دنیایی را می خواست که دستان مهربانش گونه های خیسش را نوازش کند و اما امروز دنیا با تمام بزرگی برایش کوچک است…
دلگیر است از دنیای که با هیچ چیز نمی توان طعم تلخش را از یاد برد… از آدمهایی که تازیانه میزنند و محبت بلد نیستند… دخترک اشک هایش را پاک کردگونه هایش سرخ شده بود و دلگیر بود از سرخی سیلی ک دنیایش زده بود !












آقا جان تولدت مبارک