چکار کنم باهاش
دوباره بحثمون شد. سرش و چند بار محکم کوبید به دیوار.وحشت کرده بودم. از شدت شوک زبونم بند اومده بود. اونم میخاست همون لحظه حرف بزنم بگم چمه چرا ناراحتم ! منم نمیتونستم حرف بزنم دلم واسش میسوخت ولی احساس میکردم از چشمم داره میفته. مرددم. گیجم. از اول هم میدونستم عصبیه ولی فکر نمیکردم چنین کارایی ازش سر بزنه
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم آبان ۱۴۰۴ ساعت 22:14 توسط یلدا
|