صحنه­هاي بي­نظير دلدادگي چشمان تاريخ را خيره خواهد كرد. امروز روز پرنده شدن انسان است. امروز گرما به گرما مي­رسد و عطش تنها تصوير دل انگيز نينوا مي­گردد. امروز عطش ادامه­ي نگاه زينب (س) مي­شود در واپسين وداع امام(ع). امروز هفتاد و دو نگاه زلال، زنجير به هم پيوسته­اي مي­شود تا شور را به پا كند. امروز كارواني كوچك از سرزميني بزرگ به وسعت همه­ي تاريخ، مسافر آسمان­ها مي­گردد. امروز كربلا آغوش می گشايد تا موعود خود را دربر كشد. پرندگان بر شاخسارها ضجه مي‌زنند؛ مصيبت اين روز عظيم را. ريگ­هاي بيابان خون مي­گريند. امروز رستخيز هفتاد و دو حماسه­ي سرخ است. امروز شبيه­ترين انسان­ها به پيامبر پاي در ميدان مي گذارد تا قيامت قامتش عالم را به <قد قامت> فرا خواند. امروز مذبح عشق با خون آبياري مي­شود و حماسه­اي شگرف در تاريخ رقم مي­خورد. آفتاب سوزنده­ترين جرقه‌هايش را بر سرزمين ماتم زده­ي طف مي­تاباند تا باطن كريمه­ي ﴿... إنّي أعلم مالا تعلمون..﴾ به تجسم درآيد. امروز خوشيد بر نيزه مي­رود و از زمين خون مي­جوشد تا بر همگان حقيقت ﴿...الإنسان إنّه كان ظلوماً جهولاً﴾ آشكار شود.

برادري ...



برادری به تعداد نیست ، به وفاداری است ...

حضرت یوسف یازده برادر داشت ؛ و امام حسین ، تنها "عباس" را . . .


=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

یا ابوالفضل...

آموخته ایم از تو وفاداری را ،
خونِ تو نوشت معنی یاری را ؛

ای کاش که آب کربلا می آموخت ،
آن روز زچشمت آبرو داری را ...

9 محرم 60 ﻫ . ق ؛  تاسوعا

آسمان سياه شده است از تكرار اين همه زخم و زمين به خود مي­پيچد در ازدحام تيغ­هاي برهنه. به فكر گودالم، به فكر آن گودالي كه خون تو را خواهد مكيد. با خود مي­انديشم در حضيض هم مي­توان عزيز بود. آسمان در تدارك جامه­اي سياه به وسعت خويش است از براي رفتن 72 پرستوي عاشق، از براي سربريده شدن 72 لاله­ي شيدا. امروز ملائك خون مي­گريند براي فردا، فردايي كه فواره­هاي خون بر آسمان مي پاشد و خيمه­ها در آتش مي­سوزند. چه صداي دلنشيني است اين زمزمه مناجات كه حلاوت وصل را به جان­ها هديه مي­كند. چه ميقاتي است اين صفاي نيايش و نماز اهل ايمان كه خواب از سر آسمان ربوده است. نگاه­ها در هم خيره مي­ماند تا همديگر را به خاطر بسپارند. عرش آماده پذيرايي مي­شود و تاريخ پرده­اي سپيد به وسعت ايمان و ارتفاع آزادگي بر صحنه­ي كربلا می‌آويزد. امشب خيمه­ها دل سپرده­اند به عاشقانه­ترين تلاوت عشق. شمشيرها صيقل مي‌خورند تا حنجرهاي كفر را تيزتر بدرند. مادري از آخرين نگاه­هاي فرزندش سيراب مي­شود. قامت آراسته­ي نوجواني در نگاه مادر مي­نشيند، اما دلواپسي بيداد مي­كند، دلواپسي خيمه­هايي كه خواهند سوخت، صورت دختران و زناني كه نيلي خواهد شد و پاهايي كه زنجير بر آن­ها بوسه خواهد زد. امروز تاسوعاست ...

7 محرم 60 ﻫ . ق ؛  بستن آب به روي ياران عاشورا

<آب را هم كه بر ما ببنديد باز هم مي­ايستيم و خم به ابرو نمي­آوريم>. فرشتگان تاب و توان شما را تجليل مي كنند و آسمان به روي شما دروازه مي­گشايد. فرات در يك خجالت ابدي غوطه مي­خورد و شرمنده­ترين رود جهان مي­شود. عشق بايد با عطش آميخته مي­شد و شد. تاريخ در برابر شما سر تعظيم فرود مي­آورد. شما تشنه­ايد، امّا نه تشنه­ي آب كه تشنه­ي شهد وصال، تشنه­ي قطره قطره جام سرخ شهادت. آب را به رويتان بسته­اند و لب هايتان خشكيده است و لحظه­ها، لحظه­هاي لبالب از آتش و التهاب است. آب بايد بسته شود تا همگان امتحان شوند. رباب با حنجر علي اصغرش، عباس با قطع شدن دستان و تير نشستن بر چشمش. علي­اكبر با ارباً ارباً شدنش، زينب(س) با بريده شدن سر برادرش و حسين (ع) ... حسين (ع) با همه چيز امتحان مي­شود؛ با پرپرشدن گل­هايش به ضرب تازيانه ها و ... و امتحان حسين (ع) با آن دل آتش گرفته­اش سخت­ترين امتحان است. اما چه باك كه روزي تمام آب­هاي جهان به دادخواهي برخواهند خاست و تو اي فرات ... !

باز باران ...

باز باران با ترانه
مي خورد بر بام خانه    
يادم آيد كربلا را
دشت پر شور و نوا را
گردش يك روز غمگين 
گرم و خونين
لرزش طفلان نالان
زير تيغ و نيزه ها را
باز باران با صداي گريه هاي كودكانه
از فراز گونه هاي زرد و عطشان 
با گهرهاي فراوان
مي چكد از چشم طفلان پريشان 
پشت نخلستان نشسته
رود پر پيچ و خمي در حسرت لبهاي ساقي
چشم در چشمان هم آرام و سنگين
مي چكد آهسته از چشمان سقا
بر لب اين رود پيچان
باز باران با ترانه
آيد از چشمان مردي خسته جان
هيهات بر لب از عطش در تاب و در تب
نرم نرمك مي چكد اين قطره ها
روي لب شش ماهه طفلي
رو به پايان
مرد محزون 
دست پر خون
مي فشاند از گلوي نازك
شش ماهه بر لب هاي خشك آسمان
با چشم گريان 
باز باران
باز هم اينجا عطش آتش شراره
جسمها افتاده بي سر پاره پاره
مي چكد از گوشها باران خون
و كودكان بي گوشواره
شعله در دامان و در پا
مي خلد خار مغيلان
وندرين تفتيده دشت و
سينه ها برپاست طوفان
دستها آماده شلاق و سيلي
چهره ها از بارش شلاقها گرديده نيلي
وندرين صحراي سوزان
مي دود طفلي سه ساله    
پر زناله           
پاي خسته ، دلشكسته 
روبرو بر نيزه ها خورشيد تابان
مي چكد از نوك سرخ
نيزه ها بر خاك سوزان
باز باران ، باز باران 
قطره قطره
مي چكد از چوب محمل 
خاكهاي چادر زينب به آرامي مي‌شود گل
مي رود اين كاروان منزل به منزل
مي شود از هر طرف
اين كاروان هم  سنگ باران
آري آري باز سنگ و باز باران
آري آري تا نگيرد شعله ها
در دل زبانه
تا نگيرد دامن طفلان محزون را نشانه
تا نبيند كودكي لب تشنه اينجا اشك ساقي
بر فراز خيمه ، برگونه ها
بر مشك ساقي  
كاش مي باريد باران ...

2 محرم 60 ﻫ . ق ؛  ورود كاروان به كربلا

كربلا سال­ها در انتظار بود. كربلا نبض شجاعت است و حيرت جاودانه­ي تاريخ بر مدار اشك و گريه. عطر شهادت از گودال قتلگاه به مشام جان­ها رسيد <اللهمّ انّي اعوذ بك من الكرب والبلاء> و اين­گونه شد كه كربلا تصويربردار لحظات ارغواني شد. <اينجا فرود آييد> اين­جا دست­هاي سقا در كنار فرات جا خواهد ماند و صداي شيون از خيمه سكينه تا آسمان خواهد رفت. اين­جا جمال قاسم به چنگال خون ريز خزان خواهد سوخت. حسين (ع) اين­جا نجوا خواهد كرد:

يا دهر افّ لك من خليل       كم لك بالاشراق والاصيل

اين­جا همان سرزمين موعود است. قطعه­اي از بهشت كه به زمين پيوند خورده است. از مركب­ها پايين آييد و رحل اقامت افكنيد. اين­جا تاريخ، اعجاز عطش را به چشم خواهد ديد. خيمه­هاي غريبي و تنهايي را برپا كنيد و كودكان را مشق عطش بياموزيد. اين­جا بايد قرباني بدهيد... و اين سرزمين قرن­هاست كه بوي حسين (ع) مي­دهد. بوي كارواني كه دست در دست هم حماسه­ي عاشورا را برپا كردند: طفل شش­ماهه، تشنگي، خنجر، خون، دستان بريده، حنجر پاره پاره شده، فرق شكافته، گوش بريده، سر بريده، خيمه­هاي سوخته و ... باز تشنگي ...

1 محرم ؛  آغاز سال هجري قمري

دروازه­ي سال جديد گشوده مي­شود. صداي كاروان مي­آيد. صداي پاي شتران قافله­اي كه آرام به سمت فرات گام بر مي­دارد و صداي پاي اسباني كه كوبنده و كينه توز به سوي فرات پيش مي­تازند. نيزه­هاي افراشته­ي پيشاپيش لشكر را مي­توان ديد. كاروان ديگري كه آرام گام بر مي­دارد؛ كاروان عشق، شهود و شهيد است. به كربلا مي­آيد. سرزمين نخل­ها، سرزمين خاك تفتيده، سرزمين حماسه و عشق. سرزمين رازهاي سر به مهر و اسب­هاي بي­سوار... محرم دوباره مي­آيد. ماه <هيهات منّا الذلّة> ماهي كه دل­ها دوباره متوجه مكتب سرخ شهادت مي­شود. ماهي كه از فلسطين و لبنان تا عراق و افغانستان شهادت را رنگي جاودانه مي­بخشد. ماهي كه با نام و ياد حسين (ع) آغاز مي­شود. دوباره دوشادوش بادها دسته­هاي عزاداري به راه مي­افتد و حسينه­هاي مكتب سرخ بهار، برپا مي‌شوند. دوباره تقويم شيعه با اشك ورق مي­خورد. دوباره سال نو آغاز مي‌شود تا تير حرمله بر گلوي نازك علي­اصغر حلقه حلقه موج شادي در دل امويان برپا كند و گوش رقيه به هواي گوشواره بريده شود. محرم آغاز مي‌شود تا درس ديگري بدهد، درس درك انتظار؛ انتظار ظهور آخرين يادگار از مكتب آسماني عاشورا ...

گاهي دلگيري ...

گاهی دلت نمی خواهد . . . ؛


دیــروز را به یاد بیاوری . . . ؛

انگیزه ای برای فردا هم نداری . . . !!!

. . .

و حال هم که . . . ؛

گاهی فــقــط دلــت میخواهــد . . . ؛

زانوهایــت را تــنگ در آغوش بــگیری . . . ؛

و گوشــه ای از گوشــه تــرین گوشـه ای که می شــناسی . . . ؛

بــنـشینی و فــقــط نــگاه کــنی . . . !!!

گاهی دلگــیری . . . ؛

شایــد از خودت